صبح شادي
وقتي كه خورشيد
خوشحال خنديد
عكس خودش را
در چشمه اي ديد
¤
آن چشمه خنديد
با قل قلي شاد
با خنده اش رفت
پيش گلي شاد
¤
گل شادتر شد
شد غنچه اش باز
پروانه آمد
شد صبح آغاز
سيب سرخ
قان، قان، قان، قان، قان
بي ،بي،بي،بي، بيب
آقا حلزون
مي فروشد سيب
¤
كلاغ او را ديد
قاروقاري كرد
برگشت از خانه
زنبيلي آورد
¤
به حلزون گفت:
«اي دوست عزيز!
لطفا سيب سرخ
برايم بريز»
¤
با زنبيل پر
تا پر زد كلاغ
بوي سيب سرخ
پر شد توي باغ
محمد عزيزي (نسيم)
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 15 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد