نينجا و آقاي ناظم
نينجا و آقاي ناظم
دويدم و دويدم
به مدرسه رسيدم
يك دفعه توي حياط
لاك پشتي گنده ديدم
گفتم: شما كي هستيد
كه راه من رو بستيد؟
گفتش: من نينجا هستم
صاحب اينجا هستم
دلم هميشه شاده
چون كه زورم زياده
من لاك پشتي زرنگم
من اومدم بجنگم!
گفتم: آقاي نينجا
زودتر برو از اينجا
نينجا نرفت و لج كرد
دست و پاهاشو كج كرد
همين كه بالا پريد
آقاي ناظم رو ديد
دست و پاهاشو گم كرد
نانچيكو هاشو گم كرد
آقاي ناظم پرسيد:
اين جا چيزي مي خواستيد؟
نينجا خجالت كشيد
يك دفعه بالا پريد
رفتش توي آسمون
رسيد به شهر كارتون
دويدم و دويدم
به مدرسه رسيدم
يك دفعه توي حياط
لاك پشتي گنده ديدم
گفتم: شما كي هستيد
كه راه من رو بستيد؟
گفتش: من نينجا هستم
صاحب اينجا هستم
دلم هميشه شاده
چون كه زورم زياده
من لاك پشتي زرنگم
من اومدم بجنگم!
گفتم: آقاي نينجا
زودتر برو از اينجا
نينجا نرفت و لج كرد
دست و پاهاشو كج كرد
همين كه بالا پريد
آقاي ناظم رو ديد
دست و پاهاشو گم كرد
نانچيكو هاشو گم كرد
آقاي ناظم پرسيد:
اين جا چيزي مي خواستيد؟
نينجا خجالت كشيد
يك دفعه بالا پريد
رفتش توي آسمون
رسيد به شهر كارتون
شعر از عمو زنجيرباف

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 6 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد