در آينده مي خواهيد چه كاره شويد؟
سرمشق

وقتي شروع كردم به خواندن، انگار همه منتظر بودند؛ حتي در و ديوار كلاس؛ كلاسي كه من به تازگي شاگرد آن شده بودم.
ماجرا اين بود كه من بعداز يك سال و چند ماه درس خواندن در رشته تجربي، از آن انصراف داده و به رشته انساني آمده بودم.
هرچه ناظم مان اصرار كرده بود كه بمان درهمين رشته تا دكتر شوي... نانت توي روغن مي شود... يك ويزيت 200 تومان! ...
هيچ كدام از اين نصيحت ها مرا قانع نكرد و پرونده من از كلاس علوم تجربي پرواز كرد و رفت ميان باغ علوم انساني.
راستش توي كلاس هندسه و رياضي و... هيچ علاقه اي نداشتم كه بدانم چرا دو زاويه يك مثلث با هم برابرند و چرا اين همه عدد و فرمول را بايد حفظ كنم بدون اينكه از آنها لذت ببرم!
حالا زنگ انشا بود و براي اولين بار، صداي من در فضاي كلاس جديدم مي پيچيد:
«يادش بخير!
انگار همين ديروز بود كه وقتي معلم انشاي مان مي پرسيد: «در آينده، مي خواهيد چه كار شويد؟» جواب مي داديم: «دكتر، خلبان، مهندس و...» اما چه دكتر، خلبان و مهندسي كه تا پاي مان را از كلاس بيرون مي گذاشتيم، همه چيز از يادمان مي رفت و دوباره مي شديم همان بچه پرشور و شري كه محله را روي سرش خراب مي كرد!
من وقتي از رشته تجربي به انساني آمدم، همه با تعجب از من پرسيد: «چرا؟ تجربي كه بهتر بود!» اما من اعتقاد دارم كه اين ما هستيم كه بايد كارمان را خوب انجام دهيم و فرقي نمي كند كه در چه رشته اي فعال باشيم.
اگر ما به شغل مان علاقه داشته باشيم و آن را درست انجام دهيم، فرد موفقي براي جامعه مي شويم و...»
انشايم تمام شد. همه ساكت بودند. معلم ادبيات مان درحالي كه به فكر فرو رفته بود، قدم زنان به من نزديك شد و گفت: «آفرين! انشاي خوبي بود، چون حرف دلت را زده بودي.»
حالا ا
ز
س
ال 1365 كه توي دبيرستان شهيد خدايي در منطقه 15 تهران درس مي خواندم، 25 سال مي گذرد.
من بعداز مدت ه ا فكر كردن و با خود و آرزوه ايم كلنجار رفتن، باغ مدرسه را انتخاب كردم و شدم دانشجوي رشته امور پرورشي در تربيت معلم.
يك روز در زنگ مشاوره، استادمان داشت از تصميم هاي بزرگ سؤال مي كرد.
وقتي من خاطره انتخاب رشته ام در دبيرستان را تعريف كردم، استاد لبخندي زد و گفت: «چه خوب كه در آن دوران به علاقه تان فكر كرديد و به رشته مورد نظرتان رفتيد.
خيلي ها سال هاي سال در يك رشته درس مي خوانند و تازه مي بينند كه گم شده شان اين نبوده...»
¤¤¤
يكي از بزرگان گرافيك ايران، اول در رشته پزشكي قبول مي شود و بعداز سال ها تحصيل دراين رشته مي بيند كه علاقه اي به ادامه تحصيل در آن ندارد.
به همين خاطر بي خيال رشته پزشكي مي شود و مي رود دنبال علاقه شان در رشته گرافيك و از اول شروع مي كند.

محمدعزيزي (نسيم)
آن روز انشا داشتيم و نوبت رسيده بود به من. موضوع آزاد بود و من انتخاب كرده بودم: «در آينده، مي خواهيد چه كاره شويد؟»وقتي شروع كردم به خواندن، انگار همه منتظر بودند؛ حتي در و ديوار كلاس؛ كلاسي كه من به تازگي شاگرد آن شده بودم.
ماجرا اين بود كه من بعداز يك سال و چند ماه درس خواندن در رشته تجربي، از آن انصراف داده و به رشته انساني آمده بودم.
هرچه ناظم مان اصرار كرده بود كه بمان درهمين رشته تا دكتر شوي... نانت توي روغن مي شود... يك ويزيت 200 تومان! ...
هيچ كدام از اين نصيحت ها مرا قانع نكرد و پرونده من از كلاس علوم تجربي پرواز كرد و رفت ميان باغ علوم انساني.
راستش توي كلاس هندسه و رياضي و... هيچ علاقه اي نداشتم كه بدانم چرا دو زاويه يك مثلث با هم برابرند و چرا اين همه عدد و فرمول را بايد حفظ كنم بدون اينكه از آنها لذت ببرم!
حالا زنگ انشا بود و براي اولين بار، صداي من در فضاي كلاس جديدم مي پيچيد:
«يادش بخير!
انگار همين ديروز بود كه وقتي معلم انشاي مان مي پرسيد: «در آينده، مي خواهيد چه كار شويد؟» جواب مي داديم: «دكتر، خلبان، مهندس و...» اما چه دكتر، خلبان و مهندسي كه تا پاي مان را از كلاس بيرون مي گذاشتيم، همه چيز از يادمان مي رفت و دوباره مي شديم همان بچه پرشور و شري كه محله را روي سرش خراب مي كرد!
من وقتي از رشته تجربي به انساني آمدم، همه با تعجب از من پرسيد: «چرا؟ تجربي كه بهتر بود!» اما من اعتقاد دارم كه اين ما هستيم كه بايد كارمان را خوب انجام دهيم و فرقي نمي كند كه در چه رشته اي فعال باشيم.
اگر ما به شغل مان علاقه داشته باشيم و آن را درست انجام دهيم، فرد موفقي براي جامعه مي شويم و...»
انشايم تمام شد. همه ساكت بودند. معلم ادبيات مان درحالي كه به فكر فرو رفته بود، قدم زنان به من نزديك شد و گفت: «آفرين! انشاي خوبي بود، چون حرف دلت را زده بودي.»
¤¤¤

من بعداز مدت ه ا فكر كردن و با خود و آرزوه ايم كلنجار رفتن، باغ مدرسه را انتخاب كردم و شدم دانشجوي رشته امور پرورشي در تربيت معلم.
يك روز در زنگ مشاوره، استادمان داشت از تصميم هاي بزرگ سؤال مي كرد.
وقتي من خاطره انتخاب رشته ام در دبيرستان را تعريف كردم، استاد لبخندي زد و گفت: «چه خوب كه در آن دوران به علاقه تان فكر كرديد و به رشته مورد نظرتان رفتيد.
خيلي ها سال هاي سال در يك رشته درس مي خوانند و تازه مي بينند كه گم شده شان اين نبوده...»
¤¤¤
يكي از بزرگان گرافيك ايران، اول در رشته پزشكي قبول مي شود و بعداز سال ها تحصيل دراين رشته مي بيند كه علاقه اي به ادامه تحصيل در آن ندارد.
به همين خاطر بي خيال رشته پزشكي مي شود و مي رود دنبال علاقه شان در رشته گرافيك و از اول شروع مي كند.
¤¤¤
دكتر حسابي- در دوراني كه در لبنان درس مي خواند- از بيماري مادر مهربانش رنج مي برد. او تصميم گرفت خوب درس بخواند و پزشك شود.
سرانجام بعداز تلاش فراوان شبانه روزي، وقتي پزشك شد، پس از مدتي ديد كه همه آدم ها به يك اندازه دنده دارند و علم پزشكي جواب گوي روح پرسشگر و كنجكاو او نيست. پس پزشكي را رها كرد.
ايشان با راهنمايي يك فيزيكدان، گم شده خودش را در اين رشته مي بيند و پا به دنياي ناشناخته هاي فيزيك مي گذراد.
من وقتي مي شنوم كه يك دانش آموز دم كنكوري براي رقابت با همكلاسي يا فاميل شان درس مي خواند و بدتر از آن سعي مي كند رشته اي را انتخاب كند كه قبول شدن در آن سخت است، خيلي ناراحت مي شوم.
علت ناراحتي من اين است كه به خوبي مي دانم دانشجويي كه علاقه اش از خودش نباشد و با نگاه و تشويق اين و آن رشته اش را انتخاب كرده باشد، در كارش موفق نمي شود هرچند رتبه اول كنكور هم باشد.
چه خوب است، قدري با خودمان صميمي تر باشيم و در انتخاب رشته و شغل مان علاوه بر توانايي و علاقه خود به شرايط موجود در اطراف مان نيز توجه داشته باشيم.
سرانجام بعداز تلاش فراوان شبانه روزي، وقتي پزشك شد، پس از مدتي ديد كه همه آدم ها به يك اندازه دنده دارند و علم پزشكي جواب گوي روح پرسشگر و كنجكاو او نيست. پس پزشكي را رها كرد.
ايشان با راهنمايي يك فيزيكدان، گم شده خودش را در اين رشته مي بيند و پا به دنياي ناشناخته هاي فيزيك مي گذراد.
من وقتي مي شنوم كه يك دانش آموز دم كنكوري براي رقابت با همكلاسي يا فاميل شان درس مي خواند و بدتر از آن سعي مي كند رشته اي را انتخاب كند كه قبول شدن در آن سخت است، خيلي ناراحت مي شوم.
علت ناراحتي من اين است كه به خوبي مي دانم دانشجويي كه علاقه اش از خودش نباشد و با نگاه و تشويق اين و آن رشته اش را انتخاب كرده باشد، در كارش موفق نمي شود هرچند رتبه اول كنكور هم باشد.
چه خوب است، قدري با خودمان صميمي تر باشيم و در انتخاب رشته و شغل مان علاوه بر توانايي و علاقه خود به شرايط موجود در اطراف مان نيز توجه داشته باشيم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 1 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد