داستان منظوم (1)
حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»
با نسيمي آرام
دفتر ما شد باز
با گل «بسم الله...»
قصه مان شد آغاز
¤
زير پاي كوهي
ده آبادي بود
دل مردم آنجا
خانه شادي بود
¤
نام آن «نورآباد»
خاك پاكش آباد
غنچه هايش خندان
بلبلانش آزاد
¤
گوشه ي آبادي
خانه اي زيبا بود
در دل آن خانه
«حسنك» تنها بود
¤
پدر و مادر او
رفته بود از دنيا
زلزله با خود برد
شبي آن گلها را
¤
عصر يك روز قشنگ
زير باران بهار
حسنك برمي گشت
شادمان از سر كار
¤
دست ناز باران
روي دوشش مي خورد
خستگي هايش را
از تن او مي برد
¤
حسنك هي مي گفت:
«اي خدا جان! شكرت
مزرعه شد سيراب
صد هزاران شكرت!»
¤
قصه ي باران را
همه مي فهميدند
همه، حتي آهو
پاي آن كوه بلند
¤
حسنك با شادي
ابرها را مي ديد
ناگهان آن بالا
حسنك چيزي ديد
¤
چشم هايش را دوخت
تا ببيند آن چيست
كفتري در باران؟
نه، كبوتر هم نيست
¤
يك سفيدي آرام
در هوا مي چرخيد
آمد، آخر افتاد
حسنك آن را ديد
¤
آن سفيدي آمد
مثل يك پروانه
نرم و آهسته نشست
روي بام خانه
¤
حسنك با سرعت
زير باران پر زد
رفت او در خانه
هر كجا را سر زد
¤
نردباني آورد
رفت بالا تا بام
ناگهان: تق! تق! تق!
بعد از آن: دام! دام! دام
¤
اين صداي در بود
زير باران اين كيست؟
- باز كن در را زود
هيچ كس اينجا نيست؟
¤
حسنك از پله
زود پايين آمد
تا ببيند آخر
چه كسي در را زد
¤
در كه وا شد، ناگاه
نوجواني را ديد
پسري همقدش
پشت در مي لرزيد
¤
حسنك رفت جلو
با سلام و لبخند
دست سرد او را
زد به دستش پيوند
¤
پسرك لب وا كرد:
«من سوباسا هستم
توپ زيبايم
پر زده از دستم
¤
توي بازي ديروز
تا زدم من يك شوت
توپم چرخي زد
تا كه آخر شد سوت
¤
عده اي مي گفتند
پر زد آمد، اينجا
آمدم دنبالش
تو نديدي آن را؟»
¤
حسنك با خود گفت:
«شايد آن چيز عجيب
مال سوبا، باشد
مال اين يار غريب»
¤
حسنك گفت: «بيا»
پسرك داخل شد
حسنك رفت به بام
دست و پايش گل شد
¤
ديد آنجا يك توپ
روبه رويش پيداست
تازه فهميد آن توپ
توپ سوباساست
¤
رفت آن را برداشت
سوي سوبا انداخت
دست سوبا آن را
سوي بالا انداخت
¤
هر دو بازي كردند
شاد زير باران
بعد با هم رفتند
تا اتاق مهمان
¤
ناگهان يك نعره
در دل ده پيچيد
حسنك بيرون رفت
در هوا چيزي ديد
¤
آدمي از آهن
آمد از آن بالا
با صدايي چون رعد
گفت: «ها... ها... ها... ها...»
¤
حسنك گفت به او:
«آي! كوه آهن!
كيستي آخر تو؟
دوستي يا دشمن؟»
¤
آن غريبه خنديد
گفت: «من كمبايم
شهر من آتاري است
از فضا مي آيم
¤
من تفنگي دارم
چند لوله دارد
جيبهايم هر يك
صدگلوله دارد
¤
من شهابي ديدم
پر زد آمد اينجا
فسقلي جان! جوجه!
تو نديدي آن را؟
¤
اين شهاب زيبا
امتيازش بالاست...»
حسنك فوري گفت:
«آن، همين جا با ماست»
¤
شاد شد كمبا، گفت:
«كو؟ بگو خيلي زود
تا كه با يك تيرم
كنم آن را نابود!»
¤
حسنك پاسخ داد:
«آن كه اينجا با ماست
مال يك مهمان است
توپ سوباساست.»
¤
گفت كمبا: «باشد
من ندارم كاري
راستش بي حالم
از غم بي كاري.»
¤
حسنك با خود گفت:
«نكند حق با اوست؟
او كه بي آزار است
مي شوم با او دوست»
¤
رو به او كرد و گفت:
«پيش ما مي ماني؟
تو غريبي اينجا
پس بيا مهماني.»
¤
گفت كمبا: «حتماً
من خودم مي آيم
يوهاها... ها، ها، ها
اين منم، كمبايم!»
¤
توي آغل، گاوي
گفت: «ما... ما... ما... ما...
من گرسنه هستم
حسنك زود بيا!»
ادامه دارد...
سلام ای بچه های خوب مسجد