برگ هاي سبز
محمد عزيزي ( نسيم)
روبه روي خانه ي ما
يك درخت مهربان بود
قلب او سرسبز و زيبا
قد او تا آسمان بود
دست هايش هر شب و روز
لانه ي گنجشك ها بود
قلب هر گنجشك آنجا
شاد بود، از غم رها بود
در بهاران صورت او
پر گل و پر خنده مي شد
با نسيمي حرف مي زد
خاطراتش زنده مي شد
فصل تابستان كه مي شد
فصل بازي ، فصل گرما
چتر سبزش باز مي شد
وقت بازي بر سر ما
مي رسيد از راه پاييز
فصل آه و ناله ي باد
او به دست خالي باد
سكه هاي زرد مي داد
در زمستان خواب مي ديد
خواب سر سبز بهاران
درد دل مي كرد در خواب
با زمين و ابر و باران
آه اما عصر ديروز
اتفاقي تلخ رخ داد
سايه هاي درد و اندوه
روي قلب كوچه افتاد
نعره هاي اره برقي
توي گوش كوچه پيچيد
ناگهان يك دسته گنجشك
پر زنان ترسيد و كوچيد
او زمين افتاد آرام
قلب سبزش زخم برداشت
غول زردي آمد او را
از زمين با اخم برداشت
در سحر گنجشك ها باز
آمدند او را نديدند
دسته جمعي گريه كردند
بعد با هم پر كشيدند
جاي او خالي شد اما
ياد او در كوچه جا ماند
برگ هاي سبز مهرش
در دل گنجشك ها ماند
روبه روي خانه ي ما
يك درخت مهربان بود
قلب او سرسبز و زيبا
قد او تا آسمان بود
دست هايش هر شب و روز
لانه ي گنجشك ها بود
قلب هر گنجشك آنجا
شاد بود، از غم رها بود
در بهاران صورت او
پر گل و پر خنده مي شد
با نسيمي حرف مي زد
خاطراتش زنده مي شد
فصل تابستان كه مي شد
فصل بازي ، فصل گرما
چتر سبزش باز مي شد
وقت بازي بر سر ما
مي رسيد از راه پاييز
فصل آه و ناله ي باد
او به دست خالي باد
سكه هاي زرد مي داد
در زمستان خواب مي ديد
خواب سر سبز بهاران
درد دل مي كرد در خواب
با زمين و ابر و باران
آه اما عصر ديروز
اتفاقي تلخ رخ داد
سايه هاي درد و اندوه
روي قلب كوچه افتاد
نعره هاي اره برقي
توي گوش كوچه پيچيد
ناگهان يك دسته گنجشك
پر زنان ترسيد و كوچيد
او زمين افتاد آرام
قلب سبزش زخم برداشت
غول زردي آمد او را
از زمين با اخم برداشت
در سحر گنجشك ها باز
آمدند او را نديدند
دسته جمعي گريه كردند
بعد با هم پر كشيدند
جاي او خالي شد اما
ياد او در كوچه جا ماند
برگ هاي سبز مهرش
در دل گنجشك ها ماند
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد