محمد عزيزي «نسيم»
روي برگه نوشتم «علي...» و برگه ام را تا كردم. جلوي صندوق شلوغ بود. كمي ايستادم. بچه ها كه كنار رفتند به زور نامه ام را از شكاف صندوق، داخل كردم.
صندوق «محرم راز» كه از اول سال حوصله اش سر رفته بود حالا طوري شده بود كه نامه ها داشتند از دهانش بيرون مي ريختند.
ماجرا از آنجا شروع شد كه آقاي جلوه، مربي تربيتي مان، ديروز بعد از مراسم صبحگاه روي سكوي جايگاه آمد و خبر داد:
«از آنجا كه پنجشنبه اين هفته مهمون ويژه اي داريم، اگه كسي بتونه حدس بزنه كه او كيه، يه سكه بهار آزادي جايزه ...»
ادامه صحبت هاي آقاي جلوه در همهمه بچه ها گم شد.
از زنگ تفريح ديروز تا امروز، بچه ها دسته دسته مي آيند و پاسخشان را در صندوق مي اندازند. همه اميد دارند كه مهمان ويژه را درست حدس زده باشند.
من و بغل دستي ام حميد محمدي، با روشهاي گوناگون و تحقيقات ويژه به اين نتيجه رسيده ايم كه يك شخصيت ورزشي به مدرسه مان مي آيد. علت حدس ما اين است كه چند وقت پيش، مسابقات فوتبال مدرسه مان تمام شد و حتما قرار است براي توزيع جايزه يك بازيكن معروف را دعوت كنند.
تا اينجاي محاسباتمان اميدوار كننده بود، اما مانده بوديم كه به جاي علامت سوال، نام چه كسي را بنويسيم.
زنگ تفريح به حميد گفتم: «من كه فكر مي كنم علي ... بياد.»
حميد گفت: «بابا، اون كه الان داره تو آلمان بازي مي كنه»
گفتم: «نه باباجون، خودم ديروز توي روزنامه خوندم كه براي تمريناي تيم ملي از آلمان اومده.»
بالاخره بعد از كلي مشورت و پايين، بالا كردن نظرياتمان، قرار شد هر دو، اسم او را بنويسيم و هر كداممان كه برنده شديم جايزه را نصف كنيم!
صبح روز پنجشنبه جلوي در مدرسه رسيدم.
جلوي در آب و جارو شده بود، ضربان قلبم امروز تندتر از روزهاي ديگر مي زد.
وارد مدرسه شدم. توي راهرو آقاي حسيني خدمتگزار مدرسه مان را ديدم كه دارد چند دسته گل ميخك را توي سيني مي چيند.
با تعجب به اطرافم نگاه كردم. يك رشته از چراغهاي رنگارنگ مرا به ياد جشنهاي مدرسه مي انداخت.
پيش خودم گفتم: حتما مي خواهند مهمان ويژه را غافلگير كنند و ...»
¤¤¤
قرآن و مناجات كه خوانده شد همه با هم دعاي فرج را زمزمه كرديم. بعد از مراسم صبحگاه آقاي جلوه با يك سبد بزرگ به روي جايگاه آمد و ميكروفون را گرفت و گفت:
«بسم الله الرحمن الرحيم
بچه ها!
خوب مي دونم كه همه منتظريد، منتظر جواب مسابقه»
هيجان در وجود تك تكمان موج مي زند.
هر كسي احساس مي كرد كه الان نامش را به عنوان برنده اعلام خواهند كرد.
آقاي جلوه به سبدي كه روي ميز نشسته بود اشاره كرد و گفت:
«اين سبد پر از جوابهاي گوناگون شماست. هر كدوم از بچه ها، از مهموناي محترمي نام برده بودند؛ اما پاسخ مسابقه هيچكدوم از اينها نبود. امروز ما مهمون ويژه اي داريم كه قراره تا نيم ساعت ديگه به مدرسه برسه. چون مهمون ما آدم بسيار محترمي هستند، لازم دونستيم با شاخه هاي گل به استقبال ايشون بريم.»
همه گيج و مات شده بوديم و مثل بادكنكي كه يك دفعه بادش را خالي كرده باشند به سكه فكر مي كرديم: «سكه بهار آزادي».
ميخكهاي سرخ و سفيد با كمك مبصر كلاسها بين بچه ها پخش شد.
آقاي جلوه روي جايگاه ايستاده بود به صفهايي نگاه مي كرد كه حالا مثل كوچه باغهايي پر از گل شده بودند.
در همين موقع، يك دفعه پنجره پشت جايگاه باز شد و دود سفيدي كه از بويش معلوم شد اسپند است فضاي حياط مدرسه را پر كرد.
آقاي جلوه كه لاي مه اي از دود اسپند ايستاده بود دوباره شروع كرد به صحبت كردن:
«بچه ها! يه لحظه توجه كنيد! به من خبر دادن كه مهمون ما رسيده ولي چون خودش نمي تونه بياد پيش ما، از نماينده هاي پرورشي هر كلاس مي خوام كه به استقبال ايشون برند و ...»
از حرفهاي آقاي جلوه چيز زيادي دستگيرمان نمي شد. توي فكر بودم كه يك دفعه ديدم حميد از كنارم رد شد.
او نماينده پرورش كلاس ما بود. حميد، هم نماينده پرورشي بود و هم يكي از قاريان ممتاز مدرسه.
نماينده ها كه رفتند، همهمه اي حياط مدرسه را پر كرد.
همه از هم سوال مي كردند و از مهمان ويژه مي پرسيدند.
در ميان همهمه بچه ها، در ورودي راهرو به حياط باز شد.
ناگهان سكوت ناباورانه اي همهمه بچه ها را بلعيد.
همه خشكمان زده بود؛ يك تابوت شهيد با چند گل ميخك و نماينده هايي كه با چشماني باران آن را مي آوردند.
آقاي حسيني هم جلوتر از بچه ها سيني اسپند را در دست گرفته بود.
آقاي جلوه ديگر حرف نمي زد و از تكان خوردن شانه هايش معلوم بود كه دارد گريه مي كند.
تابوت مثل قايقي، آرام آرام روي امواج كوچك و بزرگ دستها جلو مي رفت و باران گل و گلاب بود كه مي باريد.
صداي قرآن به گوش مي رسيد. اين صداي آشنا صداي دوستم حميد بود.
بعد از قرائت قرآن، تابوت در جايگاه آرام گرفت.
همه منتظر بوديم كه آقاي جلوه نام اين شهيد را اعلام كند.
آقاي جلوه ميكروفون را از جلو پنجره دفتر برداشت و با صدايي لرزان شروع به صحبت كرد:
«بچه ها اين هم مهمون ويژه ماست. تو اين تابوت يه شهيده؛ يه شهيد گمنام...» ديگر نتوانست ادامه دهد.
همه بچه ها بي اختيار اشك مي ريختند.
نشسته بوديم كه يك دفعه ديدم يكي از بچه ها دارد كتاب هاي كوچكي را بين بچه ها پخش مي كند. يكي از كتاب ها به دست من رسيد. نگاهي به روي جلد آن كردم. با خط سرخي نوشته بود: زيارت عاشورا.
        
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTZzRrahJxNZAdNsvrSsBgVq-9RIGkHRRPriUeB0ZBTynPpOqbYzeu8YUk