حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»


گفت: «بع... بع... بع... بع...»
بره پشمالو
«من علف مي خواهم
حسنك، شامم كو؟»
¤
بعد از آن يك باره
ناله سگ برخاست
آن سگ غمگين نيز
شام خود را مي خواست
¤
حسنك در آن شب
گرم بازي شد شاد
گاو و بره، سگ را
حسنك برد از ياد
¤
اين طرف سوباسا
شاد گرم بازي
آن طرف تر كمبا
گرم تيراندازي
¤
ماه زيبا را، او
با تفنگش مي زد
امتياز تيرش
رفت بالا، شد صد!
¤
حسنك غمگين شد
رفت يك گوشه نشست
ماه وقتي جان داد
دلش از غصه شكست
¤
گفت كمبا: «به! به!
شادم و خوشحالم
امتيازم بالاست
من به خود مي بالم!»
¤
حسنك دلخسته
رفت پيش سوبا
تا بگويد با او
درد دلهايش را
¤
گفت: «سوبا! ديدي؟
او دل ما را زد!
زير نور مهتاب
ماه زيبا را زد!»
¤
گفت سوبا: «بله!
من خودم مي بينم
فكر من اينجا نيست
من به فكر تيمم
¤
تيم شاهين فردا
عصر بازي دارد
من نباشم حتماً
تيم ما مي بازد!
¤
پس برو تا من هم
بزنم «روپايي»
تا كه شايد فردا
بزنم گلهايي»
¤
حسنك با اين حرف
باز هم غمگين شد
چشم هاي خيسش
ناگهان سنگين شد
¤
حسنك خوابش برد
ديد خوابي تاريك
خواب راهي را ديد
راه تنگ و باريك
¤
ديد گرگي دارد
مي درد گاوش را
مانده در تنهايي
بره اش در صحرا
¤
سگ پرمهرش هم
شده بود آواره
حسنك هي مي گفت:
«اي سگ بيچاره!»
¤
حسنك زد فرياد:
«آي، گرگ نامرد!
بره جان! آنجا نه
زود اينجا برگرد...»
¤
با اذان قوقولي
غنچه گل وا شد
حسنك شد بيدار
زود از جا پا شد
¤
توي قاب چشمه
حسنك خود را ديد
با وضويش چشمه
شاد- قل قل- خنديد
با نسيمي خوشبو
باز شد سجاده
حسنك ديد دلش
يك سبد گل داده
¤
در دعايش او گفت:
«اي خداوند بزرگ
تو نگهدار مرا
از نگاه بد گرگ!»
¤
او نمازش را خواند
از خدا ياري خواست
ديد مهمان دارد
زود از جا برخاست
¤
يك سماور آورد
تا بخواند قل قل
بعد با ظرفي رفت
شاد سوي آغل
¤
ناگهان آنجا ديد
آغلش غم دارد
از نگاه گاوش
غصه ها مي بارد
¤
بره پشمالو
گوشه اي افتاده
حسنك با خود گفت:
«نكند جان داده!»
¤
سگ او با غصه
چشمهايش را بست
حسنك ديد سگش
لاغر و بي حال است
¤
ياد ديشب افتاد
ياد آن بازي ها
ياد تير كمبا
ياد توپ سوبا
¤
داس خود را برداشت
رفت سوي صحرا
در سر او پيچيد
عطر و بوي صحرا
¤
مي درخشيد از دور
نور داسسش در دشت
او علفها را چيد
سوي آغل برگشت
¤
گاو و بره خوردند
حسنك خندان شد
چشم هايش از شوق
خانه باران شد
¤
حسنك داسش را
روي ديوار آويخت
گاو خود را دوشيد
توي ظرف سگ ريخت
¤
بعد از آن هم او باز
گاو خود را دوشيد
شير بر روي اجاق
قل قلي زد، جوشيد
¤
حسنك از آن ريخت
توي ليوان هايش
بعد با سيني برد
پيش مهمانهايش
¤
ديد مهمانهايش
هر دو تا بيدارند
با تفنگ و با توپ
باز گرم كارند
¤
حسنك سيني را
برد سوي سوبا
گفت سوبا: «اين چيست؟
نه، نياور اينجا!»
¤
حسنك گفت: «چرا؟
اين كه شيرين عالي است!»
گفت سوبا: «در آن
جاي موزي خالي است!»
¤
حسنك با سيني
رفت پيش كمبا
گفت: «توي ليوان
شير داغ است، بيا!»
¤
در جوابش كمبا
گفت: «اين ديگر چيست؟
شام و صبحانه من
چند دانه باطري است!»
ادامه دارد