دعا



بيا دعا كنيم
براي كودكي
كه بند بادبادكش
رها شده
زدست هاي كوچكش
بيا دعا كنيم
براي مادري
كه چيني دلش شكسته است
براي آن پدر
كه چين تازه اي
به روي صورتش نشسته است
¤
چه مي شود
كه يك نفر
بيايد و دهد خبر
كه دفتر طلاق
هميشه بسته است!
محمد عزيزي (نسيم)
     
   

خاطراتي كوچك از دنياي بزرگ مدرسه


صداي طوطي
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/3/3f/Parrot_in_venezuela_near_National_park_of_Canaima.jpg/120px-Parrot_in_venezuela_near_National_park_of_Canaima.jpg
مسابقات فرهنگي و هنري نزديك است. بايد تبليغات را شروع كنم. فكري به خاطرم مي رسد؛ چطور است با صدايي جديد، بچه ها را خبردار كنيم، با صدايي مثل صداي طوطي! به كلاس دوم رفته ام از بچه ها مي خواهم بيايند و با صداي طوطي حرف بزنند. يكي، دو نفر مي آيند ولي صدايشان آرام است و به درد تبليغات نمي خورد. زنگ مي خورد، دارم از پله ها پايين مي روم، يك دفعه صدايي مثل صداي طوطي صدايم مي زند: آقاي عزيزي! سلام.
با خوشحالي صاحب صدا را توي آن همه شلوغي شناسايي مي كنم.
-بيا اينجا ببينم.
بيچاره پسرك ترسيده و عقب، عقب مي رود.
-بيا با هم بريم دفتر.
-آقا... تو رو خدا ببخشيد... قول مي دم ديگه اين طوري حرف نزنم...
-بابا تو انتخاب شدي براي تبليغ مسابقات...
نمايش
قرار است نمايش «روزنامه ديواري» را براي مسابقات به منطقه 15تهران ببريم. دلم مي خواهد در بخشي از نمايش كه مربوط به جبهه و رزمندگان است، از دود اسپند استفاده كنم.
در خانه دنبال زغال و منقل مي گردم. مادرم مي گويد: «اين زغال از قبل بايد آماده شود.» برادر كوچكم كه همراه من است مي گويد: «من درستش مي كنم.» با گروه نمايش، به اداره مي رويم و مي رسيم به بخش جبهه. برادرم دارد پشت صحنه تلاش مي كند، از دود اسپند خبري نيست. نمايش كه تمام مي شود مي بينيم از پشت صحنه دود اسپند به هوا بلند شده است!
سرود دبستان
حياط قوطي كبريت، راهروي تنگ و تاريك و... حكايت دبستان ما بود.
دبستان شهيد علي نوري يك خانه بزرگ بود كه به آموزش و پرورش اجاره داده بودند. اين خانه قديمي از ساليان دور به عنوان دبستان مورد استفاده قرار گرفته بود. بچه هاي دبستان با تمام كمبودها مي ساختند و با صميميت بسيارشان فضاي دوست داشتني و زيبايي را براي من به وجود آورده بودند.
سال75 من دو شيفت در آنجا بودم. از صبح تا غروب، كار مي كردم و ساعت پنج بعدازظهر تازه مي فهميدم كه روي زمينم و بايد ناهار بخورم! زنگ هاي تفريح كه به حياط مي رفتم، بچه ها مي ريختند دور و برم و يك دفعه دست توي جيب كتم كه مي كردم مي ديدم پر از شكلات و... شده است.
يك غروب، وقتي به خانه آمدم، احساس كردم چيزي در دلم بي تابم مي كند، حس جالبي تمام وجودم را دربرگرفته بود. دلم مي خواست محبت بچه ها را جواب دهم. خوب به صداي دلم گوش دادم ديدم آهنگش اين طوري است:
دبستان، دبستان
صداي هياهو
چمنزار سبزش
پر از بچه آهو...
ديدم شعر به سراغم آمده است. نشستم و سرودم شعر دبستان را:
دبستان، گلستان
گلستان، دبستان
سلامي صميمي
به گل هاي خندان
به آن ها كه قلبي
چو آيينه دارند
به لطف خداوند
هميشه بهارند
¤
شكوفه، شكوفه
پرستو، پرستو
بهاري چه زيبا
بهاري چه خوشبو
¤
گل و شاپرك ها
كلاس محبت
مناجات و قرآن
نماز جماعت
اين شعر را بردم پيش دوست هنرمندم آقاي سيدعباس ابراهيمي.
آقاي ابراهيمي هم 10ساعت روي آهنگ سازي شعر وقت گذاشت و نتيجه اش اين شد كه هر وقت بچه ها اين سرود را مي خواندند، معلم ها مي گفتند: يك بار ديگر هم بخوانند.

هنوز هم وقتي شاگردان ديروزم را مي بينم به ياد سرود دبستان مي افتم و حياط كوچكي كه صداهايمان در آن يادگاري شد.

محمد عزيزي (نسيم)

گلفروش


http://www.siasatrooz.ir/images/docs/000000/n00000106-b.jpg
گلفروشم ، مي فروشم غنچه هاي بسته را
مي كنم خوشحال دل هاي غمين و خسته را
زير باران ، در خيابان عابران رد مي شوند
بي تفاوت از كنار غنچه هايم مي روند
آي مردم ، گل ، گل شادي ، گل لبخند ها
گل ، كليد مهرباني ، گل ، پل پيوند ها
كاش مي شد يك نفر از عابران سر مي رسيد
دسته گل هاي مرا با مهرباني مي خريد
من نسيمي مي شدم ، شاد و رها پر مي زدم
قرص و شربت مي خريدم ، خانه مان سرمي زدم
مادرم لبخند مي زد ، روي پا مي ايستاد
خانه مي شد با گل رويش دوباره شاد شاد
محمد عزيزي (نسيم)

خورشيد


شب پرچم غم ها را
افراشته آن بالا
در سينه ي نخلستان
تنهاست علي مولا

با چاه چه مي گويد
مولايم علي امشب؟
جز آه نمي رويد
حرف دگري بر لب

اي فاطمه ي زهرا!
خورشيد جهاني تو
هرچند در اين دنيا
از ديده نهاني تو
محمد عزيزي (نسيم)