آقا سجاد هاشمی ! سلام

امشب شب سیزدهم نوروز است . الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ساعت حدود یک نصفه شب است .

امشب به طور اتفاقی به وبلاگ تو سر زدم آن هم از طریق وبلاگ دوست شاعرم  آقای سپاهی یونسی.

وقتی صفحه ی وبلاگت آمد منتظر بودم  نوشته ی تازه ای از تو ببینم اما  باتعجب دیدم که بر پیشانی وبلاگت نوشته اند : " کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی "

جستجوگر ذهنم همه ی سجاد هایم را پش رویم  حاضر کرد. آه سجاد هاشمی داستان نویس ۹ساله !

به یاد نظرم افتادم که درباره ی تصاویر زمینه ی وبلاگت نوشته بودم :

 نویسنده: محمد عزیزی (نسیم)
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 6:39
آقا سجاد سلام بر تو و پدر مهربانت
طرح زمینه ی وبلاگت خواندن مطالب را مشکل می کند . چون چهارخانه است. اگر توانستی یک طرح ساده برای زمینه ی صفحه ات انتخاب کن .
 
و تو جواب داده بودی :
 
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 12:53 توسط:سجاد
خیلی ممنون که به من سرزدی چشم سعی می کنم اون رو عوض کنم

 

الان که دارم این نامه را می نویسم همه خوابند اما من و تو بیداریم . من خوب می دانم تو جواب سلام مرا بی پاسخ نخواهی گذاشت .

راستی سلام مرا به رسول الله ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ برسان همچنین امام رضا علیه السلام که تو همشهری اش بودی .

 آقا سجاد من مربی تربیتی دبستان شهید چمران منطفه ۱۵ در نوبت بعداز ظهر هستم . به بچه ها می گویم برای آرامش پدر و مادر مهربانت و همچنین شادی روح تو دعا کنند .

 راستی پارسال که من در این دبستان نبودم یکی از بچه های خوب  دبستان که سید طباطبایی  بود به رحمت خدا رفت . به گفته ی مدیر مان او از گل های سرسبد چمران بود . اگر طباطبایی را دیدی بگو عزیزی سلام رساند .

آقا سجاد دلم می خواهد شعری را که برای امام سجاد علیه السلام سروده ام را برایت بخوانم :

هر جا که بود سجاد

بوی فرشته می داد

هرکس کنار او بود

از غصه می شد آزاد

***

او مهربانترین مرد

در بین عابدین بود

خوشبوترین گل باغ

در باغ این زمین بود

***

ای کاش من کنارش

یک لحظه می نشستم

تسبیح پاک خود را 

می داد او به دستم

***

آن وقت کهکشانی

در دست های من بود

تسبیح پاک سجاد

مشکل گشای من بود

***

ای صاحب صحیفه

ای مرد آسمانی

بودی برای گل ها

خورشید مهربانی

***

آیینه ی دلت را

در کربلا شکستند

بال پریدنت را

با قفل کینه بستند

***

اما تو باز کردی

قفل سیاه غم را

دادی نشان به دنیا

کار بد ستم را

***

با جوشش تو جوشید

چشمان خشک مردم

هرگز نشد صدایت 

در کوچه ی زمان گم

از طرف برادر تو : محمد عزیزی (نسیم)