گل نماز (سرود جشن عبادت)

گل نماز (جشن عبادت- سرود)

از باغ جا نمازم گل نماز (جشن عبادت- سرود)

آهسته پر کشیدم

رفتم به سوی باغی

یک باغ سبز و خرم

 

دیدم که گل در آن باغگل نماز (جشن عبادت- سرود)

روییده دسته دسته

گل نماز (جشن عبادت- سرود)دیدم کنار گل ها

یک شاپرک نشسته

 
گل نماز (جشن عبادت- سرود)

گل نماز (جشن عبادت- سرود)آن شاپرک مرا دید

پر زد به سویم آمد

او با خودش گل آوردگل نماز (جشن عبادت- سرود)

گل را به چادرم زد

 

گل نماز (جشن عبادت- سرود)گفتم: به شاپرک جان

این گل چه خوب و ناز است

او شادمان شد و گفت:

این گل، گل نماز است

شاعر: محمد عزیزی (نسیم) 

برای دریافت فایل سرود کلیک کنید.

داستان منظوم (3)


 حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»


ناگهان چيزي خورد
روي دست حسنك
دل ليوانهايش
ناگهان خورد ترك
¤
حسنك ديد آن چيز
توپ سوباسا بود
گفت سوبا: «ديدي
شوت من زيبا بود؟»
¤
حسنك با غصه
ظرفها را برداشت
شست آنها را بعد
برد يك گوشه گذاشت
¤
آمد او در خانه
ديد يك چيز غريب
ديد كمبا دارد
چند تا بال عجيب
¤
با فشار دكمه
بالهايش واشد
بعد كمبا چرخيد
يك هواپيما شد
¤
دكمه اي ديگر زد
رفت سوي بالا
خانه يكباره نشست
روي دوش كمبا
¤
حسنك جيغي زد:
«صبر كن! ديوانه
زودتر برگردان
تو مرا، با خانه!»
¤
گفت سوبا: «اي واي
شده ام من دلگير
چون كه با اين اوضاع
مي شود بازي دير!»
¤
در هوا كمبا داشت
مثل اسبي مي تاخت
حسنك چشمش را
سوي پايين انداخت
¤
ياد آغل افتاد
باز غمگينتر شد
شبنم اشك آمد
گونه هايش تر شد
¤
توي آغل بودند
قهوه اي، پشمالو
حسنك با خود گفت:
«سگ زيبايم كو؟»
¤
فكر او را كمبا
خواند توي رادار
گفت: «حالا برگرد
همه شان را بردار!»
¤
با فشار دكمه
نردباني افتاد
حسنك پايين رفت
لحظه اي شد آزاد
¤
رفت توي آغل
شادمان شد، خنديد
گاو و بره، سگ را
همه را آنجا ديد
¤
ناگهان ديد آغل
مي رود هي بالا
رفت بالا چسبيد
زير پاي كمبا
¤
ديد آنجا سوبا
در قفس خوابيده
حسنك با خود گفت:
«طفلكي ترسيده!»
¤
با تكاني، سوبا
زود از جا برخاست
ناگهان زد فرياد:
«قهرماني با ماست!»
¤
گفت كمبا: «ها... ها...
اين منم، كمبايم
شهر من، آتاري!
سوي تو مي آيم!»
¤
التماس حسنك
گريه هاي سوبا
كاري از پيش نبرد
توي قلب كمبا
¤
گفت كمبا: «همه تان
پيش ما مي مانيد
تا هميشه ديگر
پيش من مهمانيد!»
¤
حسنك با گريه
گفت: «كمبا! برگرد
من نمي دانستم
كه تو هستي نامرد!»
¤
در جوابش كمبا
يك نفس مي خنديد
دل دل رادارش
غم سوبا را ديد
¤
گفت: «سوباي عزيز!
تو چرا غمگيني
فكر بازي، گل، توپ
فكر آن يا ايني؟
¤
من تو را بعد از اين
كنترل خواهم كرد
توپهايت را من
زود گل خواهم كرد!»
¤
دم ظهري كمبا
آمد آرام فرود
نام آن جاي عجيب
شهر آتاري بود
¤
لب سوبا تشنه
حسنك هم بي حال
در عوض كمبا بود
بي نهايت خوشحال
¤
خانه اي از آهن
آن طرف پيدا بود
مثل اينكه آنجا
خانه كمبا بود
¤
گفت كمبا: «اينجا
زندگاني جنگ است
توي اين آهنزار
پاي آدم لنگ است
¤
پس حواس خود را
جمع بايد بكنيد
چون شما بعد از اين
تحت فرمان منيد!»
¤
در همين موقع بود
كه صدايي آمد
گفت كمبا: «اي واي!
«سر طلايي آمد»
¤
امتيازش بالا
او رئيس شهر است
ضربه هايش سنگين
با همه او قهر است.»
¤
همگي در رفتند
سر طلايي آمد
ناگهان با يك تير
صد كبوتر را زد
¤
سر طلايي ناگاه
جاي پاها را ديد
از دل رادارش
ماجرا را فهميد
¤
با فشار دكمه
چرخ و بالش وا شد
مثل كمبا او هم
يك هواپيما شد
¤
حسنك با سوبا
هر دو مي ترسيدند
گاو و بره، سگ هم
سخت مي لرزيدند
¤
آن طرفتر كمبا
لاي آهنها بود
آرزو مي كرد او
كاشكي تنها بود
                                              ادامه دارد

نينجا و آقاي ناظم

نينجا و آقاي ناظم
دويدم و دويدم
به مدرسه رسيدم

يك دفعه توي حياط
لاك پشتي گنده ديدم

گفتم: شما كي هستيد
كه راه من رو بستيد؟

گفتش: من نينجا هستم
صاحب اينجا هستم

دلم هميشه شاده
چون كه زورم زياده

من لاك پشتي زرنگم
من اومدم بجنگم!

گفتم: آقاي نينجا
زودتر برو از اينجا

نينجا نرفت و لج كرد
دست و پاهاشو كج كرد

همين كه بالا پريد
آقاي ناظم رو ديد

دست و پاهاشو گم كرد
نانچيكو هاشو گم كرد

آقاي ناظم پرسيد:
اين جا چيزي مي خواستيد؟

نينجا خجالت كشيد
يك دفعه بالا پريد

رفتش توي آسمون
رسيد به شهر كارتون


شعر از عمو زنجيرباف
 http://img.tebyan.net/big/1391/07/20121013143441234_image009.gif

داستان منظوم 2

حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»


گفت: «بع... بع... بع... بع...»
بره پشمالو
«من علف مي خواهم
حسنك، شامم كو؟»
¤
بعد از آن يك باره
ناله سگ برخاست
آن سگ غمگين نيز
شام خود را مي خواست
¤
حسنك در آن شب
گرم بازي شد شاد
گاو و بره، سگ را
حسنك برد از ياد
¤
اين طرف سوباسا
شاد گرم بازي
آن طرف تر كمبا
گرم تيراندازي
¤
ماه زيبا را، او
با تفنگش مي زد
امتياز تيرش
رفت بالا، شد صد!
¤
حسنك غمگين شد
رفت يك گوشه نشست
ماه وقتي جان داد
دلش از غصه شكست
¤
گفت كمبا: «به! به!
شادم و خوشحالم
امتيازم بالاست
من به خود مي بالم!»
¤
حسنك دلخسته
رفت پيش سوبا
تا بگويد با او
درد دلهايش را
¤
گفت: «سوبا! ديدي؟
او دل ما را زد!
زير نور مهتاب
ماه زيبا را زد!»
¤
گفت سوبا: «بله!
من خودم مي بينم
فكر من اينجا نيست
من به فكر تيمم
¤
تيم شاهين فردا
عصر بازي دارد
من نباشم حتماً
تيم ما مي بازد!
¤
پس برو تا من هم
بزنم «روپايي»
تا كه شايد فردا
بزنم گلهايي»
¤
حسنك با اين حرف
باز هم غمگين شد
چشم هاي خيسش
ناگهان سنگين شد
¤
حسنك خوابش برد
ديد خوابي تاريك
خواب راهي را ديد
راه تنگ و باريك
¤
ديد گرگي دارد
مي درد گاوش را
مانده در تنهايي
بره اش در صحرا
¤
سگ پرمهرش هم
شده بود آواره
حسنك هي مي گفت:
«اي سگ بيچاره!»
¤
حسنك زد فرياد:
«آي، گرگ نامرد!
بره جان! آنجا نه
زود اينجا برگرد...»
¤
با اذان قوقولي
غنچه گل وا شد
حسنك شد بيدار
زود از جا پا شد
¤
توي قاب چشمه
حسنك خود را ديد
با وضويش چشمه
شاد- قل قل- خنديد
با نسيمي خوشبو
باز شد سجاده
حسنك ديد دلش
يك سبد گل داده
¤
در دعايش او گفت:
«اي خداوند بزرگ
تو نگهدار مرا
از نگاه بد گرگ!»
¤
او نمازش را خواند
از خدا ياري خواست
ديد مهمان دارد
زود از جا برخاست
¤
يك سماور آورد
تا بخواند قل قل
بعد با ظرفي رفت
شاد سوي آغل
¤
ناگهان آنجا ديد
آغلش غم دارد
از نگاه گاوش
غصه ها مي بارد
¤
بره پشمالو
گوشه اي افتاده
حسنك با خود گفت:
«نكند جان داده!»
¤
سگ او با غصه
چشمهايش را بست
حسنك ديد سگش
لاغر و بي حال است
¤
ياد ديشب افتاد
ياد آن بازي ها
ياد تير كمبا
ياد توپ سوبا
¤
داس خود را برداشت
رفت سوي صحرا
در سر او پيچيد
عطر و بوي صحرا
¤
مي درخشيد از دور
نور داسسش در دشت
او علفها را چيد
سوي آغل برگشت
¤
گاو و بره خوردند
حسنك خندان شد
چشم هايش از شوق
خانه باران شد
¤
حسنك داسش را
روي ديوار آويخت
گاو خود را دوشيد
توي ظرف سگ ريخت
¤
بعد از آن هم او باز
گاو خود را دوشيد
شير بر روي اجاق
قل قلي زد، جوشيد
¤
حسنك از آن ريخت
توي ليوان هايش
بعد با سيني برد
پيش مهمانهايش
¤
ديد مهمانهايش
هر دو تا بيدارند
با تفنگ و با توپ
باز گرم كارند
¤
حسنك سيني را
برد سوي سوبا
گفت سوبا: «اين چيست؟
نه، نياور اينجا!»
¤
حسنك گفت: «چرا؟
اين كه شيرين عالي است!»
گفت سوبا: «در آن
جاي موزي خالي است!»
¤
حسنك با سيني
رفت پيش كمبا
گفت: «توي ليوان
شير داغ است، بيا!»
¤
در جوابش كمبا
گفت: «اين ديگر چيست؟
شام و صبحانه من
چند دانه باطري است!»
ادامه دارد

داستان منظوم (1)


حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»


با نسيمي آرام
دفتر ما شد باز
با گل «بسم الله...»
قصه مان شد آغاز
¤
زير پاي كوهي
ده آبادي بود
دل مردم آنجا
خانه شادي بود
¤
نام آن «نورآباد»
خاك پاكش آباد
غنچه هايش خندان
بلبلانش آزاد
¤
گوشه ي آبادي
خانه اي زيبا بود
در دل آن خانه
«حسنك» تنها بود
¤
پدر و مادر او
رفته بود از دنيا
زلزله با خود برد
شبي آن گلها را
¤
عصر يك روز قشنگ
زير باران بهار
حسنك برمي گشت
شادمان از سر كار
¤
دست ناز باران
روي دوشش مي خورد
خستگي هايش را
از تن او مي برد
¤
حسنك هي مي گفت:
«اي خدا جان! شكرت
مزرعه شد سيراب
صد هزاران شكرت!»
¤
قصه ي باران را
همه مي فهميدند
همه، حتي آهو
پاي آن كوه بلند
¤
حسنك با شادي
ابرها را مي ديد
ناگهان آن بالا
حسنك چيزي ديد
¤
چشم هايش را دوخت
تا ببيند آن چيست
كفتري در باران؟
نه، كبوتر هم نيست
¤
يك سفيدي آرام
در هوا مي چرخيد
آمد، آخر افتاد
حسنك آن را ديد
¤
آن سفيدي آمد
مثل يك پروانه
نرم و آهسته نشست
روي بام خانه
¤
حسنك با سرعت
زير باران پر زد
رفت او در خانه
هر كجا را سر زد
¤
نردباني آورد
رفت بالا تا بام
ناگهان: تق! تق! تق!
بعد از آن: دام! دام! دام
¤
اين صداي در بود
زير باران اين كيست؟
- باز كن در را زود
هيچ كس اينجا نيست؟
¤
حسنك از پله
زود پايين آمد
تا ببيند آخر
چه كسي در را زد
¤
در كه وا شد، ناگاه
نوجواني را ديد
پسري همقدش
پشت در مي لرزيد
¤
حسنك رفت جلو
با سلام و لبخند
دست سرد او را
زد به دستش پيوند
¤
پسرك لب وا كرد:
«من سوباسا هستم
توپ زيبايم
پر زده از دستم
¤
توي بازي ديروز
تا زدم من يك شوت
توپم چرخي زد
تا كه آخر شد سوت
¤
عده اي مي گفتند
پر زد آمد، اينجا
آمدم دنبالش
تو نديدي آن را؟»
¤
حسنك با خود گفت:
«شايد آن چيز عجيب
مال سوبا، باشد
مال اين يار غريب»
¤
حسنك گفت: «بيا»
پسرك داخل شد
حسنك رفت به بام
دست و پايش گل شد
¤
ديد آنجا يك توپ
روبه رويش پيداست
تازه فهميد آن توپ
توپ سوباساست
¤
رفت آن را برداشت
سوي سوبا انداخت
دست سوبا آن را
سوي بالا انداخت
¤
هر دو بازي كردند
شاد زير باران
بعد با هم رفتند
تا اتاق مهمان
¤
ناگهان يك نعره
در دل ده پيچيد
حسنك بيرون رفت
در هوا چيزي ديد
¤
آدمي از آهن
آمد از آن بالا
با صدايي چون رعد
گفت: «ها... ها... ها... ها...»
¤
حسنك گفت به او:
«آي! كوه آهن!
كيستي آخر تو؟
دوستي يا دشمن؟»
¤
آن غريبه خنديد
گفت: «من كمبايم
شهر من آتاري است
از فضا مي آيم
¤
من تفنگي دارم
چند لوله دارد
جيبهايم هر يك
صدگلوله دارد
¤
من شهابي ديدم
پر زد آمد اينجا
فسقلي جان! جوجه!
تو نديدي آن را؟
¤
اين شهاب زيبا
امتيازش بالاست...»
حسنك فوري گفت:
«آن، همين جا با ماست»
¤
شاد شد كمبا، گفت:
«كو؟ بگو خيلي زود
تا كه با يك تيرم
كنم آن را نابود!»
¤
حسنك پاسخ داد:
«آن كه اينجا با ماست
مال يك مهمان است
توپ سوباساست.»
¤
گفت كمبا: «باشد
من ندارم كاري
راستش بي حالم
از غم بي كاري.»
¤
حسنك با خود گفت:
«نكند حق با اوست؟
او كه بي آزار است
مي شوم با او دوست»
¤
رو به او كرد و گفت:
«پيش ما مي ماني؟
تو غريبي اينجا
پس بيا مهماني.»
¤
گفت كمبا: «حتماً
من خودم مي آيم
يوهاها... ها، ها، ها
اين منم، كمبايم!»
¤
توي آغل، گاوي
گفت: «ما... ما... ما... ما...
من گرسنه هستم
حسنك زود بيا!»
ادامه دارد...

پيرمرد يخ فروش


افسانه شعبان نژاد
ظهر بود و كوچه داغ
كوچه غرق آفتاب
خانه ها پر از سكوت
چشم ها اسير خواب
¤
پيرمرد يخ فروش
مثل كوچه خسته بود
توي سايه گوشه اي
منتظر نشسته بود
¤
هيچ تشنه اي نبود
تا به او كمك كند
ظهر داغ كوچه را
لحظه اي خنك كند
¤
داد زد: يخي، يخي
داد او اثر نكرد
جز كلاغ تشنه اي
هيچ كس گذر نكرد
¤
سايه رفت و پيرمرد
غرق آفتاب شد
مثل تكه هاي يخ
قطره قطره آب شد

 
   
   


آرزو

دلم مي خواهد امشب
نخوابم تا سحرگاه
نگاهم را بدوزم
به روي روشن ماه
¤
بمانم در دل باغ
كنار يك مترسك
بريزد توي گوشم
صداي جيرجيرك
¤
دلم مي خواهد امشب
دلي غمگين نباشد
دلم عطر خودش را
به هر جايي بپاشد
¤
چه مي شد درد عالم
شبي بر من ببارد
كه فردا من ببينم
كسي دردي ندارد
محمدعزيزي (نسيم)
 

شعر امروز

 

مثل گنجشک

می خواستم شعری بگویم

شعری که خیلی ساده باشد

شعری که تصویر دل من

در آب آن افتاده باشد

 

می خواستم گنجشک ها هم

معنای شعرم را بدانند

تا هر سحر در باغ گل ها

با جیک جیک آن را بخوانند

 

می خواستم گل های شعرم

با جانمازم دوست باشند

تا در دعا عطر خدا را

 بر دست های من بپاشند

 

من یک سحر بعد از نمازم

تا باغ گل ها پر گشودم

شعر دلم را مثل گنجشک

با جیک جیک آنجا سرودم

                                                محمد عزیزی (نسیم) 

 

 

كوچ


كوچ

مثل يك نسيم
كوچ مي كنم
از هواي شهر
تا هواي كوه
¤
با دلي سبك
بال مي زنم
تا كه مي رسم
زير پاي كوه
¤
آه! پس چرا
در سكوت سرد
خيره مانده است
چشم هاي كوه؟
¤
سال هاي سال
اين غم بزرگ
مانده مثل درد
لابه لاي كوه
¤
كبك مهربان!
لحظه اي بخوان
هم براي من
هم براي كوه
محمد عزيزي (نسيم)
 

صبح شادي


وقتي كه خورشيد
خوشحال خنديد
عكس خودش را
در چشمه اي ديد
¤
آن چشمه خنديد
با قل قلي شاد
با خنده اش رفت
پيش گلي شاد
¤
گل شادتر شد
شد غنچه اش باز
پروانه آمد
شد صبح آغاز

سيب سرخ

قان، قان، قان، قان، قان
بي ،بي،بي،بي، بيب
آقا حلزون
مي فروشد سيب
¤
كلاغ او را ديد
قاروقاري كرد
برگشت از خانه
زنبيلي آورد
¤
به حلزون گفت:
«اي دوست عزيز!
لطفا سيب سرخ
برايم بريز»
¤
با زنبيل پر
تا پر زد كلاغ
بوي سيب سرخ
پر شد توي باغ

محمد عزيزي (نسيم)

دو چشم



«او» در آن سوي خيابان مي رفت
صورتش خيس عرق، گرمش بود
خواست يك لحظه نفس تازه كند
حيف پر بود خيابان از دود
¤
زير دندان خيالش آن وقت
مزه ي بستني تازه نشست
دست بر جيب زد اما دل او
ناگهان در قفس سينه شكست
¤
«تو» در اين سوي خيابان بودي
صورتت خيس عرق، گرمت بود
خواستي تا نفسي تازه كني
باز پر بود خيابان از دود
¤
ايستادي و نگاهي كردي
دست بر جيب زدي،خنديدي
رفتي از عرض خيابان آن سو
توي يك دكه، تو چيزي ديدي
¤
لحظه اي بعد، تو بودي و دوچشم
كه به دنبال خودت مي بردي
پيش چشمان پر از غصه ي او
بستني دوقلو مي خوردي
افسانه شعبان نژاد

نگاهي به شعر «دوچشم»
چشم حسرت و چشم غفلت

فصل گرما كه از راه مي رسد، بازار خوراكي هاي خنك مثل انواع بستني ها رونق بيش تري پيدا مي كند.
موضوع شعر «دوچشم» يك بستني دوقلوست. شاعر، دو چشم را به تصوير كشيده است كه يكي پر از حسرت است و ديگري پر از غفلت. صاحب چشم اول توي گرما، دست بر جيب خالي اش مي زند و غصه دار مي شود و در همين موقع صاحب چشم دوم از راه مي رسد و دست در جيب مي كند و مي خندد.
تا اينجاي ماجرا چندان اتفاق مهمي نيفتاده است اما در بند پاياني شعر، صحنه اي را مي بينيم كه ما را در فكر فرو مي برد.
خوردن يك بستني دوقلو، آن هم در مقابل چشمان حسرت آلود يك نفر نشان از غفلت و بي خيالي صاحب بستني دارد.
اين شعر مي خواهد به خواننده اش بگويد: «كمي بيشتر به اطرافت نگاه كن. شايد در دور و بر تو بچه هايي باشند كه توان خريد يك بستني را هم ندارند!»
البته شايد بعضي ها بگويند: «قيمت يك بستني كه چيزي نيست! همه مي توانند آن را بخرند!»
اما بايد بدانيم كه اين شعر يك نمونه از غفلت روزمره ي بيشتر انسان ها نسبت به اطراف شان است.
شايد اين حسرت را در چشمان دختركي ببينيد كه پشت ويترين يك فروشگاه بزرگ اسباب بازي ايستاده و زل زده به عروسك قشنگي كه از دست او دور مانده است!
خلاصه اين كه مهم فهميدن اين نكته ي اساسي است كه ما تنها نيستيم و بايد سعي كنيم در غم وشادي ديگران خود را سهيم بدانيم. شعر ماندگار سعدي را كه خوب به ياد داريد:
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار...
كارگاه شعر مدرسه
 

گل نرگس



گل نرگس! بيا جانم فدايت
فداي آن همه لطف و صفايت
به آن اميد من جان مي سپارم
كه خاكم بوسه اي باشد به پايت
محمد عزيزي(نسيم)

درد دلي خودماني با دانش آموزانم در آخرين روزهاي سال تحصيلي

بچه ها! خدا نگه دار

محمد عزيزي (نسيم)
در اين چند سالي كه در دبستان كار كرده ام، يكي از سخت ترين لحظه ها را، لحظه ي خداحافظي با شاگردانم مي دانم؛ چه موقعي كه من از آن دبستان مي روم و چه موقعي كه آنها براي پايه هاي بالاتر از دبستان خداحافظي مي كنند.
سال 76 در دبستان شهيد علي نوري تا كلاس چهارم بيشتر نداشتيم. بچه ها بايد براي سال پنجم به دبستاني ديگر مي رفتند. يادم مي آيد وقتي بچه ها رفتند، تنهايي به كلاس هاي خالي سر زدم و براي جاي خالي دانش آموزانم اشك ريختم.
حالا هم قرار است بچه هاي پنجم به ششم بروند. من در راه رفتن به اردوي مربيان پرورشي در رامسر، كنار پنجره ي اتوبوس نشستم و با اشك سرودم براي دانش آموزانم در دبستان هاي شهيد كلاهدوز، شهيد چمران و...

گل هاي باغ كلاهدوز!
بچه هاي خوب ديروز!
شما پر زديد و رفتيد
جاتون چه خالي شد امروز!

من به دبستان رسيدم
ولي شما رو نديدم
روي پله ها نشستم
چشمم خيره موند رو ديوار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
غنچه هاي باغ چمران
كه تو پرانتز كماله(1)
يكي دو تا جمله دارم
كه مال آخر ساله

دل من ابر بهاره
الانه ديگه بباره
حرف من اينه عزيزم
بنشين و روزارو بشمار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
يه كلاس پر از گل ياس
زنگ تفريح و خوراكي
خنده هاي مهربوني
يه عالمه خوبي، پاكي

خوش به حال اون صفاتون
رفته قطار صفاتون
اين منم با چشم گريون
تو دلم اميد ديدار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
اگه نبودم چراغي
سرراهتون ببخشيد
من اگه شبم، شما ماه
شماييد كه مي درخشيد

بچه ها! دلم گرفته
رنگ و بوي غم گرفته
توي خاطرات ديروز
دل من شده گرفتار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
سال ششم اومد از راه
يه سال جديد و تازه
توي آسمون فردا
راه پر زدن چه بازه!

درساتون رو خوب بخونيد
قدر هم رو خوب بدونيد
پر و بالتون مبارك!
راهتون هميشه هموار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
مي دونم نشد براتون
يه كاري كنم كارستون
ولي هر كاري كه كردم
همگي با دل بود و جون

من موندم و كفش پاره
با كاراي نيمه كاره
اما خوشحالم، چرا؟ چون
به شما هستم اميدوار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
زنگ ورزش شما رو
با جون و دلم مي خواستم
ولي وقت نشد، مي بخشيد
من كه با شما روراستم

عيبي نداره تابستون
بريد توي كوچه هاتون
بازي كنيد و بخنديد
به همه بگيد: خبردار...
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
سنگي برداشتم، نشستم
قلكم رو من شكستم
پولا كه نشست تو دستم
رفتم و يه بقچه بستم

خوراكي ها رو خريدم
همه رو تو سيني چيدم
جلوي شما گرفتم
گفتم: بفرما و بردار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
يكي، دو، سه ساله انگار
دل من عجيب گرفته
دل كوچيك و غريبم
عطر و بوي سيب گرفته

دوست دارم برم زيارت
به! چه عطر داري تربت!
قاب شده تو چشم خيسم
هنوز آرزوي ديدار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
گل توفيقم رو كندند
خار حسرتو نشوندند
گفتند: «اين سزاي اونهاست
كه نجنبيدند و موندند!»

اي خدا! چرا نشستم؟
پاي رفتنم رو بستم؟
چه بده موندن تو گ ل زار
چه خوبه رفتن به گلزار
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
منم اون نسيم خسته
كه پر و بالم شكسته
گرد و خاك غربت و غم
روي بال من نشسته

بچه ها! شما سبك بال
با لب خندون و خوشحال
دسته، دسته پر كشيديد
كوله بارتون چه پر بار!
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار
¤
چه خوبه بياييم از امروز
فردامون رو خوب بسازيم
به خدا بگيم: «خدا جون!
ما همه اهل نمازيم.»

با وضو كه نور مي گيريم
برگه ي عبور مي گيريم
ما كه گل هاي بهشتيم
چه خوبه باشيم با ابرار(2)
بچه ها! خدا نگه دار
بچه ها! خدا نگه دار

1- كمال= نام ديگر دبستان شهيد چمران در منطقه ي 15 تهران است.
2- ابرار= انسان هاي خوب


دعا



بيا دعا كنيم
براي كودكي
كه بند بادبادكش
رها شده
زدست هاي كوچكش
بيا دعا كنيم
براي مادري
كه چيني دلش شكسته است
براي آن پدر
كه چين تازه اي
به روي صورتش نشسته است
¤
چه مي شود
كه يك نفر
بيايد و دهد خبر
كه دفتر طلاق
هميشه بسته است!
محمد عزيزي (نسيم)
     
   

گلفروش


http://www.siasatrooz.ir/images/docs/000000/n00000106-b.jpg
گلفروشم ، مي فروشم غنچه هاي بسته را
مي كنم خوشحال دل هاي غمين و خسته را
زير باران ، در خيابان عابران رد مي شوند
بي تفاوت از كنار غنچه هايم مي روند
آي مردم ، گل ، گل شادي ، گل لبخند ها
گل ، كليد مهرباني ، گل ، پل پيوند ها
كاش مي شد يك نفر از عابران سر مي رسيد
دسته گل هاي مرا با مهرباني مي خريد
من نسيمي مي شدم ، شاد و رها پر مي زدم
قرص و شربت مي خريدم ، خانه مان سرمي زدم
مادرم لبخند مي زد ، روي پا مي ايستاد
خانه مي شد با گل رويش دوباره شاد شاد
محمد عزيزي (نسيم)

خورشيد


شب پرچم غم ها را
افراشته آن بالا
در سينه ي نخلستان
تنهاست علي مولا

با چاه چه مي گويد
مولايم علي امشب؟
جز آه نمي رويد
حرف دگري بر لب

اي فاطمه ي زهرا!
خورشيد جهاني تو
هرچند در اين دنيا
از ديده نهاني تو
محمد عزيزي (نسيم)

برگ هاي سبز


محمد عزيزي ( نسيم)
روبه روي خانه ي ما
يك درخت مهربان بود
قلب او سرسبز و زيبا
قد او تا آسمان بود

دست هايش هر شب و روز
لانه ي گنجشك ها بود
قلب هر گنجشك آنجا
شاد بود، از غم رها بود

در بهاران صورت او
پر گل و پر خنده مي شد
با نسيمي حرف مي زد
خاطراتش زنده مي شد

فصل تابستان كه مي شد
فصل بازي ، فصل گرما
چتر سبزش باز مي شد
وقت بازي بر سر ما

مي رسيد از راه پاييز
فصل آه و ناله ي باد
او به دست خالي باد
سكه هاي زرد مي داد


در زمستان خواب مي ديد
خواب سر سبز بهاران
درد دل مي كرد در خواب
با زمين و ابر و باران

آه اما عصر ديروز
اتفاقي تلخ رخ داد
سايه هاي درد و اندوه
روي قلب كوچه افتاد

نعره هاي اره برقي
توي گوش كوچه پيچيد
ناگهان يك دسته گنجشك
پر زنان ترسيد و كوچيد

او زمين افتاد آرام
قلب سبزش زخم برداشت
غول زردي آمد او را
از زمين با اخم برداشت

در سحر گنجشك ها باز
آمدند او را نديدند
دسته جمعي گريه كردند
بعد با هم پر كشيدند

جاي او خالي شد اما
ياد او در كوچه جا ماند
برگ هاي سبز مهرش
در دل گنجشك ها ماند

زير برف


محمد عزيزي(نسيم)
دست هايم بي رمق
صورتم سرخ و كبود
پاي من در زير برف
راه را گم كرده بود
¤
ايستادم لحظه اي
توي دستم «ها» كنم
بعد از آن «ها» زير برف
راه را پيدا كنم
¤
ناگهان شد آشكار
پرچمي از دوردست
پرچمي رنگ بهار
هي تكان مي داد دست
¤
بعد از آن فانوس ها
يك به يك سوسو زدند
نورها پروانه وار
سوي قلبم آمدند
¤
كيسه دارو به دست
پر كشيدم سوي ده
شد نمايان روستا
ناگهان از لاي مه
¤
من رسيدم پشت در
مشت را بر در زدم
«باز كن در را ننه
باز كن من آمدم»
¤
مادرم من را كه ديد
شبنم اشكش چكيد
گفت: «صغري جان بيا
دخترم! دارو رسيد»

عطر تو

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/c/cf/Nabi43.jpg

تو از شهر مدينه
صدايم مي زني باز
به شوق ديدن تو
دو بالم مي شود باز
¤
تو را مي بينم از دور
كه مي آيي به سويم
دلم مي خواهد اي دوست!
عبايت را ببويم
¤
نسيمي آمد از راه
عبايت موج برداشت
عباي نازنينت
عجب عطر خوشي داشت؟
¤
همان عطري كه اصلا
درون شيشه ها نيست
پر از بوي سلام است
صميمي صميمي ست
¤
تو را من دوست دارم
تو خوبي، بهتريني
گل باغ خدايي
تو آن خوشبوتريني
محمد عزيزي (نسيم)
     
   

سوال های بی جواب


سوال های بی جواب

دنیای ما زیباست، آری

روز و شب دنیا قشنگ است

اما دل من توی دنیا

هر روز و شب غمگین و تنگ است

هر لحظه می پرسم سوالی

اما سوالم بی جواب است

من مانده ام تنهای تنها

در كوچه های تنگ بن بست

گل ها چرا در آفریقا

حق شكوفایی ندارند؟

یا شاپرك ها در فلسطین

در باغ خود جایی ندارند؟

زخم كبوترها ی بحرین

دستی نوازشگر ندارد

آنجا كه هر سر سایبانی

جز سایه ی خنجر ندارد

شب می رسد با ماه از راه

من می روم در رختخوابم

همراه گل ها تا دم صبح

چشم انتظار آفتابم

 محمد عزیزی (نسیم)

كاش مي شد...


http://img.tebyan.net/big/1390/01/20110420145919559_ghatre.big.jpg

عابري آمد گذشت
يك سلام از دست رفت
كفتري بي دانه ماند
روي بام از دست رفت
¤
بارها و بارها
رفته اند اين دست ها
من دلم تنگ است تنگ
مثل اين بن بست ها
¤
كيف و ساعت ها به دست
شاد با كت مي روند
از كنار مورچه
بي تفاوت مي روند
¤
كاش مي شد بشكفد
يك شب اين احساس ها
تا سحر خوش بو شود
با سلام ياس ها
    
محمد عزيزي (نسيم)

برف

http://ups.night-skin.com/up-90-10/kalagh.jpg

برف اومد دونه دونه
کلاغم اینو می دونه
که دیگه زمستونه
دستای گرم ننه
بوی آش ساده رو
می بره تا پشت بوم
اون بال-رو پشت بوم-
باباجون برفارو پارو می کنه
از دل خونه ی ما غصه رو جارو می کنه
من می رم دوباره پشت پنجره
رو شیشه ها می کنم
می نویسم رو شیشه:
من یه روز گم شده مو
لابه لای برف ها پیدا می کنم.

محمد عزیزی(نسیم)



ویژه نامه ی زمستانی شکوفه های آسمانی در انتظار حرف های برفی شماست.

ایمیل:

madreseh@kayhannews.ir

شماره تلفن:

021-33110717

روزهای یکشنبه و چهار شنبه

از ساعت 4و نیم به بعد ،آقای عزیزی

صفحه مدرسه

خوشبوترين گل باغ


http://img.tebyan.net/big/1390/09/755292238194912174167115679525216874.gif
هر جا كه بود سجاد(ع)
بوي فرشته مي داد
هركس كنار او بود
از غصه مي شد آزاد
¤¤¤
او مهربان ترين مرد
در بين عابدين بود
خوشبوترين گل باغ
در باغ اين زمين بود
¤¤¤
اي كاش من كنارش
يك لحظه مي نشستم
تسبيح پاك خود را
مي داد او به دستم
¤¤¤
آن وقت كهكشاني
در دست هاي من بود
تسبيح پاك سجاد(ع)
مشكل گشاي من بود
¤¤¤
اي صاحب صحيفه
اي مرد آسماني
بودي براي گل ها
خورشيد مهرباني
¤¤¤
آيينه ي دلت را
در كربلا شكستند
بال پريدنت را
با قفل كينه بستند
¤¤¤
اما تو باز كردي
قفل سياه غم را
دادي نشان به دنيا
كار بد ستم را
¤¤¤
با صحبت تو جوشيد
چشمان خشك مردم
هرگز نشد صدايت
در كوچه ي زمان ، گم

محمد عزيزي (نسيم)

دو شعربراي علي اصغر عليه السّلام سرباز شش ماهه ي كربلا

http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/emam%20hosein1212121.jpg

شير و شربت

مردم اين جا شير و شربت مي دهند
توي سيني با محبّت مي دهند
كربلا اصلاً چنين صحبت نبود
صحبت اين شير و آن شربت نبود
حرمله ، آن جا به جاي ظرف شير
داشت در دستان خود صد شعله تير
تا گلوي اصغر بي تاب سوخت
حرمله، بر آن گلو يك تير دوخت
اي خداي من فغان و آه و درد
تير خشم آمد گلو را پاره كرد
اي حسين! آقاي خوبان تسليت
ديده هاي زار و گريان! تسليت
http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/emam%20hosein1212121%20%281%29.jpg
پرواز


گفتند گلوي اصغرت را
شش ماهه رسيده نوبرت را
آنجا كه شكوفه بود و طوفان
آن صحنه ي نابرابرت را
وقتي كه به گوش خلق خواندي
آواي زلال كوثرت را
پرواز بلند تير مي ديد
پرپر شدن كبوترت را
در سينه ي غنچه ها نشاندي
لبخند قشنگ آخرت را
محمد عزيزي (نسيم)

پرواز پرچم

http://www.up.montazeranmonji.ir/images/eponlsiom6ucpols0o.jpg

پرواز پرچم

محرم شد ، محرم شد
دل گل ها پر از غم شد
نگاه كوچه ي ما باز
پر از پرواز پرچم شد
¤¤¤
دوباره دسته اي آمد
كه با خود بوي ماتم داشت
صداي نوحه خوان در من
گل اندوه را مي كاشت
¤¤¤
نوشتم : « يا علي اصغر!
سلام اي غنچه ي پرپر...»
قلم لرزيد و شد دفتر
ز ابر ديدگانم ، تر
¤¤¤
سرودم : « يا علي اكبر!
تو بودي مثل پيغمبر ...»
نگاهم پر شد از خنجر
نديدم من تو را ديگر
¤¤¤
سلام اي حضرت قاسم !
گل باغ بني هاشم
شدي در كربلا ، پرپر
به دست دشمن ظالم »
¤¤¤
عموي غنچه ها ، عباس !
تو بودي چشمه ي احساس
ميان دست هايت بود
سبد ها عطر خوب ياس ...
محمد عزيزي (نسيم) 

عطر عبا

شعر امروز

شنبه 14 آبان 1390- شماره 20066
پروانه ها از باغ گل ها
بوي عبايت را شنيدند
از باغ گل ها دسته جمعي
سوي عبايت پركشيدند

هنگام رفتن سوي مسجد
شد شانه ات پروانه باران
تا پانهادي توي مسجد
صحن و شبستان شد گلستان

تا روبه قبله ايستادي
«تكبيره الاحرام » گفتي
هنگام صحبت با خداوند
مثل گلي زيبا شكفتي

اي كاش من هم توي مسجد
گرد و غبار فرش بودم
هنگام پرواز بلندت
من ميهمان عرش بودم

من از تو دورم آه ، اما
مي آيد از مسجد صدايت
آنجا كه پيچيده شب و روز
عطر دل انگيز عبايت
محمد عزيزي (نسيم)

پرواز

پرواز
من در دل تنگ غروب
رو سوي دريا مي كنم
با موج هايش در دلم
آهسته نجوا مي كنم :

دريا ! تو هستي آشنا
با گوهر دريايي ام
اين را تو مي داني كه من
يك قطره ي دريايي ام

وقتي صدايم مي كني
بال و پرم وا مي شود
چشمان باران خورده ام
گرم تماشا مي شود

يك روز آخر مي روم
تا انتهاي موج ها
با مرغ دريايي ، دلم
پر مي زند تا اوج ها

پرواز من در آسمان
آغاز خوب زندگي است
هرچند وقت اين طلوع
توي غروب زندگي است
محمد عزيزي (نسيم)

عزیز بابا

عزیز بابا

عزیز بابا در آلاچیق دامادش محمد آقا

عزیز بابا ! چشماتو غم نگیره      بگو بابا دلت کجا اسیره ؟

چرا تو دل نمی کنی از اون ده؟     کیه به تو می گه بابا بمون ده؟

زمستونای سرد و تنها موندی      میون دره های ده جا موندی

 میاندره چراغ نداشت تو بودی     گل و گیاه و باغ نداشت تو بودی

 تو موندی و پرنده ها رسیدند     مسافرا با خنده ها رسیدند

 تویی که آشنای کوه و دشتی      به عشق مسجد از خودت گذشتی

 هزار حرف کهنه را شنیدی          ولی مگر تو پا عقب کشیدی؟

نه ! استوار تر شدی شکفتی       به گوش سنگ و خاک ها چه گفتی؟

- میاندره ! تو شاهدی زکارم          تو شاهدی که من چه بی قرارم!

میاندره ! نگاه کن به دستم        ببین چگونه سنگ را شکستم؟

اگر چه پیرم و شکسته بالم        ولی زدست غصه ها ننالم

هزار زخم کهنه دارم ای دوست    تمام زخم دل ، نه زخمی از پوست

نشسته خار غصه ها به جانم   طبیب دل به جز خدا ندانم

***

عزیز بابا ! چرا دلت گرفته ؟     دلت مگه برای ما گرفته ؟

 غصه نخور ، خدا خودش کریمه      خدای خوب ما خودش رحیمه

غصه نخور ، دلت بازم شاد می شه       میاندره دوباره آباد می شه

همه با هم رفیق می شن با شادی     میان با هم به مسجد آبادی

 قصه ی پر غصه ی آب حل می شه      بیابونا دوباره جنگل می شه

گله ها مون می رن چرا همیشه      نی چوپون بازم شنیده می شه

تنورا گرم کار می شن نون داغ !       جانمی جان ! برام بیار توی باغ

ما توی باغ داریم گیلاس می چینیم       سبد سبد گلای یاس می چینیم

 باز چشمه ها قل قل و راه می ندازند         دامنای پر گل و راه می ندازند

 دخترای خندون و شاداب ده         کوزه هاشون پر شده از آب ده

پاچینای گلدارشون چین داره        از روی ماهشون حیا می باره

باز غروبا خرمن یری شلوغه      اونجا که نه هرجا بری شلوغه

 گله ی گوسفند می رسه ، هوگورها(1)     چوپون با لبخند می رسه هوگورها

تو گردو خاک « قارا قوزوم هاردادو؟          بیلمی رم او تپه ده یا داغدادو »

مشد ننه نشسته چشم به راهش       نیومده بزغاله ی سیاهش

 تو کوچه مردامون کنار دیوار         بازم می گن : « حاجو کیم یوخدو کیم وار؟»

همه خندون ، همه مثل برادر      « تعریف ایله جانوم دایو نه خبر ؟»

- صابا سو کیمین نوبتی دی حاجو      منه وره سو ایچمییبدی راجو

 آخشام اولوبدو گنه یل اسیری     بیوک بابام چیرپی لری  کسیری

میانداران ، آخشام لارو قشنگدی       کوچه ، اولری ، داملارو قشنگدی

 میانداران سنی من ایستیرم چوخ       سنین تکین ایستملی تورپاق یوخ

 ***

مرا ببخشید کانالم عوض شد     راستش را بخواهید حالم عوض شد

 یهو دلم پرید و از اینجا رفت       از این آپارتمان سوی روستا رفت

بازم دلم می خواد از ده بخونم     برم میاندره اونجا بمونم

غصه نخور گلم نسیم غمخوار         « بیرگون اولار کندیمیز آباد اولار …»

محمد عزیزی (نسیم)

سروده شد در ماه مبارک رمضان (تابستان 90)

1- هوگورها: اصطلاحی محلی برای جدا کردن گوسفندان تازه رسیده از چرا

 و هدایت آنها به سمت آغل خودشان

كاروان قطره ها


در شبي تاريك و سرد
ابر پيري قطره هايش را كنارش جمع كرد
دست بر ريش سپيد خود كشيد و بعد
گفت:
اي عزيزانم!
«نور چشمانم!شما فردا از اينجا مي رويد
يادتان باشد كه هر جا مي رويد
قاصد شادابي دلها شويد.»
شب گذشت و صبح زود
ابر پير آمد نشست
بر فراز قله ي كوهي كبود.
تا دل تنگش شكست
شعر باران را سرود
قطره هاي شعر او
روي خاك آمد فرود
كاروان قطره ها
با شتاب و شادمان
از دل صحرا گذشت
سوي دريا شد روان
آه اما ناگهان
كاروان پر خروش
پشت سد صخره اي
ايستاد از جنب و جوش:
-مقصد بعدي كجاست؟
موج حرف و گفت و گو
رود را در بر گرفت
ناگهان
از ميان قطره هاي كاروان
قطره اي از صخره بالا رفت و گفت:
«دوستان!
اي همراهان مهربان!
ما از اين جا مي رويم
دانه ها در قلب صحرا نشسته اند
ما از اين جا سوي صحرا مي رويم»
ناگهان
قطره اي ديگر
به تندي در ميان حرف هاي قطره ي اول
پريد
«هي رفيق!
حرف هايي مي زني
حرف هاي نا به جايي مي زني
ما از اين جا مي رويم
ما از اين جا سوي دريا مي رويم
دوستان!اصلاً قضاوت با شما
آبي و شادابي دريا كجا
صورت افسرده ي صحرا كجا؟»
در جوابش قطره اي
گفت:«اين دعوا بس است!
ما همه چون خسته ايم
در همين جا استراحت مي كنيم
خويش را از غصه راحت مي كنيم
باز موج گفت و گو
رود را در برگرفت
لحظه ي تصميم بود
لحظه ي تصميم رود.
عاقبت
عده اي از قطره ها با قطره ي اولي ولي
عده اي با قطره ي دوم شدند
عده اي هم شاخه ي سوم شدند
جوي سوم در همان جا ماند و ماند
زير نور آفتاب
قطره هايش صيد شد
توي نور آفتاب
جوي دوم سوي دريا راند و راند
اشتباهي وارد مرداب شد
كوه برف نقشه هايش آب شد
جوي اول سوي صحرا راند و خواند:
«دانه ها، اي دانه هاي تشنه جان!
لحظه اي لب وا كنيد
آب نوش جانتان!»
شاعر: محمد عزيزي(نسيم)

چاپ شده در مجله ي كيهان بچه ها شماره 2750 سه شنبه 26 مهر 1390

اسب پير

سر و كله يك اسب
در كوچه مان پيدا شد
تا بچه ها فهميدند
در كوچه مان غوغا شد
¤¤¤
آن اسب پير و خسته
اسب خيلي خوبي بود
اما بر روي دوشش
يك گاري چوبي بود
¤¤¤
براي آن اسب پير
دل من خيلي مي سوخت
صاحب آن، پيرمرد
فقط ميوه مي فروخت
¤¤¤
زني با زنبيل آمد
لبخندي زد پيرمرد
- لطفاً دو كيلو پياز
با سه كيلو سيب زرد
¤¤¤
زنبيل خالي پر شد
آن زن زنبيلش را برد
سيبي از زنبيل افتاد
اسب خسته آن را خورد
محمد عزيزي (نسيم)

شعرنوجوان

شعرنوجوان

شعري تقديم به پدر مهربانم كه يار وفادار »مياندره » است
عزيز بابا
عزيز بابا ! چشماتو غم نگيره
بگو بابا دلت كجا اسيره ؟
چرا تو دل نمي كني از اون ده؟
كيه به تو مي گه بابا بمون ده؟
زمستوناي سرد و تنها موندي
ميون دره هاي ده جا موندي
«مياندره »چراغ نداشت تو بودي
گل و گياه و باغ نداشت تو بودي
تو موندي و پرنده ها رسيدند
مسافرا با خنده ها رسيدند
تويي كه آشناي كوه و دشتي
به عشق مسجد از خودت گذشتي
هزار حرف كهنه را شنيدي
ولي مگر تو پا عقب كشيدي؟
نه ! استوار تر شدي شكفتي
به گوش سنگ و خاك ها چه گفتي؟
- مياندره ! تو شاهدي زكارم
تو شاهدي كه من چه بي قرارم!
مياندره ! نگاه كن به دستم
ببين چگونه سنگ را شكستم؟
اگر چه پيرم و شكسته بالم
ولي زدست غصه ها ننالم
هزار زخم كهنه دارم اي دوست
تمام زخم دل ، نه زخمي از پوست
نشسته خار غصه ها به جانم
طبيب دل به جز خدا ندانم
¤ ¤ ¤
عزيز بابا ! چرا دلت گرفته ؟
دلت مگه براي ما گرفته ؟
غصه نخور ، خدا خودش كريمه
خداي خوب ما خودش رحيمه
غصه نخور ، دلت بازم شاد مي شه
مياندره دوباره آباد مي شه
همه با هم رفيق مي شن با شادي
ميان با هم به مسجد آبادي
قصه ي پر غصه ي آب حل مي شه
بيابونا دوباره جنگل مي شه
گله ها مون مي رن چرا هميشه
ني چوپون بازم شنيده مي شه
تنورا گرم كار مي شن نون داغ !
جانمي جان ! برام بيار توي باغ
ما توي باغ داريم گيلاس مي چينيم
سبد سبد گلاي ياس مي چينيم
باز چشمه ها قل قل و راه مي ندازند
دامناي پر گل و راه مي ندازند
باز غروبا «خرمن يري1»شلوغه
اونجا كه نه هرجا بري شلوغه
گله ي گوسفند مي رسه ، هوگورها 2
چوپون با لبخند مي رسه هوگورها
تو گردو خاك » قارا قوزوم هاردادو؟
بيلمي رم او تپه ده يا داغدادو3 »
مشد ننه نشسته چشم به راهش
نيومده بزغاله ي سياهش
تو كوچه مردامون كنار ديوار
بازم مي گن : « حاجو كيم يوخدو كيم وار؟4»
همه خندون ، همه مثل برادر
« تعريف ايله جانوم دايو نه خبر ؟ 5»
- صابا سو كيمين نوبتي دي حاجو
منه وره سو ايچمييبدي راجو 6
آخشام اولوبدو گنه يل اسيري
بيوك بابام چيرپي لري كسيري 7
ميانداران ، آخشام لارو قشنگدي
كوچه ، اولري ، داملارو قشنگدي 8
ميانداران سني من ايستيرم چوخ
سنين تكين ايستملي تورپاق يوخ 9
¤ ¤ ¤
مرا ببخشيد كانالم عوض شد
راستش را بخواهيد حالم عوض شد
يهو دلم پريد و از اينجا رفت
از اين آپارتمان سوي روستا رفت
بازم دلم مي خواد از ده بخونم
برم مياندره اونجا بمونم
غصه نخور گلم نسيم غمخوار
« بيرگون اولار كنديميز آباد اولار ...10»
محمد عزيزي (نسيم)
سروده شد در ماه مبارك رمضان (تابستان 90)

1- خرمن جا
2- هوگورها: اصطلاحي محلي براي جدا كردن گوسفندان تازه رسيده از چرا
و هدايت آنها به سمت آغل خودشان
3- بزغاله سياهم كجاست؟ نمي دانم او در تپه يا كوه است.
4- حاجي ! كي هست و كي نيست؟
5 - تعريف كن جانم ! ديگه چه خبر ؟
6 - فردا آب نوبت كيه حاجي ؟ تا به من بدهد . درخت راجي ام (تبريزي) آب نخورده است.
7 - غروب شده باز باد مي وزد . پدر بزرگم دارد شاخه هاي پر برگ را - براي گوسفندان - مي چيند.
8 - غروب هاي مياندره قشنگ است . كوچه ، خانه ها و بام هايش قشنگ است.
9 - مياندره ! من تو را زياد دوست دارم. مثل تو خاكي دوست داشتني نيست.
10 - يك روز مي آيد كه ده ما آباد مي شود.
     
   

دوست


محمد عزيزي (نسيم)
خسته از راه آمد
رفت سوي خانه
ديد تنها مانده
بازهم رايانه
¤
روي بال امواج
تند مثل جت گشت
همه ي دنيا را
توي اينترنت گشت
¤
دوستي را مي خواست
دوست دارش باشد
توي غم يا شادي
دركنارش باشد
¤
درد دل هايش را
بين راهش چت كرد
از دل تنهايش
با همه صحبت كرد
¤
درجوابش چت ها
چند خط خنديدند!
گفت:«درد من را
كاش مي فهميدند!»
¤
با اذاني از دور
شاد از جا پاشد
رفت توي مسجد
دوستش پيدا شد
     
   

سوال هاي بي جواب

سوال هاي بي جواب

محمد عزيزي (نسيم)
دنياي ما زيباست، آري
روز و شب دنيا قشنگ است
اما دل من توي دنيا
هر روز و شب غمگين و تنگ است
هر لحظه مي پرسم سوالي
اما سوالم بي جواب است
من مانده ام تنهاي تنها
در كوچه هاي تنگ بن بست
گل ها چرا در آفريقا
حق شكوفايي ندارند؟
يا شاپرك ها در فلسطين
در باغ خود جايي ندارند؟
زخم كبوترها ي بحرين
دستي نوازشگر ندارد
آنجا كه هر سر سايباني
جز سايه ي خنجر ندارد
شب مي رسد با ماه از راه
من مي روم در رختخوابم
همراه گل ها تا دم صبح
چشم انتظار آفتابم

خرامه

اين هم شعري تقديم به نشريه ي با صفاي «نداي دوست»
خرامه

من نسيمم كه از خرم آباد
مي نويسم براي تو نامه
مي نويسم تو اين را بداني
خوش به حالت ديار خرامه!
¤
خوش به حالت كه با مردمي خوب
نور وآ يينه در سينه داري
اي خرامه! تو چون چشمه ساري
يك دل صاف و بي كينه داري
¤
غنچه هاي تو با نور ايمان
با نسيم بهاران شكفتند
توي مسجد كه باغي خدايي ست
غنچه هاي تو با هم چه گفتند؟
¤
حرف گل هاي خوش بوي باغت
مثل عطري در اين چند بيت است
اي خرامه! بدان در دو دنيا
عشق مان مكتب اهل بيت(ع) است
مدرسه

تقديم به غنچه هايي كه گل هاي فردايند

شعر امروز

تقديم به غنچه هايي كه گل هاي فردايند
خبر
خبر
خبردار
آي بچه هاي امروز
سرگرميا زياده
بعضي از اين بازيا
مال «ابن زياده»
¤
http://www.subdownload.com/image/image_1/1.665_2EE/counter_strick.jpg«ابن زياد» امروز
برات «جي، تي، اي» داره
«تيكن» و «سيمز» و «كانتر»
از آسمون مي باره
¤

فكر نكني كه اين ها
عطر سعادت داره
بي چاره اون كسي كه
به اين ها عادت داره
¤
از بچگي تا پيري
پاي «سوني» مي شينيم
مگه مي شه خدارو
توي «سوني» ببينيم؟
¤
اين شركتاي بازي
خيلي برام عجيبند
چون مي بينم هميشه
فقط به فكر جيبند
¤
تبليغ بازيا رو
هي پشت هم مي چاپند
براي اين كه راحت
جيب ما رو بچاپند
¤
گول نخوري عزيزم!
چشماتو واكن نترس
خوب و بد حرافمو
از هم جدا كن نترس
¤
خوب مي دونم دوست داري
بازي كني هميشه
گل بزني تو بازي
بازيت مثل «مسي» شه
¤
اما يه كم تفكر
ضرر نداره هيچ وقت
هر كسي فكر نداره
خبر نداره هيچ وقت
¤
هيچ مي دوني بعضي ها
اسباب بازي ندارند
هميشه پشت ويترين
غصه ها رو مي شمارند
¤
هيچ مي دوني بعضي ها
به قول تركا «آج»اند
يعني غذا ندارند
به نون شب محتاجند
¤
هيچ مي دوني بعضي ها...
بسه ديگه نمي گم
چون كه مي ترسم بشه
دل تو خونه ي غم
¤
من نمي گم ولي هست
بزرگ مي شي مي بيني
وقتي كه پشت يك ميز
رئيس مي شي مي شيني
¤
اون وقت نره از يادت
كه يار مظلوم باشي
عطر گل خدارو
روي دلا بپاشيد
¤
خبر، خبر، خبردار!
كي خوابه و كي بيدار؟
اگه بيداري زودباش
برو گوشي رو بردار
¤
- الو... سلام، چطوري؟
يه بازي توپ دارم
- توپ؟ يعني فوتبال داري؟
برو مگه بي كارم؟
¤
- نه باباجون! اين بازي
قشنگ تر از فوتباله!
اكشنه يعني جنگي
شخصيتاش باحاله!
¤
- چريكه؟ مثل كانتر
- كانتر نه، اين جديده
گفتم كه مثل اين رو
كسي هنوز نديده
¤
چريك بازي من
بهش مي گن رزمنده
سربند «ياحسين» رو
رو پيشونيش مي بنده
¤
آرپي چي هفتش چيه؟
يه الله اكبره
فرشته اي كنارش
براش يه همسنگره
¤
براي اين بازي تو
بايد وضو بگيري
وگرنه دست دشمن
مي افتي و اسيري
¤
رزمنده ي اين بازيhttp://www.tubagraphics.com/Image/gallery/Jang/06.jpg
كارش درسته، بيسته
وقتي اذون رو گفتن
رو به قبله مي ايسته
¤
اين حرفايي كه گفتم
يه نكته از نمازه
كه هر كسي بخونه
شيطون به اون مي بازه

محمد عزيزي (نسيم)

مثل خنده




بچه ها! شما خوبيد
مثل خنده شيرينيد
عين چشمه دنيا را
صاف و ساده مي بينيد
¤
بند كفش هاتان را
تند تند مي بنديد
زير گريه ي باران
مي دويد و مي خنديد
¤
بچه ها! چرا ديگر
پيش من نمي آييد؟
خانه ي دلم اينجاست
بچه ها! بفرماييد
محمد عزيزي (نسيم)

تقديم به صميميت بچه هاي مسجد الزهرا(س)


مثل كبوتر

زير باران، يك صداي مهربان
دارد از بالا صدايم مي زند
روبه روي صحن مولايم جواد(ع)
مسجد الزهرا(س) صدايم مي زند
¤
مي روم تا باغ مسجد باز هم
لاي گل ها دوستي پيدا كنم
مي روم تا غنچه هاي غصه را
با نسيم مهرباني واكنم
¤
توي مسجد، بچه هايي باصفا
يك به يك با خنده شان سر مي رسند
بچه ها شاد و سبكبال و رها
يك به يك مثل كبوتر مي رسند
¤
در نگاه پاكشان نور اميد
روي لب ها عطر خوش بوي سلام
باز هم روييده مانند گلي
يك مجله توي دست هر كدام
¤
چيست نام آن مجله، بچه ها؟
آن كه يار و آشناي مسجد است
آفرين! دادي جوابم را درست
آن مجله «بچه هاي مسجد» است
ياكريم
    

کنترل تلویزیون

http://www.gooyait.com/uploads/final-Detailed-Vintage-Television-Icon.jpg

کنترل تلویزیون کو؟ کجاست؟

زیر کمد مانده جا

خواهر من-زهره - رفت

دکمه ی دلخواه خودش را فشرد

- بچه ها!

کارتونِ بعدی ما تازه است

شادی آن خارج از اندازه است!

***

کنترل تلویزیون کو؟ کجاست؟

احمد ما عاشق تور است و توپ

این ور آن ور پرید

- در قفسی توی هال-

گمشده ی دست خودش را که دید

شاد به بالا پرید

دکمه ی دلخواه خودش را فشرد:

-فوتبال!

بازی زیبای سال

باز شکوفا شدن غنچه ها

در دل دروازه ها

***

کنترل تلویزیون کو؟ کجاست؟

مادر من گرم تماشا شده

-چار عدد تخم مرغ

روغن و وانیل و آرد

زعفران اندکی...

***

کنترل تلویزیون کو؟ کجاست؟

باز پدر خسته رسید از سفر

- یک خبر

آن طرف آب ها

صد نفر از مردم روی زمین

کشته و زخمی شدند..

***

کنترل تلویزیون کو؟ کجاست؟

نوبت من شد حیف ولی

دکمه ی دلخواه من

غایب است

گمشده ی ماه من

عاقبت می رسد از راه دور

مثل گلی می گذرد از دل دروازه ها

در سبدش عطر خوش تازه ها...

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSnDiB4LOM7r7TCcl3X_ZhACat3qBzsvRLJnrYJkKuoo6_CNndsEg

محمد عزیزی(نسیم)

خير مدرسه ساز «حسين پرواس»

شعر امروز

تقديم به خير مدرسه ساز «حسين پرواس » كه يك مدرسه و يك درمانگاه را ساخت و به شهر فرشته ها سفر كرد.


گلهاي باغ پرواس
در افسريه باغي است
باغي پر از گل ياس
باغي پر از محبت
باغ حسين پرواس

مردي كه در سخاوت
نوري شد و درخشيد
اين باغ با صفا را
او هديه داد و بخشيد

هر روز باغبانان
در باغ گرم كارند
آنها رفيق پاكي
هم صحبت بهارند

گلهاي باغ پرواس
با خنده مي شكوفند
بر روي لب چه دارند؟
عطر سلام و لبخند

پروردگار دانا
اي خالق توانا
اين باغ را نگهدار
سر سبز و خوب و زيبا
محمد عزيزي (نسيم)

ادامه نوشته

راه تو


راه تو

محمدعزيزي (نسيم)
شب كه فهميديم حالت بد شده
سينه ها لبريز درد و آه شد
توي مسجد- در دعا بعد از نماز-
دست ها سرشار «ياالله» شد

شب به اميد شفايت اي پدر!
چشم هاي خسته ي ما خواب رفت
قلب ما مثل كبوتر پر كشيد
سوي شهر روشن مهتاب رفت

لحظه ي صبحانه خوردن، آن خبر
چاي شيرين را برايم زهر كرد
ابر بغض آمد گلويم را گرفت
شهر با خورشيد شادي قهر كرد

قاب عكست را گرفتم توي دست
اشك هايم قاب را آهسته شست
در دلم گفتم: «بدان اي مهربان!
راه ما بعد از تو جاي پاي توست»

شعر امروز



دبستان (1)
دبستان بهترين جاي جهان است
همان جايي كه باغ كودكان است
ميان باغ سرسبز دبستان
معلم باغباني مهربان است
دبستان (2)
دبستان ، گلستان
گلستان ، دبستان
سلامي صميمي
به گل هاي خندان
به آن ها كه قلبي
چو آيينه دارند
به لطف خداوند
هميشه بهارند
شكوفه ، شكوفه
پرستو ، پرستو
بهاري چه زيبا
بهاري چه خوشبو
گل و شاپرك ها
كلاس محبت
مناجات و قرآن
نمازجماعت
محمد عزيزي (نسيم)