گزارشي از ديدار دانش آموزان و دانشجويان با رهبر عزيزمان

زير سايه نور - بخش نخست

 http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/91819450-4773-43e7-a3ea-4c4fd45c6401_1.jpg قبل از سفر... آن قدر سريع اتفاق افتاد كه هنوز هم باورم نمي شود. امسال تصميم داشتم مثل بچه هاي فوق مثبت بچسبم به درس هام و دور فعاليت هاي پرورشي را خط بكشم...

مثل بچه هاي فوق مثبت نشسته بودم سر كلاس حسابان و فوق مثبت تر آن چيزي كه شما فكرش را بكنيد داشتم درسم را گوش مي دادم.

ناظممان آمد در كلاس و گفت: «نجمه پرنيان يك تلفن خيلي ضروري داره.» من 4چشمي داشتم نگاه مي كردم و ماتم برده بودم كه از كي تا حالا اين قدر مهم شده ام و تلفن ضروري دارم؟ آن هم توي مدرسه؟...

مات شدم! به هر حال در همان عرض 3متري كلاس تا رسيدن به دم در هزار تا فكر و خيال عجيب و غريب به سرم خورد جز هماني كه واقعا درست بود. آخر كي فكرش را مي كند كه با يك تلفن خيلي ضروري وسط كلاس حسابان آدم برود ديدار رهبر...؟ هول كرديد؟ ماتتان برد؟

حساب دل مرا بكنيد كه وقتي ناظممان داشت توضيح مي داد كه از بسيج تماس گرفته اند و چنين و چنان، قلب من چه حالتي داشت...

خيلي خودم را گرفتم. وگرنه همان جا چند تا جيغ آبدار مي زدم و مي گفتم خانوم: «نكنه مارو گرفتين... آخه رهبر كجا... ما كجا...» جنس شور!

به هر صورت گوشي تلفن را كه برداشتم و صداي جدي رئيس بسيج دانش آموزي مان را كه شنيدم آرام آرام... دلم كه نه ولي عقلم باورش شد كه واقعا يك خبرهايي هست.

خبرهايي از جنس شور... اتفاق هاي خوب غير منتظره را بيشتر دوست دارم.گرچه كمي هول برانگيز ناك است و سرعتش آدم را گيج مي كند. با شوق مضاعف كه نه... با كله قبول كردم.

گفتند: پشيمون نمي شيد؟ گفتم نه. فكرش را بكنيد حدود ساعت 11 به شما خبر بدهند كه تا 30:3آماده بشويد و ترمينال باشيد و برويد شيراز ساختمان شلمچه و از آن جا هم برويد تهران براي ديدار رهبر.

اين آدم 3ساعت قبل از سفر بفهمد قصه سفرش را... هول مي شود. چه رسد به اين كه جاي چندان نزديكي هم نباشد و براي... ديدن روي ماه، براي ديدار امام خامنه اي... نايب حضرت بقيه الله(عج) باشد. چرا من... دلم مي خواست سريع گوشي را بگذارم و از شوك حاصل بيرون بيايم. قلبم داشت مي ايستاد. من كجا هستم؟ مي خواهم به كجا بروم؟ چرا من؟

اي خدا... شكرت... خيلي خدايي. چشم هاي مديرمان كه پر از اشك شد... دلم لرزيد. بدفرم هم لرزيد. گفتم نجمه يادت هست هر كس به تو همين موضوع را مي گفت چقدر گريه مي كردي و آرزو؟...

آه چه زيبا لحظه اي است لحظه اجابت دعا... خدايا خيلي بزرگي... دوستت دارم. چيز ديگري... اين موضوع باعث شد جيم فنگ اضطراري بزنم از محضر بزرگوار و نازنين فوق برنامه ادبيات...

- از شما چه پنهان من اين فوق را كلا فراموش كرده بودم و كتاب ادبياتم هم همراهم نبود- البته با توجه به جيم فنگ 5نفر از رفقاي ديگرمان به دلايل ديگر كمي هم خطرناك بود... خب ديگر... ديدار رهبر يك چيز ديگري است! همه قبول دارندhttp://www.women.gov.ir/files/fa/news/1388/12/16/15764_847.jpg كه... خداحافظي يا... السلام عليك يا... خدا مي داند چه بر من گذشت تا رسيدم به خانه.

با تاكسي و دربست و... به سرعت برق و باد همه چيز را پيچيدم- همه چيز همان يك دست لباس و وسايل شخصي است خودتان را نگران نكنيد- توي آن فرصت كم گيج مانده بودم كه خداحافظي بكنم يا وسايلم را جمع كنم؟ بگذريم. دقيقه نود- به موقع- رسيدم ترمينال.

طبق معمول سفرهاي دانش آموزانه ام كوله پشتي ام را برداشته بودم به عنوان ساك و همه چيزم را گذاشته بودم توي همان كيف. اين يعني يك سفر دانش آموزي. آدم اگر توي سفر عين توي خانه همه چيز همراهش باشد كه سفر مزه نمي دهد. بايد كمي هم سختي كشيد. نه؟

فرق اساسي بگذاريد همين جا خيال همه را تخت كنم. اين نوشته با خيلي از نوشته هاي ديگرم يك فرق اساسي دارد. براي آن ها كه معتقد نيستند ننوشته ام. براي همين راحتم و حرف دلم را بدون توضيح و تشريح و بگير و ببند مي زنم. راحت... بر و بچه هاي اين سفر شايد زياد فرقي با بقيه نداشتند.

شايد فردا ما دوباره برگرديم سر خانه و زندگي و درسمان و همه چيز مثل قبل از سفر بشود. اما در اين سفر دلم آرام بود. آرام از اين كه وجداني عميق، چيزي ژرف در اين سفر همه را از برخي گناهان معمول در سفرهاي ديگر نگاه مي دارد.

بگذريم كه بعضي ها حرمت هيچ چيز را نگاه نمي دارند... اما حقيقتاً چيزي در اين ميان بود كه نمي گذاشت برخي حريم ها بشكند. سلام بر همسفر فاطمه قدرتمند و مرجان فخارزاده رفقاي هم شهري گلم بودند كه تا آخر سفر به روح و روان ما صفا دادند.

اي ول به معرفتشان... خدايا خيلي بزرگي! خانم حريري- از اعضاي بسيج جهرم- ما را تا شيراز رساندند. باز هم توي اتوبوس موضوع تلف شدن وقت هزاران و ميليون ها انسان فكرم را عجيب مشغول كرده بود. من به عنوان دانش آموز بسيجي كه به قصد ديدار يار...

عزيمت مي كنم چگونه اجازه ندهم وقتم تلف شود در اتوبوس؟ ياد اين جملات افتادم از آقا- تصميم گرفتم در اين مطلب جملات آقا را مستقيماً از سايت بگيرم و نقل به مضمون نكنم.

بهتر است قطعاً!...: «بنده خودم چند جلد قطور از يك عنوان كتاب را در اتوبوس خواندم! البته قضيه مربوط به قبل از انقلاب است كه چند روزي براي انجام كاري از مشهد به تهران آمده بودم.

بنا به دلايلي نمي خواهم اسم كتاب را بگويم. وضعيت و فضاي اتوبوس هاي آن روزگار براي ما خيلي آزاردهنده بود و نمي توانستيم تحمل كنيم. دلم مي خواست سرم پايين باشد و خواندن كتاب در چنين وضعيتي بهترين كار بود. ساعتي را كه به اين حالت مي گذراندم احساس نمي كردم ضايع مي شود.

آن وقت ها تقريباً يك ساعت طول مي كشيد تا آدم با اتوبوس از جايي به جاي ديگر مي رفت. بعضي وقت ها اين جابه جايي كمتر يا بيشتر هم طول مي كشيد. به هرحال چنين يك ساعت هايي را احساس نمي كردم كه ضايع مي شود؛ چون كتاب مي خواندم.» و من شايد به همين دليل آزمون قبلم و كتاب اشعار محمدرضا شفيعي كدكني را برداشته بودم كه بخوانم.

نمي دانم چرا... اما نگاه كردن به طبيعت خالص از پشت پنجره اتوبوس را دوست دارم. برايم هم تكراري نمي شود. ساعت ها اين نگاه مرا به آرامش عجيبي فرو مي برد. يك فرصت عميق براي تفكر.

جايي كه هيچ كس نيست... يك خلا طبيعي! در اين بين لذت خواندن كلمات باران خورده اشعار سبز يك شاعر ظريف، مضاعف مي شود. پس حق بدهيد كه اغلب ترجيح دادم خواندن كتاب شعر را به حل كردن آزمون... گرچه شايد... سرعت! پيش تر هم گفته ام. اتفاقات اين سفر به طرز عجيبي سرعت داشت.

طوري كه باورت نمي شد كه الان كجايي و لحظه بعد كجا خواهي بود؟... پس كوتاهي مرا در ذكر برخي جزئيات كه گاهي لازم است ببخشيد. دوست دارم سرعت اتفاقات را آن طور كه بود منتقل كنم به شما بزرگواران. تقدير! شيراز كه رسيديم يك راست رفتيم ساختمان شلمچه.

من يكي كه تا آخر سفر مات بودم هنوز. چقدر گاهي تقديرها عجيب رقم مي خورند. من صبح كه رفتم مدرسه يك درصد فكر مي كردم امروز سفري داشته باشم و آن هم براي ديدار؟... خدايا خيلي بزرگي.

قصه نمازخانه ساختمان شلمچه را در سفرنامه طرح ولايت هم گفته بودم. اتفاقاً اين بار هم بر و بچه ها دم در ساختمان ايستاده بودند.

چون راهشان نمي دادند توي نمازخانه! داخل ساختمان از يك نفر پرسيديم در مورد برنامه ديدار رهبري و مسئول اردو و...؟ كه فجيع به ما پريد. طرف كلا اطلاعي نداشت از موضوع.

راحت مي توانست بگويد من اطلاع ندارم. نيازي به پرش ارتفاع نبود كه! از تيره و طايفه بسيج بعيد است اين حركات... من يك لحظه ماتم برد.

گفتم نكند واقعاً خبري نيست و اشتباهي صورت گرفته؟... ولي بعد نمي دانم چه شد كه در نمازخانه را باز كردند.

آن جا بنده حقير مراسم معارفه خودم را با بقيه بر و بچه ها برگزار كردم تكي! آن قدر هم خوش گذشت مراسم كه خدا مي داند. مخصوصاً آشنا شدن با محبوبه منصوري از بر و بچه هاي شيراز كه شادمانمان كرد! جاي شما سبز... غريبه آشنا رفيق شفيقي از كازرون به ذهن من خيلي آشنا مي آمد. هرچه هم تدبر مي كردم كه كجا ديدمش، يادم نمي آمد. آن قدر فكر كردم كه آخر خودش يادش آمد! و گفت مسابقه قرآن مرحله پنجگانه پارسال كه كازرون بود. آن جا آشنا شديم.

البته بگذريم كه من از فرط قوت حافظه هرچه فكر كردم باز هم يادم نيامد كجاي آن مسابقه ما با هم آشنا شديم... ديدن اين رفيق شفيق خيلي از غربت مان كم كرد. خيلي... قرار گرفتن ميان يك جمع غريبه يك جورهايي فشار وارد مي كند به دل آدم... امان از غريبي.

اين وسط اما يك آشنايي عجيب، يك وحدت باور نكردني بين ما بود. دل همه ما به شوق ديدار مي تپيد. نگاهش اولين بار كه درگير نگاهش شدم به خاطر درگيري زيپ كيفم با پليورش بود. كلي هم خجالت كشيدم.

دو سه بار كسي از پشت سرم گفت يواش تر. آروم تر برو. صبر كن خب! من هم نمي دانم چرا- دلم مي خواست سريع بنشينم روي صندليم.

اصلاً نمي دانستم كه كي هست كه دارد امر و نهي مي كند و چرا. برگشتم يك نگاه كردم به او. يك خانوم نازي بود. ديدم اي دل غافل، كمي ديگر بروم پليورش نابود شده. گفتم ببخشيد من متوجه نبودم كه گير كرده توي هم. خنديد. باز شديم از هم. اما فجيع درگيرش شدم. درگير نگاهش... نگاه خانم فلاحي. مسئول اردو! خوشم آمد از او. از جديتش. خاصه از نگاهش. از خنده اش.

خوشم آمد ديگر... راستش اولين بار بود حس مي كردم فردي واقعاً عرضه مديريت و برنامه ريزي براي يك سفر دانش آموزي را دارد. خوب مي تواند همه چيز را كنترل كند... و لذت مي بردم از اين موضوع! جوان، پويا، فعال. دقيقا همان چيزي كه من دوست مي داشتم مسئول اردوي ما باشد.

اي ول به خانم فلاحي! حركت شب بود كه از شيراز حركت كرديم. يك اتوبوس دختر شوخ و شنگ. شور و شوق اول سفر و سر و صدا و بگير ببند فجيعي داشتيم. چقدر دلم تنگ شده براي آن لحظات. لحظه هاي خوب خدا! حاضر غايب شديم و من هم با كمال افتخار غايبي ام را اعلام كردم.

دلم كشيده بود از اين قالب بچه مثبتي بيايم بيرون و كمي شيطنت كنم در اين سفر. شور و حال بدهم به بر و بچ. شروع خوبي بود. البته كه سفر با آيت الكرسي آغاز شد... با يا علي... يك اتفاق جالب! پشت سرم مدام مي شنيدم كه كسي را به اسم نجمه صدا مي زدند. نگو دوست گلم را كه پشت سرما نشسته و اسمش «نجمه» بود صدا مي زدند. حالا قضيه وقتي جالب تر مي شود كه اسم كنار دستي اين دوست گلمان «ليلا» بود و همين تركيب نجمه و ليلا در صندلي كناري تكرار مي شد.

به طور كاملا اتفاقي و بدون هماهنگي قبلي! اسمم به طرز عجيبي مرا ياد امام رضا مي اندازد. دلم تنگ شد براي آقا... با رفقاي جديدمان مخصوصا نجمه جان! گرفتيم به هم. ايميل و وبلاگ و تكنولوژي پيشرفت كرده ديگر! از قضا اين دوست گل هم شاعر از آب درآمد. كلا تفاهم داشتيم با هم. قصه داشت عجيب مي شد. حكايت قشنگ دوستي... اعتماد به نفس من كه خيلي خوشحال فكر مي كردم تعداد بچه هاي رياضي خيلي كمتر از بچه هاي تجربي است، با يك اعتماد به نفسي پرسيدم بچه ها كيا سوم رياضي اند؟ يكهو از جاي جاي سراي كوچك متحرك ما- همان اتوبوس خودمان- نواي «من» بلند شد.

صحنه جذابي بود. كم آورديم كلا. گم شديم! تهران كه رسيديم خوشحال و شاد و خندان گم شديم! صبح سه شنبه بود. من از دوستان، بزرگواران خواستم يك نقشه عزيز و گرامي بگيرند راحت راه را پيدا مي كنيم. اما دوستان در آن لحظه همگي احساس تهران شناسي شان گل كرده بود.

به همين خاطر كلا خوش نداشتند نقشه بگيرند. راننده گرامي هم كه... آدم چه بگويد؟ اگر هم بخواهند با همچه تفكري گشت و گذار كنند توي تهران واقعا محشر است! سوخت و اصطكاك ماشين و... اين چيزها كه به جاي خود؛ وقت تلف شده ما چه مي شود. توي اتوبوس نشستن مصيبتي است عظما.

قبول كنيد كه يك نفر مثل من واقعا ظرفيتش را ندارد آن همه وقت را يك جا بنشيند ساكت و آرام يا مثلا كتاب بخواند. خدا ظرفيتم بدهد... حالا اين كه بي خود و بي جهت خيابان هاي بي سر و ته تهران را هم گز كنيم واقعا آدم را منفجر مي كند.

قوطي كبريت براي تهراني ها شايد... اما براي ما عادي نيست خانه هاي زير پله اي. همگي ما مات مانده بوديم كه چگونه زندگي مي كنند مردمان اين ديار در اين خانه هاي قوطي كبريتي. آدم را خفه مي كند نگاه كردن به اين خانه ها... چه رسد به زندگي! گاهي اما با خودم مي گويم اين خانه ها تداعي مي كند نفس هاي گرم خانواده هايي را كه هنوز هم نفس يكديگر هستند... نه هم خانه؟ آسمان... ريسمان... ديو! نمي دانم چرا... اما هر چه مي نويسم بعدتر با خودم مي گويم طبق معمول مي خواستي توي اين نوشته كل مسائل و مشكلات بين المللي را حل كني.

ولي خب ديگر. آدمي مثل من از كنار هيچ چيز نمي تواند بي تفاوت بگذرد. اصلا خاصيت سفر هم همين است. چيزهايي به چشمت تازه مي آيند كه شايد قبل تر و در سكون كمتر به آن ها توجه مي كردي. مثل قضيه بدحجابي ها و... راستش، الآن نمي خواهم بحث حجاب و اين ها را باز كنم.

مجالش هم نيست. بحثم چيز ديگري است. اما در اين روزگار عجيب و غريب بدحجاب ها زشت تر مي شوند. روز به روز؛ ثانيه به ثانيه... باور كنيد من از روي اصول زيبايي معنوي و اين ها حرف نمي زنم.

اين ها حرف هايي است كه خودشان مي گويند. آرايش هاي تند و حشتناك كه فرد را به جاي آراستن شبيه ديو مي كنند. تا مدتي پيش ما ديوهاي نقاشي هاي كودكانه مان را اين گونه مي كشيديم. يعني حتي بچه ها هم مي فهمند اين آرايش طرف را زيبا نمي كند.

برعكس! زشت مي كند. اين زشتي را كه ديگر با ميل طبيعي انسان به زيبا بودن نمي توان جمع كرد، مي توان؟ اين زشتي فقط براي خودنمايي است... قابل توجه خيلي ها! اين موضوع از آنجا ذهنم را مشغول كرد كه تهران شايد از اين لحاظ بيشتر توي چشم مي زند. خيلي هم سر اين موضوع با بچه ها بحث كرديم... اردوگاه شهيد باهنر بالاخره رسيديم.

اردوگاه شهيدباهنر تهران.... و لذت مضاعف از زيبايي بي نهايتش. سلام... اينجا قرار است اقامتگاه بچه هايي باشد كه مقيم نيستند. موج اند. اينجا قرار است قدوم آدم هايي را ببوسد كه سبزتر از باغ بهار، پاييز زيباي خدا را با ديدار ورق مي زنند. اينجا مقدم عاشقان ولايت خواهدبود... پت و مت... سوار ون اردوگاه شديم كه برويم خوابگاه. خيلي خوشحال خودمان نشستيم روي صندلي ها و وسايلمان را گذاشتيم كنارمان جلوي در.

موقع پياده شده فهميديم چه گلي كاشته ايم. دقيقا قضيه پت و مت بود. بالاخره كه با نمايش زيباي پت و مت بيرون آمديم از ون. اين هم سوار شدن ما! خوابگاه لاله ورودي خوابگاه كه رسيديم گفتند هنوز آماده نيست. فكرش را بكنيد مثلا مي گفتند براي فردا آماده مي شود.

چقدر جالب مي شد ماجرا. نه؟ در هواي مطبوع ايستاده بوديم به يخ زدن. كه سر سه سوت سربازان گمنام آماده اش كردند و رفتيم داخل... خدا خيرشان دهد خوابگاه خوبي بود. كيفمان را كوك كرد.

پرده هاي خراب وسايل مدرن اختراع شدند تا زجر ما را كمتر كنند. پرده عمودي پنجره خراب بود و با دست مبارك خودم پرده را كشيدم جلو.

هر از چند ثانيه هم مجبور بودم توضيح دهم كه بابا مي دونم اين پرده يه چيزي داره كه با اون ميشه جمعش كرد يا بازش كرد. همون چيزش خرابه ديگه! وگرنه خل نيستم كه دست خودمو نابودكنم كه! مصيبت تخت خواب از لج پاي لنگم تخت بالا را انتخاب كردم.

شايد به خيال اين كه اين جا خانه خودمان است و تخت، پله اي دارد با كلاس در حد تيم ملي. نگو كلا سيستماتيك مشكل داشتند اين تخت ها. از ديوار راست بالا نرفته بوديم كه به سلامتي خوابگاه لاله رفتيم! پله هاي كاملا عمود حكم همان ديوار را دارد.... آن قدرها هم مارمولك نيستيم ما. باور كنيد.... دنياي كوچك حكايت دوست كازروني ام را قبل تر گفته ام.

اضافه كنيد به آن دوست ديگري را كه دقيقا توي سلف سرويس كشف كرديم كه توي طرح ولايت با هم بوده ايم. كمي جلوتر اضافه كنيد به همه اين ها حكايت رفقايي كه پانايي- خبرگزاري دانش آموزي پانا كه در استان فارس با مديريت جناب نوشاد كار مي كند- بودند و هستند و من همينطور كه در فكر بودم اسم پانا و جناب آقاي نوشاد را شنيدم از رفقا موضوع را پرسيدم كه پانايي درآمدند.http://www.aftabnews.ir/images/docs/000090/n00090745-b.jpg

دلم مي گويد: دنيا آن قدرها هم بزرگ نيست. هميشه روابطي هست كه بتواند آدم ها را به هم وصل كند... هميشه هست.

فقط كمي بايد فعال بود و دقيق! باز نكنيد نشسته بوديم هنوز روي تخت هايمان كه آمدند- شايد از ترس آن كه جاگير شويم آنجا و خيلي خوشمان بيايد و الخ- و گفتند: بچه ها يك شب بيشتر اينجا نيستيدها... فردا صبح بعد از نماز حركت است به سمت بيت رهبري و بعد هم استان خودتان. وسايلتان را زياد باز و پخش و پلا نكنيد... بابا دوستان تهراني زيادي مهمان نواز! خودمان نيامده بوديم كه خودمان بمانيم. آورده بودندمان؛ مي بردندمان.

نگران چي بوديد شما؟! هنوز نيامده! طبق تجربه ام از سفرهاي بسيجيانه مي دانستم كه خستگي وحشتناكي در اين سفر خواهدبود كه البته هر سختي و خستگي در مقابل ديدار آقا هيچ محسوب مي شود. طبق معمول اين سفر ها هنوز نيامده بايد آماده مي شديم.

اول نماز قبل از ناهار. اول هم قرار نبود نماز جماعت باشد.- خسته نباشند جميعا- كه بعد درست شد و گفتند نماز جماعت است. بفرماييد نماز... بگذريم كه هستند بعضي ها كه توفيق نماز جماعت را... حتي در سفر عشق! سر ناهار يك گشتي زدم به دنبال بر و بچه هاي مجلس دانش آموزي.

كه البته كسي را كشف نكردم و برگشتم سرجايم نشستم. مثل بچه هاي خوب. خوشم نمي آيد نقد بزنم سر بدي غذا. ولي يك فكر اساسي براي غذاهاي اردويي بايد كرد.

مشكل اينجاست كه هزينه «پخت» غذاي خوب و بد زياد فرق نمي كند و اسراف است استفاده نادرست از نعمت خداوند. نيازي نيست كه نتايج اسراف را يادآوري كنم در اين اوضاع محدوديت بودجه بسيج؟!

http://azar-sharghi.koolebar.ir/sites/azar-sharghi.koolebar.ir/files/downloads/images/63379286743.jpg?1280943957

شنبه 28 آبان 1390- شماره 20076

نويسنده: نجمه پرنيان، عضو تيم ادبي هنري صفحه مدرسه،روزنامه كيهان

بيست و پنجمين جشنواره فيلم كودك

http://www.icff.ir/25th/pe/templates/ja_pariiti/images/header-bg.jpg

http://www.icff.ir/25th/pe/

ادامه نوشته

خطبه غدیر


همسنگران !

به بهانه برپايي كلاس هاي آموزشي ستاد عالي كانون هاي فرهنگي و هنري مساجد كشور نهم و دهم آبان
همسنگران ! خوش آمديد

علي آقا ! خدا قوت
علي قانع مسئول كميته ي نشريات تجربي ، براي برپايي اين گردهمايي موفق ، سنگ تمام گذاشت.
هماهنگي با ستاد، پيگيري نامه هاي ارسالي به استان ها،برنامه ريزي كلاس هاي نشريه و وبلاگ ،
راه اندازي غرفه نشريات تجربي مساجد ايران و...از جمله كارهاي اين مسئول جوان و شاداب بود.
علي آقا موقع خداحافظي گفت : بچه ها برويد و با جديت كار كنيد و نشان بدهيد كه اين كلاس ها به دردتان خورده است.
پيشرفت كار شما بهترين تشويق براي ماست.
اشتياق شكوفايي
كلاس هاي نشريه و وبلاگ نويسي با استقبال خوب دوستان مسجدي برگزار شد.
اي كاش اين كلاس ها در تمام استان هاي كشور به صورت مستمر برگزار شود نه سالي و گاهي يك بار.
يك دنيا صفا و صميميت
جاي شما خالي !
وقتي بچه ها دور هم جمع مي شدند يك دنيا صفا و صميميت داشت .
روزهاي نهم و دهم آبان ماه در حالي كه بركات آسماني نصيب مان مي شد، روي زمين خدا و در حوالي ميدان توحيد، بروبچه هاي مسجد دور هم جمع شده بودند.
اين گردهمايي به همت كميته نشريات تجربي كانون هاي فرهنگي و هنري مساجد كشور تشكيل شده بود تا دست به قلمان مسجد در عرصه نوشتار (نشريات تجربي) و دنياي مجازي (وبلاگ نويسي) ارتقا پيدا كنند.
من هم به عنوان يك مهمان به جمع باصفاي دوستان مسجدي ام دعوت شده بودم تا هرچه از دنيا نشريات تجربي مي دانم تقديم آن عزيزان كنم.
صبح دوشنبه، ترافيك خيابان انقلاب مجبورم كردم سواري بر موتور شوم و با سرعت خودم را به كوچه حاج رضايي برسانم؛ كوچه اي در خيابان نواب، نرسيده به ميدان توحيد. در يكي از ساختمان هاي اين كوچه، شور و هيجاني جالبي حاكم بود.
وارد شدم. سلام كردم و رفتم بالا.
آقاي طاهريان معاون فرهنگي و هنري ستاد داشتند بچه ها را تقسيم مي كردند براي كلاس؛ درست مثل روزهاي عمليات و اعلام هر اسمي برابر بود با يك صلوات.
رفتم سركلاس و منتظر بچه ها ماندم. آمدند وكلاسمان رونق گرفت.
اشتياق دوستان مسجدي ام به قدري بود كه من دلم نيامد زود از كنارشان بروم.
بعد از كلاس هم ماندم و همصحبت شان شدم.
از ساعت هشت ونيم صبح تا همين موقع شب با دوستان عزيزم صحبت كردم و چقدر لذت بردم از شوق پروازشان.
روز سه شنبه بعد از كلاس صبح مان رفتيم نمايشگاه مطبوعات. با بن هاي خريدمان افتاديم به جام غرفه ها.
هرچه مي گشتيم چيزي گيرمان نمي آمد و آخرسر همديگر را كه مي ديديم از هم مي پرسيديم: چيزي خريدي؟!
هر چه به ساعت ناهار نزديك تر مي شديم، راحت تر از بن ها دل مي كنديم چون گفته بودند كه اين ها بعد از نمايشگاه اعتباري ندارد!
خلاصه با خريد لوح هاي فشرده و كتاب هاي جور واجور بن ها را سپرديم به دست غرفه داراني كه پول را بيشتر مي پسنديدند و بقيه بن را هم به بن بست مي رساندند تا مجبور شوي يا دست در جيبت كني و يا يك بن ديگر را تقديمشان نمايي! بعد از نمايشگاه آمديم، دور هم نشستيم ناهار خورديم.
خستگي از سرورويمان مي باريد اما مي دانستيم ديگر اين همه تنوع لهجه و صفا و صميميت رانمي توانيم به راحتي در يك جا جمع كنيم.
بچه هايي كه بليط قطار يا اتوبوس داشتند سريع بار و بنديلشان را بستند و رفتند و چند تايي تا غروب ماندند تا چهارشنبه عازم ديارشان شوند. من در اين دو روز، از دنياي بي ريا و باصفاي دوستانم درس ها گرفتم وهميشه و هرجا دوستدار اين خوبان خواهم بود.
خبرنگار مدرسه
زيارت قبول
دوشنبه شب ، فرصتي پيدا شد تا دوستان دعوت شده از استان هاي سراسر ايران به زيارت حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام بروند.
پلاك 154 يادتان نرود!
اين هم غرفه نشريات تجربي كانون هاي مساجد
همين كه نشريات توانستند در اين جشنواره غرفه بگيرند و ديده شوند خودش جاي شكر دارد.
اميدواريم در سال هاي بعدي جاي غرفه و فعاليت هاي آن بهتر از امسال باشد .
به اين نشريات نگاه كنيد
اين ها احساس وظيفه كرده اند تا در مقابل پيشرفته ترين سلاح هاي جنگ نرم به مبارزه ادامه دهنداما شايد باورتان نشود كه بيشترشان با پول تو جيبي اعضا چاپ مي شود!
خيلي هايشان حتي يك چاپگر رنگي هم ندارند!
براي رشد و شكوفايي اين رسانه ي موثر در مساجد چه بايد كرد؟
اي كاش فرهنگ تشويق كارهاي موثر فرهنگي در كشورمان روز به روز بهتر شود.

عطر عبا

شعر امروز

شنبه 14 آبان 1390- شماره 20066
پروانه ها از باغ گل ها
بوي عبايت را شنيدند
از باغ گل ها دسته جمعي
سوي عبايت پركشيدند

هنگام رفتن سوي مسجد
شد شانه ات پروانه باران
تا پانهادي توي مسجد
صحن و شبستان شد گلستان

تا روبه قبله ايستادي
«تكبيره الاحرام » گفتي
هنگام صحبت با خداوند
مثل گلي زيبا شكفتي

اي كاش من هم توي مسجد
گرد و غبار فرش بودم
هنگام پرواز بلندت
من ميهمان عرش بودم

من از تو دورم آه ، اما
مي آيد از مسجد صدايت
آنجا كه پيچيده شب و روز
عطر دل انگيز عبايت
محمد عزيزي (نسيم)

پرواز

پرواز
من در دل تنگ غروب
رو سوي دريا مي كنم
با موج هايش در دلم
آهسته نجوا مي كنم :

دريا ! تو هستي آشنا
با گوهر دريايي ام
اين را تو مي داني كه من
يك قطره ي دريايي ام

وقتي صدايم مي كني
بال و پرم وا مي شود
چشمان باران خورده ام
گرم تماشا مي شود

يك روز آخر مي روم
تا انتهاي موج ها
با مرغ دريايي ، دلم
پر مي زند تا اوج ها

پرواز من در آسمان
آغاز خوب زندگي است
هرچند وقت اين طلوع
توي غروب زندگي است
محمد عزيزي (نسيم)

عزیز بابا

عزیز بابا

عزیز بابا در آلاچیق دامادش محمد آقا

عزیز بابا ! چشماتو غم نگیره      بگو بابا دلت کجا اسیره ؟

چرا تو دل نمی کنی از اون ده؟     کیه به تو می گه بابا بمون ده؟

زمستونای سرد و تنها موندی      میون دره های ده جا موندی

 میاندره چراغ نداشت تو بودی     گل و گیاه و باغ نداشت تو بودی

 تو موندی و پرنده ها رسیدند     مسافرا با خنده ها رسیدند

 تویی که آشنای کوه و دشتی      به عشق مسجد از خودت گذشتی

 هزار حرف کهنه را شنیدی          ولی مگر تو پا عقب کشیدی؟

نه ! استوار تر شدی شکفتی       به گوش سنگ و خاک ها چه گفتی؟

- میاندره ! تو شاهدی زکارم          تو شاهدی که من چه بی قرارم!

میاندره ! نگاه کن به دستم        ببین چگونه سنگ را شکستم؟

اگر چه پیرم و شکسته بالم        ولی زدست غصه ها ننالم

هزار زخم کهنه دارم ای دوست    تمام زخم دل ، نه زخمی از پوست

نشسته خار غصه ها به جانم   طبیب دل به جز خدا ندانم

***

عزیز بابا ! چرا دلت گرفته ؟     دلت مگه برای ما گرفته ؟

 غصه نخور ، خدا خودش کریمه      خدای خوب ما خودش رحیمه

غصه نخور ، دلت بازم شاد می شه       میاندره دوباره آباد می شه

همه با هم رفیق می شن با شادی     میان با هم به مسجد آبادی

 قصه ی پر غصه ی آب حل می شه      بیابونا دوباره جنگل می شه

گله ها مون می رن چرا همیشه      نی چوپون بازم شنیده می شه

تنورا گرم کار می شن نون داغ !       جانمی جان ! برام بیار توی باغ

ما توی باغ داریم گیلاس می چینیم       سبد سبد گلای یاس می چینیم

 باز چشمه ها قل قل و راه می ندازند         دامنای پر گل و راه می ندازند

 دخترای خندون و شاداب ده         کوزه هاشون پر شده از آب ده

پاچینای گلدارشون چین داره        از روی ماهشون حیا می باره

باز غروبا خرمن یری شلوغه      اونجا که نه هرجا بری شلوغه

 گله ی گوسفند می رسه ، هوگورها(1)     چوپون با لبخند می رسه هوگورها

تو گردو خاک « قارا قوزوم هاردادو؟          بیلمی رم او تپه ده یا داغدادو »

مشد ننه نشسته چشم به راهش       نیومده بزغاله ی سیاهش

 تو کوچه مردامون کنار دیوار         بازم می گن : « حاجو کیم یوخدو کیم وار؟»

همه خندون ، همه مثل برادر      « تعریف ایله جانوم دایو نه خبر ؟»

- صابا سو کیمین نوبتی دی حاجو      منه وره سو ایچمییبدی راجو

 آخشام اولوبدو گنه یل اسیری     بیوک بابام چیرپی لری  کسیری

میانداران ، آخشام لارو قشنگدی       کوچه ، اولری ، داملارو قشنگدی

 میانداران سنی من ایستیرم چوخ       سنین تکین ایستملی تورپاق یوخ

 ***

مرا ببخشید کانالم عوض شد     راستش را بخواهید حالم عوض شد

 یهو دلم پرید و از اینجا رفت       از این آپارتمان سوی روستا رفت

بازم دلم می خواد از ده بخونم     برم میاندره اونجا بمونم

غصه نخور گلم نسیم غمخوار         « بیرگون اولار کندیمیز آباد اولار …»

محمد عزیزی (نسیم)

سروده شد در ماه مبارک رمضان (تابستان 90)

1- هوگورها: اصطلاحی محلی برای جدا کردن گوسفندان تازه رسیده از چرا

 و هدایت آنها به سمت آغل خودشان