منبع: روزنامه کیهان صفحه ی مدرسه!- عکس ها از سایت تبیان
احمد طحاني

سالها پيش و در يك روستاي دور افتاده، مردي زندگي مي كرد كه از دار دنيا فقط يك خانه كلنگي داشت و چند تا حيوان! دوتا گاو، چندتا گوسفند و چندتايي هم مرغ.
روزها از پي هم مي آمدند و مي رفتند، ماه ها يكي يكي مي گذشتند و سالهاي زندگي مرد روستايي رنگ تكرار به خود گرفته بودند تا اينكه يك روز مرد ساده دل روستايي كه مشغول چراندن گوسفندهايش بود، متوجه دسته كوزه اي شد كه از زمين بيرون آمده بود. با دقت خاصي اطراف كوزه را كند، و خيلي با احتياط آن را بيرون آورد.
وقتي در پوش كوزه را پاره كرد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد! كوزه پر بود از سكه هاي گرانقيمت طلا و جواهراتي با ارزش! چند دقيقه اي طول كشيد تا مرد روستايي از حيرت بيرون آمد و توانست دهانش را كه از تعجب باز مانده بود ببندد! و بعد از اينكه كوزه را در دستمالي پنهان كرد به سمت خانه اش به راه افتاد. گوسفند ها هنوز غذاي كافي نخورده بودند، ولي مجبور بودند همراه مرد به خانه بروند.
مردم روستا از اينكه او زودتر از هميشه به خانه مي آمد تعجب كرده بودند و وقتي دليلش را پرسيدند خيلي بي حوصله جواب داد: امروز كمي خسته بودم، همين. و در حالي كه كوزه پيچيده شده در دستمال را خيلي محكم در بغل گرفته بود به خانه برگشت.
مرد روستايي از شب تا صبح پلك روي هم نگذاشت، و فقط داشت سكه ها را مي شمرد، و برايشان نقشه مي كشيد. جواهرات را برانداز مي كرد و قيمتشان را تخمين مي زد. خلاصه صبح كه شد، در حالي كه از
بي خوابي گيج بود، كوزه را در باغچه حياطش قايم كرد، لباسش را پوشيد و گوسفندان را براي چرا به دشت برد. چون اگر اين كار را
نمي كرد، مردم روستا
مي فهميدند كه كاسه اي زير نيم كاسه است، و آن قدر پرس و جو مي كردند تا ماجراي گنج را
مي فهميدند و او مجبور مي شد طلاها را با آنها تقسيم كند! وقتي مرد روستايي با گله اش به دشت رسيد، زير يكي از درختان دشت دراز كشيد و از فرط خستگي تا چشمانش را روي هم گذاشت فوري خوابش برد.
گوسفندان براي خودشان همين طور چريدند و چريدند. چند ساعت بعد مرد چوپان از خواب بيدار شد. او همين طور كه چشمانش را مي ماليد و بدنش را كش مي داد، به اين فكر فرو رفت كه ممكن است اين كوزه مال راهزناني باشد كه مجبور شده اند آن را اينجا دفن كنند.

آنها وقتي ببينند كه گنج شان نيست، و بفهمند كه چه كسي گوسفندانش را اينجا مي چراند، حتما به سراغش مي آيند و كوزه را از او مي گيرند، حتي ممكن است اورا بكشند! اين فكر ترس عجيبي در دل مرد روستايي انداخت. آب دهانش را قورت داد، خودش را جمع و جور كرد و باز مثل روز قبل زودتر از هميشه به سمت خانه به راه افتاد. در راه دوباره مردم روستا را ديد كه با تعجب نگاهش مي كردند، ولي خيلي زود از جلويشان رد شد تا به خانه اش رسيد. وارد خانه شد و در را از پشت بست و رفت سراغ گنجي كه در باغچه پنهان كرده بود.
كوزه را در آورد و شروع به شمردن سكه ها كرد. چيزي كم نشده بود و همه چيز درست بود. مرد روستايي همان طوري كه توي باغچه و روي خاك ها نشسته بود به فكر فرو رفت...
چند نفر كه جلوي صورتشان را بسته بودند از ديوار خانه بالا آمدند و پريدند توي حياط. از زير لباسشان شمشير هاي تيزي را بيرون كشيدند و گفتند گنج ما كو؟ زود باش گنجمان را پس بده! مرد بيچاره درحالي كه خيلي ترسيده بود فوري باغچه را كند و كوزه را بيرون آورد و به آنها داد.
يكي از دزدان به بقيه گفت: بايد او را بكشيم. وگرنه او ماجرا را براي مردم روستا تعريف مي كند، و آنها ما را پيدا مي كنند و اموالي كه سرقت كرديم پس مي گيرند، تازه معلوم نيست چه بلايي سر خودمان بياورند! بقيه هم حرف دزد اول را قبول كردند و گفتند بايد او را بكشيم. يكي از دزد ها شمشير تيزش را بالا برد و تا آمد به سر مرد روستايي بزند، در خانه به صدا در آمد و رشته خيال مرد روستايي را پاره كرد و او را از شر تيغ تيز شمشير دزدان نجات داد!
بيچاره مرد روستايي، حسابي ترسيده بود از آن فكر و خيال عجيب! او با ترس و لرز زيادي در را باز كرد. يكي از بچه هاي روستا پشت در بود، سلام كرد و گفت: آقا، پدرمان گفته شير امروزمان را نياورديد. اگر دوشيده ايد بدهيد خودم ببرم.
مرد روستايي با عصبانيت گفت: امروز شير نداريم. يك وقت ديگر بيا، برو رد كارت... پسرك بيچاره در حالي كه از فرياد مرد روستايي ترسيده بود از آنجا دور شد.
مرد در را بست و دوباره به فكر فرو رفت! چه روزهاي خوبي داشت. صبح ها از خواب بيدار مي شد. صبحانه اي كه از شير و پنير و ماست حيوانات خودش بود را با خيال راحت مي خورد.
بعد گوسفندانش را به دشت مي برد و چرا مي داد، با مردم مهربان روستا ديدني مي كرد و در قهوه خانه روستا چاي مي خورد. و شب كه به خانه بر مي گشت با خيال راحت مي توانست بخوابد. اما از روزي كه اين كوزه را پيدا كرده بود نه خواب داشت و نه خوراك!
آن شب راتا صبح فكر كرد و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بهتر است كوزه را برگرداند و سرجايش پنهان كند. بلند شد و لباسش را پوشيد، كوزه را از توي باغچه برداشت، لاي دستمالي پيچيد و به همراه گوسفندانش به سمت دشت به راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد پاي همان درختي كه كوزه را پيدا كرده بود و آن رادرست مثل روز اول زير خاك پنهان كرد.

وقتي آخرين مشت هاي خاك را روي كوزه مي ريخت نفس راحتي كشيد و با خودش گفت: راحت شدم. نه خواب داشتم و نه خوراك. من را چه به گنج؟ گنج من همين گوسفندانم هستند، همين دوستانم، همين خانه ام! همه زندگي من گنج است، من را چه به مال حرام؟ و بلند شد و با خيالي راحت و دلي شاد گوسفندانش را در دشت چراند.
نزديك غروب وقتي داشت به روستا بر مي گشت همان پسرك ديروزي را ديد كه به سمتش مي آمد. مرد روستايي جلو رفت، از بقچه اش يك دانه كشك درشت كه خودش درست كرده بود بيرون آورد و گذاشت توي دست پسرك، سر و صورتش را نوازش كرد، و گفت عمو جان! ببخش كه ديروز با تو بد صحبت كردم.
برو خانه و ظرفت را بردار و بيا. مي خواهم شير گاو تازه بدهم تا با خانواده ات بخوري، بدو جانم، زود بيا كه من منتظرت هستم... پسرك در حالي كه تعجب و ترس نگاهش كم كم به لبخند تبديل شده بود با عجله به سمت خانه شان دويد.
مرد روستايي با خيال آسوده به سمت خانه اش حركت كرد. وقتي كليد را توي در چوبي خانه كوچكش چرخاند و در را باز كرد يكي از گوسفند ها بلند گفت: بعععع! كلاغي از روي درخت گفت: قار! و نسيم ملايمي برگ درختان خانه را رقصاند!

انگار همه به او خوش آمد گفتند!مرد روستايي نگاهي به خانه با صفايش انداخت، نفس عميقي كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت رفت تا شير گاوش را بدوشد...