كاش مي شد...

عابري آمد گذشت
يك سلام از دست رفت
كفتري بي دانه ماند
روي بام از دست رفت
¤
بارها و بارها
رفته اند اين دست ها
من دلم تنگ است تنگ
مثل اين بن بست ها
¤
كيف و ساعت ها به دست
شاد با كت مي روند
از كنار مورچه
بي تفاوت مي روند
¤
كاش مي شد بشكفد
يك شب اين احساس ها
تا سحر خوش بو شود
با سلام ياس ها
محمد عزيزي (نسيم)
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد