دوستان كاغذي من(1)يادت بخير آقاي جلوه!
محمد عزيزي (نسيم)
سال 1359 توي دبستان تهران شرق در كلاس 3/4 درس مي خواندم.
يك مربي تربيتي فعال و خوش ذوق داشتيم به نام مهدي جلوه. با ابتكار او در انتهاي حياط يك سالن ساده و صميمي درست شده بود.
ديوارهايي با تخته هاي بزرگ نئوپان، صندلي ها، يك دستگاه پخش تصوير (اوپك) و يك مربي فعال، خوش فكر و دوست داشتني دست به دست هم داده بودند تا ما يك هفته صبر كنيم براي زنگ نمايش فيلم، قصه گويي و...
دوستان آقاي جلوه در مسجد حضرت ولي عصر(عج) كه چند خيابان بالاتر از دبستان بود، عوامل پشت صحنه ي كارهاي تربيتي مدرسه بودند و مربي ها را ياري مي دادند.
يكي از شيرين ترين كارهاي آقاي جلوه و دوستانش، انتشار ماه نامه ي «ارشاد» بود؛ مجله اي كه آثار دانش آموزان را چاپ مي كرد.
قبل از انتشار اين مجله كسي فكر نمي كرد بچه هاي پرشور و شر ته خط و اتابك اين قدر استعداد داشته باشند در نوشتن داستان، سرودن شعر و نقدهاي صادقانه.
چند سال پيش يكي از دوستان قديمي ام (مجيد كرمي) را ديدم. صحبت از سال هاي قديم شد و روزهاي دبستان.
وقتي صحبت از مجله شد، مجيد گفت: «من هنوز دو تا از آن مجله ها را دارم.» باورم نمي شد بعد از اين همه سال دوباره برگردم به سال .59
با خوشحالي رفتم پيش مجيد و مجله ها را گرفتم. مجيد شوق و ذوق مرا كه ديد آنها را به من بخشيد. من بخش زيادي از تلاش مطبوعاتي ام در نشريات تجربي و حرفه اي را مديون همان مجله ي «ارشاد» هستم.
جالب است بدانيد كه اين مجله ي سياه و سفيد با برگه هاي كاهي و با چاپ دستي (استنسيل) منتشر مي شد.
من دلم مي خواست يك روز دوباره آقاي جلوه را ببينم و از مهرباني هايش تشكر كنم.
در يكي از مصاحبه هايم كه در مجله ي شاهد نوجوان چند سال پيش چاپ شد از او و كارهاي خوبش ياد كرده بودم.
وقتي مصاحبه ام چاپ شد، پيش خودم گفتم مي روم پيش آقاي جلوه و يكي از مجله ها را مي دهم به او اما در همان روزها، يك روز كه به اداره ي آموزش و پرورش منطقه15 رفته بودم ديدم روي شيشه ي در اعلاميه اي به چشم مي خورد. يك برگه ي ساده كپي گرفته بودند درست مثل برگه هاي مجله ي ارشاد و روي آن نوشته شده بود: مراسم تشييع پيكر مربي فداكار «مهدي جلوه»...
من چه دير فهميده بودم كه آقاي جلوه سال هاي سال سرطان داشته و به عشق بچه هاي مدرسه با شوق و ذوق كار مي كرد.
روح مهربانش در پناه خدا شاد باد.
سال 1359 توي دبستان تهران شرق در كلاس 3/4 درس مي خواندم.
يك مربي تربيتي فعال و خوش ذوق داشتيم به نام مهدي جلوه. با ابتكار او در انتهاي حياط يك سالن ساده و صميمي درست شده بود.
ديوارهايي با تخته هاي بزرگ نئوپان، صندلي ها، يك دستگاه پخش تصوير (اوپك) و يك مربي فعال، خوش فكر و دوست داشتني دست به دست هم داده بودند تا ما يك هفته صبر كنيم براي زنگ نمايش فيلم، قصه گويي و...
دوستان آقاي جلوه در مسجد حضرت ولي عصر(عج) كه چند خيابان بالاتر از دبستان بود، عوامل پشت صحنه ي كارهاي تربيتي مدرسه بودند و مربي ها را ياري مي دادند.
يكي از شيرين ترين كارهاي آقاي جلوه و دوستانش، انتشار ماه نامه ي «ارشاد» بود؛ مجله اي كه آثار دانش آموزان را چاپ مي كرد.
قبل از انتشار اين مجله كسي فكر نمي كرد بچه هاي پرشور و شر ته خط و اتابك اين قدر استعداد داشته باشند در نوشتن داستان، سرودن شعر و نقدهاي صادقانه.
چند سال پيش يكي از دوستان قديمي ام (مجيد كرمي) را ديدم. صحبت از سال هاي قديم شد و روزهاي دبستان.
وقتي صحبت از مجله شد، مجيد گفت: «من هنوز دو تا از آن مجله ها را دارم.» باورم نمي شد بعد از اين همه سال دوباره برگردم به سال .59
با خوشحالي رفتم پيش مجيد و مجله ها را گرفتم. مجيد شوق و ذوق مرا كه ديد آنها را به من بخشيد. من بخش زيادي از تلاش مطبوعاتي ام در نشريات تجربي و حرفه اي را مديون همان مجله ي «ارشاد» هستم.
جالب است بدانيد كه اين مجله ي سياه و سفيد با برگه هاي كاهي و با چاپ دستي (استنسيل) منتشر مي شد.
من دلم مي خواست يك روز دوباره آقاي جلوه را ببينم و از مهرباني هايش تشكر كنم.
در يكي از مصاحبه هايم كه در مجله ي شاهد نوجوان چند سال پيش چاپ شد از او و كارهاي خوبش ياد كرده بودم.
وقتي مصاحبه ام چاپ شد، پيش خودم گفتم مي روم پيش آقاي جلوه و يكي از مجله ها را مي دهم به او اما در همان روزها، يك روز كه به اداره ي آموزش و پرورش منطقه15 رفته بودم ديدم روي شيشه ي در اعلاميه اي به چشم مي خورد. يك برگه ي ساده كپي گرفته بودند درست مثل برگه هاي مجله ي ارشاد و روي آن نوشته شده بود: مراسم تشييع پيكر مربي فداكار «مهدي جلوه»...
من چه دير فهميده بودم كه آقاي جلوه سال هاي سال سرطان داشته و به عشق بچه هاي مدرسه با شوق و ذوق كار مي كرد.
روح مهربانش در پناه خدا شاد باد.
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 13 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد