در شبي تاريك و سرد
ابر پيري قطره هايش را كنارش جمع كرد
دست بر ريش سپيد خود كشيد و بعد
گفت:
اي عزيزانم!
«نور چشمانم!شما فردا از اينجا مي رويد
يادتان باشد كه هر جا مي رويد
قاصد شادابي دلها شويد.»
شب گذشت و صبح زود
ابر پير آمد نشست
بر فراز قله ي كوهي كبود.
تا دل تنگش شكست
شعر باران را سرود
قطره هاي شعر او
روي خاك آمد فرود
كاروان قطره ها
با شتاب و شادمان
از دل صحرا گذشت
سوي دريا شد روان
آه اما ناگهان
كاروان پر خروش
پشت سد صخره اي
ايستاد از جنب و جوش:
-مقصد بعدي كجاست؟
موج حرف و گفت و گو
رود را در بر گرفت
ناگهان
از ميان قطره هاي كاروان
قطره اي از صخره بالا رفت و گفت:
«دوستان!
اي همراهان مهربان!
ما از اين جا مي رويم
دانه ها در قلب صحرا نشسته اند
ما از اين جا سوي صحرا مي رويم»
ناگهان
قطره اي ديگر
به تندي در ميان حرف هاي قطره ي اول
پريد
«هي رفيق!
حرف هايي مي زني
حرف هاي نا به جايي مي زني
ما از اين جا مي رويم
ما از اين جا سوي دريا مي رويم
دوستان!اصلاً قضاوت با شما
آبي و شادابي دريا كجا
صورت افسرده ي صحرا كجا؟»
در جوابش قطره اي
گفت:«اين دعوا بس است!
ما همه چون خسته ايم
در همين جا استراحت مي كنيم
خويش را از غصه راحت مي كنيم
باز موج گفت و گو
رود را در برگرفت
لحظه ي تصميم بود
لحظه ي تصميم رود.
عاقبت
عده اي از قطره ها با قطره ي اولي ولي
عده اي با قطره ي دوم شدند
عده اي هم شاخه ي سوم شدند
جوي سوم در همان جا ماند و ماند
زير نور آفتاب
قطره هايش صيد شد
توي نور آفتاب
جوي دوم سوي دريا راند و راند
اشتباهي وارد مرداب شد
كوه برف نقشه هايش آب شد
جوي اول سوي صحرا راند و خواند:
«دانه ها، اي دانه هاي تشنه جان!
لحظه اي لب وا كنيد
آب نوش جانتان!»
شاعر: محمد عزيزي(نسيم)

چاپ شده در مجله ي كيهان بچه ها شماره 2750 سه شنبه 26 مهر 1390