نينجا و آقاي ناظم
دويدم و دويدم
به مدرسه رسيدم

يك دفعه توي حياط
لاك پشتي گنده ديدم

گفتم: شما كي هستيد
كه راه من رو بستيد؟

گفتش: من نينجا هستم
صاحب اينجا هستم

دلم هميشه شاده
چون كه زورم زياده

من لاك پشتي زرنگم
من اومدم بجنگم!

گفتم: آقاي نينجا
زودتر برو از اينجا

نينجا نرفت و لج كرد
دست و پاهاشو كج كرد

همين كه بالا پريد
آقاي ناظم رو ديد

دست و پاهاشو گم كرد
نانچيكو هاشو گم كرد

آقاي ناظم پرسيد:
اين جا چيزي مي خواستيد؟

نينجا خجالت كشيد
يك دفعه بالا پريد

رفتش توي آسمون
رسيد به شهر كارتون


شعر از عمو زنجيرباف
 http://img.tebyan.net/big/1391/07/20121013143441234_image009.gif