كاروان قطره ها


در شبي تاريك و سرد
ابر پيري قطره هايش را كنارش جمع كرد
دست بر ريش سپيد خود كشيد و بعد
گفت:
اي عزيزانم!
«نور چشمانم!شما فردا از اينجا مي رويد
يادتان باشد كه هر جا مي رويد
قاصد شادابي دلها شويد.»
شب گذشت و صبح زود
ابر پير آمد نشست
بر فراز قله ي كوهي كبود.
تا دل تنگش شكست
شعر باران را سرود
قطره هاي شعر او
روي خاك آمد فرود
كاروان قطره ها
با شتاب و شادمان
از دل صحرا گذشت
سوي دريا شد روان
آه اما ناگهان
كاروان پر خروش
پشت سد صخره اي
ايستاد از جنب و جوش:
-مقصد بعدي كجاست؟
موج حرف و گفت و گو
رود را در بر گرفت
ناگهان
از ميان قطره هاي كاروان
قطره اي از صخره بالا رفت و گفت:
«دوستان!
اي همراهان مهربان!
ما از اين جا مي رويم
دانه ها در قلب صحرا نشسته اند
ما از اين جا سوي صحرا مي رويم»
ناگهان
قطره اي ديگر
به تندي در ميان حرف هاي قطره ي اول
پريد
«هي رفيق!
حرف هايي مي زني
حرف هاي نا به جايي مي زني
ما از اين جا مي رويم
ما از اين جا سوي دريا مي رويم
دوستان!اصلاً قضاوت با شما
آبي و شادابي دريا كجا
صورت افسرده ي صحرا كجا؟»
در جوابش قطره اي
گفت:«اين دعوا بس است!
ما همه چون خسته ايم
در همين جا استراحت مي كنيم
خويش را از غصه راحت مي كنيم
باز موج گفت و گو
رود را در برگرفت
لحظه ي تصميم بود
لحظه ي تصميم رود.
عاقبت
عده اي از قطره ها با قطره ي اولي ولي
عده اي با قطره ي دوم شدند
عده اي هم شاخه ي سوم شدند
جوي سوم در همان جا ماند و ماند
زير نور آفتاب
قطره هايش صيد شد
توي نور آفتاب
جوي دوم سوي دريا راند و راند
اشتباهي وارد مرداب شد
كوه برف نقشه هايش آب شد
جوي اول سوي صحرا راند و خواند:
«دانه ها، اي دانه هاي تشنه جان!
لحظه اي لب وا كنيد
آب نوش جانتان!»
شاعر: محمد عزيزي(نسيم)

چاپ شده در مجله ي كيهان بچه ها شماره 2750 سه شنبه 26 مهر 1390

اسب پير

سر و كله يك اسب
در كوچه مان پيدا شد
تا بچه ها فهميدند
در كوچه مان غوغا شد
¤¤¤
آن اسب پير و خسته
اسب خيلي خوبي بود
اما بر روي دوشش
يك گاري چوبي بود
¤¤¤
براي آن اسب پير
دل من خيلي مي سوخت
صاحب آن، پيرمرد
فقط ميوه مي فروخت
¤¤¤
زني با زنبيل آمد
لبخندي زد پيرمرد
- لطفاً دو كيلو پياز
با سه كيلو سيب زرد
¤¤¤
زنبيل خالي پر شد
آن زن زنبيلش را برد
سيبي از زنبيل افتاد
اسب خسته آن را خورد
محمد عزيزي (نسيم)

كاراگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران - 16


كاراگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران - 16
محمد عزيزي (نسيم)
ماه منير
مديرمسئول و سردبير: عطاءالله نعمتي جزي- دبير تحريريه: محمد جواد حيدري
مسجد حضرت ابوالفضل(ع)
كانون فرهنگي هنري
ماه منير
«تو ماه منير بوترابي عباس» «ماه منير» از آن اسم هاي قشنگ و كمياب است كه به نظر من بايد به پيشنهاددهنده آن آفرين گفت. ارزش اين ماه وقتي روشن مي شود كه متصل مي شود به قمر بني هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام.
لوگوي نشريه در حد و اندازه اين نام نيست. شايد طراحي نامواره با خط معلي يا خطوط ديگر مثل نسخ يا ثلث بتواند جلوه بصري زيباتري به اين نام بدهد.
اين نشريه يك برگه A3 تاشده است كه ازدحام مطالبش مرا ياد نشريه عبرت هاي عاشورا مي اندازد.
به هر حال «ماه منير» از آن نشرياتي است كه پرملات و مقوي عرضه شده و به قول معروف به مطالب و صفحات آن آب نبسته اند.
مطالبش هم كوتاه و شيرين است درست مثل گزهاي آردي اصفهان! گفتم گز ياد روستاي گزخوار افتادم خوب است بدانيد كه ماه منير از گزخوار اصفهان مي آيد. از مسجد حضرت ابوالفضل عليه السلام «محسن عابدي جزي» از شاعران خوب ماه منير است كه در زمينه شعر در كشور به مقام اول رسيده است البته نمي دانم در آموزش و پرورش يا كانون هاي مساجد به هر حال ماه منير يك برگي شاعر دارد، نويسنده دارد، خبرنگار دارد و آن وقت مسابقات بعضي از نشريات 40 صفحه اي مان با دو، سه نفر بسته مي شود.
تويي كه گوشه امني در اين هياهوها
چقدر پيش تو امن است جاي آهوها
عجيب عاشق روي تواند آينه ها
عجيب مايل چشم تواند ابروها
به اشك چشم و به مژگان شديم خادم تو
ميان حلقه فواره ها و جاروها...
محسن عابدي جز
ماه منير مي تواند چند صفحه به ماه نامه اش اضافه كند تا اين همه ترافيك و ريزنويسي را در صفحاتش نبينيم. ماه منير خوب كار مي كند. حيف است كه كميت و كيفيتش در اين حد بماند. ماه منير مي تواند يك مجله با جلد رنگي و صفحات بسيار و مفيد باشد. فقط بايد بخواهد.
انشاءالله
اين هم نشاني وب سايت اين نشريه:
www.mahemonir.com

شب هاي شاه توت

نويسنده:

جلال فيروزي

... و تو مي بايست باز شروع به شب گردي ات در خيابان هاي تجريش كني تا چشمهايت دست فروشي را بگيرد كه بساط كرده و دوباره ياد روستا افتاده باشي. و ياد شبهايش حتي.
شايد خيال شب گردي در ولي عصر هم به سرت بزند تا نيم نگاهي به چنارهاي آن بيندازي و پرسه ات را كامل كني. و بداني روزمرگي اين روزهايت به چند است و چطور با خودت تا مي كني. آقاجان... روستا... پيراهن سياه... نازخاتون.
خوب كه چشمهايت را بازكني، جاجيم و پادري هايي را مي بيني كه در بساط دست فروش اند و خاطر آقاجان را دوباره از سرت مي گذرانند. نور چراغ كوچكش آن قدري كه مساحت بساطش را بگيرد هست اما تو نور نئونهايي را مي بيني كه يك چند يكبار با نور چراغ او در مي آميزد. و از خودت مي پرسي اين وقت شب و بساط دست فروشي؟
كم كم ساعت هاي پاياني شب مي رساند و كمتر كسي بيرون مي آيد و كركره مغازه ها يك خط در ميان به زمين كوبيده مي شود. وي تو خوش داري بازهم به شب پرسه هايت ادامه دهي و در كنار بساط دست فروش بنشيني و به قاعده يك چاي خوردن همدمش شوي.
اما نمي داني چرا، بي هوا پا سست مي كني.
شايد بهتر باشد از همان دور نگاهش كني. آرام و آهسته كنج مغازه اي كه كركره اش پايين آمده مي نشيني و محو تماشاي پيرمرد مي شوي- بي خيال از مردمي كه بار به دست از جلو چشم هايت مي گذرند و دندان هاي يك دست سفيدشان را مي بيني- كمي كه چشمهايت گرم ديدنش مي شود، دوست داري پاهايت را در سينه جمع كني و سرت را روي زانوهايت بگذاري. اما كم كم چشمهايت سنگين مي شود.
دوپايت كه مماس با جاده روستا شود و باد، ساز مخالف نزند صداي له شدن سنگ ها در زير پايت به گوش مي رسد- و تو چقدر از اين صدا خوشت مي آمد- چندي كه از پيچ و خم جاده بگذري كم كم سنگ بناي روستا به چشم مي آيد. و نم باراني كه ديري قبل به خاك پرخاطره نشسته بود، بوي كاهگل را در مشامت مي دواند- و تو مي تواني پابه پاي احساس روستايي زاده ات همراه شوي حتي- اگر خاطرت يادآورش باشد چند سپيده دم كه عطش آب چشمه به لبت نشسته و هوس خنكاي صبح، مدارا از تو گرفته بود؛ از پرچين اينجا مي گذشتي و مي ديدي پيرزن گوشه در تكيه زده و بي كه مرام نامه اي باشد به شقايق هاي كنارش آب مي دهد- و تو صداي پاشيده شدن آب را مي شنيدي- بعد هم شروع به وصله كردن پارچه ها مي كرد. يك چندي كه مي گذشت نم چشمهايش را با گوشه چادر مي گرفت و با كاسه سفالي لبي تر مي كرد. بعد هم تو احساساتي راهت را از سر مي گرفتي تا اينكه دو پايت رفيق چشمه شود. و تو مي بايست زانو مي زدي و سرت را كمي جلو مي كشيدي تا عكست را ببيني. بعد هم يك دل سير آب.
هر چند كه شايد دور ديد نابي از شهر، باب چشمهايت شده باشد؛ اما همين كه بوي ريحان هاي آقاجان با مشام ات آشنا شود قاب شهر از چشمهايت مي افتد. حالا نيم چاشت گذشته است. آقاجان مي بايست شاپويش را سر گذاشته و آن طور كه بار آمده، يك نفس تا خود ظهر با زمين گرم بگيرد. مگر به هواي چاي خوردن نفسي تازه كند يا كسي را ببيند و پرسان احوالي كند.
كمي كه صبر كني بوي چاي ذغالي در مشام ات مي دود و صداي قل قل كتري سياه شده و سوختن چوبها حتي.- و تو يادت مي آيد كه با آقاجان مي نشستي و در ليوان كمر باريك چاي ذغالي مي خوردي. و دوباره كه آقاجان مي خواست ليوان ات را پر كند چشمهايت را تيز ليوان مي كردي و حواست را به صداي ريختن چاي مي دادي- وقفه اي كه بگذرد مي تواني ظهر همراه آقاجان به خانه برگردي و نازخاتون را ببيني كه بساط ناهار را درست زير درخت گردو پهن كرده.
مادام كه مساحت سفره روي زمين است حرف هاي آقاجان و نازخاتون هم گل مي اندازد. چند كه آقاجان از زمين و باغ بگويد و نازخاتون از خانه. فارغ از سن و سالي كه وصله شان شده- و تو گاه مي شد كه دندانهاي آقاجان را از پس خنده هايش ببيني. مثل يك رشته نگاتيو كه رو به آفتاب جلو چشمهايت مي گرفتي و مي ديديشان- شايد بهتر باشد اوقات ظهر امروزت را بي كه پاي خوابي در ميان باشد پر كني.
آفتاب هم كه يك پرده، روستا را بگيرد باز تو مي تواني در حد بضاعتت پا در صحن اش بگذاري. آنقدري سوزان نيست كه اذيت شوي. و تو مي تواني ياد كودكي ات افتاده باشي حتي. چوبي كه قواره اش از كمرت بيشتر نيست به دست بگيري و كشان كشان به راه افتي و به صداي كشيده شدنش روي زمين گوش كني. و يك چندي كه به راه شدي برگردي و خط چوبت را ببيني. شايد هم- در همين وقفه- پيري از قماش روستا به پستت بخورد كه بوي ده در لباسش پيچده- و تو مي تواني از كنارش كه مي گذري، نفس عميقي هم بكشي و بوي علف را حس كني- فرقي نمي كند گذرت كوچه باغ باشد يا دشت و صحرا. به خودت كه بيايي نماي رودخانه را مي بيني و چوب دستي هم كنارت است. همان طور كه نشسته اي شايد ني هاي وحشي هم به چشم ات بيايد. و عطر آبي كه صدايش زيرگوش ات زمزمه مي كند. شايد بي هوا دستت روي سبزه ها هم بلغزد و خنكاي آن را حس كني. شايد هم با مشتي شان ور بروي. خوب كه نگاه كني چشمه اي به رودخانه مي ريزد كه تو مي تواني گلويي تازه كني و مشت آبي به صورتت بپاشي.
آقاجان هم يادش هست؛ قبل ترها كه تو را به رودخانه مي آورد آن قدر در آب مي دويدي كه رمق از دوپايت مي رفت- گاه به هواي ماهي ها و گاه به بهانه بچه قورباغه اي- آن وقت روي ماسه ها مي نشستي، كفش هايت را در مي آوردي و با جوراب هايت گل و لاي بين انگشتانت را تميز مي كردي. بعد هم كفش هايت را مي شستي و همان طور خيس خيس- بدون جوراب- مي پوشيدي.
از رودخانه به آن طرف، ديگر خانه اي نيست. مگر چند باغ كه هميشه به حكم رودخانه آبادند. اگر بتواني بالاي تپه اي روي و بنشيني، زودي حواست به صحني مي رود كه تا دور ديد، چشمهايت را اشغال كرده و تو- اينجا- پرچانگي طبيعت را مي بيني كه بضاعتش را رخ به رخ در مقابلت گذاشته و تو وامانده اي حتي.
كم كم كه باز ياد آقاجان افتي، هوا به گرگ و ميش مي زند. بساط شام را نمي شود بيرون پهن كرد. پشه ها نمي گذارند. در خانه باشد بهتر است. آقاجان هم كه تفتن هر پنجشنبه اش است بعد شام قلياني بار گذارد و به قاعده يك همكلامي ساده چند كامي بگيرد. راستي، مگر امروز پنجشنبه است كه آقاجان به تختش لم داده و...؟
اگر صبر كني تا قليان آقاجان تمام شود، صاف به رخت خوابش مي رود و پتو را كيپ گلويش مي كند. خلقش است وقتي خورشيد خودش را از پشت شاخ و برگ شاه توت بالا مي كشد ببيند. نازخاتون هم اين طور بار آمده.
قدم هايت كه شماره بگيرند روانه كوچه باغ مي شوي و حتم داري كه مي بايست جلو در بايستي تا برگهاي پرخاطره شاه توت را ببيني. اما به دلت مي افتد كه پرسه اي در كوچه باغ روستا بزني و با هواي شب دمي سازگار شوي.- تو شبها در ولي عصر قدم مي زدي و اگر حسش را داشتي، واي مي ايستادي و پيتزا پپروني مي خوردي. بعد هم دكه اي را گير مي آوردي كه چاي دارچيني داشته باشد- هم رديف با علفها و تك درختهاي كوچه كه راه روي صداي شب نشيني جيرجيركها را مي شنوي.-آقاجان كه يكبار نشان ات داده بود. روي برگ مو نشسته بود و پاهايش را به بالهايش مي كشيد و جيرجير مي كرد. تو چندش ات مي شد كه دستت بگيري. راستي چقدر سخت ديده مي شد. آقاجان، چرا جيرجيرك سبزه؟
داوري كه كني دلت را پيش درخت شاه توت جا گذاشته اي. راهي كه رفته اي را باز مي گردي. حالا كه به درخت شاه توت رسيده اي، جخ اينكه كنجي بنشيني و دنج ات را بگيري. شايد هم نيم نگاهي به بالا كني كه شاخ و برگش نمي گذارد آسمان را ببيني و... هيچ، دلخواه است.
- و تو باز قبل ترها را يادت مي آيد كه همراه آقاجان و نازخاتون زير درخت توت مي آمدي. نازخاتون پارچه اي پهن مي كرد و آقاجان هم با چوبي به شاخ و برگش مي زد. بعد گوشه هاي پارچه را مي گرفتيد و توتها يك جا جمع مي شدند. بعد هم درخت شاه توت كه بايد با دست خالي به سراغش مي رفتي. نازخاتون راست مي گفت. رسيده ها با چند تكان مي افتد. قلق مي خواهد كه كار تو نيست.
آقاجان كيف اش به راه مي شود اگر صبح چند شاه توت بخورد. شايد دل خشكنك اين فصل اش باشد. تو مي تواني خودت را از ديوار بالا بكشي و چند شاه توت بكني. نور چراغ برق هم هست. حوصله خرج كني مي شود. -دستهايت كه از بين شاخ و برگ زمخت رد شوند، طرح لطيفشان رو مي شود. شايد صبح پادرمياني كنند و خنده آقاجان را دوباره ديدي.
اشكالي ندارد اگر دامن پيراهنت را بالا بياوري تا يك مشت شاه توت جا شود. خودت هم كه هوس كني مي تواني چند تايي لاي دندان بگذاري.-راستي يادت هست قبل ترها شاه توت به لبت مي ماليدي و تكه پارچه اي به سرت مي انداختي و پيش نازخاتون مي رفتي. صدايت را نازك مي كردي و مي گفتي: نازخاتون، دختر نمي خواي، نازخاتون هم بغلت مي كرد و از ته دل مي بوسيدت. آن وقت اين تو بودي كه سر كوچكت را روي شانه اش مي گذاشتي و ساكت، بو مي كشيدي- همانطور كه شاه توت ها در دامن پيراهنت هست از ديوار پايين مي پري و روانه خانه مي شوي. در را كه باز مي كني، بوي شور خون در مشامت مي دود.
به اتاقي كه اين وقت شب برقش روشن است مي روي. آقاجان سر به زير نشسته و نازخاتون هم با يك دست كمرش را مشت و مال مي دهد. بي هوا پيراهنت را ول مي كني و همه شاه توتها روي زمين مي ريزد. دستي كه با آن شاه توت كنده اي را بالا مي آوري و نگاه مي كني؛ اما زودي مي روي پيش آقاجان مي نشيني. آقاجان خون بالا آورده. دكتر گفته بود كه اگر اين بار... بغض به گلويت مي چسبد. تو هم كمر آقاجان را
مشت و مال مي دهي. گاهي هم دستت به دست نازخاتون مي خورد و پوست ظريف و رگهاي چسبيده به پوستش را حس مي كني. آقاجان سرش را از سطل بالا مي آورد و به تو نگاه مي كند. گوشه لبش لخته خوني چسبيده. تا مي آيد لبخند بزند سرش را دوباره در سطل مي گيرد. بوي شور خون باز هم در مشامت مي دود. هق هق گريه ات ريتم دم و بازدم ات را بهم مي زند. آنقدر اشك مي ريزي كه همه جا را تار مي بيني. نازخاتون دستش را روي شانه ات مي گذارد و دلداري ات مي دهد. گرماي دستش را به پوست مي گيري.
حس مي كني دستي به شانه ات مي خورد. شش دانگ مي شوي. تر چشمهايت را با پشت دست مي گيري و بلند مي شوي. تجريش هم به خواب رفته. بي كه مقصد راهت را بداني راه مي افتي.- بي حواس به ماشين گشت كه نور نئون در شيشه اش چشمك مي زند- تق تق قدم هايت سنگيني سكوت نصف شب را مي شكند. تجريش هم الان چيزي ندارد كه حواست را به آن بدهي. با شستت زير چشمت را پاك مي كني. هنوز چند قدم نرفته اي كه دوباره، فكرت مشغول مي شود. روستا...

منشور پنجم

منشور پنجم
كارگاه نقد ـ 15

مديرمسئول: محمد جعفري
سردبير: فرحناز اميني مقدم
ماه نامه فرهنگي، اجتماعي كانون فرهنگي، هنري امام محمدباقر عليه السلام (نشريه داخلي)
كانون فرهنگي، هنري امام محمد باقر(ع) قاسم آباد خراسان رضوي
سايت اطلاع رساني
WWW.Bagher- Masjed.ir
«منشور پنجم» از مشهدالرضا عليه السلام مي آيد. هر چقدر نشريات ديگر در هيئت تحريريه نفر كم داشتند اينجا ماشاءالله يك لشگر نفر دارند. بعضي از نام ها هم در كشور سرشناسند مثل استاد جواد نعيمي كه ما در دهه 06 كتاب هاي مذهبي اش را مي خوانديم.
ايشان دبير سرويس ادبي منشور پنجم هستند.
صفحه آرايي قابل قبول وچاپ چهار رنگ جلد و دو رنگ داخل، نشريه منشور پنجم را يك نشريه خوب معرفي مي كند.
هر چند من دلم مي خواهد از راز منشور پنجم سر دربياورم. به راستي «منشور پنجم» يعني چه؟ دل نوشته هاي صميمي اين نشريه خواندني است.
الو... سلام خداجون... مي تونم چند لحظه وقت تونو بگيرم... بخشي از قطعه «ضامن» نوشته خانم راحله ندافي.
افراد تحريريه مي توانند در بخش خبر، مصاحبه و گزارش هم نشريه را ياري دهند. مطالب گوناگون منشور پنجم بايد با هم هماهنگي داشته باشد نوع ادبيات حاكم بر نشريه را سردبير مشخص مي كند. به نظر من اگر صميميت نشريه بيشتر شود بهتر است. با يك مجله اتو كشيده و رسمي نمي توان به راحتي انس گرفت. به كارگيري خلاقانه مطالب و تصاوير مي تواند نشريه را دوست داشتني تر كند. از ترام هايي كه چشم را اذيت مي كند استفاده نكنيد ترام هاي خطي و نقطه اي درشت.
براي موفقيت شما دعا مي كنم و زيرلب زمزمه ام اين است:
كبوتران حرم! خوشا به حال شما! صلوات

شعرنوجوان

شعرنوجوان

شعري تقديم به پدر مهربانم كه يار وفادار »مياندره » است
عزيز بابا
عزيز بابا ! چشماتو غم نگيره
بگو بابا دلت كجا اسيره ؟
چرا تو دل نمي كني از اون ده؟
كيه به تو مي گه بابا بمون ده؟
زمستوناي سرد و تنها موندي
ميون دره هاي ده جا موندي
«مياندره »چراغ نداشت تو بودي
گل و گياه و باغ نداشت تو بودي
تو موندي و پرنده ها رسيدند
مسافرا با خنده ها رسيدند
تويي كه آشناي كوه و دشتي
به عشق مسجد از خودت گذشتي
هزار حرف كهنه را شنيدي
ولي مگر تو پا عقب كشيدي؟
نه ! استوار تر شدي شكفتي
به گوش سنگ و خاك ها چه گفتي؟
- مياندره ! تو شاهدي زكارم
تو شاهدي كه من چه بي قرارم!
مياندره ! نگاه كن به دستم
ببين چگونه سنگ را شكستم؟
اگر چه پيرم و شكسته بالم
ولي زدست غصه ها ننالم
هزار زخم كهنه دارم اي دوست
تمام زخم دل ، نه زخمي از پوست
نشسته خار غصه ها به جانم
طبيب دل به جز خدا ندانم
¤ ¤ ¤
عزيز بابا ! چرا دلت گرفته ؟
دلت مگه براي ما گرفته ؟
غصه نخور ، خدا خودش كريمه
خداي خوب ما خودش رحيمه
غصه نخور ، دلت بازم شاد مي شه
مياندره دوباره آباد مي شه
همه با هم رفيق مي شن با شادي
ميان با هم به مسجد آبادي
قصه ي پر غصه ي آب حل مي شه
بيابونا دوباره جنگل مي شه
گله ها مون مي رن چرا هميشه
ني چوپون بازم شنيده مي شه
تنورا گرم كار مي شن نون داغ !
جانمي جان ! برام بيار توي باغ
ما توي باغ داريم گيلاس مي چينيم
سبد سبد گلاي ياس مي چينيم
باز چشمه ها قل قل و راه مي ندازند
دامناي پر گل و راه مي ندازند
باز غروبا «خرمن يري1»شلوغه
اونجا كه نه هرجا بري شلوغه
گله ي گوسفند مي رسه ، هوگورها 2
چوپون با لبخند مي رسه هوگورها
تو گردو خاك » قارا قوزوم هاردادو؟
بيلمي رم او تپه ده يا داغدادو3 »
مشد ننه نشسته چشم به راهش
نيومده بزغاله ي سياهش
تو كوچه مردامون كنار ديوار
بازم مي گن : « حاجو كيم يوخدو كيم وار؟4»
همه خندون ، همه مثل برادر
« تعريف ايله جانوم دايو نه خبر ؟ 5»
- صابا سو كيمين نوبتي دي حاجو
منه وره سو ايچمييبدي راجو 6
آخشام اولوبدو گنه يل اسيري
بيوك بابام چيرپي لري كسيري 7
ميانداران ، آخشام لارو قشنگدي
كوچه ، اولري ، داملارو قشنگدي 8
ميانداران سني من ايستيرم چوخ
سنين تكين ايستملي تورپاق يوخ 9
¤ ¤ ¤
مرا ببخشيد كانالم عوض شد
راستش را بخواهيد حالم عوض شد
يهو دلم پريد و از اينجا رفت
از اين آپارتمان سوي روستا رفت
بازم دلم مي خواد از ده بخونم
برم مياندره اونجا بمونم
غصه نخور گلم نسيم غمخوار
« بيرگون اولار كنديميز آباد اولار ...10»
محمد عزيزي (نسيم)
سروده شد در ماه مبارك رمضان (تابستان 90)

1- خرمن جا
2- هوگورها: اصطلاحي محلي براي جدا كردن گوسفندان تازه رسيده از چرا
و هدايت آنها به سمت آغل خودشان
3- بزغاله سياهم كجاست؟ نمي دانم او در تپه يا كوه است.
4- حاجي ! كي هست و كي نيست؟
5 - تعريف كن جانم ! ديگه چه خبر ؟
6 - فردا آب نوبت كيه حاجي ؟ تا به من بدهد . درخت راجي ام (تبريزي) آب نخورده است.
7 - غروب شده باز باد مي وزد . پدر بزرگم دارد شاخه هاي پر برگ را - براي گوسفندان - مي چيند.
8 - غروب هاي مياندره قشنگ است . كوچه ، خانه ها و بام هايش قشنگ است.
9 - مياندره ! من تو را زياد دوست دارم. مثل تو خاكي دوست داشتني نيست.
10 - يك روز مي آيد كه ده ما آباد مي شود.
     
   

دانلود مجله ي كيهان بچه ها

آرشیو کیهان بچه ها
مجله کیهان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
چهارشنبه ، 20 مهر 1390 ، 13:23

 

 

 

 

 

برای دیدن فایل PDF مجله هفتگی اینجا کلیک کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 20 مهر 1390 ، 13:43
 
مجله هفتگی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
جمعه ، 25 شهریور 1390 ، 14:38

 

 

 

برای دیدن فایل PDF مجله هفتگی اینجا کلیک کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 20 مهر 1390 ، 13:40
 
مجله هفتگی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
چهارشنبه ، 23 شهریور 1390 ، 12:51

 

 

برای دیدن فایل PDF مجله اینجا کلیک کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 20 مهر 1390 ، 13:40
 
مجله هفتگی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
شنبه ، 1 مرداد 1390 ، 07:28

 

برای دریافت فایل pdf مجله این هفته اینجا کلیک کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 20 مهر 1390 ، 13:44
 
مجله شماره 2735 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
شنبه ، 1 مرداد 1390 ، 06:56

 

 

برای دریافت فایل PDF مجله این هفته اینجا را انتخاب کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 1 مرداد 1390 ، 15:55
 
مجله شماره 2734 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   
سه شنبه ، 28 تیر 1390 ، 06:05

برای دریافت فایل PDF مجله این هفته اینجا را انتخاب کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 1 مرداد 1390 ، 07:11
 
مجله شماره 2710 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط طاها طهرانی   
سه شنبه ، 30 آذر 1389 ، 07:17

برای دریافت فایل PDF مجله این هفته اینجا را انتخاب کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 1 مرداد 1390 ، 07:11
 
مجله شماره 2708 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط طاها طهرانی   
يكشنبه ، 28 آذر 1389 ، 08:37

برای دریافت فایل PDF مجله شماره 2708 اینجا را انتخاب کنید

آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 30 آذر 1389 ، 07:34
 
مجله شماره 2691 مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط کیهان بچه ها   

مجله شماره 2691 انتشار یافت.

جهت دیدن تمامی صفحات این شماره به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

ادامه مطلب...


http://www.kayhanbacheha.com/index.php?option=com_content&view=category&layout=blog&id=42&Itemid=70

كارگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران ـ 21و 13


منجي 1 و 2

منجي (1)
ماهنامه خبري، سياسي و اجتماعي آب پخش بوشهر
مديرمسئول: حاج علي رضايي
سردبير: ابوطالب رضايي
كانون فرهنگي، هنري مسجد صاحب الزمان (عج)
ما دومجله منجي داريم يكي در آب پخش بوشهر و ديگري در خوزستان. اول برويم سراغ نشريه منجي در بوشهر. دو برگه A3 تا شده كه صفحات جلد و پشت جلد آن رنگي و صفحات داخل سياه و سفيد هستند. صفحات داخل به 3 يا4 ستون تقسيم شده و در هر ستون مطالب گوناگوني آورده شده است. بخش هاي خبري، ديني، سياسي، اجتماعي، ادبي، علمي و گوناگون نشريه «منجي» آب پخشي ها را تشكيل مي دهند.
صفحه ادبي نشريه پوياست و با چاپ چندين شعر از شاعران بومي نشان مي دهد كه به ادبيات به ويژه شعر ارزش خاصي قائل است.
ستون هاي متنوع و مختصر، مفيد نشريه مي تواند براي خوانندگان محلي جالب باشد چون به اخبار خودشان اشاره شده است: ديدار دوستانه تيم فوتبال ايران جوان بوشهر با تيم آب پخش، تشكيل بنياد نخبگان آب پخش، اسامي برگزيدگان مقاله نويسي عفاف و...
و اما نكته ها:
كادر بعضي از ستون ها با توجه به فشردگي مطالب كمي ضخيم است. لازم نيست تمام صفحات به صورت ستون هاي عمودي صفحه آرايي شود مي توان بعضي از صفحات را هم افقي صفحه آرايي كرد. تقويت هيئت تحريريه منجي مي تواند منجر به شكوفايي روزافزون اين نشريه جنوبي شود. به اميد سربلندي تمام بچه مسجدي ها به خصوص بچه هاي كانون فرهنگي هنري مسجد صاحب الزمان(عج)
براي سلامتي شان صلوات

منجي (2)
مديرمسئول: محمد پشم فروش.
تحقيق و گردآوري: محمدفتحي.
كانون فرهنگي، هنري، فاطميون.
نشريه تمام رنگي «منجي» كه از خوزستان مي آيد رنگ و روي خوبي دارد. لطافت رنگ هاي انتخابي توسط صفحه آرا و چينش نسبتا مناسب مطالب و تصاوير دركنار هم، منجي را درنگاه اول يك نشريه جذاب نشان مي دهد.
«منجي» مي تواند نشريه خوبي براي كانون فرهنگي، هنري فاطميون باشد به شرط اين كه: 1-نوع صحافي اش را تغيير دهد. چاپ روي يك طرف برگه و سفيدمان پشت برگه در نشريات مرسوم نيست و لزومي ندارد به جاي 4 صفحه پشت و رو 8 صفحه يك رو را چاپ كنيم مگر اينكه ضرورتي پيش بيايد.
2-لوگوي نشريه منقطع و جدا از هم است. چرا؟ جداشدن حروف نشان دهنده كدام ويژگي منجي است؟
3-از گردآوري صرف خودداري كرده و به مطالب و آثار بچه هاي كانون روي بياوريد. كتاب در كتابخانه است و رسالت نشريه فقط چاپ صفحات كتاب در داخل خودش نيست. البته خوب است كتاب هاي مناسب معرفي و نقد شود ولي پرشدن تمام صفحات نشريه با مطالب كتب و نشريات ديگر، مجله را از رويكرد توليدي به رويكردي مصرفي مي كشاند.
من از شماره هاي جديد منجي بي خبرم. اميدوارم گام هاي بعدي منجي روبه رشد باشد. انشاءالله
براي ظهور منجي عالم بشريت صلوات
     

    محمد عزيزي نسيم

http://www.kayhannews.ir/900719/10.htm#other1000

بچه هاي جديد مسجد (داستان)

نويسنده:محمد حيدري


باز حاج آقا آمده بود توي گيم نت . كار هر شبش بود. قبل اذان ، توي راه مسجد ، يك سري هم به گيم نت مي زد ، ده دقيقه اي با بچه ها حرف مي زد و بعد مي رفت. توي اين ده دقيقه هم كسي جرات نداشت حرف بد بزند يا داد بكشد سر هم تيمي اش. نه كه آقا فراز نذارد خود بچه ها احترام
مي گرفتند و حرفي نمي زدند.
حاج آقا دو تا خيابان پايين تر مي نشست و امام جماعت مسجد محل بود.با عمامه ي سفيد و ريش كوتاه اما پر پشت مشكي. جوان بود و از موهايي كه از جلوي عمامه اش بيرون ريخته بود فقط چندتايي سفيد شده بودند. بعدها فهميديم اسمش «آقا محسن» است و اصالتا اين جايي نيست ، اما چند سالي است كه آمده اين محل و چند وقتي است شده امام جماعت مسجد.خبري از امام جماعت قبلي نداشتم كه چطور رفته ، اما مسجد را مي دانستم كه دويست قدم بالاتر است. هميشه صداي اذانش توي گيم نت مي پيچيد ، اگر هدفون روي گوشت نگذاشته بودي ...
روز اولي كه آمد توي مغازه ، من ايستاده بودم پشت سر بچه ها و بازي شان را نگاه مي كردم ، همه ي پول تو جيبي آن روزم را خرج كرده بودم و حالا مجبور بودم بازي بچه ها را نگاه كنم.
وقتي حاج آقا آمد داخل مغازه ، اصلا تعجب نكردم. گفتم حتما پدر يكي از بچه هاست و آمده گوش پسرش را بگيرد و برود. از اين اتفاق ها زياد مي افتاد. روزي نبود كه كسي نيايد پي بچه اش و با داد و بيداد گوشش را بپيچاند و تا خانه ببرد. اما وقتي آمد تو ، جاي اين كه پشت كامپيوتر ها را نگاه كند ، صاف رفت پيش فراز آقا و چند كلمه اي حرف زد ، بعد آمد توي مغازه و مثل من ايستاد پشت يكي از كامپيوتر ها و زل زد به مانيتور. تعجب كردم ، نه من ، كه همه ي بچه ها. همه نگاهشان جلب حاج آقا شده بود. يه كم كه داد و بي داد توي مغازه كمتر شد ، ديديم به بچه اي كه بالاي سرش ايستاده كمك مي كند.«رفت پشت اين ديواره ، نديدت ... آروم برو جلو ، بپا نبيندت ، آها بزنش ... ايول!»
فكر كنم سينا بود كه گفت:«حاج آقا خوب بلديد ، بيا ين يه دست با هم بازي كنيم ...» چند تايي خنديدند و حاج آقا با لبخند رو برگرداند و گفت :«سلام ...»
آمد سمت سينا ، دست داد و با دو سه نفري كه بغلش ايستاده بودند هم سلام عليكي كرد و شروع كرد باهاشان حرف زدن. آنهايي كه مشغول بازي بودند ، برگشتند به بازيشان و بعضي ها هم كه مثل من ايستاده بودند ، رفتند سمت حاج آقا كه ببينند چه مي گويد. من اما نشستم روي يكي از صندلي هاي اضافي مغازه و به حلقه ي دور حاج آقا نگاه كردم و چهار ، پنج بچه اي كه دورش جمع شده بودند.
صداي اذان كه بلند شد ، از بچه ها خداحافظي كرد و آمد پيش آقا فراز ، تشكر كرد و رفت سمت در ، پايش را روي پله ي اول كه گذاشت ، برگشت نگاهي به من كرد ، لبخندي زد و رفت.
چند دقيقه اي نشستم ، پول بازي كه نداشتم ، چشمانم هم درد گرفته بود ، بس كه زل زده بودم به مانيتور بقيه. خودت وقتي بازي مي كني آن قدر غرق بازي مي شوي كه حواست به چشم هايت نيست ، اما وقتي بازي بقيه را مي بيني ، زود چشم هايت درد مي گيرند...
بي اين كه از كسي خداحافظي كنم ، از مغازه زدم بيرون و آمدم خانه.
فردا نشسته بودم پشت كامپيوتر و داشتم بازي مي كردم كه حاج آقا آمد ، از دور به بعضي بچه هايي كه ديروز بودند و الان باز چشم هايشان چرخيده بود تا دوباره ببينندش سلام داد و رفت نشست پيش آقا فراز . توجهي نكردم و مشغول بازي كردنم شدم . صداي هدفون توي گوشم زياد بود و صدايي جز صداي بازي نمي شنيدم. حس كردم پشت سرم چند نفري جمع شده اند ، توجه نكردم ، بازي را ادامه دادم كه كمين خوردم و يواشكي با تير زدندم.تا همه كشته مي شدند بايد صبر مي كردم و نمي توانستم بازي كنم. هدفون را در آوردم كه گوش هايم كمي استراحت كند و زنگ نزند كه صدايي از پشت سر گفت :«خسته نباشي!»
برگشتم ؛ حاج آقا ايستاده بود و بالاي سر من داشت با دو ، سه نفري حرف مي زد. سلام و عليك كرد و از بچه ها پرسيد:«گفتين اسمش چيه؟»
خودش را معرفي كرد و از اينكه كلاس چندمم و تابستان چه كار مي كنم پرسيد. داشتيم با هم حرف مي زديم كه
بغل دستي ام زد توي پهلوم و گفت:«حواست كجاست؟ شروع شد بازي ...»
هدفون توي گوشم نذاشتم و بي هدفون شروع كردم به بازي كردن. مي خواستم حرف هاي حاج آقا را بشنوم.باز صداي اذان بلند شد و به بچه ها گفت :«من بايد برم مسجد ... شماهام مياين؟» يك كمي م ن و م ن كردند و حاج آقا بي اينكه منتظر جوابشان بشود گفت :«پس تا فردا خداحافظ» باز رفت از آقا فراز تشكر كرد و رفت.
هم تيمي ام از آن طرف ميز بلند شد و سرم داد زد « هوي حواست كجاست ؟! ... گند زدي به بازي رفت.» باز تير خورده بودم ، بي اينكه حواسم باشد ...

گيم نت آمدن قبل مسجد شده بود كار هر روز حاج آقا. مي نشست و چند دقيقه اي با بچه ها حرف مي زد و بعد ، با صداي اذان مي رفت سمت مسجد. هميشه هم پيشنهاد همراهي مي داد. روزهاي اول كسي نمي رفت ، اما بعدش يكي دو تا از بچه ها هم همراهش به مسجد مي رفتند. من هم چند باري رفتم ، خوب بود ، زود نمازت را مي خواندي و بعدش مي نشستي پيش حاج آقا كه با يك سري بچه مسجدي كه دورش حلقه زده بودند داشت حرف مي زد. معرفي ات مي كرد به بچه ها و با آدم هاي جديدي دوست مي شدي.
بعد دو سه ماه ، تقريبا همه ي بچه هايي كه بيكار بودند و بازي نمي كردند با حاج آقا مسجد مي رفتند. حاج آقا هم زودتر مي آمد گيم نت و بيشتر با آقا فراز حرف مي زد. چند باري هم دو ، سه تا از بچه مسجدي ها را آورد .
خودش هم مي نشست پيش آقا فراز و بچه ها و موقع اذان بچه مسجدي ها هم بازي شان را نيمه تمام
مي گذاشتند و با آقا محسن و بچه مسجدي ها مي رفتند نماز.
كم كم گيم نت شلوغ قبل اذان ، با «الله اكبر» اذان خالي مي شد و همه با حاج آقا مي رفتند نماز. بچه ها برنامه ريزي مي كردند كه بازي موقع اذان تمام شود و بتوانند با حاج آقا بروند نماز.
چهار پنج ماهي از اولين ورود آقا محسن گذشته بود كه يك روز آقا فراز نوشته اي تايپ شده زد پشت در مغازه «هنگام نماز تعطيل است.»
چهار پنج نفري اعتراض كردند. آقا فراز اما سفت و سخت روي حرفش ايستاد. همان شب ، وقتي همه با حاج آقا در مغازه را بستيم و رفتيم مسجد ، بعد نماز حاج آقا
بچه مسجدي ها را بلند كرد و آوردشان گيم نت. شب خوبي بود. كلي آدم ريخته بودند و باهم بازي مي كردند، آنهايي هم كه جايي نداشتند چند نفري مي ايستادند و با هم حرف مي زدند. بچه ها كلي دوست جديد پيدا كردند و از آن به بعد ، بچه مسجدي ها هم مي آمدند گيم نت و همه با هم وقت اذان مي رفتيم مسجد.
بعد چند روز ما هم حسابي مسجدي شده بوديم.
بعضي ها كه بازي نمي كردند زودتر مي رفتند مسجد و سجاده ها را مي انداختند و چايي بعد از نماز را آماده مي كردند.
آنهايي هم كه غر مي زدند از اينجا رفتند گيم نت سهيل كه چند تا خيابان بالاتر بود.آقا محسن هم دو سه روزي بود كه راهش را دور مي كرد و تا گيم نت سهيل مي رفت. بعضي وقت ها هم با تاخير به مسجد مي رسيد . بعد چند روز ديديم دو سه نفري به جمع بچه هاي مسجد اضافه شد ...
 http://www.kayhannews.ir/900719/10.htm#other1000

نمايشنامه اي تقديم به غنچه هاي دبستاني

http://www.mihanfars.com/wp-content/uploads/2011/07/ghatar.jpg
زيارت
نمايشنامه اي تقديم به غنچه هاي دبستاني
محمد عزيزي (نسيم)
نقش ها:
1- قطار
2- مسافران
3- كبوتر حرم
4- خادمان حرم (2نفر)
قطار [در حالي كه قيفي رنگي را در دست دارد و دور صحنه مي گردد]:
تلق تولوق، تلق تولوق
منم قطار، منم قطار
مسافراي محترم!
بشيد سوار، بشيد سوار
مسافران:
كجا مي ري قطار ما؟
قطار خوب و با صفا
قطار:
دارم مي رم زيارتي
زيارت امام رضا(ع)
شما هم مي ياييد؟
مسافران:
بله!
قطار:
آماده هستيد؟
مسافران:
بله!
قطار:
ساك ها رو بستيد؟
مسافران:
بله!
قطار:
چرا نشستيد؟
مسافران:
خب، پا مي شيم.
قطار از ميان مسافران، اسم يكي از آن ها را صدا مي كند.
مسافري كه انتخاب شده، مي آيد و پشت لباس قطار را مي گيرد و هردو با هم مي گردند و مي خوانند:
قطار:
تلق تولوق، تلق تولوق
منم قطار، منم قطار
مسافراي محترم!
بشيد سوار، بشيد سوار
مسافران:
كجا مي ري قطار ما؟
قطار خوب و باصفا
قطار:
دارم مي رم زيارتي
زيارت امام رضا(ع)
شما هم مياييد؟
مسافران:
بله!
قطار:
آماده هستيد؟
مسافران:
بله!
قطار:
ساك ها رو بستيد؟
مسافران:
بله!
قطار:
چرا نشستيد؟
مسافران:
خب، پا مي شيم
باز قطار يكي ديگر از مسافران را صدا مي زند. مسافر تازه مي آيد و به همراه قطار و مسافر قبلي شروع به گردش و خواندن مي كند:
تلق تولوق، تلق تولوق
منم قطار، منم قطار...
بعد از چند دور گشتن و انتخاب تمام مسافران، قطار به مشهد مي رسد.
قطار:
ايست! رسيديم.
به شهر مشهد خوش آمديد!
در همين موقع، كبوتر حرم [در حالي كه بال مي زند] وارد مي شود.
كبوتر حرم:
بق، بق، بق، بقو
بق، بق، بق، بقو
سلام به شما
گل هاي خوش بو
من كبوترم
من كبوترم
خونه ي من هست
بالاي حرم
حالا ما با هم
به حرم مي ريم
قبل از زيارت
وضو مي گيريم
مسافران به صورت نيم دايره، مي ايستند و به صورت نمايشي، وضو مي گيرند و با هم مي خوانند:
وضو چه خوبه!
وضو چه نازه!
وضو كليد
در نمازه
بعد از وضوي مسافران، دو نفر [در حالي كه در دست هر كدام يك غبارروب رنگي است و آن را به سمت چپ و راست، تكان مي دهند] وارد صحنه مي شوند.
كبوتر حرم:
اين دو نفر هم
خدمت گزارند
در باغ حرم
مشغول كارند
مسافران پشت سر كبوتر حرم، از ميان دو خادم حرم عبور كرده و وارد حرم مي شوند. كبوتر [در حالي كه كتابي در دست دارد و آن را به مسافران نشان مي دهد] مي خواند:
كبوتر حرم:
اين كتاب چيه؟
زيارت نامه
توي اون پر از
عطر سلامه
ما سلام مي ديم
به امام رضا(ع)
مي گيم آقا جون!
دوستت داريم ما
يكي از مسافران:
كبوتر ناز!
خوشا به حالت!
مي ري رو گنبد
با پر و بالت
يكي ديگر از مسافران:
اي كاش مي شد ما
بوديم كبوتر!
تو آسمون ها
پر مي زديم پر!
مسافران به همراه كبوتر حرم دست هايشان را مثل بال باز كرده، سه باردور صحنه مي گردند و در حال خواندن شعر، از صحنه خارج مي شوند:
بق، بق، بق، بقو
بق، بق، بق، بقو
امام رضا جان!
اي گل خوش بو
     
    http://propicnet.com/fa/M_Pic/ec628395b53a8fb0791fb7881eb71917__www.jpg

ديداري با موذن نوجوان محله من اذان را دوست دارم



دم غروب است. خسته از كار روزانه، روانه خانه شده ام. به نزديكي هاي كوچه قدوسي مقدم كه مي رسم صداي اذان نوجواني به گوش مي رسد.
كنجكاو مي شوم و جلوتر مي روم. پسر نوجواني را مي بينم كه جلوي پنجره خانه شان در طبقه دوم ايستاده و دارد اذان مي گويد.
من موذنين نوجوان زيادي ديده ام كه در مدرسه و مسجد اذان مي گويند اما در كوچه و خيابان اذان گفتن برايم تازگي دارد.
از خانواده اين موذن نوجوان اجازه مي گيرم و از او دعوت مي كنم براي مصاحبه.
¤ آشنايي:
علي قورئيان /11 ساله كلاس پنجم دبستان مكتب علي عليه السلام در منطقه 12 تهران
¤ مشوق اصلي شما؟
پدر و مادرم
¤ چطور شد كه تصميم گرفتيد اذان بگوييد؟
كتاب آموزش نماز را كه مي خواندم، بعد از يادگيري نماز، تصميم گرفتم كه اذان را ياد بگيرم و موذن شوم.
¤ آيا موذن صدر اسلام را مي شناسي؟
بله، بلال حبشي كه به انتخاب رسول خدا(ص) اذان مي گفت.
¤ الگوي شما در اذان؟
استاد زنده ياد موذن زاده اردبيلي
¤ يك خاطره از اذان گفتن در محله؟
بعضي از شب ها وقتي رفتگر محله مان، كوچه را جارو مي كند مرا مي بيند و با خوشحالي تشويقم مي كند.
¤ به مسجد هم مي روي؟
بله، مسجد امام حسين عليه السلام.
در اين جا دلم مي خواهد از مربيان خوبم به ويژه آقايان خان زاده و جعفري به خاطر زحماتشان تشكر كنم.
¤ رشته ي ورزشي مورد علاقه ات؟
به ورزش هاي رزمي علاقه دارم و زير نظر استاد وفايي صفت در رشته «كيوكوشين» مشغول به فعاليت مي باشم.
مدرسه: براي علي آقا و ديگر موذنين نوجوان ميهن اسلامي مان آرزوي موفقيت و سربلندي داريم.

     
   

كارگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران -شش



پيك نور
ماه نامه قرآني، فرهنگي، اجتماعي، سياسي
مدير مسئول: عبدالله حصاري
سال چهاردهم- بهمن هشتادونه
سردبير: زهرا سفيدگر
كانون فرهنگي نور- مسجد نورالحسين(ع)
دوستان خوبم در مسجد نورالحسين عليه السلام كه هر ماه با پيك نور به ديدار بچه هاي مسجد مي رويد.
در نشريه تان مجموعه اي از خواندني ها را گردهم آورده ايد.
تلاش دوستان پيك نور عالي است ولي افسوس كه جاي مطالب بومي در آن خالي است!
استفاده از منابع گوناگون و ذكر نام آنها اگر درحد ضرورت باشد خوب است اما اگر قسمت اعظم نشريه را دربر بگيرد و نشريه براساس آن بنا شود، فكر نمي كنم باعث رشد گردانندگانش بشود.
خوانندگان مسجدي «پيك نور» را كه مي گيرند، دوست دارند خودشان، مسجدشان و شهرشان را در آينه نشريه ببيند.
البته پر كردن اوقات فراغت، انتخاب مطالب متنوع از كتب و نشريات كاري پسنديده است اما اين گونه جمع آوري در مجموع چندان دلچسب نمي شود و اين خورشت يك نواخت اشتهاي مخاطبين را برنمي انگيزد.
چه كنيم؟ اول فكر كنيم ببينيم مخاطبين چه ويژگي هايي دارند؟
سن، جنس، ميزان تحصيلات، روحيات محيط اطراف زندگي شان، اشخاص مهم دوروبرشان و...
وقتي ويژگي هاي مخاطبمان برايمان مشخص شد مي آييم براساس نيازهاي مخاطب برنامه ريزي مي كنيم.
نشريه مان بايد طوري باشد كه وقتي خواننده اي در يك شهر ديگر آن را ديد بفهمد كه اين نشريه براي جاي ديگري است نه اين كه با تغيير نام شهر هيچ اتفاقي نيفتد.
تشكيل تيم هيئت تحريريه اي كه توليد كند مهم ترين وظيفه پيك نور است؛ پيكي كه مي تواند با اندكي دقت و تلاش بيشتر بهتر نورافشاني كند.

دوست


محمد عزيزي (نسيم)
خسته از راه آمد
رفت سوي خانه
ديد تنها مانده
بازهم رايانه
¤
روي بال امواج
تند مثل جت گشت
همه ي دنيا را
توي اينترنت گشت
¤
دوستي را مي خواست
دوست دارش باشد
توي غم يا شادي
دركنارش باشد
¤
درد دل هايش را
بين راهش چت كرد
از دل تنهايش
با همه صحبت كرد
¤
درجوابش چت ها
چند خط خنديدند!
گفت:«درد من را
كاش مي فهميدند!»
¤
با اذاني از دور
شاد از جا پاشد
رفت توي مسجد
دوستش پيدا شد
     
   

كارگاه نقد خورشيد پنهان

كارگاه نقد خورشيد پنهان

نشريه ي تجربي كانون فرهنگي هنري فاطميون ملاير- مسجد فاطميه ملاير
مديرمسئول: مجيد پيرحياتي
سردبير: رضا فقيهي
«خورشيد پنهان» نشريه اي هشت صفحه اي كه مطالبش كم ولي محكم است. بچه هاي ملاير استعدادهاي ادبي خوبي دارند. يكي از چهره هاي سرشناس ادبيات كودك و نوجوان ملاير آقاي غلامرضا بكتاش است كه كتابهاي شعرش جوايز بسيار خوبي گرفته اند. «ملاير» تنها شهر شيره انگور نيست بلكه شهر شاعران شيرين زبان نيز هست. علاوه بر غلامرضا بكتاش و حميد هنرجو باز هم چهره هاي ادبي بسياري دارد. صحبت من روي بچه هاي مسجد است بچه هاي مسجد فاطميه. كودكان و نوجوانان با استعداد چه جايي در نشر يه «خورشيد پنهان »دارند؟
نشريه اي با اين توان جا دارد ماهنامه شود و در شناسايي و شكوفايي استعدادها فعال تر عمل كند. در صفحه آرايي نشريه از رنگ سياه زياد استفاده شده است.
حدود 10ستون مطلب براي سه ماه خيلي كم است. دنباله داركردن داستان در فصل نامه چندان جالب نيست. خوانندگان مطالب دنباله دار دوست دارند ادامه مطلب را هرچه سريع تر بخوانند و به تأخير انداختن ادامه يك مطلب به يك ماه زياد است چه برسد به سه ماه.
داستان كوتاه آش نذري مي توانست با اضافه شدن يك يا دو برگه ي ديگر به نشريه در همين شماره بيايد. براي سردبير خوش ذوق نشريه جناب آقاي رضا فقيهي آرزوي موفقيت روزافزون داريم.
به اميد طلوع «خورشيد پنهان» از پس ابر غيبت. صلواتي بفرستيد.

آفتاب

آفتاب

مديرمسئول: حسن پيروز
سردبير: سيدجلال مصطفوي نژاد
مسجد صاحب الزمان(عج) روستاي دره بيدعليا
ماهنامه ي خبري
كانون فرهنگي، هنري آل ابيطالب(ع)
دوستان مهربانم و برادران عزيزم در نشريه ي آفتاب از روستاي دره بيدعلياي كهگيلويه و بويراحمد
نشريه سياه و سفيد شما رنگين كماني از مطالب گوناگون را در خود جاي داده بود. راستش اول كه نشريه تان را ديدم فكر كردم اين نشريه براي دانشجويان است. نوع مطالب و صفحه آرايي اش طوري بود كه اين حس را در من ايجاد كرد. زحمت كشيده ايد و معجوني از مطالب متنوع را در يك مجموعه به نام «آفتاب» گرد آورده ايد.
من از مطالب تان استفاده كردم مخصوصا نكته هايي كه درباره ي كلمه ها و احساس ها و انديشه ها نوشته بوديد.
بگوييم: از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم.
نگوييم: ببخشيد كه مزاحمتان شدم.
بگوييم خدا سلامتي بده. نگوييم: خدا بد نده
بگوييم: شاد و پرانرژي باشيد. نگوييم: خسته نباشيد و...
در مسجد صاحب الزمان(عج)
با اين همه مطلب متنوع جاي يك چيز مهم عجيب خالي است جاي بچه هاي كانون فرهنگي، هنري آل ابيطالب(ع)
مجله ي دره بيدعليا بايد بوي روستا را بدهد نه بوي كتاب فروشي هاي جلوي دانشگاه تهران را.
دلم مي خواست مي ديدم فضاي روستا را، بچه هاي قد و نيم قد و باصفاي دره بيدي را. اما هرچه گشتم كمتر يافتم.
در صفحه آرايي بالاي صفحه با رنگ هاي تيره سفيدخواني را از بين برده است.
نشريه تان شكل و شمايل خوبي دارد و به نظر من با يك انقلاب دروني به روزهاي شكوفايي اش نزديك تر مي شود.
دعوت از نويسندگان، شاعران و هنرمندان روستاي دره بيدعليا و روستاهاي اطراف، استفاده از استعدادها براي توليد مطلب نه براي جمع آوري و مونتاژ مطالب ديگران. راه اندازي تيم خبري نشريه براي تهيه ي خبر، مصاحبه و گزارش استفاده از آثار بچه هاي روستا مثل شعر داستان، خاطره و... برگزاري مسابقات ساده مثل جدول رمزدار (ارسال پاسخ به پيامك) مي تواند بر جذابيت و تعداد مخاطبان آفتاب بيفزايد. به اميد نورافشاني زيبا وگسترده تر آفتاب در روستاي دره بيدعليا!
بصيرت
دو ماه نامه كانون فرهنگي، هنري امام مهدي(عج) مسجد جامع اباتر (فرهنگي- اجتماعي، علمي)
مدير مسئول: بهمن قنبري زاده
سردبير: مسعود محسني
برادر متعهد و متخصص مسجدي ام جناب آقاي بهمن قنبري زاده.
نشريه بصيرت را كه ديدم متوجه توانمندي شما در امور اطلاع رساني با امكانات روز شدم. اين خيلي خوب است كه بچه هاي مسجدي روي پاي خودشان بايستند، نرم افزار توليد كنند و در فراز و نشيب هاي روزگار پيشرو باشند.
ضمن تبريك اين مسير روشن و اميدواركننده به شما و بروبچه هاي مسجد جامع اباتر ذكر چند نكته را براي نشريه بصيرت خالي از لطف نمي دانم كه تقديم جنابعالي و آقاي سردبير گرامي جناب مسعود محسني عزيز مي شود:
1- دستگاه منگنه مي تواند از جدايي برگه هاي نشريه تان جلوگيري كند.
2-چرا از تيم تحريريه در نشريه تان خبري نيست؟
3- در جلسه هفتگي قرآن مسجد اباتر جوانان دور هم نشسته اند و قرآن مي خوانند.
اين قاريان مي توانند پرچم بخش هاي مختلف نشريه را هم در دست بگيرند.
حيف است با يكي دو نفر يك دو ماهنامه را ببنديد.
4- با تلاش و همت بيشتر مي توانيد مدت زمان انتشارتان را به ماه نامه تغيير دهيد.
5- فن آوري هاي روز را در يك ستون يا يك صفحه بياوريد تا نشريه تان نظم و شخصيت بهتري بگيرد.
مثل بعضي از مغازه ها نباشد كه جنس هاي غير هم جنس را در كنار هم قرار داده اند مثل قرار دادن دم پايي در كنار خوراكي ها و...
ضمنا به جاي كلمه ديجيتال بهتر است كلمه خلاقانه تري بيابيد مثل تازه هاي فن آوري و يا...
سربلند باشيد و سرحال مثل طبيعت با صفاي شمال.
جاي اين ها خالي است:
¤ اخبار مختصر و مفيد
¤ تصاويري از دورنماي شهرك يا مسجدتان
¤ آثار بچه هاي اباتر
¤ از مطالب ادبي و هنري هم استفاده كنيد.
يك داستان كوتاه، يك شعر جالب، چند لطيفه بامزه مي تواند از تلخي و مستقيم گويي مقاله هاي رسمي بكاهد و آن ها را قابل هضم تر كند.
من يقين دارم با مشورت و تفكر به آن «بصيرت» مي رسيد كه نشريه اي در شأن اهالي «اباتر» در صومعه سرا تهيه كنيد.
موفق باشيد.

كارگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران ـ 10و 11

كارگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران ـ 10و 11
زهاب و تسنيم
http://www.misaqmodiran.com/images/gallery/33.jpg
گاه نامه فرهنگي-مذهبي- اجتماعي
كانون فرهنگي سراج
مديرمسئول: حجت الاسلام هادي هاشمي
كانون فرهنگي، هنري مسجد حضرت اباالفضل عليه السلام دودهك(استان مركزي)
«وظيفه ي مجموعه ي فرهنگي و ادبي و هنري هم وظيفه ي مشخصي است: بلاغ، تبيين، بگوييد، خوب بگوييد. من هميشه تكيه بر اين مي كنم: بايستي قالب را خوب انتخاب كنيم و هنر را بايستي تمام عيار توي ميدان بياوريد؛ نبايد كم گذاشت تا اثر خودش را بكند.» در صفحه ي 24 زهاب بخشي از سخنان ارزشمند رهبر عزيزمان آمده كه به نظر من چراغ راه اهالي قلم است. انتخاب ظرف خوب براي حرف خوب يك هنر است.
نشريه ي كوچك و جمع و جور «زهاب» پر جنب وجوش است و حرف هاي بسياري در دل دارد. مقاله ي انتقادآميز و تاثيرگذار «گوش تو و ناله ي من» درباره آزار آلاينده هاي صنعتي در نزديكي هاي روستاي دو دهك، نشان از سرزندگي اين نشريه است. از جسارت و دلسوزي نويسنده ي مقاله لذت بردم. دقت در خنثي سازي نقشه ي پنهان و آشكار دشمناني چون صهيونيزم از ديگر تلاش هاي خوب اين نشريه است.
در شناسنامه ي نشريه جاي دوستان هيئت تحريريه خالي است و تنها نام مديرمسئول به چشم مي خورد. تزريق بخش هاي زنده و پوياي خبري و ادبي مي تواند بر طراوت اين نشريه بيفزايد.
استعدادهاي دو دهك در انتظار شكفتن اند و نشريه ي زهاب مي تواند در اين راه پيش قدم باشد. البته به شرط اين كه حركت كند گاه نامه اش را شتاب بخشيده و با توجه به تحولات روز جامعه گام به گام نسل نوجوان و جوان حركت كند. «زهاب» مي تواند چرا كه پتانسيل و جوشش لازم براي حركت هاي بزرگ را دارد. ايجاد تنوع هم با مطالبي چون طنز و لطايف شيرين، معرفي چهره هاي موفق روستا و ... ممكن مي شود.
علمدار كربلا نگه دارتان باشد اي اهالي مسجد حضرت ابوالفضل عليه السلام.
دوماهنامه ي فرهنگي، اجتماعي، سياسي
مسجد چهارده معصوم عليه السلام
كانون فرهنگي، هنري سردار شهيد حاج احمد كاظمي
شوراي سردبيري
مديرمسئول: محمد خليلي
مدير داخلي: احمد تكلو
نشريه «تسنيم» (2)را به دست گرفتم و صفحاتش را يك به يك نگاه كردم. توليدي بودن اكثر صفحات خوشحالم كرد. طنز آقاي احمد انوشه لبخند را بر لبم آورد آنجا كه از استقبال كودكان از مسجد نوشته بود.
يكي از حسن هاي «تسنيم» همين چشمه بودن آن است؛ مي جوشد و جاري مي شود و همين خاصيت يك چشمه است. اگر در چشمه اي آب بريزيم ديگر نمي توانيم نام آن را چشمه بگذاريم. چشمه بايد خودش بجوشد. تلاش خوب آقاي ميرزايي در بخش خبري نيز قابل تقدير است. صفحه آرا در صفحات 19 و 20 ابتكار خوبي از خودش نشان داده و تيتر جالب «در كوچه پس كوچه هاي تابستان» را جذاب تر كرده است.
اميدوارم حضور حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمد و امام جماعت محترم حاج آقا جليلي مقدم روشني بخش فعاليت هاي كانون شهيد كاظمي در مسجد چهارده معصوم عليهم السلام باشد.
از طراوتتان لذت بردم فقط دلم مي خواهد بگويم اي كاش تيترهاي 30:20 مسجد و صرفاً جهت اطلاع هم توليد خودتان بود نه استفاده از برنامه خبري 30:20 تلويزيون.
1- زهاب =چشمه اي هميشه روان
2- تسنيم = چشمه اي در بهشت

سوال هاي بي جواب

سوال هاي بي جواب

محمد عزيزي (نسيم)
دنياي ما زيباست، آري
روز و شب دنيا قشنگ است
اما دل من توي دنيا
هر روز و شب غمگين و تنگ است
هر لحظه مي پرسم سوالي
اما سوالم بي جواب است
من مانده ام تنهاي تنها
در كوچه هاي تنگ بن بست
گل ها چرا در آفريقا
حق شكوفايي ندارند؟
يا شاپرك ها در فلسطين
در باغ خود جايي ندارند؟
زخم كبوترها ي بحرين
دستي نوازشگر ندارد
آنجا كه هر سر سايباني
جز سايه ي خنجر ندارد
شب مي رسد با ماه از راه
من مي روم در رختخوابم
همراه گل ها تا دم صبح
چشم انتظار آفتابم