دم غروب كوچه هاي خاكي روستا

داشتيم از ده برمي گشتيم. توي راه رسيديم به روستاي «كورچشمه»؛ روستايي كه از توابع خرقان شرقي استان قزوين است.
در اين روستا بيشتر خانواده ها با فروش محصولات كشاورزي و دامپروري شان روزگار مي گذرانند.
خانواده ما رفته بودند به يكي از خانه ها براي خريد آلبالو، ماست و... من فرصت را غنيمت شمردم و دوربين به دست راه افتادم توي كوچه هاي خاكي روستا.
توي راه چند پسر بچه را ديدم كه توي كوچه داشتند بازي مي كردند.
صدايشان كردم و از آنها خواستم بنشينند تا از آنها عكسي به يادگار بگيرم. آنها نشستند و با فشار دكمه دوربين لبخندشان يادگاري شد.
موقع خداحافظي از بچه ها و كلاس شان پرسيدم. دلم مي خواست هر هفته براي بچه هاي روستا مجله هاي كودك و نوجوان را بخرم و به عنوان هديه تقديم شان كنم. ما از كوچه هاي خاكي روستا گذشتيم و به تهران رسيديم. توي تهران پيش خودم گفتم: اي كاش بچه هاي شهر ما كمي قدر امكانات بسيارشان را مي دانستند.
سلام ای بچه های خوب مسجد