دم غروب(شنبه 26 آذر 1390- شماره 20098)


http://www.up.montazeranmonji.ir/images/l36wvje9f8x4vdflm9.jpg
در دندان پزشكي
از راديولوژي، عكس تمام دندان هايم را گرفتم. خيلي دلم مي خواست بدانم كه بر سر دو تا از دندان هايم چه آمده كه اين قدر اذيتم مي كنند؛ آن هم مرا كه تقريبا هر شب مسواك مي زنم.
در دندان پزشكي، از تماشاي عكس دندان هايم تعجب كردم؛ خدايا! يعني اين ها دندان هاي من هستند.
دكتر وقتي تعجب مرا ديد گفت: «قدر دندان هاي خوبت را بدان و نخ دندان يادت نرود!»
تازه يادم افتاد كه دندان هاي به هم چسبيده من به نخ دندان هم- مثل مسواك و شايد بيشتر از آن- نياز دارند.
راستي حال دندان هاي شما چطور است؟ از 32 دندان تان كه هيچ كدام غايب نيست؟ اميدوارم كه هميشه حاضر باشند البته به طور طبيعي!

مدرسه
هيچ وقت خالي نمي ماند
مدرسه ما در هفته دو روز شنبه و سه شنبه كلاس دارد اما اين به معناي خالي بودنش در روزهاي ديگر نيست.
سبد ايميل هايمان- الحمدلله- هميشه سيب سرخ دارد و نامه ها هم كم و بيش مي رسند و هيچ گونه ملالي نيست به جز دوري آن روي ماه شما كه آن هم اميدوارم به زودي زود با تازه شدن ديدارها برطرف شود.
بعضي از دوستان قديمي مان از مدرسه بيرون آمده اند و پاي در دانشگاه گذاشته اند اين عزيزان هم گاهي سراغ مان را مي گيرند تا بگويند اگر نامه اي نمي فرستيم دليلي ندارد كه سلامي هم نفرستيم.
پايان نامه هاي وحيد
آقاوحيد بلندي روشن را كه مي شناسيد؛ همان دوست تبريزي مان كه دارد تربيت بدني مي خواند.
مقاله هاي بلند و بالاي ايشان در روزهاي خالي بودن دست مان، خوب كمكي بودند اما ما همان روزها هم به آقاوحيد گفتيم كه خلاصه تر بنويس.
آقاوحيد هم جواب جالبي داد: «من تازه خلاصه اش كردم شد
9 صفحه!»
من فكر مي كنم آقاوحيد دارد به آينده نزديكش فكر مي كند و با فرستادن مقاله هاي مفصل خودش را براي نوشتن پايان نامه هاي نفس گير آماده مي كند!

كار، كار انگليسي هاست!

http://shafag.net/wp-content/uploads/2011/04/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%81%D8%B1.png

يكي از دوستان فرهنگي ام كه از مربيان تربيتي باسابقه است، تكيه كلام جالبي داشت و هر جا كه كاري خراب مي شد، مي گفت: «آقا! شك نكنيد،، كار، كار انگليسي هاست!»
با شنيدن اين جمله اول همه تعجب مي كرديم و بعد با خنده مي گفتيم: «آخه اين چه ربطي به انگليسي ها داره؟!»
¤ ¤ ¤
از روزي كه كتاب «دست هاي ناپيدا» را خواندم، فهميدم كه انگليسي ها، عجب جاسوس هاي جانوري دارند!
«مستر همفر» يكي از مهره هاي جاسوسي انگليس، در كشورهاي اسلامي بوده كه خاطرات عجيب اما واقعي اش در كتاب «دست هاي ناپيدا» به چاپ رسيده است.
وقتي اين كتاب 86 صفحه را مي خوانيد از كارهاي يك جاسوس براي ايجاد تفرقه بين مسلمانان تعجب مي كنيد.
باهم قسمتي از صفحات آغازين اين كتاب را مي خوانيم:
«... پس از يك سفر فرساينده، به استانبول رسيدم، خود را محمد ناميدم و به مسجد- جايگاه گردهمايي و عبادت مسلمانان- رفتم.
نظم، پاكيزگي و فرمانبرداري آنان، شگفت زده ام كرد. با خودگفتم: چرا ما با اين انسانها مي جنگيم؟
چرا مي كوشيم آنها را درهم كوبيم و دستاوردهايشان را برباييم؟ آيا مسيح ما را بدين كار سفارش كرده است؟
اما زود اين انديشه اهريمني را از خود دور كردم و دوباره اراده نمودم كه اين جام را تا پايان بنوشم...»
اين كتاب را آقاي «احسان قرني» ترجمه كرده و «نشر گلستان كوثر» آن را به قيمت 17000ريال منتشر نموده است. جالب است بدانيد كه اين كتاب 10بار به چاپ رسيده و نزديك به صد هزار نسخه از آن به فروش رفته است.
اين كتاب را مي توانيد از لينك هاي زير دانلود كنيد:

لينك اول

لينك دوم
(روي نوشته هاي بالا كليك كنيد)

«دو- دو تا: چهارتا»ي بعد از بازي

فانوس
«دو- دو تا: چهارتا»ي بعد از بازي

http://www.up.montazeranmonji.ir/images/v6to2no92907x1susvku.jpg
سوت پايان بازي كه زده شد، بازيكنان تيم ما، همه خسته و بي حال به طرف رختكن حركت كرديم.
قبل از اين كه لباس هايمان را عوض كنيم، مربي مان آمد و گفت: «بچه ها! همه باشيد تا چند كلمه حرف بزنم.»
بچه ها، روي نيمكت ها نشستند و مربي مان آمد و بعد از صلوات شروع كرد به صحبت: «مي دانيم امروز همه ناراحت هستيد چون نتيجه را در دقايق پاياني به تيم حريف، واگذار كرديد.
مي دانم گل خوردن - آن هم در دقيقه 90 به بعد، خيلي ناراحت كننده است اما خوب است از همين گل خوردن عبرت بگيريم.
اگر سعيد به جاي تك روي، توپ را به رضا مي رساند، شايد الان ما پيروز ميدان بوديم. در نيمه اول اگر آن ضربه ي پنالتي، گل مي شد» بعد از صحبت هاي مربي مان همه آرام شده بوديم.
حالا همه داشتيم به بازي بعدمان فكر مي كرديم به اين كه قدر لحظه ها را بيشتر بدانيم. ما مي دانستيم كه در دل هر لحظه، گلي پنهان است.
¤¤¤
شب است و من كنار پنجره، در جاي هميشگي ام دراز كشيده ام و دارم به ماه نگاه مي كنم. فكرم رفته است توي كلاس امروزمان.
وقتي آقاي محمدي ناظم مان، همسايه مان عليرضا را صدا زد و گفت: «علي آقا! آفرين توي هنرهاي دستي استان اول شده اي!» چرا من حسودي ام شد؟ بدون اين كه جاي زخم هاي چاقوي قاليبافي را روي انگشتان لاغر علي ببينم! خدايا من را ببخش!
يادم باشد كه فردا قبل از اين كه با علي دست بدهم، دست راستم توي جيبم باشد تا وقتي خواستم با او دست بدهم، شرمنده ي دست هاي سردش نشوم.»
¤¤¤

امام كاظم عليه السلام فرمودند:

كـسـي كـه  هر روز  بـه  حـساب

خـويـشتن نـرسـيـد از مـا نـيـست.

(از كتاب اقوال الائمه ج اول ص 214)

سر مشق:حمله ي «پرندگان خشمگين» به محله ي ما

سر مشق
حمله ي «پرندگان خشمگين» به محله ي ما

http://azizinasim.persiangig.com/Angry-Birds-cutscene.jpg
محمد عزيزي (نسيم)
از كوچه ي مسجد كه مي گذشتيم، پسرم گفت: «بابا، آن مغازه را مي بيني؟» به روبه رويم نگاه كردم و گفتم: «آره». پسرم با هيجان گفت: «بيا بريم تا من يه چيزي رو نشونت بدم.»
جلوي مغازه ي تازه تاسيس گوشي هاي همراه و لوازم ديجيتالي رسيديم. پسرم به وسايلي اشاره كرد كه هركدام نشاني از بازي جالب «پرندگان خشمگين¤» داشتند.
فهميدم كه پسرم دوست دارد يكي از اين وسايل منقش شده به «پرندگان خشمگين» را داشته باشد. داخل مغازه رفتم و بعد از سلام و تبريك آغاز به كار اين فروشگاه در محله مان، شروع به پرسش قيمت ها كردم.
-اين ليوان ها چنده؟
-نه هزار تومن!
-دو هزار تومن؟
-نه! نه هزار تومن!
-اين برچسب ها چي؟
-كوچيكاش چهار تومن و بزرگاش هم شيش تومن!
از فروشگاه بيرون آمديم بدون آن كه چيزي بخريم. پول داشتم اما حيفم مي آمد آن را به راحتي دور بريزم!
پسرم سكوت كرده بود و چيزي نمي گفت. به خانه كه مي آمديم، فكري به ذهنم رسيد. رفتم از مغازه ي لوازم التحريري يك برگه ي شيشه اي پشت چسب دار، در اندازه ي «آچهار» خريدم.
به خانه كه رسيديم. رايانه را روشن كردم و با برنامه ي «فتوشاپ» تصوير «پرندگان خشمگين» را در اندازه هاي كوچك، در يك صفحه كنار هم چيدم.
حالا نوبت چاپ بود، برگه شفاف، پشت چسب دار را به جاي برگه ي كاغذ در دستگاه چاپگر قرار دادم و
¤¤¤
پسرم ليوان خودش را در دست گرفته بود و از ديدن پرندگان بازي مورد علاقه اش، خيلي خوشحال بود. براي اينكه تصوير روي صفحه ي شيشه اي پاك نشود روي آن را با چسب شفاف پوشاندم.

اين جا بود كه با خودم گفت: «چقدر راحت مي شود با كمي فكر كردن، از منت ديگران خودكفا شد».

http://azizinasim.persiangig.com/angry-birds_1.jpg

¤بـازي پرندگان خشمگين (Angry Birds)
 يـك بــازي ســرگرم كــننده  اسـت كـه در
 آن بــايــد پـرندگـان عصـباني را از داخــل
 تـيـر و كمان بـه طرف حيـوانات وحـشـي
 پــناه گرفته در لابه لاي وسايل گوناگون
 پـرتاب كرده و آنـها را نابـود كـنيم. تـنـوع
ظـاهـري پرنـدگان بـا آن ابـروان در هـم و
 قابـلـيــت هـاي گـونــاگــون آنـهـا در نـوع
ضــــربــــه زدن شـــــان بــــامــزه اســت.

داستان بچه هاي مسجد

كتابم را برداشتم و راهي مسجد شدم. بسيج نوجوانان مسجد امام رضا عليه السلام در يكي از محله هاي پرجنب و جوش جنوب شرق تهران ميزبان نوجوانان و جواناني بود كه هر روز غروب مي آمدند و ميهمان كلاس هاي بسيج و واحد فرهنگي مكتب الرضا عليه السلام مي شدند.


به مسجد كه مي رسم چند تا از بچه هاي كلاس هنري را مي بينم. قرار است به بچه ها نقاشي ياد بدهم كتاب چشم چشم دو ابرو باب هاينتس ترجمه زنده ياد ايرج جهانشاهي ياور من در اين كلاس است.


شروع مي كنم شكل هاي ساده اي را بر روي تخته مي كشم و دانش آموزان مسجدي ام با علاقه در كلاس حضور دارند. روز به روز دوستان علاقه مند به هنر بيشتر مي شوند و من كم كم مي بينم كه اسامي بچه ها از چند صفحه بيشتر شده است و...


ادامه نوشته

كلاس پرورشي؛زنگ شكوفايي

كلاس پرورشي؛زنگ شكوفايي

http://s2.picofile.com/file/7162889779/IMG_0986.jpg

http://www.kayhannews.ir/900922/10.htm

سرودها ي قشنگ
خلاصه : استفاده از هنر سرود به ميزان تخصص مربي آن بستگي دارد ولي اگر شما هم مثل من به اين كار علاقه داريد و دوست داريد بچه ها يك سرود را خوب اجرا كنند به موارد زير توجه كنيد .
مراحل :
¤ يك نوار يا CD سرود را كه مناسب گروه سني و نوع جنس دانش آموز است ، انتخاب كنيد .
¤ متن آن را روي كاغذ بياوريد اين كار بايد با دقت انجام شود . اگر كلمه اي نامفهوم است با همكارانتان يا توليد كنندگان سرود مشورت كنيد تا از آن اشتباه استفاده نكنيد .
¤ در صورت ممكن نوار يا CD را براي اعضاي گروه سرود تكثير نماييد .
¤ متن دست نوشته شده ي سرود را در محيط تمرين ( كلاس يا حياط ) نصب نماييد طوري كه از دور هم بتوان آن را خواند .
¤ اول با كلام تمرين كنيد و سپس بعد از حفظ سرود سراغ قسمت بي كلام برويد
¤ راهنمايي هاي ساده ي يك مربي در قسمت هاي شروع يا پايان هر بخشي مي تواند با اشاره ي دست انجام شود .
كارت پرورشي
خلاصه : دانش آموزان به كارت مخصوص خودشان خيلي اهميت مي دهند چون آنها را از ديگران متمايز كرده و به آنها شخصيت مي دهد.
در طرح زير با طراحي يك كارت براي فعاليت هاي پرورشي آشنامي شويد.
مراحل :
فعاليت هاي پرورشي را تقسيم بندي مي كنيم .
نماز خانه + كتابخانه + كلاس پرورشي + مناسبت ها + تبليغات + سمعي و بصري + مجله + مسابقات و...
از ميان دانش آموزان در سخوان و فعال كه در ميان دوستانشان محبوب هستند ، افرادي را براي سرگروهي هر بخش از بخش هاي پرورشي انتخاب مي كنيم ؛ يكي مسئول نماز خانه ، يكي كتابخانه و....
وظايف مسئولين و اعضاي هر بخش در يك برگه نوشته شده و به تعداد آنها از آن كپي تهيه و توزيع مي شود.
براي هر كدام از مسئولين و اعضاي زير نظرشان كارت پرورشي صادر مي شود .
محتواي يك كارت
به نام خالق پرهاي طاوس
شماره :
تاريخ صدور :
گروه پرورشي
نام و نام خانوادگي : كلاس :
عنوان مسئوليت امضاي معاون پرورشي مدرسه
رفت و آمد دانش آموزان مسئول با اين كارت آسان مي شود با تقسيم مسئوليت ها بارهاي سنگيني از دوش معاون و مربي پرورشي برداشته مي شود .
اگر كارت رنگي باشد و داخل جاي كارتي همراه با گيره قرار بگيرد بهتر است .
راديوي مدرسه
خلاصه: راديوي مدرسه ، تلاشي است براي استفاده ي بهينه از فرصت زنگ تفريح يا مناسبت هاي گوناگون با مراحل تهيه يك برنامه راديو در مدرسه آشنا شويد .
مراحل :
1 - با توجه به مناسبت چند متن گوناگون مثل شعر ، قطعه ي ادبي ، حكايت ، دانستني ها و... آماده كنيد .
2 - كساني كه قرار است متن را بخوانند بايد قبلا چند مرتبه آن را خوانده و تمرين كرده باشند .
3 - مربي يا معاون پرورشي بايد بر كليه ي مراحل تهيه و ضبط بخش نظارت داشته باشد .
4 - اگر قرار است برنامه زنده پخش بشود به وسايل زير نياز داريم :
1 - ضبط براي پخش موسيقي زمينه
2 - بلندگو
3 - متن
4 - گوينده
5 - اگر مي خواهيم كار غير زنده باشد بايد در محيطي ساكت برنامه را ضبط كنيم و سپس در مناسبت پخش نماييم .
موارد استفاده از راديوي مدرسه
الف - براي پاسخ به پرسش هاي عمومي بچه ها
ب - براي اعلام اخبار جديد و جالب مدرسه
ج - براي تبليغ فعاليت هاي گوناگون مدرسه و.... مثال : اولي ها ، دومي ها ، سومي ها !
از فردا مراسم با شكوه نماز جماعت برگزار مي شود.
صندوق دوستي
خلاصه : اگر از من بپرسند يكي از بهترين روش هاي شنيدن صداي بچه ها چيست ؟ من مي گويم صندوق انتقاد و پيشنهادها.
براي استفاده پوياتر از اين صندوق طرح زير را بخوانيد
نام صندوق
با مشورت كردن با همكاران يا برگزاري يك مسابقه بين دانش آموزان از آنها بخواهيد يك نام جديد و جالب براي صندوق انتخاب كنند نام هايي مثل محرم راز ، گل هاي دوستي ، پل ما ، بين خودمون باشه و...مي تواند خودماني و مناسب باشد .
نامه هاي اين صندوق هر روز خوانده و بررسي مي شود .
اگر حالش را داريد هر روز در صندوق را باز كنيد اين جمله را بالايش بنويسيد اگر هم حالش را نداريد مدت زمان پاسخ گويي را بايد اعلام كنيد تا صندوق از پويايي نيافتد .
هفته اي يك بار پاسخ دهيد
بعد از باز كردن در صندوق نامه ها را دسته بندي كنيد .
1 - نامه هاي عمومي كه مشكل عمومي بچه هاست .
2 - نامه هاي خصوصي كه مربوط به حريم شخصي افراد مي شود .
3 - نامه هاي نامربوط
نامه هاي دسته ي اول را سر صف با جوابش اعلام كنيد مثلا علت نداشتن تور براي دروازه يا ..... را به بچه ها بگوييد .
نامه هاي خصوصي را با خود افراد صحبت كنيد .
نامه هاي نامربوط را دور بريزيد.
منظم جواب دادن به نامه ها باعث استقبال دانش آموزان از صندوق مي شود .
كتابخانه ي ما
خلاصه : طرح نجات كتابخانه و تشويق دانش آموزان به مطالعه وقتي مهم مي شود كه بدانيم كشور ما در زمينه مطالعه با يك فاجعه روبه روست .
كارت پرواز با كتاب تا شهر آفتاب و برگ سبز طرحي است كه مطالعه ي منظم و هفتگي كتاب توسط دانش آموزان به دنبال دارد .
طرح پرنده يا كتاب
دانش آموز هر كتابي را كه مي گيرد نامش را روي بال پرنده مي نويسد .
دانش آموز هر برگ سبزي را كه مي نويسد و تحويل كتابدار يا مربي مي دهد يك برگش را سبز مي كند.
برگ سبز ( به جاي خلاصه نويسي )
شكل و قالب كارت ها را مي توان با توجه به سن و جنسيت دانش آموزان تغيير داد .
همچنين سوالات برگ سبز را مي توان هر 3 ماه يك بار عوض كرد .
اميدوارم اين طرح كتابداران را شاد كند .
برگ سبز
يك جمله براي بالاي برگه : كتاب بوستان دانشمندان است .
نام و نام خانوادگي مطالعه كننده :
كلاس :
نام كتاب : نام نويسنده ( مترجم )
نام ناشر : نام تصوير گر:
جالب ترين بخش كتاب :
جالب ترين نقاشي يا عكس كتاب در صفحه ي .... قرار دارد.
اگر مي خواستي براي اين كتاب نام ديگري انتخاب كني نامش را چه مي گذاشتي ؟
يك سوال از نويسنده ي كتاب
به نظر من اين كتاب عالي خوب متوسط ضعيف
تاريخ تحويل به محل امضاي دانش آموز
سرودن شعر
خلاصه :
بعضي از دانش آموزان ، استعداد خوبي در زمينه شعر دارند.
تمرينات زير فرصتي است براي شناسايي استعداد شعر سرودن
ادامه شعر : يك مصراع از يك شعر را انتخاب كنيد و به بچه ها بگوييد و با فكر خودشان آن را ادامه دهند .
چند مصرع
1 - رفتم به باغ گل ها
2 - بوي باران كوچه را پر كرده است
3 - دل من دوست دارد
توصيف :
به دانش آموزان بگوييد
1 - آسمان شب را توصيف كنند
2 - غروب و احساسشان از آن را بنويسند
3 - يك حس از شادي يا غم را توصيف كنند ( چه چيزي باعث شادي يا غم شما مي شود ؟ )
تشبيه : مادرم مثل خورشيد است كه
مدرسه مثل .......است كه ........
دوست خوب مثل .......است كه ..........
كتاب خوب مثل .........است كه ..........
تشخيص : صنعت تشخيص يعني به اشياي بي جان، جان و شخصيت ببخشيم طوري كه بتوانند حرف بزنند و احساساتشان را بيان كنند.
تمرين: از زبان اشياي زير صحبت كنيد .
1 - توپ فوتبال
2 - پنجره
3 - كيف مدرسه
به اميد پر بار بودن اين كلاس
داستان نويسي
خلاصه : استعداد داستان نويسي با تمرين شكوفا مي شود چند تمرين ساده ي زير مي تواند .استعدادهاي ادبي دانش آموزان كلاستان را به شما نشان بدهد .
مراحل نوشتن يك داستان :
1 - انتخاب موضوع ( با استفاده از خاطرات و تجربه هاي تلخ و شيرين )
2 - طرح داستان ( شخصيت ها + حوادث + زمان و مكان معلوم شود )
3 - پرداخت ( با توجه به پيام داستانتان شروع و پايان داستاني را طوري بنويسيد كه پيام به صورت غير مستقيم به خواننده انتقال پيدا كند .)
5 - تعيين گره و گشايش
براي جذابيت داستان بايد شكل و گرهي ايجاد كرد و با ظرافت گره را گشود .
انواع داستان :
1 - داستان كوتاه و كوتاه ( داستانك ) چند خطي
2 - داستان كوتاه چند صفحه اي
3 - داستان بلند ( رمان ) چند دفتري
شما هم مي توانيد داستانك بنويسيد يك موضوع را انتخاب كنيد و در چند خط حرفتان را بزنيد مثلا مي توانيد به جاي اشيا حرف بزنيد و خواننده بعد از داستان بفهمد كه منظور شما چه بوده است .
همه مي آيند و لباس هايشان را به من مي پوشانند و هر روز سرم كلاه مي گذارند من از سرپا ايستادن خسته شدم خوش به حال دوستم كه به ديوار تكيه داده است ( چوب رخت ) .
چند تمرين : 1 - در باره تقلب يك داستان كوتاه بنويسيد .
2 - يك عكس يا نقاشي را به كلاس ببريد تا بچه ها در باره اش يك داستان بنويسند.
آثار منتخب را مي توان در يك مجله توي مدرسه چاپ كرد .
كتاب پيشنهادي : پلي به سوي داستان نويسي / داريوش عابدي / انتشارات مدرسه
خاطره نويسي
خلاصه :
خاطره شباهت هاي زيادي به داستان دارد اما اين واقعي است و داستان تخيلي اگر بچه ها دفتر خاطراتشان را باز كنند و هر روز يا هر هفته بنويسند به زودي رشد قلمشان را شاهد خواهيد بود .
نكته هايي در باره ي خاطره نويسي
1 - هميشه يك دفترچه ي كوچك و يك خودكار به رنگ دلخواه پيش خودتان داشته باشيد تا در صورت لزوم از آن استفاده كنيد .
دفتر و قلم و دوربين ثبت احساسات شماست.
2 - منظور از خاطره نويسي ثبت تمام نكات ريز و تكراري نيست بلكه اشاره به نكته هايي است كه براي همه جالب است .
مثلا اين كه من ديروز يك نفر را در خيابان ديدم خاطره نيست اما اگر آن شخص يك آدم معروف باشد مي تواند جالب باشد .
3 - زمان و مكان نوشتن خاطره با شماست اگر تمرين كنيد كم كم دستتان راه مي افتد و روز به روز راحت تر مي نويسيد .
4 - از كلمات قلمبه ، سلمبه بپرهيزيد و احساساتتان را آن جوري كه هست روي كاغذ بياوريد و با كلماتي ساده و صميمي .
5 - بعد از گذشت چند سال وقتي به دفتر خاطراتتان نگاه كنيد احساس مي كنيد كه دوباره برگشته ايد به دوران گذشته و اين مي تواند براي نويسندگي شما مثل گنجي باشد؛ گنجي براي نوشتن يك داستان قشنگ.
اشاره : اگر يادتان باشد ، چندين ماه پيش در همين صفحه بخشي داشتيم به نام زنگ پرورشي.
قسمت هايي از اين مطلب باقي مانده بود كه در اين شماره مي خوانيد.

     محمد عزيزي (نسيم)

http://www.kayhannews.ir/900922/10.htm

آرشيو مطالب قبلي كلاس پرورشي:

http://azizinasim.persiangig.com/page.html


لالایی عاشورا

لالایی عاشورا

نزدیك غروب بود. دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های كودكی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتله گاه و گریه های جانگداز زینب كه فضا را پر كرده بود و دیوار شیشه ای سكوت را می شكست.

اوضاع بسیار آشفته بود. زنان گریه می كردند و اسب امام در میان جمعیت زنان جان می داد و بچه ها با صدای سوزناك پدر خود را صدا می زدند. زینب از میان آنان بلند شد و به سمت سربریده حسین حركت كرد به دور قتله گاه چرخید مثل ابر بهار بارید و سخن گفت: حسین من، برادر پرپر شده ام. بیدار شو با من حرف بزن. چشمانت را باز كن. طاقت دوری ات را ندارم.

چشمان امام سایه به سایه زینب حركت می كرد. زینب سرگردان به دنبال آن خورشید زخمی قتله گاه را دور زد تا نشانی از او یابد. ناگهان قبر كوچكی را دید، به بالای سرش رفت، گریست و در عمق سكوت خاطرات آن طفل را در جلوی چشم خود به تصویر كشید.

یك تیر دیگر بیشتر باقی نمانده بود. علی اصغر در بغل بابا بود، دستان امام می لرزید و قلبش تند تند می تپید علی با نگاه به پدر در باغ سبز چشمان او گل عاطفه ای كاشت و آن را با اشك التماس آبیاری كرد آب می خواست، ناله می كرد، اشك می ریخت. اما كسی نبود كه به او آب دهد، او را سیراب كند، قلبش را آرام كند و ناله هایش را ساكت، یكدفعه تیر رها شد و گلوی علی اصغر را تكه تكه كرد. شكوفه امید در دلش پرپر شد و عشق با نفس باد پرواز كرد. گل عاطفه اش در باغ چشمان پدر پژمرد و تنها گلبرگ های خشكیده آن به جا ماند. امام خشك شده بود. همان طور كه به صورت زیبای علی اصغر نگاه می كرد گفت: علی جان ستاره ی امیدم، چرا دیگر بی تابی نمی كنی، بهانه ی تشنگی را نمی گیری علی اصغر آهی كشید و در بغل بابا پرپر شد. امام سفت در آغوشش گرفت و چند قدم آن طرف تر قبر كوچكی كند تا او را به خاك بسپارد. اما همان لحظه صدایی غریبی از لابه لای جمعیت سپاه امام به گوش رسید. او رباب بود، مادر دلسوخته ی علی اصغر. امام برگشت تا چشمش به رباب افتاد سر خم كرد و گریست. چرا دیگر صدای علی من نمی آید، او كه بی تاب بود، بی قراری می كرد، چرا دیگر آب نمی خواهد. امام برگشت تا ستاره ی خاموشش را در قبر بگذارد، همان لحظه رباب گفت: علی من زنده است، با من حرف می زند، از من آب می خواهد، او را كجا می بری، كجا می بری. قلب امام تكه تكه مثل شمع می سوخت بر گونه هایش می لغزید و بر لبان علی اصغر به زندگی خاتمه می داد رباب علی را در بغل گرفت و برای آخرین بار با كودك خود حرف زد: علی جان به من بگو كه تمام اینها خواب است، یك افسانه است كه بی تو آن را به گورستان فراموشی می سپارم. آخر علی جان اگر تو نباشی پس من برای چه كسی لالایی بخوانم، دیگر به امید چه كسی زنده باشم. چشمانت را باز كن. اما چشمان آسمانی و زیبای علی اصغر كه در روبروی افق های خورشید می درخشید، هرگز باز نشد. رباب به خیمه برگشت. بالای سر ننوی خالی نشست و لالایی خواند و به یاد نگاهش اشك ریخت.

لای لای علی اصغرم، لای لای علی اصغرم

لای لای علی جان، لای لای علی جان

زینب قطره قطره معصومانه می گریست و از میدان قتلگاه دور می شد.

نزدیك اذان بود، رقیه مثل همیشه سجاده ی بابا را پهن كرده بود تا بابا بیاید، پیشانی تابانش را بر روی مهر بگذارد و چشمان رقیه را از بوسه ی عشق سیراب كند. اما رقیه هرچه نشست بابا نیامد هرچه بابا را صدا زد جوابی نشیند. از چادر بیرون رفت، به روبروی غروب خورشید نشست و بابا را صدا كرد، اشك ریخت، سرش را بر روی خاك گذاشت و روح سبز پدر را به آسمانها فرستاد. مروارید چشمان رقیه بر روی خاك غلت می زدند و به سوی لب تشنه ی حسین راهی می شدند. شب بود رقیه دیگر توان راه رفتن نداشت. فقط دوست داشت كه به خاطرات پدرش، عمویش، برادرش و... فكر كند. ناگهان به یاد آخرین باری افتاد كه پدر را دید.

حضرت آخرین خداحافظی را با افراد باقی مانده از سپاه می كرد، به سراغ زینب رفت تا با او وداع كند: زینب این دیدار آخر من و توست، مواظب یتیمانم باش، هرگز تنهایشان نگذار، نگذار كه بچه ها اشك بریزند و غم نبود مرا حس كنند.

امام لحظه لحظه از سپاه دور می شد و آرام آرام به میدان نزدیك. همان زمان كه آمد سوار اسب شود، كسی از پشت لباسش را كشید و گفت: پدر با من خداحافظی نمی كنی. بله رقیه بود، آن دختر سه ساله. پدر مرا هم با خودت ببر، اگر زخمی شدی بر روی زخمهایت مرحم می گذارم. ترو خدا مرا با خودت ببر. امام در حالی كه اشك در چشمانش شعله ور شده بود گفت: نه دخترم، من باید بروم. میرم و برمی گردم، با آب برمی گردم با آب. رقیه همین طور چشمانش به درماند تا پدرش همراه آب بیاید. اما چشمان رقیه نمنمك اشك برداشت اما هرگز او را ندید. وقتی كه به نزدیكی خیمه رسید دید كه دشمنان برگشتند و در حال آتش زدن خیمه ها هستند. چادر از سر زنان می كشند و بچه ها را با شلاق می زنند.

جلو رفت و گفت: ای یاغیان از خدا بی خبر، اگر حالا پدرم اینجا بود شما با ما این كار را نمی كردید اگر او اینجا بود شما چادر از سر زنان نمی كشیدید، با یتیمانش، با فرزند مریضش اینگونه نمی كردید. كاش پدر اینجا بود، كاش...

كاروان امام گریه می كردند و لحظه لحظه از خیمه های آتش زده دور می شدند. وقتی به شهر شام رسیدند، برای اینكه رقیه را بیشتر عذاب دهند، سر پدر را در یك تشت طلا گذاشتند و به سیاه چالی برند كه طفل در آن زندانی بود. سر را به جلوی رقیه گذاشتند و گفتند: این سر پدر توست. می دانی، پدرت اگر اینجا بود نمی گذاشت كه تو كتك بخوری و حتی یك لحظه ریاضت بكشی، اما حال كه نیست پس بخور.

او را اینقدر زدند كه از نفس افتاد، بعد رهایش كردند و تنهایش گذاشتند با سربریده ی پدر. رقیه بلند شد. نگاهش چشمان زیبای پدرا را می جویید. گریه كرد و با صورت نورانیش كه فانوس شبهای تاریك قلبهای خسته بود سخن گفت: بابا چرا مرا گذاشتی و رفتی. اگر آن زمان به التماس های من گوش می كردی، من حال كتك نمی خوردم. بدنم خونی نمی شد، چشمانم از بس كه گریه كرده ام كم سو و كبود نمی شد. بابا می بینی، مرا می زنند. گوشهایم را می كشند، موهایم را می كشند، گوشم می زنند. چرا بابا، چرا... چشمان پدر را بوسید. سر بر زمین گذاشت، گریست و جان داد.

دیگر زینب ماند و سجاد. همسفر خستگی های زینب دیگر وجود نداشت.

دیگر كسی نبود كه بر روی زخم دل سجاد مرهم بگذارد. بار خستگی را از روی دوش زینب بردارد.

آنها ماندند و حرفهایی كه اگر مردم نمی فهمیدند، اسلام تا اینجا دوام نمی آورد.

زینب شیرزنی بود كه اگر در آن زمان با برادر، همسفر سرزمین قصه ها شده بود، هیچگاه داستان ناب كربلا به اتمام نمی رسید.

 

 

بخش کودک و نوجوان تبیان


منبع:روزنامه کیهان

خوشبوترين گل باغ


http://img.tebyan.net/big/1390/09/755292238194912174167115679525216874.gif
هر جا كه بود سجاد(ع)
بوي فرشته مي داد
هركس كنار او بود
از غصه مي شد آزاد
¤¤¤
او مهربان ترين مرد
در بين عابدين بود
خوشبوترين گل باغ
در باغ اين زمين بود
¤¤¤
اي كاش من كنارش
يك لحظه مي نشستم
تسبيح پاك خود را
مي داد او به دستم
¤¤¤
آن وقت كهكشاني
در دست هاي من بود
تسبيح پاك سجاد(ع)
مشكل گشاي من بود
¤¤¤
اي صاحب صحيفه
اي مرد آسماني
بودي براي گل ها
خورشيد مهرباني
¤¤¤
آيينه ي دلت را
در كربلا شكستند
بال پريدنت را
با قفل كينه بستند
¤¤¤
اما تو باز كردي
قفل سياه غم را
دادي نشان به دنيا
كار بد ستم را
¤¤¤
با صحبت تو جوشيد
چشمان خشك مردم
هرگز نشد صدايت
در كوچه ي زمان ، گم

محمد عزيزي (نسيم)

منتخب عكس هاي : کارگاه آموزشی نشریات تجربی - آبان 90 - تهران

http://hamsangaran.persiangig.com/ax/t10.jpg

http://hamsangaran.persiangig.com/ax/t05.jpg

http://hamsangaran.persiangig.com/ax/t16.jpg

http://hamsangaran.persiangig.com/ax/t32.jpg

http://hamsangaran.persiangig.com/ax/t33.jpg

سايت همسنگران"جايگاهي براي معرفي و نقد نشريات تجربي كشور":

http://hamsangaran.parsiblog.com/

دو شعربراي علي اصغر عليه السّلام سرباز شش ماهه ي كربلا

http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/emam%20hosein1212121.jpg

شير و شربت

مردم اين جا شير و شربت مي دهند
توي سيني با محبّت مي دهند
كربلا اصلاً چنين صحبت نبود
صحبت اين شير و آن شربت نبود
حرمله ، آن جا به جاي ظرف شير
داشت در دستان خود صد شعله تير
تا گلوي اصغر بي تاب سوخت
حرمله، بر آن گلو يك تير دوخت
اي خداي من فغان و آه و درد
تير خشم آمد گلو را پاره كرد
اي حسين! آقاي خوبان تسليت
ديده هاي زار و گريان! تسليت
http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/emam%20hosein1212121%20%281%29.jpg
پرواز


گفتند گلوي اصغرت را
شش ماهه رسيده نوبرت را
آنجا كه شكوفه بود و طوفان
آن صحنه ي نابرابرت را
وقتي كه به گوش خلق خواندي
آواي زلال كوثرت را
پرواز بلند تير مي ديد
پرپر شدن كبوترت را
در سينه ي غنچه ها نشاندي
لبخند قشنگ آخرت را
محمد عزيزي (نسيم)

پرواز پرچم

http://www.up.montazeranmonji.ir/images/eponlsiom6ucpols0o.jpg

پرواز پرچم

محرم شد ، محرم شد
دل گل ها پر از غم شد
نگاه كوچه ي ما باز
پر از پرواز پرچم شد
¤¤¤
دوباره دسته اي آمد
كه با خود بوي ماتم داشت
صداي نوحه خوان در من
گل اندوه را مي كاشت
¤¤¤
نوشتم : « يا علي اصغر!
سلام اي غنچه ي پرپر...»
قلم لرزيد و شد دفتر
ز ابر ديدگانم ، تر
¤¤¤
سرودم : « يا علي اكبر!
تو بودي مثل پيغمبر ...»
نگاهم پر شد از خنجر
نديدم من تو را ديگر
¤¤¤
سلام اي حضرت قاسم !
گل باغ بني هاشم
شدي در كربلا ، پرپر
به دست دشمن ظالم »
¤¤¤
عموي غنچه ها ، عباس !
تو بودي چشمه ي احساس
ميان دست هايت بود
سبد ها عطر خوب ياس ...
محمد عزيزي (نسيم) 

چكش كاري پاره اي از مثل ها!

چكش كاري پاره اي از مثل ها!

¤ آب كه سربالابرود... قورباغه لج مي كند و آواز نمي خواند!
¤ آب كه از سرگذشت... آدم غرق مي شود!
¤ جوجه را آخر پاييز... هم مي شود خورد!
¤ از اين ستون تا آن ستون... مسافت چنداني نيست!
¤ از اسب افتاده ايم... پاي مان شكسته است!
¤ موش به سوراخ نمي رفت... سوراخ بزرگ تري اجاره كرد!
¤ همه را برق مي گيرد... ولي ما را نمي تواند بگيرد!
¤ به روباه گفتند كو شاهدت... گفت: متأسفانه شاهد ندارم، چندي پيش دمم كنده شد!
¤ آش نخورده... آدم را سير نمي كند!
¤ حرف مرد، يكي... بود، دو تا شد!
¤ آفتابه لگن هفت دست... شام و ناهار هم جاي خودش را دارد!
¤ خانه از پاي بست ويران است... خواجه مي خواهد آن را بفروشد و خانه بهتري بخرد!
¤ چنين گفت رستم به اسفنديار... براي من اين قدر ادا در نيار!
¤ ماهي را هر وقت از آب بگيري...ماهي گير خوبي هستي!
¤ فضول را بردند جهنم... گفت من اين جا را دوست ندارم!
¤ همسايه ها ياري كنيد... تا يك همسر خوب پيدا كنم!
¤ آشپز كه دو تا شد... اصلاً آشي پخته نشد!
¤ جواني كجايي... كه پيري مرا كشت!
¤ از تو به يك اشاره... از من نكن گلايه!
¤ مرگ اگر مرد است... گو جان من مگير!
¤ شاه نامه، آخرش... تمام مي شود!
¤ شنيدن، كي بود... مانند نشنيدن؟!
¤ سيلي نقد... به از حلواي با اقساط درازمدت!
¤ قطره قطره جمع گردد وانگهي... نصف حقوق يك جا رود!
¤ هيچ گربه اي محض رضاي خدا... هيچ موشي را آزاد نمي كند!
¤ هر كه بامش بيش... پول ايزوگامش بيش تر!
¤ آمدي جانم به قربانت... ولي زودتر برو!!
¤ ديوار موش دارد... بايد تله بخريم!

¤ كس نخارد پشت من ... جز پشت خارانك هاي چيني!


گزارشي از ديدار دانش آموزان و دانشجويان با رهبر عزيزمان (بخش پاياني)

زير سايه نور

نويسنده: نجمه پرنيان

http://www.leader.ir/media/album/news/14605_442.jpg

يك دغدغه
سرود كار بسيار قشنگي بود. يك حركت هماهنگ براي اظهار ارادت به رهبر معظم انقلاب. اما حس مي كنم از اين پتانسيل عظيم مي شد به گونه هاي بهتري هم استفاده كرد. در اين 6 ساعت مي شود با تشكيل گروه هاي استاني خيلي بحث هاي اعتقادي را راه انداخت. مثلا همين بحث مهم ولايت فقيه و ضرورت و مصداق و... به نظرم اثر اين گونه كارهاي فرهنگي براي اين مجموعه عظيم بيشتر از سرود بود. گرچه سرود، كار بسيار قشنگي بود. شكي نيست!
استان آخر!
من نمي دانم چه حكمتي است هميشه ما بچه هاي استان فارس ته ديگ خور مراسماتيم. بعد از سرود تشريفمان را برديم شام بخوريم. توي آن سرما راهمان نمي دادند داخل سلف سرويس. يخ زديم اساسي! بعد كه راهمان دادند جايمان نبود. يك لذتي دارد گشت زدن در سلف سرويس... فقط بايد جا نداشته باشي كه لذتش را بفهمي. آن قدر طولش دادند كه عمليات روده بزرگ و روده كوچك در خوردن هم تمام شد. فقط من يك ريز مي گفتم دارم از خستگي مي ميرم. مي خواهم بروم خوابگاه. كه خانم فلاحي هم گفتند: آن جا تنهايي؛ تاريك هم هست. مي ترسي...
غش از نوع خودم!
غذا را كه نمي شد خورد. در عين گرسنگي زياد خوشم نيامد از غذا. چه بكنم خب؟ آدم بد غذايي نيستم اما خب ديگر... كمي خوردم و بلند شديم با چند تا از بچه هاي ديگر برويم خوابگاه. اتفاقاً وقتي رفتيم ديديم تنها هم نيستيم و بچه هاي گل لرستان هم توي خوابگاه ما هستند. چقدر تنهايي... چقدر ترس. مسالمت آميز در كنار هم بوديم. همان موقع چفيه و سربند و سنجاق قفلي براي لبناني بستن چفيه را دادند. علاوه بر آن صبحانه را. گوشي اصلا شارژ نداشت و بايد شارژ مي شد. با خودم گفتم يك ساعتي مي خوابم و بعد گوشي را شارژ مي كنم. اين خواب يك ساعته تبديل شد به غش با پالتويي كه از ديروزش تنم بود. غش كردم تا ساعت 30:3 بامداد. يعني همان يك دست لباسي هم كه آورده بودم شد زحمت زيادي! از خوابيدن با لباس بيرون متنفرم. خيلي چندش بود وقتي بيدار شدم. پالتو را بيرون آوردم كه اقلا آن قدر چندشم نشود. بلند شدم و گوشي بنده خدا را هم نصف شبي بيدار كردم از خواب و رفتم بيرون از اتاقمان. اي دل غافل! استان هاي ديگر آماده شده اند و در حال رفتن اند...
¤ سحرخيزان... كامروايان
استان هاي دوست و همسايه كاملا آماده بودند و در حال بستن سربند. آن وقت بر و بچه هاي ما هنوز از خواب هم بيدار نشده بودند. گوشي را توي جاكفشي شارژ كردم. البته با رعايت بهداشت. در عين حال گمانم انواع ويروس ها و ميكروب ها را داشته باشد ديگر. با قيمت بالا به مزايده مي گذارمش براي جامعه محققين ميكروب شناسي. بگذريم. وقتي برگشتم اتاق، جنب وجوش هاي بر و بچه هاي ما هم شروع شده بود. طبق معمول آخرين استاني كه آماده شده ما بوديم. فكرش را بكنيد همه كاملا آماده بوديم و يكي از رفقا هنوز لباس راحتي اش را بيرون نياورده بود. دستش درست. سربند را كه بستم حس عجيبي به ام دست داد. خامنه اي رهبر...
نماز آخر در اردوگاه!
اذان هنوز تمام نشده بود كه رفتيم براي نماز. وقتي رسيديم ديديم نماز تمام شده. صحنه جذابي بود. به نماز هم نرسيديم و بعد از همه رسيديم نمازخانه. آن موقع همه مان درگير اين مورد بوديم كه: يا اذان بعد از نماز بوده. يا نماز با سرعت جت خوانده شده. البته با اين سرعتي كه بچه ها بيرون مي آمدند از نمازخانه، اوضاع قريش ماش عجيبي به وجود آمده بود. بعد نماز رفتيم كه برويم...
خداحافظ اردوگاه
اردوگاه چندين ساعات تاب آورد شوق بچه هايي كه فقط به عشق رهبري ساعت ها راه را تاب آورده بودند. اردوگاه حضور سبز آدم هايي را پذيرفت كه فقط به خاطر يك نگاه، يك لحظه حضور يار آمده بودند... اردوگاه. پس لازم بود كه خداحافظي كنم از او. خداحافظ اي خاطره ي خوب من...
غذاهاي اتوبوسانه
صبحانه را در اتوبوس خورديم. من كه به دو نيت كامل خوردمش؛ اول اين كه اين سفر با همه چيزهاي قشنگش برايم مقدس بود. دوم هم آن كه مي خواستم اسراف نشود. خيلي هم حس خوبي داشتم. كلا توي اين سفر بيشتر غذاها را به جز دو وعده توي اتوبوس خورديم. بد هم نبود. حساب كم حوصلگي ما را كردند. در عين بد پخت بودن بعضي هاشان ولي خدايي يك مزه ي خاصي مي داد. حالا شما بگوييد من خل شده ام. اما يك بار توفيق شود امتحان كنيد، مي فهميد كه راست مي گويم.
تكرار مكررات
با وجود تيم اسكورت باز هم گم شديم! اين قضيه ي گم شدن ديگر داشت روتين مي شد براي ما. دوستان اسكورتي يك عالم راه را برگشتند براي بردن جا مانده ها، وقتي رسيديم از آن جا كه طبق معمول آخرين استان بوديم جاي پاركمان نبود. براي همين دو سه دور، چرخيدم دور خودمان تا يك جايي پيدا شد. البته اينجا هم اسكورت عزيز همراهي مي كرد وگرنه حتما براي پارك كردن هم گم مي شديم. دست اسكورت عزيز درست!
كوچه پس كوچه هاي عاشقي
از اتوبوس كه مي خواستيم پياده شويم سريع چند تا پيامك دادم به آشناها كه... يا علي. با خودم مي گفتم داخل حسينيه كه هوا حتما گرم مي شود. پس پالتويم را نپوشيدم. خدا نصيبتان كند! آن قدر در بيت معطل شديم و يخ زديم كه خدا مي داند. راستش فكر كنم اقلا يكي دو ساعت آن جا در بيت بوديم. حرفي نيست! براي آقا،جان مي دهيم چه رسد به وقت و جسم و... بحث سر چيز ديگري است. آيا واقعا واجب بود كه اين همه آدم را 2ساعت در بيت معطل كنند؟ اقلا نمي شد حين اين دو ساعت با نشريه اي... چيزي... از تلف شدن وقت جلوگيري كنند؟ آيا رهبر عزيز ما راضي هستند كه وقت اين همه دانش آموز و دانشجوي اين مملكت در بيت رهبري به خاطر كم ذوقي مسئولين تلف شود؟ اين پتانسيل عظيم را نمي شد در آن لحظات طلايي به كاري، حركتي يا... گرفت؟ اين ها كمي خلاقيت مي خواهد. وگرنه سخت نيست. سخت آن است كه دل رهبر را با اشتباهاتمان، خطاهاي غيرقابل جبرانمان بشكنيم...
جالب آن كه من فكر مي كردم بيت رهبري گرچه خودش ساده است اما جايي باشد خاص. جايي كه هيچ كس نيست. اما نه... آن طور كه من ديدم جايي بود ميان مردم. بدون هيچ افاده ي خاصي. خوشم آمد. اي و الله...
صحنه ي آخر... بيت رهبري
بالاخره درب باز شد. تفتيش چندباره و يخ زدن ما و... الخ. وارد حياط بيت كه شديم شوق عجيبي وجودم را فرا گرفت. خدايا... دوستت دارم. در اين لحظه ها در خانه ي يكي از دوستان نزديك نزديك نزديك توام تو را هزاران بار شكر مي گويم و با شوق نمي دوم؛ بل پرواز مي كنم به سمت عشق... بين تفتيش يكي مانده به آخر تا آخري چايي مي دادند. حتي يك لحظه هم شك نكردم در نگرفتنش! اينجا بيت رهبري است... چايي مي خواهم چه كار. حالا كه فكر مي كنم بد هم نبود گرماي چايي آن جا گرم كند روحمان را. نه؟ ... به هر رو داخل حسينيه شدم. اين جا بود كه دلم هم باور كرد اوج حادثه را. اينجا عشق است. عشق. من از آن جا هيچ چيز را دقيق نديدم جز صندلي و ميز آقا را. البته چرا دروغ؟ دوربين توي آن درب چوبي سمت راست را هم ديدم و كمي خنده ام گرفت. آن جا شعارها به طرز غريبي واقعي مي شود. مي رسي به تهش، وقتي مي گويي ما اهل كوفه نيستيم؛ علي تنها بماند حضور رهبر را با تمام وجودت حس مي كني. وقتي مي گويي چشم من و امر ولي؛ جان من و سيدعلي مي داني كه تا لحظاتي ديگر امر ولي صادر مي شود و تو از اولين شنوندگان اين امري. يك روز شعري گفته بودم به اين مضمون: دلم مي خواهد تنهاي تنها... بروم آخر دنيا... و من حالا در آخر دنياي خود بودم. آخر جهان عشقم. قصه ي حضور در آن جا براي آن ها كه اعتقادي ندارند نيز جواب دارد. ايمان عميق ما به رهبري، موج مثبت و انرژي مثبتي به ما مي دهد كه مي توانيم با آن محكم بايستيم در برابر هر بدي. حضور در محضر سيدي از جنس نور كه بودنمان و اين گونه بودنمان به خاطر نور اوست، قطعا دل را و روح را عميقا جلا مي دهد. آن لحظات جدا از لحظات غير قابل توصيف عمرم بود. خدايا! ممنون توام... باور كنيد كه درك آن لحظات، براي خودم هم سخت است چه رسد به توضيحش براي شما. آقا كه آمد حس كردم روحم ديگر طاقت ماندن ندارد. تمام وجودم فداي نگاه بزرگ آيت الله خامنه اي... آمين يا رب العالمين
يادآوري مي كنم چند قطره از درياي كلمات اميد قلب همه، سيد ما امام خامنه اي را...
¤همچنان كه امروز فرصت پيشرفت، فرصت شكوفائي، فرصت حركتهاي بزرگ سياسي و انقلابي و اجتماعي مال شما جوانهاست، فرصت توجه به خداي متعال و ذكر الهي و مستحكم كردن رابطه قلبي با خدا هم متعلق به شماست. بهترين وسيله اي كه مي تواند ذكر الهي را براي شما و براي ما زنده كند، ترك گناه است.
¤سيزدهم آبان هم در حقيقت به معناي واقعي كلمه، يكي از ايام الله است؛ فرصتي است براي فكر كردن و استنتاج كردن و براساس اين استنتاج، آينده را ساختن و براي آينده برنامه ريزي كردن؛ چون آينده مال شماست.
¤قدرت الهي از يك طرف- كه همه چيز در همين جمله «قدرت الهي» مندرج است- و بعد اراده مبارزه و ايستادگي در راه مبارزه، كه متكي به قدرت الهي و توفيق الهي است، از طرف ديگر، سيزدهم آبان را يك برجستگي بخشيده است.
¤فرزندان امام، يعني جوانان انقلابي دانشجو، در روز 13آبان رفتند لانه جاسوسي آمريكا در تهران را تسخير كردند؛ آمريكا را از ايران تبعيد كردند.
¤جمهوري اسلامي يك انديشه سياسي نويي به دنيا عرضه كرده است: مردم سالاري ديني.
¤امروز تروريست بزرگ در دنيا، دولت آمريكاست.
¤ما امروز 100سند غيرقابل خدشه در اختيار داريم كه نشان مي دهد دولت آمريكا پشت سر ترورها و تروريستهايي بوده كه در ايران يا در منطقه واقع شده است. ما با اين 100سند، آبروي آمريكا را در دنيا خواهيم برد.
¤در خود نظام سرمايه داري و به اصطلاح ليبرال دموكراسي- كه هم «ليبرال»اش دروغ است، هم «دموكراسي»اش دروغ- اينها شكست خورده اند.
¤قطعا ملت ايران در همه اين چالشهايي كه امروز با آن مواجه است و احياناً در آينده هم با آنها مواجه خواهد بود، بيني دشمن را به خاك خواهد ماليد.
پس از باران...
آقا كه رفت، به خود آمدم. وجودم لبريز از شوق بود و عطر بهار ميان كوچه پس كوچه هاي سرخ رگ هايم پيچيده بود. پاهايم توان رفتن نداشتند و دلم... دلم نمي گذاشت بروم از آن جا. گاهي كه يادم مي آيد لحظات آخر خانم هاي مسئول آنجا از ما خواستند برويم. البته خيلي با الفاظ نرم و محترمانه و ناز. حق دارند خب. براي آن كه مراسم بعدي هم خوب برگزار شود لازم است از حالا تداركاتش را ببينند. پس رفتيم. با قدم هايي كه مي خواستند دل بكنند از آسمان و از پرواز. و نمي خواستند بروند. شايد اگر مي شد در آن مكان زيبا، آن حياط دل انگيز براي ابد ماندني مي شديم. كه شديم... حياط بيت رهبري گل هاي زيبايي داشت. دلم براي گل ها تنگ است... خيلي!
باران عشق
ظهر حرم امام بوديم. شديد خسته بودم. اما فاتحه با عشقي فرستادم به روح خدا و اي خداي مهربان، امام خميني را، قلب مسلمين جهان را در رحمت خود ثانيه به ثانيه بيشتر غوطه ور ساز كه او زمينه ساز رهبري امام خامنه اي گشت. تلاش هاي بزرگ او و امام خامنه اي ان شاءالله تمام سرمايه هاي اين ملت را بازخواهد گرداند.
هواي تهران و اطراف باراني بود. من عاشق بارانم. عصر جمكران بوديم. آن گنبدهاي زيبا در ميان ابرها صحنه فوق العاده اي ساخته بود. اولين حضورم در روشنايي روز جمكران بود. لذت عجيبي داشت. قدم هايم پر از شور بود. همان جا با خداي خود پيمان بستم كه تمام تلاشم را به شكرانه اين نعمت بزرگ بكنم. در همه چيز... حال و هواي عجيبي داشت جمكران. سكوت قشنگي بر ثانيه ها حكم فرما بود و يا امام زمان(عج)! بر برگ برگ دفتر زندگي ام، بر شكوفه شكوفه قلبم نام زيباي تو را حك مي كنم تا وقتي كه بيايي... آن هنگام مي شود آيا با افتخار برگ هاي زندگي ام و شكوفه هاي قلبم را به تو هديه كنم؟... آه خداي من... مرا در اين راه قشنگ ياري فرما.
جمكران كه بوديم چندين بار توجه رفقا را جلب كردم به اين مهم كه بايد شكر كرد اين نعمت عظيم را و اين سرمايه بزرگ را. خداي ما مرحمت بزرگي را به ما ارزاني داشته و بايد با شكر زيبايمان نشان دهيم كه واقعا شايسته بوده ايم.
خداحافظي كرديم از جمكران. عجيب گريه ام گرفته بود. از خانمي كه دم در بودند خواستم براي ما هم دعا كنند. خيلي دلم مي خواست برگردم. خيلي... اما نمي شد.
دو تا از بچه ها به خاطر گوشي هايشان دير كردند و به خاطر آن ها كمي معطل شديم. سر همين موضوع گفتند ديگر امكان رفتن به حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) نيست. دلمان گرفت. خيلي ذوق داشتيم براي حرم. اصلا به همين ذوق پايمان حركت كرد براي جدا شدن از جمكران. گفتند نماز را هم همين جا مي خوانيم و حركت مي كنيم به سمت شيراز. يعني برگشتيم جمكران. يعني خدا هواي دل ما را خيلي دارد. گاهي آرزوها چه زود به اجابت مي رسند... نمي دانم چه بود؟ اما چيزي بود كه دلها را روشن مي كرد كه خانم حضرت معصومه(س) نمي گذارد مهمانانش بي زيارت برگردند...
بعد از نماز سوار اتوبوس كه شديم، اصرار كرديم براي حرم. اصرارمان جواب داد و قرار شد برويم. رفتيم و صفا كرديم با حرم دوست... قرار گرفتن در خانه قشنگ و نوراني آن حرم حس و حالي صميمي داشت. لذت برديم از حضور... آيا سپاس اين همه نعمت، شبانه روز شكرگزاري خداوند نيست؟ خدايا... خيلي بزرگي...
حرم... آخرين جايي بود از مكان هاي مقدس كه در اين سفر رفتيم. گرچه برگ درخت سبز هم اگر هوشيار باشيم مقدس است اما بعضي وقت ها به دل ما بايد شوك وارد شود تا بفهمد عظمت خدا را...
صبح ديدار رهبر، ظهر حرم امام، عصر و مغرب جمكران، شب حرم حضرت معصومه(س) آدم را منبع انرژي مي كند. آن روز يعني چهارشنبه 11 آبان ماه بهترين روز عمرم بود... بي تعارف!
حركت كرديم به سمت شيراز...
رفقا متشكريم!
شيراز كه رسيديم خداحافظي ها و حلاليت طلبيدن ها و... بود. دلم تنگ لحظه هاي در آغوش گرفتن دوستان شده است. بچه هايي كه شايد بي هيچ حرفي به دل مي نشستند. چهره هايي كه در اين سفر عجيب نوراني شده بودند و همه اين ها بدون تجربه شخصي باور كردني نيست. باورتان مي شود كسي به دل آدم بنشيند كه در تمام سفر شايد چند جمله هم مكالمه نداشتيم با هم؟ و باور مي كنيد كه او در آن لحظه هاي پاياني بگويد دقيقاً همين حس را نسبت به شما دارد؟... بحث ارتباط ظاهري نبود. دل ها به دل ها راه داشت جاده اش هم صراط مستقيم بود...
رفقاي نازنيني بودند و هميشه دعاگويشان خواهم بود.
به جز دوستان عزيزم كه پيشتر از آن ها نام برده ام شايد زيبا باشد ياد كردن الهه ي خليفه، آرزو جان، زهرا ياري، زهرا صحرايي، فاطمه حقيقت جو و حديث و... همه ي رفقاي خوب ديگرم كه حافظه ام اسم قشنگشان را به يادم نمي آورد. تك تكشان را دعا مي كنم كه هميشه در راه رهبري باشند...
رجعت
باز هم در نمازخانه ساختمان شلمچه بوديم و متعجب از اين همه سرعت سفر. انگار همين ثانيه پيش بود كه آمده بوديم براي آغاز سفر... و حالا آمده بوديم براي پايان... و چه پايان زيبايي!
توفيق فوق اختياري
توي نمازخانه جلسه اول طرح صالحين براي خانم هاي پاسداران بود. ما هم به پيشنهاد فاطمه رفتيم و نشستيم كنار خانم ها و چه بحث زيبايي. من به شدت معتقدم كه اين طرح واقعاً موفق خواهد بود... ان شاءالله. فرصت اگر بود بعدها توضيح مي دهم در مورد طرح گسترده شجره طيبه صالحين. آن قدر شوق داشتيم براي بودن در ادامه بحث كه من به شخصه دلم نمي خواست برويم. حتي وقتي خانم حريري از جهرم آمدند دنبال ما.
در اتوبوس
رفتيم ترمينال براي بازگشت. آن جا اتوبوسي مي خواست به جهرم برود. مدام هم به ما اصرار مي كرد كه من الان مي خواهم بروم؛ بايد همين الان بياييد. ما هم بي خيال استراحت شديم و رفتيم سوار شديم. صداي آهنگ ناجوري توي اتوبوس مي آمد. ابتدا فكر مي كردم صدا مربوط به بيرون است. بعد متوجه شدم نه! خود راننده ي اتوبوس آهنگ گذاشته...
بلند شدم و با لحن محترمانه و آرامي به شاگرد راننده گفتم: لطف مي كنيد صداشو كمتر كنيد؟ با ترديد نگاهم كرد... راننده گفت نه نميشه. نميتونم مث بوف كور بشينم اين جا كه. گفتم: شما اجازه نداديد ما بريم بليط بگيريم. اگر اجازه مي داديد ما شماره صندلي مونو خودمون انتخاب مي كرديم و اين مشكلات هم پيش نمي اومد. شاگرد هنوز نمي توانست جوابي بدهد در حالي كه راننده قلدري مي كرد و صدايش را برده بود بالا. قيافه ترسناكي داشت اما در آن لحظه ها به تنها چيزي كه فكر نمي كردم ترس بود. مي گفت ژاپن و روسيه آپولو مي فرستن هوا. اينا مي گن ضبطو خاموش كن. اين مجوز ارشاد داره. فحش كه نمي ده. گفتم: اين مشكل از فرهنگ شماست. مي خواستم بگويم: ژاپن و روسيه ايستادن آپولو هوا مي كنن. شما نشستي صداي ضبط تو فرستادي هوا. كه صندلي پشت سري ما گفتند: بياييد جامون رو با هم عوض كنيم. شاگرد راننده قبلش مي خواست جايي توي اتوبوس براي ما پيدا كند كه موفق نشد. يعني هيچ كس نمي خواست روي صندلي جلو بنشيند. من براي اين كه نشان بدهم كه واقعاً اين موضوع برايم مهم است، گفتم باشه و صندلي عقب تري نشستيم. البته با خودم قرار داشتم كه اگر باز هم صدا را بلند كرد جوري كه مي شنيدم اعتراض كنم. وقتي نشستيم طرف از رو رفته بود و ديگر آهنگ نگذاشت. حال كردم. اما دلخور شدم از كساني كه مي خواستند با صلوات ماجرا را فيصله بدهند. قطعاً حاضر بودم با اتوبوس بعدي بروم و اين صداي حرام را نشنوم...
فرهنگ بعضي هاست كه ديگران را مهم نمي شمارند و به همان قوانين خارج كه خودشان مي گويند پايبند نيستند. مزاحمت صوتي براي ديگران قطعاً وجداني هم كه نگاه كنيم اشكال دارد. اين مزاحمت صوتي چه با آهنگ هاي حرام چه صداهاي حلال قطعاً اشكال دارد. آن گونه كه من مي دانم تنها صدايي كه مي توان بلند كرد صداي اذان است. بحث سر اين است كه اين ها راحت مي توانند با وسايلي كه هست صدا را در حد خودشان بگذارند يا فقط در هدفون و هندزفري صدا فقط براي خودشان باشد اما متأسفانه انگار مي خواهند حتماً ديگران هم اين صدا را بشنوند وگرنه خوش نمي گذرد به شان و اين نشان از فرهنگ پايين است.

مورد بد ديگر اعتياد بيشتر راننده ها به سيگار است كه واقعاً باعث آزار مسافرين مي شود. سيگار و آهنگ هر دو منشأ يكساني دارند براي رانندگان. بيرون آمدن از يكنواختي رانندگي. مسئولان بايد طرح هاي تازه اي بريزند كه براي بيرون آمدن از اين يكنواختي نيازي به متوسل شدن به حرام نباشد.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/4t66jcuce3452f23fvpm.jpg

حرف آخر
رهبرم... رهبر عزيزم... تمام قلب هاي بازگشتگان از ديدارتان داغ عشق خورده و تا آخر اين داغ را بر خود خواهد داشت. ما بر آن چه گفتيد فرمانبريم و ايستاديم و مي ايستيم و خواهيم ايستاد... تمام آرزويم اين است كه نگاه مهربان شما براي لحظه اي سبز مطلب حقير مرا نوازش كند... آمين
به پايان مي برم نوشته ام را با شعري كه بسيار دوستش مي دارم:
گرچه نيكان همگي بار سفر بربستند
شيرمردي چو علي خامنه اي هست هنوز...