ماه خوب رمضان بر شما مبارک

http://www.aviny.com/Occasion/Islamic/Ramazan/91/Ramazan.jpg

السلام عليک يا شهر الله الاکبر و يا عيد اوليائه
در ماه پر خير و برکت رمضان برايتان قبولي طاعات و عبادات را آرزومندم.
التماس دعا

به بهانه فعاليت دوباره ماه نامه «بچه هاي مسجد»

تولدي دوباره
به لطف خدا قرار است از ماه مبارك رمضان، دوباره نشريه «بچه هاي مسجد» چاپ شود. اين نشريه در بهمن ماه 1372 درمسجد امام رضا عليه السلام شروع به كار كرد.
اگر از دوستان قديمي صفحه مدرسه باشيد، خاطرات دنباله دار اين نشريه را در همين صفحه خوانده ايد و از اوضاع واحوال گذشته اش با خبريد.
هدف اين نشريه، شناسايي و شكوفايي استعداد ادبي و هنري نوجوانان است.
امسال سال نوزدهم فعاليت «بچه هاي مسجد» است. البته چند سالي هم نشريه منتشر نشد و دراين مدت وسيله اي ارتباط اعضا با هم وبلاگي به همين نام بوده است.
حالا «بچه هاي مسجد» آمده است و دوستان اهل قلم مدرسه هم مي توانند با اين نشريه همكاري كنند.
وبلاگ «بچه هاي مسجد» پل ارتباطي خوبي براي آشنايي و همكاري با اين نشريه است.
مدير مسئول اين نشريه حسين كرامتي و سردبير آن محمد عزيزي (نسيم) است.
دوره ي جديد نشريه از مرداد ماه و همزمان با ماه مبارك رمضان آغاز شده و اميدواريم خداوند به اين حركت، بركتي الهي عطا بفرمايد.

مهمانان صفحه ي مدرسه كيهان



بعد ازظهر سه شنبه 27 تير ماه، گوشي همراهم خبر داد كه مهمان داريم.
آقاي دكتر پرنيان همراه دو دختر نويسنده اش «فاطمه» و «نجمه» پرنيان آمده بودند تا كيهان و صفحه مدرسه اش را از نزديك ببينند.
آنها از جهرم آمده بودند و فرصت زيادي براي ماندن نداشتند.
من هم مانده بودم در اين فرصت كم چكار كنم.
دعوتشان كردم تا دقايقي را در فضاي كيهان استراحت كنند.
از آقاي پژمان كريمي (دبير بخش ادب و هنر) هم دعوت كردم تا هم صحبت ما شوند.
ديدار خانواده پرنيان حدود نيم ساعت بيشتر نشد.
در هنگام خداحافظ توي راهرو حاج آقا شريعتمداري را ديديم.
احوالپرسي و عكس يادگاري با حاج آقا، پايان خوش اين ديدار بود.
قبل از خداحافظي از «فاطمه» و «نجمه» خواستم يادداشتي براي صفحه مدرسه بنويسند.
يادداشت
فاطمه پرنيان
چند روز مانده به ماه پاكي ها، آمديم به روزنامه كيهان . لحظاتي اخلاص اين افراد و تلاش آن ها را شاهد بوديم. كيهان روزنامه اي است كه هميشه حقيقت ها را جوياست.
به اميد ديدار لبخنديار
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
يادداشت
نجمه پرنيان
قلبم مي زند، شبيه باران بهار، به همان تندي و نرمي كه باران بهار است.
هر آن به يادم مي آيد كه هرچيز دنيوي، شنيدنش بزرگ تر از رسيدن به آن است و هر چيز اخروي، ديدنش بزرگ تر از شنيدن آن.
و من عجيب حيرانم و مانده ام كه كيهان براي من دنيوي است يا اخروي؟
¤ ¤ ¤
نكته:
من موقع نهار، صداي گوشي ام را خاموش كردم وبعد از آن هم يادم رفت آن را صدادار كنم!
در ناهارخوري بودم كه يك دفعه يادم افتاد گوشي ام بي صداست!
زود برش داشتم و ديدم دو تماس بي پاسخ دارم.
از طرف خانواده پرنيان بود. آنها پايين در نگهباني انتظار مي كشيدند.
حالا دوربين را مي بريم پايين و بقيه ماجرا را از قلم «نجمه» خانم دنبال مي كنيم:
انتظار هم چيز خوبي است!
گشنه، تشنه و خسته برسي كيهان و هيچ كس هم - شكر خدا!
مشتاق ديدار نيست!
به نظر مي آيد هم اهل ناهار بي استرس هستيد كه هرچه تماس مي گيريم بي جواب مي ماند!
... بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست...
مدرسه: نجمه خانم! اميدواريم در ديدار بعدي جبران كنيم.

بچه های مسجد(شبهای قدر)

i1h46obt7o9lhcuxe8q.jpg
http://www.up.montazeranmonji.ir/images/i1h46obt7o9lhcuxe8q.jpg
1541 x 2030 :(ابعاد به پیکسل (طول در عرض
.jpg :پسوند
1.153 مگابایت :حجم فایل



كوچ


كوچ

مثل يك نسيم
كوچ مي كنم
از هواي شهر
تا هواي كوه
¤
با دلي سبك
بال مي زنم
تا كه مي رسم
زير پاي كوه
¤
آه! پس چرا
در سكوت سرد
خيره مانده است
چشم هاي كوه؟
¤
سال هاي سال
اين غم بزرگ
مانده مثل درد
لابه لاي كوه
¤
كبك مهربان!
لحظه اي بخوان
هم براي من
هم براي كوه
محمد عزيزي (نسيم)
 

آخرين وداع

حميد رياضي
چند روزي است كه حس مي كنم بدنت دارد از تختت جدا مي شود.
آن قدر سرگرم كار و تلاشم كه كم اتفاق مي افتد كه به يادت بيفتم.
هميشه همين طور بودم. گاهي مدت ها مي گذشت كه به ميهماني برويم تازه آن وقت به يادت مي افتادم كه دستي بر سر و صورتت بكشم تا دوباره مثل روز اول كه نه ولي از اين كه بودي بهتر شوي.
ديشب موقع رفتن به خانه، با هم كه قدم مي زديم، احساس كردم كه نه، ديگر توان آمدن با مرا نداري! بلافاصله در ميان راه با هم شروع به نجوا كرديم.
تو سكوت كرده بودي و من به ياد روز اولت افتاده بودم؛ من و پدرم داخل فروشگاه مخصوص شما شديم و من تو را انتخاب كردم.
اندازه ام را پرسيدند و من اندازه ام را گفتم.
فروشنده تو را به من نشان داد و من تو را انتخاب كردم.
او تو را بسته بندي كرد و به دستم داد و پدرم بهاي تو را پرداخت كرد و من با خوشحالي تو را در آغوش گرفتم و تا منزل فقط به تو فكر مي كردم.
به خانه كه رسيديم اول تو را به همه بچه هاي خانه نشان دادم و بعد به مادر.
از همان نگاه اول چه برقي مي زدي! دلم براي پوشيدنت بي تاب بود.
روز موعود فرا رسيد و من آن روز تو را پوشيدم. نوي نو بودي برق مي زدي! راستي يادت هست همان روز اول پايم را زدي و من هنوز آن نيش كوچك را به ياد دارم.
ببين در اين موقع شب كه دارم با تو صحبت مي كنم اين سكوتت مرا اذيت مي كند.
آن روز گذشت و روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند. چه جاها كه با هم نرفتيم، در غم و شادي ها با من همراه شدي، در خريد و فروش، در رفت و آمد، درس و تحصيل در كوه و دشت و صحرا و سفرهاي كوتاه و بلند و... با من همراه بودي.
يادت مي آيد آن روزها را كه به تو نمي رسيدم! بعضي ها با نگاهشان به تو و من حرف هايي مي زدند كه من نمي فهميدم مثلا يكي از كفشدوزهاي كنار خيابان كه با من دوست بود و نزديك محل كارم بود و نمي توانست صحبت كند با آن سنش چه احترامي به من مي گذاشت! بنده خدا بلند مي شد و با احترام خاصي جواب سلامم را مي داد و... من هم با احترام از كنارش مي گذشتم البته تمام اين احترام ها به خاطر تو بود و گرنه...
چرا سكوت كرده اي! آخر چيزي بگو! مردم از سكوتت!
اشكم توي تاريكي براي كارهايي كه برايم انجام دادي درآمد. نمي دانم اين ساعت هاي آخر با من را چگونه تحمل مي كني؟ من نمي دانم چطور و چگونه بايد از تو تشكر كنم. تو خيلي به من لطف داشتي اميدوارم كم لطفي هاي مرا ببخشي. اگر با تو ضربه هاي بدي به زمين زدم و يا با تو چوبي را شكستم و خراشي به تو دادم مرا ببخش نمي توانم به پاس خدماتي كه به من دادي از تو جدا شوم.كي به خانه مي رسم.
در حالي كه هواي چشمانم باراني است در بين راه من حرف هايم را زدم و درد دل هايم را گفتم.
¤¤¤
امروز صبح پس از آماده شدن و بيرون آمدن از خانه او را با احترام بالاي جاكفشي گذاشتم و با او وداع كردم. بعد آهسته نشستم و كفش نوي ديگري را از طبقه پايين جاكفشي بيرون آوردم و بيرون در منزل به پا كردم.
حالا با سلام به كفش جديدم، مي روم كه دوباره در جاده زندگي قدم بردارم.

نگاهي كوتاه به «آخرين وداع» مثل يك دوست قديمي

«آخرين وداع» را توي كيهان بچه ها ديدم. از حميد آقاي رياضي اجازه گرفتم كه بخوانمش.
هنوز چند خط جلوتر نرفته بودم كه احساس كردم بغضي گلويم را گرفته است!
خدايا!
مگر در نوشته ي كوتاه و ساده ي حميدآقا چه حرفي نهفته كه مرا اين چنين تحت تاثير قرار داده است؟
تازه بعد از خواندن نوشته ي صميمي و از دل برآمده ي آقاي رياضي فهميدم كه اين يك درد دل ساده و معمولي نيست بلكه حرف هاي بسياري را در خودش دارد. اين كه با اشيا صميمي بشويم و با هنر به آن ها شخصيت ببخشيم كار تازه اي نيست اما اين كه با آنها- به خاطر ويژگي هاي خاص شان- درد دل كنيم زيباست و كار هر هنرمندي نيست.
با خواندن «آخرين وداع» نگاه من به كفش هايم عوض شد. احساس كردم كفش ها هم براي خودشان كسي هستند و بايد با آن ها با احترام رفتار كرد.ادب نويسنده در يادآوري خاطرات صميمي با كفش قديمي اش قابل تحسين است انگار او با يكي از دوستان ديرينه اش دارد حرف مي زند؛ دوستي كه قرار است به زودي او را ترك كند.نويسنده در پايان از كفش نو براي دل آزار كردن كفش كهنه استفاده نمي كند بلكه آن را وسيله اي مي داند براي گام هاي جديد در مسير زندگاني.
مدرسه

صبح شادي


وقتي كه خورشيد
خوشحال خنديد
عكس خودش را
در چشمه اي ديد
¤
آن چشمه خنديد
با قل قلي شاد
با خنده اش رفت
پيش گلي شاد
¤
گل شادتر شد
شد غنچه اش باز
پروانه آمد
شد صبح آغاز

سيب سرخ

قان، قان، قان، قان، قان
بي ،بي،بي،بي، بيب
آقا حلزون
مي فروشد سيب
¤
كلاغ او را ديد
قاروقاري كرد
برگشت از خانه
زنبيلي آورد
¤
به حلزون گفت:
«اي دوست عزيز!
لطفا سيب سرخ
برايم بريز»
¤
با زنبيل پر
تا پر زد كلاغ
بوي سيب سرخ
پر شد توي باغ

محمد عزيزي (نسيم)

دو چشم



«او» در آن سوي خيابان مي رفت
صورتش خيس عرق، گرمش بود
خواست يك لحظه نفس تازه كند
حيف پر بود خيابان از دود
¤
زير دندان خيالش آن وقت
مزه ي بستني تازه نشست
دست بر جيب زد اما دل او
ناگهان در قفس سينه شكست
¤
«تو» در اين سوي خيابان بودي
صورتت خيس عرق، گرمت بود
خواستي تا نفسي تازه كني
باز پر بود خيابان از دود
¤
ايستادي و نگاهي كردي
دست بر جيب زدي،خنديدي
رفتي از عرض خيابان آن سو
توي يك دكه، تو چيزي ديدي
¤
لحظه اي بعد، تو بودي و دوچشم
كه به دنبال خودت مي بردي
پيش چشمان پر از غصه ي او
بستني دوقلو مي خوردي
افسانه شعبان نژاد

نگاهي به شعر «دوچشم»
چشم حسرت و چشم غفلت

فصل گرما كه از راه مي رسد، بازار خوراكي هاي خنك مثل انواع بستني ها رونق بيش تري پيدا مي كند.
موضوع شعر «دوچشم» يك بستني دوقلوست. شاعر، دو چشم را به تصوير كشيده است كه يكي پر از حسرت است و ديگري پر از غفلت. صاحب چشم اول توي گرما، دست بر جيب خالي اش مي زند و غصه دار مي شود و در همين موقع صاحب چشم دوم از راه مي رسد و دست در جيب مي كند و مي خندد.
تا اينجاي ماجرا چندان اتفاق مهمي نيفتاده است اما در بند پاياني شعر، صحنه اي را مي بينيم كه ما را در فكر فرو مي برد.
خوردن يك بستني دوقلو، آن هم در مقابل چشمان حسرت آلود يك نفر نشان از غفلت و بي خيالي صاحب بستني دارد.
اين شعر مي خواهد به خواننده اش بگويد: «كمي بيشتر به اطرافت نگاه كن. شايد در دور و بر تو بچه هايي باشند كه توان خريد يك بستني را هم ندارند!»
البته شايد بعضي ها بگويند: «قيمت يك بستني كه چيزي نيست! همه مي توانند آن را بخرند!»
اما بايد بدانيم كه اين شعر يك نمونه از غفلت روزمره ي بيشتر انسان ها نسبت به اطراف شان است.
شايد اين حسرت را در چشمان دختركي ببينيد كه پشت ويترين يك فروشگاه بزرگ اسباب بازي ايستاده و زل زده به عروسك قشنگي كه از دست او دور مانده است!
خلاصه اين كه مهم فهميدن اين نكته ي اساسي است كه ما تنها نيستيم و بايد سعي كنيم در غم وشادي ديگران خود را سهيم بدانيم. شعر ماندگار سعدي را كه خوب به ياد داريد:
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار...
كارگاه شعر مدرسه
 

گل نرگس



گل نرگس! بيا جانم فدايت
فداي آن همه لطف و صفايت
به آن اميد من جان مي سپارم
كه خاكم بوسه اي باشد به پايت
محمد عزيزي(نسيم)

نمازخانه مدرسه

نمازخانه مدرسه
مابهروز آيرملوي، استان آذربايجان غربي، شهرستان ماكو


ادامه نوشته