چند سال پیش که به نمایشگاه مطبوعات رفته بودم . 

به غرفه ی مجله ی کودک مسلمان بلوچ که رسیدم ، ایستادم .

دلم می خواست از بچه های خوب و خونگرم جنوبی بیشتر بدانم .

دفتر یادگاری مجله را برداشتم و چند جمله ای نوشتم .

داشتم از غرفه دور می شدم که جوان لاغر اندامی با لباس ساده و بلند بلوچی جلویم را گرفت 

وگفت:" شما محمد عزیزی (نسیم ) هستید؟ "

من که جا خورده بودم با خوشحالی گفتم :"بله!شما مرا از کجا می شناسید؟"

آن جوان که بعد فهمیدم نامش عبدالحکیم بهار با تخلص" آشنا"ست

ادامه داد من شعر های شما را در مجله ها ی کودک و نوجوان می خوانم  بعد شروع کرد یکی از 

شعر هایم را که در کیهان بچه ها چاپ شده بود را برایم خواند :

من در دل تنگ غروب 

رو سوی دریا می کنم 

با موج هایش در دلم

 آهسته نجوا می کنم ...

حکیم گفت : "من این شعر را هنگام رفتن به دریا می خوانم ."

***

الان که چند سال از آن روز گذشته است

خوشحالم که دوست مهربانم در دو قدمی من خانه دارد خانه ای که نامش" بچه های دریا"ست 

راستی چقدر نزدیکند بچه های مسجد به بچه های دریا!

محمد عزيزي نسيم