«فردی» ی مهربان رفت

«فردی» ی مهربان رفت

آقای باغبان رفت


باغبان بچه ها از

«کیهان بچه ها» رفت

 

«فردی» به مثل گل بود

فردی زجمع و کل بود

 

میان ما و کتاب

او راه وصل و پل بود

 

«فردی» که ساده زیست بود

فارغ ز هست و نیست بود

 

عمرش گذشت به سختی

کارنامه پر ز بیست بود

 

«فردی» برفت و از او

ماند نام نیک به هر سو

 

وز آسمان یادش

دارد ستاره سوسو 

 

                              علیرضا چخماقی

ششم اردی بهشت یک هزار و سیصد و نود ودو

دم غروب كوچه هاي خاكي روستا

http://img.tebyan.net/big/1391/04/20120716041411296_pichak_net-40.gif

داشتيم از ده برمي گشتيم. توي راه رسيديم به روستاي «كورچشمه»؛ روستايي كه از توابع خرقان شرقي استان قزوين است.

در اين روستا بيشتر خانواده ها با فروش محصولات كشاورزي و دامپروري شان روزگار مي گذرانند.
خانواده ما رفته بودند به يكي از خانه ها براي خريد آلبالو، ماست و... من فرصت را غنيمت شمردم و دوربين به دست راه افتادم توي كوچه هاي خاكي روستا.
توي راه چند پسر بچه را ديدم كه توي كوچه داشتند بازي مي كردند.
صدايشان كردم و از آنها خواستم بنشينند تا از آنها عكسي به يادگار بگيرم. آنها نشستند و با فشار دكمه دوربين لبخندشان يادگاري شد.
موقع خداحافظي از بچه ها و كلاس شان پرسيدم. دلم مي خواست هر هفته براي بچه هاي روستا مجله هاي كودك و نوجوان را بخرم و به عنوان هديه تقديم شان كنم. ما از كوچه هاي خاكي روستا گذشتيم و به تهران رسيديم. توي تهران پيش خودم گفتم: اي كاش بچه هاي شهر ما كمي قدر امكانات بسيارشان را مي دانستند.http://img.tebyan.net/small/1391/03/20120524171050109_30.gif

چهار شهید


لطفاً به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه نوشته

تقديم به دوست خوبم شهيدحميدرضا باقري جبلي كارت ورود به جلسه



حميدجان! سلام
چند روز پيش رفته بودم مغازه حاج عبدالله؛ پدر زحمتكش تو.
يك دفعه روي ديوار كارت ورود به جلسه امتحانت را ديدم.
از خودم پرسيدم: «اين كارت اينجا چه كار مي كند؟ نكند حميد آن را جا گذاشته باشد.»
به خودم آمدم و ديدم تو نيستي.
آه! اصلا يادم نبود؛ تو توي كربلاي پنج شلمچه شهيد شده بودي.
حميد جان!
مي بيني من الكي خودم را دلخوش امتحانات كرده ام؛ امتحاناتي كه آخرش مي خواهد بشود «مدرك» نه «درك»!
حميدجان!
سه شنبه ايران با قطر بازي دارد و من دارم به تو فكر مي كنم.
تو آنقدر بازي ات خوب بود كه به تو «حميد رومينيگه» مي گفتيم.
آن روزها «كارل هانيس رومينيگه» مهاجم تيم ملي آلمان گلزن مشهوري بود.
تو توپ هاي دو لايه و بادي زمين هاي اتابك را رها كردي و رفتي مرد ميدان جبهه ها شدي.
آن روز را يادت هست كه مي خواستيم بيشتر پيش ما بماني.
برداشتيم پوتين هايت را قايم كرديم اما آمديم ديديم تو رفته اي؛ با دم پايي!
حميد جان!
من ديگر بايد بروم چون امتحان دارم و بايد درسم را بخوانم. راستي كارت امتحان مرا نديدي؟
محمد عزيزي (نسيم)

خاطراتي كوچك از دنياي بزرگ مدرسه


صداي طوطي
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/3/3f/Parrot_in_venezuela_near_National_park_of_Canaima.jpg/120px-Parrot_in_venezuela_near_National_park_of_Canaima.jpg
مسابقات فرهنگي و هنري نزديك است. بايد تبليغات را شروع كنم. فكري به خاطرم مي رسد؛ چطور است با صدايي جديد، بچه ها را خبردار كنيم، با صدايي مثل صداي طوطي! به كلاس دوم رفته ام از بچه ها مي خواهم بيايند و با صداي طوطي حرف بزنند. يكي، دو نفر مي آيند ولي صدايشان آرام است و به درد تبليغات نمي خورد. زنگ مي خورد، دارم از پله ها پايين مي روم، يك دفعه صدايي مثل صداي طوطي صدايم مي زند: آقاي عزيزي! سلام.
با خوشحالي صاحب صدا را توي آن همه شلوغي شناسايي مي كنم.
-بيا اينجا ببينم.
بيچاره پسرك ترسيده و عقب، عقب مي رود.
-بيا با هم بريم دفتر.
-آقا... تو رو خدا ببخشيد... قول مي دم ديگه اين طوري حرف نزنم...
-بابا تو انتخاب شدي براي تبليغ مسابقات...
نمايش
قرار است نمايش «روزنامه ديواري» را براي مسابقات به منطقه 15تهران ببريم. دلم مي خواهد در بخشي از نمايش كه مربوط به جبهه و رزمندگان است، از دود اسپند استفاده كنم.
در خانه دنبال زغال و منقل مي گردم. مادرم مي گويد: «اين زغال از قبل بايد آماده شود.» برادر كوچكم كه همراه من است مي گويد: «من درستش مي كنم.» با گروه نمايش، به اداره مي رويم و مي رسيم به بخش جبهه. برادرم دارد پشت صحنه تلاش مي كند، از دود اسپند خبري نيست. نمايش كه تمام مي شود مي بينيم از پشت صحنه دود اسپند به هوا بلند شده است!
سرود دبستان
حياط قوطي كبريت، راهروي تنگ و تاريك و... حكايت دبستان ما بود.
دبستان شهيد علي نوري يك خانه بزرگ بود كه به آموزش و پرورش اجاره داده بودند. اين خانه قديمي از ساليان دور به عنوان دبستان مورد استفاده قرار گرفته بود. بچه هاي دبستان با تمام كمبودها مي ساختند و با صميميت بسيارشان فضاي دوست داشتني و زيبايي را براي من به وجود آورده بودند.
سال75 من دو شيفت در آنجا بودم. از صبح تا غروب، كار مي كردم و ساعت پنج بعدازظهر تازه مي فهميدم كه روي زمينم و بايد ناهار بخورم! زنگ هاي تفريح كه به حياط مي رفتم، بچه ها مي ريختند دور و برم و يك دفعه دست توي جيب كتم كه مي كردم مي ديدم پر از شكلات و... شده است.
يك غروب، وقتي به خانه آمدم، احساس كردم چيزي در دلم بي تابم مي كند، حس جالبي تمام وجودم را دربرگرفته بود. دلم مي خواست محبت بچه ها را جواب دهم. خوب به صداي دلم گوش دادم ديدم آهنگش اين طوري است:
دبستان، دبستان
صداي هياهو
چمنزار سبزش
پر از بچه آهو...
ديدم شعر به سراغم آمده است. نشستم و سرودم شعر دبستان را:
دبستان، گلستان
گلستان، دبستان
سلامي صميمي
به گل هاي خندان
به آن ها كه قلبي
چو آيينه دارند
به لطف خداوند
هميشه بهارند
¤
شكوفه، شكوفه
پرستو، پرستو
بهاري چه زيبا
بهاري چه خوشبو
¤
گل و شاپرك ها
كلاس محبت
مناجات و قرآن
نماز جماعت
اين شعر را بردم پيش دوست هنرمندم آقاي سيدعباس ابراهيمي.
آقاي ابراهيمي هم 10ساعت روي آهنگ سازي شعر وقت گذاشت و نتيجه اش اين شد كه هر وقت بچه ها اين سرود را مي خواندند، معلم ها مي گفتند: يك بار ديگر هم بخوانند.

هنوز هم وقتي شاگردان ديروزم را مي بينم به ياد سرود دبستان مي افتم و حياط كوچكي كه صداهايمان در آن يادگاري شد.

محمد عزيزي (نسيم)

نقطه آخر


http://azizinasim.persiangig.com/323545769782323.jpg
يكي از بزرگ ترين ثروت هاي من در اين دنيا، سه اسب سياه است. اول يكي داشتم و چند روز پيش دوتاي ديگر را خريدم.
من اسب هايم را به دشت هاي پوشيده از برف مي برم. آنها كه مي تازند من لذت مي برم . اسب هاي من بالدارند و مرا مي برند به هركجا بخواهم.
اسب هاي من توي جامدادي كوچكم خانه دارند. من سه روان نويس سياه دارم. هرچند كه سفارش كرده اند كه ثروت خود را به ديگران نگوييد اما من فقط به شما مي گويم. من با روان نويس هايم مي نويسم و مي كشم. خريد روان نويس مشكي از هيجان انگيزترين خريدهاي من است. اگر بدانيد چقدر دوست دارم كه زودتر به خانه برسم و روان نويس سواري را شروع كنم! لذت نوشتن و كشيدن با روان نويس مشكي برايم آن قدر دوست داشتني است كه بعضي وقتها كه گرم كار هستم غذايم سرد مي شود.
من احساس مي كنم زندگي فرصتي براي گذاشتن يك نقطه بر روي دفتر زمين است. ما بايد ببينيم در آخرين لحظه كه روان نويس عمرمان آخرين نقطه را مي گذارد، كجا هستيم. نقطه اي آسماني در آغوش خدا هستيم يا از او جدا مانده ايم.
بعضي نقطه ها ماندني مي شوند و مثل ستاره ها، راه را به ديگران نشان مي دهند. اما بعضي ديگر مثل چاهي در مسير ديگران سبز مي شوند تا آنها را از راه بيندازند.
اگر به دوروبرت خوب نگاه كني مي بيني بعضي ها را كه خيلي ادعاي نقطه داربودن مي كنند، اما نقطه هايشان فقط بر تشويش ها مي افزايد و برعكس هستند كساني بي ادعا كه تنها يك نقطه باصفا دارند و آدم با ديدنشان آرام مي شود.
به راستي وقتي نقطه اي روي كلمه اي خطا نشسته است ديگر چه فايده اي دارد ژل و تل زدن به موهاي آن نقطه . اين حرف هاي من براي قبل از گذاشتن «نون» پايان است. چه خوب است نقطه اي باشيم مثل خورشيد و ماه در دل آسمان مثل خورشيد و ماه.
خوش به حال آن كه آخرين نقطه اش خورشيد شد، درخشيد و جان بخشيد و خوشا به حال آن كه در دل تاريك شب ماه شد و راه را نشان داد.
خدايا!
من نمي دانم آخرين نقطه من قرار است كجا قرار بگيرد اما مي دانم كه تو مي داني پس از تو مي خواهم دستم را بگيري و درست نقطه گذاشتن را يادم بدهي.
من آن كودك اول دبستاني ام كه دست هاي لاغر و كوچكش مي لرزند و تويي كه بايد دستم را بگيري و بگويي نقطه ام را كجا بگذارم.
اي آموزگار مهرباني ها!
مرا ببخش كه هميشه مشق هايم پر از خط خطي است و جاي پاك كن هاي پي درپي «پوزش» آن را چرك آلود كرده.
من هربار كه زمين خوردم تو دستم را گرفتي و ياري ام دادي. من بهانه آوردم و تو باز مرا خواندي و از خود نراندي.
خداجان!
من چند سالي است كه در اين مدرسه قلم و قدم مي زنم. از تو مي خواهم به حركت كوچكم بركتي ماندگار عطا بفرمايي.
خدايا! ببخشا اگر نامه ام
نشد خوب وشد حرف پرت و پلا
غلط هاي من را تو اصلاح كن
نگه دار ما را ز بيم و بلا...
آمين يا رب العالمين
محمدعزيزي (نسيم)
سحر چهارشنبه 14/10/90

    

مهمان ويژه

محمد عزيزي «نسيم»
روي برگه نوشتم «علي...» و برگه ام را تا كردم. جلوي صندوق شلوغ بود. كمي ايستادم. بچه ها كه كنار رفتند به زور نامه ام را از شكاف صندوق، داخل كردم.
صندوق «محرم راز» كه از اول سال حوصله اش سر رفته بود حالا طوري شده بود كه نامه ها داشتند از دهانش بيرون مي ريختند.
ماجرا از آنجا شروع شد كه آقاي جلوه، مربي تربيتي مان، ديروز بعد از مراسم صبحگاه روي سكوي جايگاه آمد و خبر داد:
«از آنجا كه پنجشنبه اين هفته مهمون ويژه اي داريم، اگه كسي بتونه حدس بزنه كه او كيه، يه سكه بهار آزادي جايزه ...»
ادامه صحبت هاي آقاي جلوه در همهمه بچه ها گم شد.
از زنگ تفريح ديروز تا امروز، بچه ها دسته دسته مي آيند و پاسخشان را در صندوق مي اندازند. همه اميد دارند كه مهمان ويژه را درست حدس زده باشند.
من و بغل دستي ام حميد محمدي، با روشهاي گوناگون و تحقيقات ويژه به اين نتيجه رسيده ايم كه يك شخصيت ورزشي به مدرسه مان مي آيد. علت حدس ما اين است كه چند وقت پيش، مسابقات فوتبال مدرسه مان تمام شد و حتما قرار است براي توزيع جايزه يك بازيكن معروف را دعوت كنند.
تا اينجاي محاسباتمان اميدوار كننده بود، اما مانده بوديم كه به جاي علامت سوال، نام چه كسي را بنويسيم.
زنگ تفريح به حميد گفتم: «من كه فكر مي كنم علي ... بياد.»
حميد گفت: «بابا، اون كه الان داره تو آلمان بازي مي كنه»
گفتم: «نه باباجون، خودم ديروز توي روزنامه خوندم كه براي تمريناي تيم ملي از آلمان اومده.»
بالاخره بعد از كلي مشورت و پايين، بالا كردن نظرياتمان، قرار شد هر دو، اسم او را بنويسيم و هر كداممان كه برنده شديم جايزه را نصف كنيم!
صبح روز پنجشنبه جلوي در مدرسه رسيدم.
جلوي در آب و جارو شده بود، ضربان قلبم امروز تندتر از روزهاي ديگر مي زد.
وارد مدرسه شدم. توي راهرو آقاي حسيني خدمتگزار مدرسه مان را ديدم كه دارد چند دسته گل ميخك را توي سيني مي چيند.
با تعجب به اطرافم نگاه كردم. يك رشته از چراغهاي رنگارنگ مرا به ياد جشنهاي مدرسه مي انداخت.
پيش خودم گفتم: حتما مي خواهند مهمان ويژه را غافلگير كنند و ...»
¤¤¤
قرآن و مناجات كه خوانده شد همه با هم دعاي فرج را زمزمه كرديم. بعد از مراسم صبحگاه آقاي جلوه با يك سبد بزرگ به روي جايگاه آمد و ميكروفون را گرفت و گفت:
«بسم الله الرحمن الرحيم
بچه ها!
خوب مي دونم كه همه منتظريد، منتظر جواب مسابقه»
هيجان در وجود تك تكمان موج مي زند.
هر كسي احساس مي كرد كه الان نامش را به عنوان برنده اعلام خواهند كرد.
آقاي جلوه به سبدي كه روي ميز نشسته بود اشاره كرد و گفت:
«اين سبد پر از جوابهاي گوناگون شماست. هر كدوم از بچه ها، از مهموناي محترمي نام برده بودند؛ اما پاسخ مسابقه هيچكدوم از اينها نبود. امروز ما مهمون ويژه اي داريم كه قراره تا نيم ساعت ديگه به مدرسه برسه. چون مهمون ما آدم بسيار محترمي هستند، لازم دونستيم با شاخه هاي گل به استقبال ايشون بريم.»
همه گيج و مات شده بوديم و مثل بادكنكي كه يك دفعه بادش را خالي كرده باشند به سكه فكر مي كرديم: «سكه بهار آزادي».
ميخكهاي سرخ و سفيد با كمك مبصر كلاسها بين بچه ها پخش شد.
آقاي جلوه روي جايگاه ايستاده بود به صفهايي نگاه مي كرد كه حالا مثل كوچه باغهايي پر از گل شده بودند.
در همين موقع، يك دفعه پنجره پشت جايگاه باز شد و دود سفيدي كه از بويش معلوم شد اسپند است فضاي حياط مدرسه را پر كرد.
آقاي جلوه كه لاي مه اي از دود اسپند ايستاده بود دوباره شروع كرد به صحبت كردن:
«بچه ها! يه لحظه توجه كنيد! به من خبر دادن كه مهمون ما رسيده ولي چون خودش نمي تونه بياد پيش ما، از نماينده هاي پرورشي هر كلاس مي خوام كه به استقبال ايشون برند و ...»
از حرفهاي آقاي جلوه چيز زيادي دستگيرمان نمي شد. توي فكر بودم كه يك دفعه ديدم حميد از كنارم رد شد.
او نماينده پرورش كلاس ما بود. حميد، هم نماينده پرورشي بود و هم يكي از قاريان ممتاز مدرسه.
نماينده ها كه رفتند، همهمه اي حياط مدرسه را پر كرد.
همه از هم سوال مي كردند و از مهمان ويژه مي پرسيدند.
در ميان همهمه بچه ها، در ورودي راهرو به حياط باز شد.
ناگهان سكوت ناباورانه اي همهمه بچه ها را بلعيد.
همه خشكمان زده بود؛ يك تابوت شهيد با چند گل ميخك و نماينده هايي كه با چشماني باران آن را مي آوردند.
آقاي حسيني هم جلوتر از بچه ها سيني اسپند را در دست گرفته بود.
آقاي جلوه ديگر حرف نمي زد و از تكان خوردن شانه هايش معلوم بود كه دارد گريه مي كند.
تابوت مثل قايقي، آرام آرام روي امواج كوچك و بزرگ دستها جلو مي رفت و باران گل و گلاب بود كه مي باريد.
صداي قرآن به گوش مي رسيد. اين صداي آشنا صداي دوستم حميد بود.
بعد از قرائت قرآن، تابوت در جايگاه آرام گرفت.
همه منتظر بوديم كه آقاي جلوه نام اين شهيد را اعلام كند.
آقاي جلوه ميكروفون را از جلو پنجره دفتر برداشت و با صدايي لرزان شروع به صحبت كرد:
«بچه ها اين هم مهمون ويژه ماست. تو اين تابوت يه شهيده؛ يه شهيد گمنام...» ديگر نتوانست ادامه دهد.
همه بچه ها بي اختيار اشك مي ريختند.
نشسته بوديم كه يك دفعه ديدم يكي از بچه ها دارد كتاب هاي كوچكي را بين بچه ها پخش مي كند. يكي از كتاب ها به دست من رسيد. نگاهي به روي جلد آن كردم. با خط سرخي نوشته بود: زيارت عاشورا.
        
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTZzRrahJxNZAdNsvrSsBgVq-9RIGkHRRPriUeB0ZBTynPpOqbYzeu8YUk

در آينده مي خواهيد چه كاره شويد؟

سرمشق

http://azizinasim.persiangig.com/123235456787067643.jpg
محمدعزيزي (نسيم)
آن روز انشا داشتيم و نوبت رسيده بود به من. موضوع آزاد بود و من انتخاب كرده بودم: «در آينده، مي خواهيد چه كاره شويد؟»
وقتي شروع كردم به خواندن، انگار همه منتظر بودند؛ حتي در و ديوار كلاس؛ كلاسي كه من به تازگي شاگرد آن شده بودم.
ماجرا اين بود كه من بعداز يك سال و چند ماه درس خواندن در رشته تجربي، از آن انصراف داده و به رشته انساني آمده بودم.
هرچه ناظم مان اصرار كرده بود كه بمان درهمين رشته تا دكتر شوي... نانت توي روغن مي شود... يك ويزيت 200 تومان! ...
هيچ كدام از اين نصيحت ها مرا قانع نكرد و پرونده من از كلاس علوم تجربي پرواز كرد و رفت ميان باغ علوم انساني.
راستش توي كلاس هندسه و رياضي و... هيچ علاقه اي نداشتم كه بدانم چرا دو زاويه يك مثلث با هم برابرند و چرا اين همه عدد و فرمول را بايد حفظ كنم بدون اينكه از آنها لذت ببرم!
حالا زنگ انشا بود و براي اولين بار، صداي من در فضاي كلاس جديدم مي پيچيد:
«يادش بخير!
انگار همين ديروز بود كه وقتي معلم انشاي مان مي پرسيد: «در آينده، مي خواهيد چه كار شويد؟» جواب مي داديم: «دكتر، خلبان، مهندس و...» اما چه دكتر، خلبان و مهندسي كه تا پاي مان را از كلاس بيرون مي گذاشتيم، همه چيز از يادمان مي رفت و دوباره مي شديم همان بچه پرشور و شري كه محله را روي سرش خراب مي كرد!
من وقتي از رشته تجربي به انساني آمدم، همه با تعجب از من پرسيد: «چرا؟ تجربي كه بهتر بود!» اما من اعتقاد دارم كه اين ما هستيم كه بايد كارمان را خوب انجام دهيم و فرقي نمي كند كه در چه رشته اي فعال باشيم.
اگر ما به شغل مان علاقه داشته باشيم و آن را درست انجام دهيم، فرد موفقي براي جامعه مي شويم و...»
انشايم تمام شد. همه ساكت بودند. معلم ادبيات مان درحالي كه به فكر فرو رفته بود، قدم زنان به من نزديك شد و گفت: «آفرين! انشاي خوبي بود، چون حرف دلت را زده بودي.»
¤¤¤
http://azizinasim.persiangig.com/azizi-ayande.jpg
حالا ا ز س ال 1365 كه توي دبيرستان شهيد خدايي در منطقه 15 تهران درس مي خواندم، 25 سال مي گذرد.
من بعداز مدت ه ا فكر كردن و با خود و آرزوه ايم كلنجار رفتن، باغ مدرسه را انتخاب كردم و شدم دانشجوي رشته امور پرورشي در تربيت معلم.
يك روز در زنگ مشاوره، استادمان داشت از تصميم هاي بزرگ سؤال مي كرد.
وقتي من خاطره انتخاب رشته ام در دبيرستان را تعريف كردم، استاد لبخندي زد و گفت: «چه خوب كه در آن دوران به علاقه تان فكر كرديد و به رشته مورد نظرتان رفتيد.
خيلي ها سال هاي سال در يك رشته درس مي خوانند و تازه مي بينند كه گم شده شان اين نبوده...»
¤¤¤
يكي از بزرگان گرافيك ايران، اول در رشته پزشكي قبول مي شود و بعداز سال ها تحصيل دراين رشته مي بيند كه علاقه اي به ادامه تحصيل در آن ندارد.
به همين خاطر بي خيال رشته پزشكي مي شود و مي رود دنبال علاقه شان در رشته گرافيك و از اول شروع مي كند.

¤¤¤

دكتر حسابي- در دوراني كه در لبنان درس مي خواند- از بيماري مادر مهربانش رنج مي برد. او تصميم گرفت خوب درس بخواند و پزشك شود.
سرانجام بعداز تلاش فراوان شبانه روزي، وقتي پزشك شد، پس از مدتي ديد كه همه آدم ها به يك اندازه دنده دارند و علم پزشكي جواب گوي روح پرسشگر و كنجكاو او نيست. پس پزشكي را رها كرد.
ايشان با راهنمايي يك فيزيكدان، گم شده خودش را در اين رشته مي بيند و پا به دنياي ناشناخته هاي فيزيك مي گذراد.
من وقتي مي شنوم كه يك دانش آموز دم كنكوري براي رقابت با همكلاسي يا فاميل شان درس مي خواند و بدتر از آن سعي مي كند رشته اي را انتخاب كند كه قبول شدن در آن سخت است، خيلي ناراحت مي شوم.
علت ناراحتي من اين است كه به خوبي مي دانم دانشجويي كه علاقه اش از خودش نباشد و با نگاه و تشويق اين و آن رشته اش را انتخاب كرده باشد، در كارش موفق نمي شود هرچند رتبه اول كنكور هم باشد.
چه خوب است، قدري با خودمان صميمي تر باشيم و در انتخاب رشته و شغل مان علاوه بر توانايي و علاقه خود به شرايط موجود در اطراف مان نيز توجه داشته باشيم.

پرسش؛ كليد در دانش


در بسياري از اوقات وقتي معني واژه اي را نمي دانيم به آساني كتاب لغتي را مي گشاييم و معاني آن واژه را درمي يابيم. چرا اين شيوه در همه موارد صادق نباشد؟ چرا نبايد چيزهايي را كه نمي دانيم بپرسيم؟ ندانستن عيب است اما پرسيدن از شأن و مقام آدمي نه تنها نمي كاهد؛ بلكه بر آن مي افزايد.

بسياري از نوجوانان ما از پرسش كردن مي هراسندhttp://azizinasim.persiangig.com/porsesh2323.jpg
 زيـرا گـمان مـي كنـند كـــه ديگــران از آن هـا تـصـور
نـــاخـــوشـــاينــدي پيدا خواهند كرد. مثلا به ناداني
 متهـــم مي شــوند. بنابــراين هيـچ گرايـشـي بـراي
 پـــرسيدن و جــست وجو كردن نـشان نمي دهـند.
 پـدر و مـادر بايـد ايـن خـصيـصه ناپسند را هنگـامـي
 كـه در فرزنـدان خـود ديـدند درصـدد رفـع آن برآيـند.
 با نــوجـوان صـحـبت كـننـد و با آوردن مـثـال هـايـي
روشــن سـازنـد كـه هيـچ كـس دانـشمـند بـه دنيـا
 نـمـــي آيد؛ بلـكـه آموخـتـن و جسـت وجــو كــردن
 اســـت كـــه انــــسان را  بر خصـوصــيـات محــيــط
 زنـــدگاني ما و اشـــياء در آن، واقـــف مي ســازد.
 بايــد نــوجوان را تشـــويق كننــد تـــا از مـــعلمـــان
خـــويـــش آنچـــه را كه نمـي دانــد و يــا از كـتـــاب
 درنـــمي يـــابد سؤال كـــند و حتـــي از همسـالان
خود،  كمك  بگيرد و  در  خـــانه  بــــه  خـــود آنـــان
 مــــراجـــعــــه نــمــايد تـــا  چــيزي از درس هــــاي
مدرســـــه برايش نــادانســــته باقــــي نمــانـــــد و
درنهــــايت اگر همه ايـــــن تدابيــــر چـــــاره ســـــاز
نــــبود برايــــش مـــعـــلـــم ســـرخانه تعيـــين كنـند
تــــــا با حــوصلـه و فـــراغت بيشـــتر و در محيطـــي
 آرام تــــر   بــــر  معــلــومــات  خــــود بيــفـــــزايــــد.

در غير اين صورت هم چنان نادان و كم اطلاع باقي مي ماند و مدارج تحصيلي خود را نمي تواند به خوبي بپيمايد. از تمام اين جملات اين نتيجه را به دست مي آوريم كه چنان كه گفتيم.

(پرسيدن عيب نيست، ندانستن عيب است.)

«دو- دو تا: چهارتا»ي بعد از بازي

فانوس
«دو- دو تا: چهارتا»ي بعد از بازي

http://www.up.montazeranmonji.ir/images/v6to2no92907x1susvku.jpg
سوت پايان بازي كه زده شد، بازيكنان تيم ما، همه خسته و بي حال به طرف رختكن حركت كرديم.
قبل از اين كه لباس هايمان را عوض كنيم، مربي مان آمد و گفت: «بچه ها! همه باشيد تا چند كلمه حرف بزنم.»
بچه ها، روي نيمكت ها نشستند و مربي مان آمد و بعد از صلوات شروع كرد به صحبت: «مي دانيم امروز همه ناراحت هستيد چون نتيجه را در دقايق پاياني به تيم حريف، واگذار كرديد.
مي دانم گل خوردن - آن هم در دقيقه 90 به بعد، خيلي ناراحت كننده است اما خوب است از همين گل خوردن عبرت بگيريم.
اگر سعيد به جاي تك روي، توپ را به رضا مي رساند، شايد الان ما پيروز ميدان بوديم. در نيمه اول اگر آن ضربه ي پنالتي، گل مي شد» بعد از صحبت هاي مربي مان همه آرام شده بوديم.
حالا همه داشتيم به بازي بعدمان فكر مي كرديم به اين كه قدر لحظه ها را بيشتر بدانيم. ما مي دانستيم كه در دل هر لحظه، گلي پنهان است.
¤¤¤
شب است و من كنار پنجره، در جاي هميشگي ام دراز كشيده ام و دارم به ماه نگاه مي كنم. فكرم رفته است توي كلاس امروزمان.
وقتي آقاي محمدي ناظم مان، همسايه مان عليرضا را صدا زد و گفت: «علي آقا! آفرين توي هنرهاي دستي استان اول شده اي!» چرا من حسودي ام شد؟ بدون اين كه جاي زخم هاي چاقوي قاليبافي را روي انگشتان لاغر علي ببينم! خدايا من را ببخش!
يادم باشد كه فردا قبل از اين كه با علي دست بدهم، دست راستم توي جيبم باشد تا وقتي خواستم با او دست بدهم، شرمنده ي دست هاي سردش نشوم.»
¤¤¤

امام كاظم عليه السلام فرمودند:

كـسـي كـه  هر روز  بـه  حـساب

خـويـشتن نـرسـيـد از مـا نـيـست.

(از كتاب اقوال الائمه ج اول ص 214)

سر مشق:حمله ي «پرندگان خشمگين» به محله ي ما

سر مشق
حمله ي «پرندگان خشمگين» به محله ي ما

http://azizinasim.persiangig.com/Angry-Birds-cutscene.jpg
محمد عزيزي (نسيم)
از كوچه ي مسجد كه مي گذشتيم، پسرم گفت: «بابا، آن مغازه را مي بيني؟» به روبه رويم نگاه كردم و گفتم: «آره». پسرم با هيجان گفت: «بيا بريم تا من يه چيزي رو نشونت بدم.»
جلوي مغازه ي تازه تاسيس گوشي هاي همراه و لوازم ديجيتالي رسيديم. پسرم به وسايلي اشاره كرد كه هركدام نشاني از بازي جالب «پرندگان خشمگين¤» داشتند.
فهميدم كه پسرم دوست دارد يكي از اين وسايل منقش شده به «پرندگان خشمگين» را داشته باشد. داخل مغازه رفتم و بعد از سلام و تبريك آغاز به كار اين فروشگاه در محله مان، شروع به پرسش قيمت ها كردم.
-اين ليوان ها چنده؟
-نه هزار تومن!
-دو هزار تومن؟
-نه! نه هزار تومن!
-اين برچسب ها چي؟
-كوچيكاش چهار تومن و بزرگاش هم شيش تومن!
از فروشگاه بيرون آمديم بدون آن كه چيزي بخريم. پول داشتم اما حيفم مي آمد آن را به راحتي دور بريزم!
پسرم سكوت كرده بود و چيزي نمي گفت. به خانه كه مي آمديم، فكري به ذهنم رسيد. رفتم از مغازه ي لوازم التحريري يك برگه ي شيشه اي پشت چسب دار، در اندازه ي «آچهار» خريدم.
به خانه كه رسيديم. رايانه را روشن كردم و با برنامه ي «فتوشاپ» تصوير «پرندگان خشمگين» را در اندازه هاي كوچك، در يك صفحه كنار هم چيدم.
حالا نوبت چاپ بود، برگه شفاف، پشت چسب دار را به جاي برگه ي كاغذ در دستگاه چاپگر قرار دادم و
¤¤¤
پسرم ليوان خودش را در دست گرفته بود و از ديدن پرندگان بازي مورد علاقه اش، خيلي خوشحال بود. براي اينكه تصوير روي صفحه ي شيشه اي پاك نشود روي آن را با چسب شفاف پوشاندم.

اين جا بود كه با خودم گفت: «چقدر راحت مي شود با كمي فكر كردن، از منت ديگران خودكفا شد».

http://azizinasim.persiangig.com/angry-birds_1.jpg

¤بـازي پرندگان خشمگين (Angry Birds)
 يـك بــازي ســرگرم كــننده  اسـت كـه در
 آن بــايــد پـرندگـان عصـباني را از داخــل
 تـيـر و كمان بـه طرف حيـوانات وحـشـي
 پــناه گرفته در لابه لاي وسايل گوناگون
 پـرتاب كرده و آنـها را نابـود كـنيم. تـنـوع
ظـاهـري پرنـدگان بـا آن ابـروان در هـم و
 قابـلـيــت هـاي گـونــاگــون آنـهـا در نـوع
ضــــربــــه زدن شـــــان بــــامــزه اســت.

دوستان كاغذي من (2)


دفترهاي حميد
محمد عزيزي (نسيم)
حميدجان! سلام
امروز مي خواهم توي صفحه «مدرسه» سري بزنم به كوچه هاي قشنگ كودكي و نوجواني مان.
من و تو در يك محله بزرگ شديم؛ محله اي كه خيلي ها فقط از دور اسمش را شنيده اند و از درون آن بي خبرند.
«اتابك» خيلي ها را به ياد جوانان پرشور و شر و خلافكار مي اندازد اما من و تو مي دانيم كه اتابك فقط همين نيست.
اتابك يعني آقاي احساني كه وقتي داشت توي پياده رو مي رفت جواني به رويش آب لجن ريخت و او خم به ابرو نياورد و جوان شرمنده شد.
آن روز ما كه شاهد درس صبر آقاي احساني بوديم اصلا نمي دانستيم كه او روزي به جبهه مي رود و بعد از 20 سال پلاك و ا ستخوان هايش برمي گردند!
اتابك يعني زمين خوردن هاي ما، يعني با كتاني هاي ميخي كه ميخ هايشان در رفته بود و ما چقدر سرپنجه مي دويديم تا پاشنه مان سالم بماند!
اتابك يعني هر كوچه 10، 20، 30، 40 شهيد.
چند روز پيش داشتم از همان كوچه هاي مي گذشتم ديدم شهرداري تك تك خانه ها را خريده و دارد طرح نوسازي اش را پياده مي كند!
حميد جان!
من در خانه شما هم آمدم اما در و ديواري از آن نماينده بود. فقط روبه روي خانه تان يك در كوچك از گاراژ مانده بود؛ همان دري كه برنامه بازي ها را روي آن مي چسباندي.
حميدجان!
دفترهايت پيش من است و چه كسي بهتر از من قدر آن ها را مي داند؟
باور كن آن قدر كه دلهره دفترهاي تو را دارم به فكركارت ملي و ملي كارتم نيستم!
تو «حميد محزون» محله ما بودي كه همه از نقاشي ات تعريف مي كردند.
من و تو توي كلاس 3/5 دبستان شهيد مهدي نيكبخت خيابان ذوالفقاري (اتابك) به هم رسيديم.
از ديدن نقاشي هاي تميز و قشنگت همه كيف مي كرديم.
من و تو از يك محله بوديم اما توي دو خيابان و كوچه جدا از هم.
من توي خيابان شاكري (شهيد مسلم خاني) بودم و تو توي كوچه شهيد خوش اخلاق.
حميدجان!
دفترهايت را كه ورق مي زدم. اسم دوستان قديمي ام را ديدم؛ علي رضا، عزيز، حسين، رضا، اكبر، غلام محمد و ...
بازي هاي ما چيزي از جام جهاني كم نداشت!
من و چند تا از بچه هاي خيابان مان هميشه با تيم هاي كوچه شما كري داشتيم و من چقدر خودم را به آب و آتش مي زدم براي گل زدن و آقاي گل شدن! هنوز جاي زخم آن زمين خوردن ها روي زانو و آرنج هايم مانده است.
حميدجان!
چند وقتي است كه شما از محله رفته ايد و تنها دفترهاي تو پيش من مانده اند و با من حرف مي زنند.
كاش مي شد دوباره برمي گشتي و برگه اي را روي در كوچك گاراژ مي چسباندي و خبر مي دادي از بازي هاي گل كوچك؛ بازي هايي كه چيزي از جام جهاني كم نداشت.

دوستان كاغذي من(1)يادت بخير آقاي جلوه!

يك مربي تربيتي فعال و خوش ذوق داشتيم به نام مهدي جلوه. با ابتكار او در انتهاي حياط يك سالن ساده و صميمي درست شده بود...

ادامه نوشته

كيهان بچه ها ؛ 55 سال دوستي

اولين شماره مجله كيهان بچه ها، 5 دي ماه 1335 منتشر شد. اين مجله قديمي ترين مجله كودكان و نوجوانان ايران است...
ادامه نوشته

یادگاری

نصف شب است.
دارد آرام آرام، برف می بارد.
اتاق ساکت است و خاموش...
ادامه نوشته

داستان بچه های مسجد

كتابم را برداشتم و راهي مسجد شدم. بسيج نوجوانان مسجد امام رضا عليه السلام در يكي از محله هاي پرجنب و جوش جنوب شرق تهران ميزبان نوجوانان و جواناني بود كه هر روز غروب مي آمدند و ميهمان كلاس هاي بسيج و واحد فرهنگي مكتب الرضا عليه السلام مي شدند...

ادامه نوشته

بچه های خلاق

 

هزار آفرین

روز سیزدهم فروردین ماه بود و حوصله ی همه مان سر رفته بود .

توی حیاط نتوانستیم بازی کنیم چون توپ بادی مان به شیشه خورد و نزدک بود  آن را بشکند اما لامپ دویست شکست

و بابا جون کمی عصبانی شد .

دنبال جایی برای بازی می گشتیم . آمدیم بیرون و چشممان خورد به خرابه های خانه های مردم اتابک.

بچه ها هم آمدند و بازی زیبایشان آغاز شد . خانه سازی ، نقاشی و ....

به راستی خلاقیت کودکانمان در کجا شکوفا خواهد شد؟   

نامه ای به سجاد


آقا سجاد هاشمی ! سلام

امشب شب سیزدهم نوروز است . الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ساعت حدود یک نصفه شب است .

امشب به طور اتفاقی به وبلاگ تو سر زدم آن هم از طریق وبلاگ دوست شاعرم  آقای سپاهی یونسی.

وقتی صفحه ی وبلاگت آمد منتظر بودم  نوشته ی تازه ای از تو ببینم اما  باتعجب دیدم که بر پیشانی وبلاگت نوشته اند : " کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی "

جستجوگر ذهنم همه ی سجاد هایم را پش رویم  حاضر کرد. آه سجاد هاشمی داستان نویس ۹ساله !

به یاد نظرم افتادم که درباره ی تصاویر زمینه ی وبلاگت نوشته بودم :

 نویسنده: محمد عزیزی (نسیم)
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 6:39
آقا سجاد سلام بر تو و پدر مهربانت
طرح زمینه ی وبلاگت خواندن مطالب را مشکل می کند . چون چهارخانه است. اگر توانستی یک طرح ساده برای زمینه ی صفحه ات انتخاب کن .
 
و تو جواب داده بودی :
 
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 12:53 توسط:سجاد
خیلی ممنون که به من سرزدی چشم سعی می کنم اون رو عوض کنم

 

الان که دارم این نامه را می نویسم همه خوابند اما من و تو بیداریم . من خوب می دانم تو جواب سلام مرا بی پاسخ نخواهی گذاشت .

راستی سلام مرا به رسول الله ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ برسان همچنین امام رضا علیه السلام که تو همشهری اش بودی .

 آقا سجاد من مربی تربیتی دبستان شهید چمران منطفه ۱۵ در نوبت بعداز ظهر هستم . به بچه ها می گویم برای آرامش پدر و مادر مهربانت و همچنین شادی روح تو دعا کنند .

 راستی پارسال که من در این دبستان نبودم یکی از بچه های خوب  دبستان که سید طباطبایی  بود به رحمت خدا رفت . به گفته ی مدیر مان او از گل های سرسبد چمران بود . اگر طباطبایی را دیدی بگو عزیزی سلام رساند .

آقا سجاد دلم می خواهد شعری را که برای امام سجاد علیه السلام سروده ام را برایت بخوانم :

هر جا که بود سجاد

بوی فرشته می داد

هرکس کنار او بود

از غصه می شد آزاد

***

او مهربانترین مرد

در بین عابدین بود

خوشبوترین گل باغ

در باغ این زمین بود

***

ای کاش من کنارش

یک لحظه می نشستم

تسبیح پاک خود را 

می داد او به دستم

***

آن وقت کهکشانی

در دست های من بود

تسبیح پاک سجاد

مشکل گشای من بود

***

ای صاحب صحیفه

ای مرد آسمانی

بودی برای گل ها

خورشید مهربانی

***

آیینه ی دلت را

در کربلا شکستند

بال پریدنت را

با قفل کینه بستند

***

اما تو باز کردی

قفل سیاه غم را

دادی نشان به دنیا

کار بد ستم را

***

با جوشش تو جوشید

چشمان خشک مردم

هرگز نشد صدایت 

در کوچه ی زمان گم

از طرف برادر تو : محمد عزیزی (نسیم)

 

 

یادگاری

 

کسی برای تو کیک تولدی نخرید!

 

خداحافظی

مجتهدي 

حاج آقا خدا حافظ 

آقای مجتهدی با مردم خداحافظی کرد

حاج آقا مجتهدی با صفا هم رفت .

یادش بخیر محرم پارسال با دایی ام رفتیم پای روضه حاج آقا .

عصر عاشورا بود . موعظه ی قشنگ حاج آقا هنوز با من است .

"اقای آخوند از اقای نخودکی خواست که او را موعظه کند. اقای نخودکی گفت:

مرنج و مرنجان

آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم

اقای نخودکی گفت: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی."

اللهم صل علی محمد و ال محمد 

باتشکر از وبلاگ آیت الله مجتهدی

ayatollah-mojtahedi.blogfa.com

که خاطره ی مرا زنده کرد.

 

قیصر امین پور از دنیا رفت !

 

سلام آقای امین پور !

زنگ زدم منزل تشریف نداشتید .

دوستانم در نشر گلستان کوثر می خواستند شعر حضور لاله ها را در طرح کاردستی گل لاله استفاده کنند ... .

*** 

آقای محمودی  خبر می دهند که آقای امین پور بزرگواری کردند زنگ زدند به دفتر و اجازه دادند از شعرشان استفاده کنیم .

***

دیروز خانمم زنگ زد و خبر داد که قیصر امین پور از دنیا رفت !

من ماندم و خاطراتم با استاد امین پور

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه ای دیگر بگیریم

بیا گم گشته ی دیرین خود را

سراغ از لاله ی پر پر بگیریم

یک سوال و یک جواب


 

در دوران کودکی و نوجوانی ام عاشق توپ بودم . ۱۰ ، ۱۵ سال دنبالش دویدم

و آخر به استادیم مدرسه رسیدم .

آن روزها بیشتر بچه محله ها پرسپولیسی بودند. من هم بی انکه بدانم چرا ، شدم طرفدار قرمزته!

چند سال در باشگاه های نوجوانان و جوانان تهران بازی کردم و ....

***

حالا که معلم شده ام شاگردانم جلویم را می گیرند و می پرسند: 

آقا  قرمزته یا آبیته؟ 

من هم برای این  سوال یک پاسخ شاعرانه آماده کرده ام :

رنگین کمانته!

برای دوستی در همین نزدیکی ها

 

حجت جان ! سلام

یادت می یاد وقتی نوجوان بودی  چقدر ساده نگاهم می کردی آن چشم ها شبیه چشم های الان  داداش مجیدت بود.

دلم می خواهد سرم را روی بالش رویا هایم  بگذارم و یکباره خودم را در باغ دهه ی هفتاد ببینم .

بگذار به دیوانگی ام بخندند . بگذار بگویند بی کلاس بگذار ...

من کاری با این حرف ها ندارم من دنبال روز های گم شده ام می گردم . کاش می شد از مغازه های شهر ذره ای خاطرات خوب را خرید .

یادگاری

يك ياداشت صميمي 

دیشب توفیق شد یک سر به مسجد امام رضا علیه السلام بزنم .

بعد از چند ماه یک سر به دفتر نشریه زدم .

جایتان خالی چه محشری به پا بود!

برای خانه تکانی تمام آرشیو مجله ها را ریخته بودند توی اتاق جلسات.

من مجله های امانتی ام را برداشتم و یک یادداشت کوتاه نوشتم:

برادر گرامی !

آنچه در اینجاست سابقه و سرمایه ی مجله ی قدیمی بچه های مسجد است .

در حفظ آنها دقت نمایید .

سردبیر سابق بچه های مسجد

محمد عزیزی (نسیم)

برای عبدالحکیم بهار و بچه های باصفای دریا

چند سال پیش که به نمایشگاه مطبوعات رفته بودم . 

به غرفه ی مجله ی کودک مسلمان بلوچ که رسیدم ، ایستادم .

دلم می خواست از بچه های خوب و خونگرم جنوبی بیشتر بدانم .

دفتر یادگاری مجله را برداشتم و چند جمله ای نوشتم .

داشتم از غرفه دور می شدم که جوان لاغر اندامی با لباس ساده و بلند بلوچی جلویم را گرفت 

وگفت:" شما محمد عزیزی (نسیم ) هستید؟ "

من که جا خورده بودم با خوشحالی گفتم :"بله!شما مرا از کجا می شناسید؟"

آن جوان که بعد فهمیدم نامش عبدالحکیم بهار با تخلص" آشنا"ست

ادامه داد من شعر های شما را در مجله ها ی کودک و نوجوان می خوانم  بعد شروع کرد یکی از 

شعر هایم را که در کیهان بچه ها چاپ شده بود را برایم خواند :

من در دل تنگ غروب 

رو سوی دریا می کنم 

با موج هایش در دلم

 آهسته نجوا می کنم ...

حکیم گفت : "من این شعر را هنگام رفتن به دریا می خوانم ."

***

الان که چند سال از آن روز گذشته است

خوشحالم که دوست مهربانم در دو قدمی من خانه دارد خانه ای که نامش" بچه های دریا"ست 

راستی چقدر نزدیکند بچه های مسجد به بچه های دریا!

محمد عزيزي نسيم

برگزیدگان سلام بچه ها و پوپک

امروز بعد از مدت ها باز فرصتی پیش آمد تا به وبلاگم سری بزنم .

امروز ساعت ۳ بعد از ظهر در ساختمان مجلات رشد میهمان دهمین جشنواره ی انتخاب کتاب سال سلام بچه ها وپوپک بودم .

کتاب من هم در این جشنواره شرکت کرده بود ولی رتبه ای نیاورد .

امیدوارم وظایفم را در زندگی ادبی ومعلمی ام فراموش نکنم .

سلامی دوباره

دوستان من سلام

امروز در مدرسه فرصتی پیش آمد تا به وبلاگم سر بزنم .

مثل این که زنگ خورده وبچه ها دارند بالا می آیند .

به امید خدا مشکل تلفن منزل مان نیز به زودی حل خواهد شد .

تا دیدار بعدی خدا نگه دارتان

  دوستان بچه های مسجد !

آقایان مهدی نور علیشاهی -حجت عزیزی و عبدالحکیم بهار !

سلام بر نارون ، همین نزدیکی ها و بچه های دریا !

از اینکه مرتب به من سر می زنید از شما سپاسگزارم  .

در حال حاضر اسیر  روزهای آغازین سرما خوردگی ام .

چند روز دیگر باید از خانه مان خدا حافظی کنیم و آن را به دست شهر داری بسپاریم تا برای طرح نوسازی تخریبش کند!

چند وقتی است که دارم  دنبال خانه ی رهن و اجاره ای می گردم . در بهشت زهرا (س) جمله ای از علی علیه السلام دیدم که تکانم داد: نصیب هر کسی از زمین به اندازه ی طول وعرض قامت اوست . نهج البلاغه ـ خطبه ی ۸۲

افطاری مکتب الرضا علیه السلام

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic 

Image hosting by TinyPic

 

 

دیشب در مسجد امام رضا علیه السلام چه قیامتی بود !

هر سال به همت بچه های مکتب الرضا علیه السلام یک شب مراسم افطاری برگزار می شود .

دیشب هم یکی از آن شب ها بود .

به غیر از چند تایی از بچه ها ی قدیمی همه آمده بودند .

آقای کرامتی را هم دیدم و خوشحال شدم .

واقعا جای شهید احسانی خالی بود!

به یاد آن روز ها رفتم سراغ آلبوم خاطراتم و سه عکس از اردوهای بچه های مسجد انتخاب کردم.

دو تصویر بالایی از اردوی صیام(روزه) است که در فروردین ماه 1372 در شمال تهران برپا شد .

تصویر پایینی عکسی قدیمی از اردوی مکتب الرضا علیه السلام است .

شهید حسین احسانی استاد اخلاق وقرآن ومربی فوتبالمان  تکیه به درخت داده است.

آقای احسانی کجایی؟ پیش شهیدان خدایی  

 

سلام

 

اشکالی ندارد اگر وبلاگم را پر از سلام کنم

تا مهدی ،حجت ،مجتبی،عبدالحکیم و... که آمدند چیزی برای پذیرایی باشد!

دوستانم!

 نسیم دعایم بدرقه ی راه تان باد !

  

 

بهار رمضان در فصل خزان

 

همیشه پاییز با برگ و باد همراه بوده است .همیشه پاییز دو قدم تا بهار فاصله داشته است .

دو قدم به اندازه ی دو فصل پاییز و زمستان .

امسال پاییز حال وهوای دیگری دارد . ماه رمضان ،میهمان خزان شده و این یعنی بهاری دل انگیز در دل پاییز !چه زیباست که آغاز قصه ی کیف وکتاب مان امسال با بهار قران همراه شده است .

چه کیفی دارد هر سحر با جیک جیک روزه های کله گنجشکی داداش و خواهر کوچک تر مان بیدار شویم وسر سفره ی سحری بنشینیم .

اذان یاکریم ها ، چادر نماز سپید یاس ها و صدای خش خش جاروی رفتگر مهربان محله بوی ماه خدا را به ارمغان خواهد آورد .

صبح با کیفی پر از دعای خیر به مدرسه می رویم . در راه مدرسه چشمانمان را به روی چشمک خوراکی ها می بندیم و ... 

افطار نزدیک است . بلند شو و آبی به سر و صورتت بزن و رو به قبله بنشین و خدا را صدا بزن :

 

"خدا جان !به خاطر این مهمانی و این همه مهربانی از تو ممنونیم ."

 

 

روی جلد نشریه ی شماره ی مرداد ماه  ۱۳۷۷

طرح روی جلد : مهدی رضائیان

دوستان بچه ها ی مسجد

درود بر شما

می دانم که صدای سلام من لابلای هیاهوی وبلاگ و وب سایت ها ی بزرگ وکوچک، گم می شود .

اما باز می نویسم تا دوستان مهربانم لا اقل بدانند که هنوز هم یکی هست که دلش برای مسجد می تپد .

با این که سال ها از انتشار نشریه ی "بچه های مسجد " می گذرد اما من مثل بچه ای که راه خانه شان را گم کرده است

دارم سراغ دیروز های باصفایم را می گیرم . 

به راستی چه کسی دست کوچک مرا خواهد گرفت ؟

مهدی های نشریه کجایید که محمد دلش برای دیدنتان یک ذره شده است ؟