دو چشم
«او» در آن سوي خيابان مي رفت
صورتش خيس عرق، گرمش بود
خواست يك لحظه نفس تازه كند
حيف پر بود خيابان از دود
¤
زير دندان خيالش آن وقت
مزه ي بستني تازه نشست
دست بر جيب زد اما دل او
ناگهان در قفس سينه شكست
¤
«تو» در اين سوي خيابان بودي
صورتت خيس عرق، گرمت بود
خواستي تا نفسي تازه كني
باز پر بود خيابان از دود
¤
ايستادي و نگاهي كردي
دست بر جيب زدي،خنديدي
رفتي از عرض خيابان آن سو
توي يك دكه، تو چيزي ديدي
¤
لحظه اي بعد، تو بودي و دوچشم
كه به دنبال خودت مي بردي
پيش چشمان پر از غصه ي او
بستني دوقلو مي خوردي
افسانه شعبان نژاد
نگاهي به شعر «دوچشم»
چشم حسرت و چشم غفلت
فصل گرما كه از راه مي رسد، بازار خوراكي هاي خنك مثل انواع بستني ها رونق بيش تري پيدا مي كند.
موضوع شعر «دوچشم» يك بستني دوقلوست. شاعر، دو چشم را به تصوير كشيده است كه يكي پر از حسرت است و ديگري پر از غفلت. صاحب چشم اول توي گرما، دست بر جيب خالي اش مي زند و غصه دار مي شود و در همين موقع صاحب چشم دوم از راه مي رسد و دست در جيب مي كند و مي خندد.
تا اينجاي ماجرا چندان اتفاق مهمي نيفتاده است اما در بند پاياني شعر، صحنه اي را مي بينيم كه ما را در فكر فرو مي برد.
خوردن يك بستني دوقلو، آن هم در مقابل چشمان حسرت آلود يك نفر نشان از غفلت و بي خيالي صاحب بستني دارد.
اين شعر مي خواهد به خواننده اش بگويد: «كمي بيشتر به اطرافت نگاه كن. شايد در دور و بر تو بچه هايي باشند كه توان خريد يك بستني را هم ندارند!»
البته شايد بعضي ها بگويند: «قيمت يك بستني كه چيزي نيست! همه مي توانند آن را بخرند!»
اما بايد بدانيم كه اين شعر يك نمونه از غفلت روزمره ي بيشتر انسان ها نسبت به اطراف شان است.
شايد اين حسرت را در چشمان دختركي ببينيد كه پشت ويترين يك فروشگاه بزرگ اسباب بازي ايستاده و زل زده به عروسك قشنگي كه از دست او دور مانده است!
خلاصه اين كه مهم فهميدن اين نكته ي اساسي است كه ما تنها نيستيم و بايد سعي كنيم در غم وشادي ديگران خود را سهيم بدانيم. شعر ماندگار سعدي را كه خوب به ياد داريد:
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار...
كارگاه شعر مدرسه
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 15 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد