يک يادگارى تقديم به دوستان مهربان نشريه بچه هاى مسجد شکوفه ها در شب

نصف شب است.
دارد آرام آرام، برف می بارد.
اتاق ساکت است و خاموش.
فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری به گوش می رسدو صدای نفس کشیدنهای برادرانم در خواب. شب آمده و با سکوتش، محله را آرام کرده است.
محله زیر لحاف سفیدی از برف- که هر لحظه ضخیم تر می شود- در خواب فرو رفته است، ولی من بیدارم.
شماره جدید نشریه در مسجدالرضا(ع) چاپ شده است.
الان برگه هایش در کنار رختخوابم است اما هنوز منگنه نخورده است.
از جا بلند می شوم و پشت پنجره می روم.
از پشت شیشه های بخار گرفته پنجره به دانه های نرم و سبک برف نگاه می کنم. دانه های برف جلوی نور چراغ برق روشنتر می شوند.
ناگهان به یاد انتظار تو می افتم. بی اختیار به طرف چوب رخت می روم و شلوار مدرسه ام را پایم می کنم. برگه ها را برمی دارم و از خانه می زنم بیرون. به خیابان که می رسم می ایستم.
برف همچنان می بارد.
درخت کوچک جلوی قنادی پر از شکوفه برف شده است.
کامیونی با سرعت می آید و از کنارم رد می شود و کمی برف آب شده را به شلوارم می پاشد. برگه های نشریه را محکم توی دستم گرفته ام. برف برای انگشتهای سرد و لاغرم دستکش سفیدی می بافد. راهم را به طرف خانه شما کج می کنم، به کوچه شما می رسم. چرا غ سر کوچه تان روشن است و دانه های برف زیرنور آن روشنتر. وارد کوچه می شوم. کم کم به در خانه شما نزدیک می شوم. درخت نارنجتان با میوه های نارنجی پررنگش سر و روی برفی اش را از دیوار خانه تان بیرون آورده.
جلوی در آبی رنگ خانه تان می نشینم تا صفحه های مجله را برایت آماده کنم. شاید تو الان داری خواب می بینی که مجله چاپ شده و اسم تو را هم چاپ کرده است. کاش از خواب بیدار می شدی می آمدی دم در و به من کمک می کردی، تا صفحات نشریه را آماده کنم. برف همچنان می بارد. دانه های برف درشت تر شده است. من جلوی خانه شما نشسته ام و دارم مجله را برایت آماده می کنم. 8 برگه مجله را به ترتیب روی هم می گذارم . تازه یادم می افتد که سوزن منگنه را نیاورده ام. سریع از جایم بلند می شوم و به طرف خانه می دوم. برگه ها جلوی خانه شما مانده است. با کلیدم زود در خانه مان را باز می کنم و می روم توی اتاق و منگنه را برمی دارم و باز ازخانه می آیم بیرون. با این برفی که دارد می بارد فردا مدارس تعطیل می شود. از خیابان می گذرم. به کوچه می رسم و بعد به طرف خانه شما به راه می افتم. از دور می بینم که جلوی در خانه تان برفها بیشتر جمع شده اند.
برف را از روی برگه های نشریه کنار می زنم و حالا آماده منگنه زدن نشریه هستم. با دستگاه کوچک منگنه آنها را روی پایم به هم می دوزم. سوزن منگنه در پایم فرو می رود اما دردی احساس نمی کنم. اولین نشریه آماده شده است. این نشریه برای توست. اصلا باید این نشریه را به تو هدیه بدهم چون تو همیشه سراغ آن را می گرفتی . حالا بیا و نشریه ات را بگیر. نمی دانم چکار کنم؟ دلم می خواهد پرواز کنم و به شهر خواب تو بیایم و نشریه ات را به دستت بدهم. دلم می خواهد... برگه ها را در دستم گرفته ام. برف می بارد.
چشمهای من به در خانه شما دوخته شده است. کم کم پلکهایم سنگین می شود. با صدای آشنای اذان صبح از خواب بیدار می شوم. صدای پایی می شنوم. خدایا! آیا درست می شنوم. آری، این صدای پا از حیاط خانه شماست. من مطمئن هستم که تو بیدار شده ای تا نماز بخوانی. می خواهم صدایت کنم،اما زبانم بند آمده است. نوک بینی ام تیر می کشد .کم کم یخ بغضم آب می شود و شانه هایم می لرزد. آرام آرام گریه می کنم. صدای ذکر گفتن تو به گوش می رسد. توی مسجد هم که وضو می گیری این ذکر را می خوانی.
«اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین»
خداوندا قرار بده مرا از توبه کنندگان و قرار بده مرا از پاکیزگان.
می خواهم در بزنم.اما دستهای یخ زده ام پر از برگه های نشریه است.
مثل اینکه دیگر وضویت تمام شده است. ناگهان احساس می کنم صدای قدمهایت نزدیکتر می شود. تو داری به طرف در می آیی؟! حتماً می خواهی به مسجد بروی.
دستپاچه می شوم. جلوی در خانه تان نشریه از دستم می افتد. به طرف سرکوچه می دوم و از پشت تیر چراغ برق نگاهت می کنم.
از خانه بیرون می آیی- لباس سفیدت را به تن داری- یک دفعه می ایستی و خم می شوی و با تعجب نشریه را از جلوی پایت برمی داری.
دلم تند تند می زند و چشمهایم تار می شود. سرت را که از روی مجله برمی داری به کوچه نگاه می کنی.

جای پاهایی برهنه روی برفها نقش بسته است.


محمد عزیزی (نسیم)
74.8.15 ساعت 12.12شب