پيرمرد يخ فروش
افسانه شعبان نژاد
ظهر بود و كوچه داغ
كوچه غرق آفتاب
خانه ها پر از سكوت
چشم ها اسير خواب
¤
پيرمرد يخ فروش
مثل كوچه خسته بود
توي سايه گوشه اي
منتظر نشسته بود
¤
هيچ تشنه اي نبود
تا به او كمك كند
ظهر داغ كوچه را
لحظه اي خنك كند
¤
داد زد: يخي، يخي
داد او اثر نكرد
جز كلاغ تشنه اي
هيچ كس گذر نكرد
¤
سايه رفت و پيرمرد
غرق آفتاب شد
مثل تكه هاي يخ
قطره قطره آب شد
آرزو
دلم مي خواهد امشب
نخوابم تا سحرگاه
نگاهم را بدوزم
به روي روشن ماه
¤
بمانم در دل باغ
كنار يك مترسك
بريزد توي گوشم
صداي جيرجيرك
¤
دلم مي خواهد امشب
دلي غمگين نباشد
دلم عطر خودش را
به هر جايي بپاشد
¤
چه مي شد درد عالم
شبي بر من ببارد
كه فردا من ببينم
كسي دردي ندارد
محمدعزيزي (نسيم)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد