راه تو

محمدعزيزي (نسيم)
شب كه فهميديم حالت بد شده
سينه ها لبريز درد و آه شد
توي مسجد- در دعا بعد از نماز-
دست ها سرشار «ياالله» شد

شب به اميد شفايت اي پدر!
چشم هاي خسته ي ما خواب رفت
قلب ما مثل كبوتر پر كشيد
سوي شهر روشن مهتاب رفت

لحظه ي صبحانه خوردن، آن خبر
چاي شيرين را برايم زهر كرد
ابر بغض آمد گلويم را گرفت
شهر با خورشيد شادي قهر كرد

قاب عكست را گرفتم توي دست
اشك هايم قاب را آهسته شست
در دلم گفتم: «بدان اي مهربان!
راه ما بعد از تو جاي پاي توست»