زير برف
محمد عزيزي(نسيم)
دست هايم بي رمق
صورتم سرخ و كبود
پاي من در زير برف
راه را گم كرده بود
¤
ايستادم لحظه اي
توي دستم «ها» كنم
بعد از آن «ها» زير برف
راه را پيدا كنم
¤
ناگهان شد آشكار
پرچمي از دوردست
پرچمي رنگ بهار
هي تكان مي داد دست
¤
بعد از آن فانوس ها
يك به يك سوسو زدند
نورها پروانه وار
سوي قلبم آمدند
¤
كيسه دارو به دست
پر كشيدم سوي ده
شد نمايان روستا
ناگهان از لاي مه
¤
من رسيدم پشت در
مشت را بر در زدم
«باز كن در را ننه
باز كن من آمدم»
¤
مادرم من را كه ديد
شبنم اشكش چكيد
گفت: «صغري جان بيا
دخترم! دارو رسيد»
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 10 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد