حجت جان ! سلام

یادت می یاد وقتی نوجوان بودی  چقدر ساده نگاهم می کردی آن چشم ها شبیه چشم های الان  داداش مجیدت بود.

دلم می خواهد سرم را روی بالش رویا هایم  بگذارم و یکباره خودم را در باغ دهه ی هفتاد ببینم .

بگذار به دیوانگی ام بخندند . بگذار بگویند بی کلاس بگذار ...

من کاری با این حرف ها ندارم من دنبال روز های گم شده ام می گردم . کاش می شد از مغازه های شهر ذره ای خاطرات خوب را خرید .