حسنك و مهمانهاي ناخوانده
محمد عزيزي «نسيم»


ناگهان چيزي خورد
روي دست حسنك
دل ليوانهايش
ناگهان خورد ترك
¤
حسنك ديد آن چيز
توپ سوباسا بود
گفت سوبا: «ديدي
شوت من زيبا بود؟»
¤
حسنك با غصه
ظرفها را برداشت
شست آنها را بعد
برد يك گوشه گذاشت
¤
آمد او در خانه
ديد يك چيز غريب
ديد كمبا دارد
چند تا بال عجيب
¤
با فشار دكمه
بالهايش واشد
بعد كمبا چرخيد
يك هواپيما شد
¤
دكمه اي ديگر زد
رفت سوي بالا
خانه يكباره نشست
روي دوش كمبا
¤
حسنك جيغي زد:
«صبر كن! ديوانه
زودتر برگردان
تو مرا، با خانه!»
¤
گفت سوبا: «اي واي
شده ام من دلگير
چون كه با اين اوضاع
مي شود بازي دير!»
¤
در هوا كمبا داشت
مثل اسبي مي تاخت
حسنك چشمش را
سوي پايين انداخت
¤
ياد آغل افتاد
باز غمگينتر شد
شبنم اشك آمد
گونه هايش تر شد
¤
توي آغل بودند
قهوه اي، پشمالو
حسنك با خود گفت:
«سگ زيبايم كو؟»
¤
فكر او را كمبا
خواند توي رادار
گفت: «حالا برگرد
همه شان را بردار!»
¤
با فشار دكمه
نردباني افتاد
حسنك پايين رفت
لحظه اي شد آزاد
¤
رفت توي آغل
شادمان شد، خنديد
گاو و بره، سگ را
همه را آنجا ديد
¤
ناگهان ديد آغل
مي رود هي بالا
رفت بالا چسبيد
زير پاي كمبا
¤
ديد آنجا سوبا
در قفس خوابيده
حسنك با خود گفت:
«طفلكي ترسيده!»
¤
با تكاني، سوبا
زود از جا برخاست
ناگهان زد فرياد:
«قهرماني با ماست!»
¤
گفت كمبا: «ها... ها...
اين منم، كمبايم
شهر من، آتاري!
سوي تو مي آيم!»
¤
التماس حسنك
گريه هاي سوبا
كاري از پيش نبرد
توي قلب كمبا
¤
گفت كمبا: «همه تان
پيش ما مي مانيد
تا هميشه ديگر
پيش من مهمانيد!»
¤
حسنك با گريه
گفت: «كمبا! برگرد
من نمي دانستم
كه تو هستي نامرد!»
¤
در جوابش كمبا
يك نفس مي خنديد
دل دل رادارش
غم سوبا را ديد
¤
گفت: «سوباي عزيز!
تو چرا غمگيني
فكر بازي، گل، توپ
فكر آن يا ايني؟
¤
من تو را بعد از اين
كنترل خواهم كرد
توپهايت را من
زود گل خواهم كرد!»
¤
دم ظهري كمبا
آمد آرام فرود
نام آن جاي عجيب
شهر آتاري بود
¤
لب سوبا تشنه
حسنك هم بي حال
در عوض كمبا بود
بي نهايت خوشحال
¤
خانه اي از آهن
آن طرف پيدا بود
مثل اينكه آنجا
خانه كمبا بود
¤
گفت كمبا: «اينجا
زندگاني جنگ است
توي اين آهنزار
پاي آدم لنگ است
¤
پس حواس خود را
جمع بايد بكنيد
چون شما بعد از اين
تحت فرمان منيد!»
¤
در همين موقع بود
كه صدايي آمد
گفت كمبا: «اي واي!
«سر طلايي آمد»
¤
امتيازش بالا
او رئيس شهر است
ضربه هايش سنگين
با همه او قهر است.»
¤
همگي در رفتند
سر طلايي آمد
ناگهان با يك تير
صد كبوتر را زد
¤
سر طلايي ناگاه
جاي پاها را ديد
از دل رادارش
ماجرا را فهميد
¤
با فشار دكمه
چرخ و بالش وا شد
مثل كمبا او هم
يك هواپيما شد
¤
حسنك با سوبا
هر دو مي ترسيدند
گاو و بره، سگ هم
سخت مي لرزيدند
¤
آن طرفتر كمبا
لاي آهنها بود
آرزو مي كرد او
كاشكي تنها بود
                                              ادامه دارد