http://azizinasim.persiangig.com/323545769782323.jpg
يكي از بزرگ ترين ثروت هاي من در اين دنيا، سه اسب سياه است. اول يكي داشتم و چند روز پيش دوتاي ديگر را خريدم.
من اسب هايم را به دشت هاي پوشيده از برف مي برم. آنها كه مي تازند من لذت مي برم . اسب هاي من بالدارند و مرا مي برند به هركجا بخواهم.
اسب هاي من توي جامدادي كوچكم خانه دارند. من سه روان نويس سياه دارم. هرچند كه سفارش كرده اند كه ثروت خود را به ديگران نگوييد اما من فقط به شما مي گويم. من با روان نويس هايم مي نويسم و مي كشم. خريد روان نويس مشكي از هيجان انگيزترين خريدهاي من است. اگر بدانيد چقدر دوست دارم كه زودتر به خانه برسم و روان نويس سواري را شروع كنم! لذت نوشتن و كشيدن با روان نويس مشكي برايم آن قدر دوست داشتني است كه بعضي وقتها كه گرم كار هستم غذايم سرد مي شود.
من احساس مي كنم زندگي فرصتي براي گذاشتن يك نقطه بر روي دفتر زمين است. ما بايد ببينيم در آخرين لحظه كه روان نويس عمرمان آخرين نقطه را مي گذارد، كجا هستيم. نقطه اي آسماني در آغوش خدا هستيم يا از او جدا مانده ايم.
بعضي نقطه ها ماندني مي شوند و مثل ستاره ها، راه را به ديگران نشان مي دهند. اما بعضي ديگر مثل چاهي در مسير ديگران سبز مي شوند تا آنها را از راه بيندازند.
اگر به دوروبرت خوب نگاه كني مي بيني بعضي ها را كه خيلي ادعاي نقطه داربودن مي كنند، اما نقطه هايشان فقط بر تشويش ها مي افزايد و برعكس هستند كساني بي ادعا كه تنها يك نقطه باصفا دارند و آدم با ديدنشان آرام مي شود.
به راستي وقتي نقطه اي روي كلمه اي خطا نشسته است ديگر چه فايده اي دارد ژل و تل زدن به موهاي آن نقطه . اين حرف هاي من براي قبل از گذاشتن «نون» پايان است. چه خوب است نقطه اي باشيم مثل خورشيد و ماه در دل آسمان مثل خورشيد و ماه.
خوش به حال آن كه آخرين نقطه اش خورشيد شد، درخشيد و جان بخشيد و خوشا به حال آن كه در دل تاريك شب ماه شد و راه را نشان داد.
خدايا!
من نمي دانم آخرين نقطه من قرار است كجا قرار بگيرد اما مي دانم كه تو مي داني پس از تو مي خواهم دستم را بگيري و درست نقطه گذاشتن را يادم بدهي.
من آن كودك اول دبستاني ام كه دست هاي لاغر و كوچكش مي لرزند و تويي كه بايد دستم را بگيري و بگويي نقطه ام را كجا بگذارم.
اي آموزگار مهرباني ها!
مرا ببخش كه هميشه مشق هايم پر از خط خطي است و جاي پاك كن هاي پي درپي «پوزش» آن را چرك آلود كرده.
من هربار كه زمين خوردم تو دستم را گرفتي و ياري ام دادي. من بهانه آوردم و تو باز مرا خواندي و از خود نراندي.
خداجان!
من چند سالي است كه در اين مدرسه قلم و قدم مي زنم. از تو مي خواهم به حركت كوچكم بركتي ماندگار عطا بفرمايي.
خدايا! ببخشا اگر نامه ام
نشد خوب وشد حرف پرت و پلا
غلط هاي من را تو اصلاح كن
نگه دار ما را ز بيم و بلا...
آمين يا رب العالمين
محمدعزيزي (نسيم)
سحر چهارشنبه 14/10/90