حميد رياضي
چند روزي است كه حس مي كنم بدنت دارد از تختت جدا مي شود.
آن قدر سرگرم كار و تلاشم كه كم اتفاق مي افتد كه به يادت بيفتم.
هميشه همين طور بودم. گاهي مدت ها مي گذشت كه به ميهماني برويم تازه آن وقت به يادت مي افتادم كه دستي بر سر و صورتت بكشم تا دوباره مثل روز اول كه نه ولي از اين كه بودي بهتر شوي.
ديشب موقع رفتن به خانه، با هم كه قدم مي زديم، احساس كردم كه نه، ديگر توان آمدن با مرا نداري! بلافاصله در ميان راه با هم شروع به نجوا كرديم.
تو سكوت كرده بودي و من به ياد روز اولت افتاده بودم؛ من و پدرم داخل فروشگاه مخصوص شما شديم و من تو را انتخاب كردم.
اندازه ام را پرسيدند و من اندازه ام را گفتم.
فروشنده تو را به من نشان داد و من تو را انتخاب كردم.
او تو را بسته بندي كرد و به دستم داد و پدرم بهاي تو را پرداخت كرد و من با خوشحالي تو را در آغوش گرفتم و تا منزل فقط به تو فكر مي كردم.
به خانه كه رسيديم اول تو را به همه بچه هاي خانه نشان دادم و بعد به مادر.
از همان نگاه اول چه برقي مي زدي! دلم براي پوشيدنت بي تاب بود.
روز موعود فرا رسيد و من آن روز تو را پوشيدم. نوي نو بودي برق مي زدي! راستي يادت هست همان روز اول پايم را زدي و من هنوز آن نيش كوچك را به ياد دارم.
ببين در اين موقع شب كه دارم با تو صحبت مي كنم اين سكوتت مرا اذيت مي كند.
آن روز گذشت و روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند. چه جاها كه با هم نرفتيم، در غم و شادي ها با من همراه شدي، در خريد و فروش، در رفت و آمد، درس و تحصيل در كوه و دشت و صحرا و سفرهاي كوتاه و بلند و... با من همراه بودي.
يادت مي آيد آن روزها را كه به تو نمي رسيدم! بعضي ها با نگاهشان به تو و من حرف هايي مي زدند كه من نمي فهميدم مثلا يكي از كفشدوزهاي كنار خيابان كه با من دوست بود و نزديك محل كارم بود و نمي توانست صحبت كند با آن سنش چه احترامي به من مي گذاشت! بنده خدا بلند مي شد و با احترام خاصي جواب سلامم را مي داد و... من هم با احترام از كنارش مي گذشتم البته تمام اين احترام ها به خاطر تو بود و گرنه...
چرا سكوت كرده اي! آخر چيزي بگو! مردم از سكوتت!
اشكم توي تاريكي براي كارهايي كه برايم انجام دادي درآمد. نمي دانم اين ساعت هاي آخر با من را چگونه تحمل مي كني؟ من نمي دانم چطور و چگونه بايد از تو تشكر كنم. تو خيلي به من لطف داشتي اميدوارم كم لطفي هاي مرا ببخشي. اگر با تو ضربه هاي بدي به زمين زدم و يا با تو چوبي را شكستم و خراشي به تو دادم مرا ببخش نمي توانم به پاس خدماتي كه به من دادي از تو جدا شوم.كي به خانه مي رسم.
در حالي كه هواي چشمانم باراني است در بين راه من حرف هايم را زدم و درد دل هايم را گفتم.
¤¤¤
امروز صبح پس از آماده شدن و بيرون آمدن از خانه او را با احترام بالاي جاكفشي گذاشتم و با او وداع كردم. بعد آهسته نشستم و كفش نوي ديگري را از طبقه پايين جاكفشي بيرون آوردم و بيرون در منزل به پا كردم.
حالا با سلام به كفش جديدم، مي روم كه دوباره در جاده زندگي قدم بردارم.
نگاهي كوتاه به «آخرين وداع» مثل يك دوست قديمي
«آخرين وداع» را توي كيهان بچه ها ديدم. از حميد آقاي رياضي اجازه گرفتم كه بخوانمش.
هنوز چند خط جلوتر نرفته بودم كه احساس كردم بغضي گلويم را گرفته است!
خدايا!
مگر در نوشته ي كوتاه و ساده ي حميدآقا چه حرفي نهفته كه مرا اين چنين تحت تاثير قرار داده است؟
تازه بعد از خواندن نوشته ي صميمي و از دل برآمده ي آقاي رياضي فهميدم كه اين يك درد دل ساده و معمولي نيست بلكه حرف هاي بسياري را در خودش دارد. اين كه با اشيا صميمي بشويم و با هنر به آن ها شخصيت ببخشيم كار تازه اي نيست اما اين كه با آنها- به خاطر ويژگي هاي خاص شان- درد دل كنيم زيباست و كار هر هنرمندي نيست.
با خواندن «آخرين وداع» نگاه من به كفش هايم عوض شد. احساس كردم كفش ها هم براي خودشان كسي هستند و بايد با آن ها با احترام رفتار كرد.ادب نويسنده در يادآوري خاطرات صميمي با كفش قديمي اش قابل تحسين است انگار او با يكي از دوستان ديرينه اش دارد حرف مي زند؛ دوستي كه قرار است به زودي او را ترك كند.نويسنده در پايان از كفش نو براي دل آزار كردن كفش كهنه استفاده نمي كند بلكه آن را وسيله اي مي داند براي گام هاي جديد در مسير زندگاني.
مدرسه