زير سايه نور

نويسنده: نجمه پرنيان

http://www.leader.ir/media/album/news/14605_442.jpg

يك دغدغه
سرود كار بسيار قشنگي بود. يك حركت هماهنگ براي اظهار ارادت به رهبر معظم انقلاب. اما حس مي كنم از اين پتانسيل عظيم مي شد به گونه هاي بهتري هم استفاده كرد. در اين 6 ساعت مي شود با تشكيل گروه هاي استاني خيلي بحث هاي اعتقادي را راه انداخت. مثلا همين بحث مهم ولايت فقيه و ضرورت و مصداق و... به نظرم اثر اين گونه كارهاي فرهنگي براي اين مجموعه عظيم بيشتر از سرود بود. گرچه سرود، كار بسيار قشنگي بود. شكي نيست!
استان آخر!
من نمي دانم چه حكمتي است هميشه ما بچه هاي استان فارس ته ديگ خور مراسماتيم. بعد از سرود تشريفمان را برديم شام بخوريم. توي آن سرما راهمان نمي دادند داخل سلف سرويس. يخ زديم اساسي! بعد كه راهمان دادند جايمان نبود. يك لذتي دارد گشت زدن در سلف سرويس... فقط بايد جا نداشته باشي كه لذتش را بفهمي. آن قدر طولش دادند كه عمليات روده بزرگ و روده كوچك در خوردن هم تمام شد. فقط من يك ريز مي گفتم دارم از خستگي مي ميرم. مي خواهم بروم خوابگاه. كه خانم فلاحي هم گفتند: آن جا تنهايي؛ تاريك هم هست. مي ترسي...
غش از نوع خودم!
غذا را كه نمي شد خورد. در عين گرسنگي زياد خوشم نيامد از غذا. چه بكنم خب؟ آدم بد غذايي نيستم اما خب ديگر... كمي خوردم و بلند شديم با چند تا از بچه هاي ديگر برويم خوابگاه. اتفاقاً وقتي رفتيم ديديم تنها هم نيستيم و بچه هاي گل لرستان هم توي خوابگاه ما هستند. چقدر تنهايي... چقدر ترس. مسالمت آميز در كنار هم بوديم. همان موقع چفيه و سربند و سنجاق قفلي براي لبناني بستن چفيه را دادند. علاوه بر آن صبحانه را. گوشي اصلا شارژ نداشت و بايد شارژ مي شد. با خودم گفتم يك ساعتي مي خوابم و بعد گوشي را شارژ مي كنم. اين خواب يك ساعته تبديل شد به غش با پالتويي كه از ديروزش تنم بود. غش كردم تا ساعت 30:3 بامداد. يعني همان يك دست لباسي هم كه آورده بودم شد زحمت زيادي! از خوابيدن با لباس بيرون متنفرم. خيلي چندش بود وقتي بيدار شدم. پالتو را بيرون آوردم كه اقلا آن قدر چندشم نشود. بلند شدم و گوشي بنده خدا را هم نصف شبي بيدار كردم از خواب و رفتم بيرون از اتاقمان. اي دل غافل! استان هاي ديگر آماده شده اند و در حال رفتن اند...
¤ سحرخيزان... كامروايان
استان هاي دوست و همسايه كاملا آماده بودند و در حال بستن سربند. آن وقت بر و بچه هاي ما هنوز از خواب هم بيدار نشده بودند. گوشي را توي جاكفشي شارژ كردم. البته با رعايت بهداشت. در عين حال گمانم انواع ويروس ها و ميكروب ها را داشته باشد ديگر. با قيمت بالا به مزايده مي گذارمش براي جامعه محققين ميكروب شناسي. بگذريم. وقتي برگشتم اتاق، جنب وجوش هاي بر و بچه هاي ما هم شروع شده بود. طبق معمول آخرين استاني كه آماده شده ما بوديم. فكرش را بكنيد همه كاملا آماده بوديم و يكي از رفقا هنوز لباس راحتي اش را بيرون نياورده بود. دستش درست. سربند را كه بستم حس عجيبي به ام دست داد. خامنه اي رهبر...
نماز آخر در اردوگاه!
اذان هنوز تمام نشده بود كه رفتيم براي نماز. وقتي رسيديم ديديم نماز تمام شده. صحنه جذابي بود. به نماز هم نرسيديم و بعد از همه رسيديم نمازخانه. آن موقع همه مان درگير اين مورد بوديم كه: يا اذان بعد از نماز بوده. يا نماز با سرعت جت خوانده شده. البته با اين سرعتي كه بچه ها بيرون مي آمدند از نمازخانه، اوضاع قريش ماش عجيبي به وجود آمده بود. بعد نماز رفتيم كه برويم...
خداحافظ اردوگاه
اردوگاه چندين ساعات تاب آورد شوق بچه هايي كه فقط به عشق رهبري ساعت ها راه را تاب آورده بودند. اردوگاه حضور سبز آدم هايي را پذيرفت كه فقط به خاطر يك نگاه، يك لحظه حضور يار آمده بودند... اردوگاه. پس لازم بود كه خداحافظي كنم از او. خداحافظ اي خاطره ي خوب من...
غذاهاي اتوبوسانه
صبحانه را در اتوبوس خورديم. من كه به دو نيت كامل خوردمش؛ اول اين كه اين سفر با همه چيزهاي قشنگش برايم مقدس بود. دوم هم آن كه مي خواستم اسراف نشود. خيلي هم حس خوبي داشتم. كلا توي اين سفر بيشتر غذاها را به جز دو وعده توي اتوبوس خورديم. بد هم نبود. حساب كم حوصلگي ما را كردند. در عين بد پخت بودن بعضي هاشان ولي خدايي يك مزه ي خاصي مي داد. حالا شما بگوييد من خل شده ام. اما يك بار توفيق شود امتحان كنيد، مي فهميد كه راست مي گويم.
تكرار مكررات
با وجود تيم اسكورت باز هم گم شديم! اين قضيه ي گم شدن ديگر داشت روتين مي شد براي ما. دوستان اسكورتي يك عالم راه را برگشتند براي بردن جا مانده ها، وقتي رسيديم از آن جا كه طبق معمول آخرين استان بوديم جاي پاركمان نبود. براي همين دو سه دور، چرخيدم دور خودمان تا يك جايي پيدا شد. البته اينجا هم اسكورت عزيز همراهي مي كرد وگرنه حتما براي پارك كردن هم گم مي شديم. دست اسكورت عزيز درست!
كوچه پس كوچه هاي عاشقي
از اتوبوس كه مي خواستيم پياده شويم سريع چند تا پيامك دادم به آشناها كه... يا علي. با خودم مي گفتم داخل حسينيه كه هوا حتما گرم مي شود. پس پالتويم را نپوشيدم. خدا نصيبتان كند! آن قدر در بيت معطل شديم و يخ زديم كه خدا مي داند. راستش فكر كنم اقلا يكي دو ساعت آن جا در بيت بوديم. حرفي نيست! براي آقا،جان مي دهيم چه رسد به وقت و جسم و... بحث سر چيز ديگري است. آيا واقعا واجب بود كه اين همه آدم را 2ساعت در بيت معطل كنند؟ اقلا نمي شد حين اين دو ساعت با نشريه اي... چيزي... از تلف شدن وقت جلوگيري كنند؟ آيا رهبر عزيز ما راضي هستند كه وقت اين همه دانش آموز و دانشجوي اين مملكت در بيت رهبري به خاطر كم ذوقي مسئولين تلف شود؟ اين پتانسيل عظيم را نمي شد در آن لحظات طلايي به كاري، حركتي يا... گرفت؟ اين ها كمي خلاقيت مي خواهد. وگرنه سخت نيست. سخت آن است كه دل رهبر را با اشتباهاتمان، خطاهاي غيرقابل جبرانمان بشكنيم...
جالب آن كه من فكر مي كردم بيت رهبري گرچه خودش ساده است اما جايي باشد خاص. جايي كه هيچ كس نيست. اما نه... آن طور كه من ديدم جايي بود ميان مردم. بدون هيچ افاده ي خاصي. خوشم آمد. اي و الله...
صحنه ي آخر... بيت رهبري
بالاخره درب باز شد. تفتيش چندباره و يخ زدن ما و... الخ. وارد حياط بيت كه شديم شوق عجيبي وجودم را فرا گرفت. خدايا... دوستت دارم. در اين لحظه ها در خانه ي يكي از دوستان نزديك نزديك نزديك توام تو را هزاران بار شكر مي گويم و با شوق نمي دوم؛ بل پرواز مي كنم به سمت عشق... بين تفتيش يكي مانده به آخر تا آخري چايي مي دادند. حتي يك لحظه هم شك نكردم در نگرفتنش! اينجا بيت رهبري است... چايي مي خواهم چه كار. حالا كه فكر مي كنم بد هم نبود گرماي چايي آن جا گرم كند روحمان را. نه؟ ... به هر رو داخل حسينيه شدم. اين جا بود كه دلم هم باور كرد اوج حادثه را. اينجا عشق است. عشق. من از آن جا هيچ چيز را دقيق نديدم جز صندلي و ميز آقا را. البته چرا دروغ؟ دوربين توي آن درب چوبي سمت راست را هم ديدم و كمي خنده ام گرفت. آن جا شعارها به طرز غريبي واقعي مي شود. مي رسي به تهش، وقتي مي گويي ما اهل كوفه نيستيم؛ علي تنها بماند حضور رهبر را با تمام وجودت حس مي كني. وقتي مي گويي چشم من و امر ولي؛ جان من و سيدعلي مي داني كه تا لحظاتي ديگر امر ولي صادر مي شود و تو از اولين شنوندگان اين امري. يك روز شعري گفته بودم به اين مضمون: دلم مي خواهد تنهاي تنها... بروم آخر دنيا... و من حالا در آخر دنياي خود بودم. آخر جهان عشقم. قصه ي حضور در آن جا براي آن ها كه اعتقادي ندارند نيز جواب دارد. ايمان عميق ما به رهبري، موج مثبت و انرژي مثبتي به ما مي دهد كه مي توانيم با آن محكم بايستيم در برابر هر بدي. حضور در محضر سيدي از جنس نور كه بودنمان و اين گونه بودنمان به خاطر نور اوست، قطعا دل را و روح را عميقا جلا مي دهد. آن لحظات جدا از لحظات غير قابل توصيف عمرم بود. خدايا! ممنون توام... باور كنيد كه درك آن لحظات، براي خودم هم سخت است چه رسد به توضيحش براي شما. آقا كه آمد حس كردم روحم ديگر طاقت ماندن ندارد. تمام وجودم فداي نگاه بزرگ آيت الله خامنه اي... آمين يا رب العالمين
يادآوري مي كنم چند قطره از درياي كلمات اميد قلب همه، سيد ما امام خامنه اي را...
¤همچنان كه امروز فرصت پيشرفت، فرصت شكوفائي، فرصت حركتهاي بزرگ سياسي و انقلابي و اجتماعي مال شما جوانهاست، فرصت توجه به خداي متعال و ذكر الهي و مستحكم كردن رابطه قلبي با خدا هم متعلق به شماست. بهترين وسيله اي كه مي تواند ذكر الهي را براي شما و براي ما زنده كند، ترك گناه است.
¤سيزدهم آبان هم در حقيقت به معناي واقعي كلمه، يكي از ايام الله است؛ فرصتي است براي فكر كردن و استنتاج كردن و براساس اين استنتاج، آينده را ساختن و براي آينده برنامه ريزي كردن؛ چون آينده مال شماست.
¤قدرت الهي از يك طرف- كه همه چيز در همين جمله «قدرت الهي» مندرج است- و بعد اراده مبارزه و ايستادگي در راه مبارزه، كه متكي به قدرت الهي و توفيق الهي است، از طرف ديگر، سيزدهم آبان را يك برجستگي بخشيده است.
¤فرزندان امام، يعني جوانان انقلابي دانشجو، در روز 13آبان رفتند لانه جاسوسي آمريكا در تهران را تسخير كردند؛ آمريكا را از ايران تبعيد كردند.
¤جمهوري اسلامي يك انديشه سياسي نويي به دنيا عرضه كرده است: مردم سالاري ديني.
¤امروز تروريست بزرگ در دنيا، دولت آمريكاست.
¤ما امروز 100سند غيرقابل خدشه در اختيار داريم كه نشان مي دهد دولت آمريكا پشت سر ترورها و تروريستهايي بوده كه در ايران يا در منطقه واقع شده است. ما با اين 100سند، آبروي آمريكا را در دنيا خواهيم برد.
¤در خود نظام سرمايه داري و به اصطلاح ليبرال دموكراسي- كه هم «ليبرال»اش دروغ است، هم «دموكراسي»اش دروغ- اينها شكست خورده اند.
¤قطعا ملت ايران در همه اين چالشهايي كه امروز با آن مواجه است و احياناً در آينده هم با آنها مواجه خواهد بود، بيني دشمن را به خاك خواهد ماليد.
پس از باران...
آقا كه رفت، به خود آمدم. وجودم لبريز از شوق بود و عطر بهار ميان كوچه پس كوچه هاي سرخ رگ هايم پيچيده بود. پاهايم توان رفتن نداشتند و دلم... دلم نمي گذاشت بروم از آن جا. گاهي كه يادم مي آيد لحظات آخر خانم هاي مسئول آنجا از ما خواستند برويم. البته خيلي با الفاظ نرم و محترمانه و ناز. حق دارند خب. براي آن كه مراسم بعدي هم خوب برگزار شود لازم است از حالا تداركاتش را ببينند. پس رفتيم. با قدم هايي كه مي خواستند دل بكنند از آسمان و از پرواز. و نمي خواستند بروند. شايد اگر مي شد در آن مكان زيبا، آن حياط دل انگيز براي ابد ماندني مي شديم. كه شديم... حياط بيت رهبري گل هاي زيبايي داشت. دلم براي گل ها تنگ است... خيلي!
باران عشق
ظهر حرم امام بوديم. شديد خسته بودم. اما فاتحه با عشقي فرستادم به روح خدا و اي خداي مهربان، امام خميني را، قلب مسلمين جهان را در رحمت خود ثانيه به ثانيه بيشتر غوطه ور ساز كه او زمينه ساز رهبري امام خامنه اي گشت. تلاش هاي بزرگ او و امام خامنه اي ان شاءالله تمام سرمايه هاي اين ملت را بازخواهد گرداند.
هواي تهران و اطراف باراني بود. من عاشق بارانم. عصر جمكران بوديم. آن گنبدهاي زيبا در ميان ابرها صحنه فوق العاده اي ساخته بود. اولين حضورم در روشنايي روز جمكران بود. لذت عجيبي داشت. قدم هايم پر از شور بود. همان جا با خداي خود پيمان بستم كه تمام تلاشم را به شكرانه اين نعمت بزرگ بكنم. در همه چيز... حال و هواي عجيبي داشت جمكران. سكوت قشنگي بر ثانيه ها حكم فرما بود و يا امام زمان(عج)! بر برگ برگ دفتر زندگي ام، بر شكوفه شكوفه قلبم نام زيباي تو را حك مي كنم تا وقتي كه بيايي... آن هنگام مي شود آيا با افتخار برگ هاي زندگي ام و شكوفه هاي قلبم را به تو هديه كنم؟... آه خداي من... مرا در اين راه قشنگ ياري فرما.
جمكران كه بوديم چندين بار توجه رفقا را جلب كردم به اين مهم كه بايد شكر كرد اين نعمت عظيم را و اين سرمايه بزرگ را. خداي ما مرحمت بزرگي را به ما ارزاني داشته و بايد با شكر زيبايمان نشان دهيم كه واقعا شايسته بوده ايم.
خداحافظي كرديم از جمكران. عجيب گريه ام گرفته بود. از خانمي كه دم در بودند خواستم براي ما هم دعا كنند. خيلي دلم مي خواست برگردم. خيلي... اما نمي شد.
دو تا از بچه ها به خاطر گوشي هايشان دير كردند و به خاطر آن ها كمي معطل شديم. سر همين موضوع گفتند ديگر امكان رفتن به حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) نيست. دلمان گرفت. خيلي ذوق داشتيم براي حرم. اصلا به همين ذوق پايمان حركت كرد براي جدا شدن از جمكران. گفتند نماز را هم همين جا مي خوانيم و حركت مي كنيم به سمت شيراز. يعني برگشتيم جمكران. يعني خدا هواي دل ما را خيلي دارد. گاهي آرزوها چه زود به اجابت مي رسند... نمي دانم چه بود؟ اما چيزي بود كه دلها را روشن مي كرد كه خانم حضرت معصومه(س) نمي گذارد مهمانانش بي زيارت برگردند...
بعد از نماز سوار اتوبوس كه شديم، اصرار كرديم براي حرم. اصرارمان جواب داد و قرار شد برويم. رفتيم و صفا كرديم با حرم دوست... قرار گرفتن در خانه قشنگ و نوراني آن حرم حس و حالي صميمي داشت. لذت برديم از حضور... آيا سپاس اين همه نعمت، شبانه روز شكرگزاري خداوند نيست؟ خدايا... خيلي بزرگي...
حرم... آخرين جايي بود از مكان هاي مقدس كه در اين سفر رفتيم. گرچه برگ درخت سبز هم اگر هوشيار باشيم مقدس است اما بعضي وقت ها به دل ما بايد شوك وارد شود تا بفهمد عظمت خدا را...
صبح ديدار رهبر، ظهر حرم امام، عصر و مغرب جمكران، شب حرم حضرت معصومه(س) آدم را منبع انرژي مي كند. آن روز يعني چهارشنبه 11 آبان ماه بهترين روز عمرم بود... بي تعارف!
حركت كرديم به سمت شيراز...
رفقا متشكريم!
شيراز كه رسيديم خداحافظي ها و حلاليت طلبيدن ها و... بود. دلم تنگ لحظه هاي در آغوش گرفتن دوستان شده است. بچه هايي كه شايد بي هيچ حرفي به دل مي نشستند. چهره هايي كه در اين سفر عجيب نوراني شده بودند و همه اين ها بدون تجربه شخصي باور كردني نيست. باورتان مي شود كسي به دل آدم بنشيند كه در تمام سفر شايد چند جمله هم مكالمه نداشتيم با هم؟ و باور مي كنيد كه او در آن لحظه هاي پاياني بگويد دقيقاً همين حس را نسبت به شما دارد؟... بحث ارتباط ظاهري نبود. دل ها به دل ها راه داشت جاده اش هم صراط مستقيم بود...
رفقاي نازنيني بودند و هميشه دعاگويشان خواهم بود.
به جز دوستان عزيزم كه پيشتر از آن ها نام برده ام شايد زيبا باشد ياد كردن الهه ي خليفه، آرزو جان، زهرا ياري، زهرا صحرايي، فاطمه حقيقت جو و حديث و... همه ي رفقاي خوب ديگرم كه حافظه ام اسم قشنگشان را به يادم نمي آورد. تك تكشان را دعا مي كنم كه هميشه در راه رهبري باشند...
رجعت
باز هم در نمازخانه ساختمان شلمچه بوديم و متعجب از اين همه سرعت سفر. انگار همين ثانيه پيش بود كه آمده بوديم براي آغاز سفر... و حالا آمده بوديم براي پايان... و چه پايان زيبايي!
توفيق فوق اختياري
توي نمازخانه جلسه اول طرح صالحين براي خانم هاي پاسداران بود. ما هم به پيشنهاد فاطمه رفتيم و نشستيم كنار خانم ها و چه بحث زيبايي. من به شدت معتقدم كه اين طرح واقعاً موفق خواهد بود... ان شاءالله. فرصت اگر بود بعدها توضيح مي دهم در مورد طرح گسترده شجره طيبه صالحين. آن قدر شوق داشتيم براي بودن در ادامه بحث كه من به شخصه دلم نمي خواست برويم. حتي وقتي خانم حريري از جهرم آمدند دنبال ما.
در اتوبوس
رفتيم ترمينال براي بازگشت. آن جا اتوبوسي مي خواست به جهرم برود. مدام هم به ما اصرار مي كرد كه من الان مي خواهم بروم؛ بايد همين الان بياييد. ما هم بي خيال استراحت شديم و رفتيم سوار شديم. صداي آهنگ ناجوري توي اتوبوس مي آمد. ابتدا فكر مي كردم صدا مربوط به بيرون است. بعد متوجه شدم نه! خود راننده ي اتوبوس آهنگ گذاشته...
بلند شدم و با لحن محترمانه و آرامي به شاگرد راننده گفتم: لطف مي كنيد صداشو كمتر كنيد؟ با ترديد نگاهم كرد... راننده گفت نه نميشه. نميتونم مث بوف كور بشينم اين جا كه. گفتم: شما اجازه نداديد ما بريم بليط بگيريم. اگر اجازه مي داديد ما شماره صندلي مونو خودمون انتخاب مي كرديم و اين مشكلات هم پيش نمي اومد. شاگرد هنوز نمي توانست جوابي بدهد در حالي كه راننده قلدري مي كرد و صدايش را برده بود بالا. قيافه ترسناكي داشت اما در آن لحظه ها به تنها چيزي كه فكر نمي كردم ترس بود. مي گفت ژاپن و روسيه آپولو مي فرستن هوا. اينا مي گن ضبطو خاموش كن. اين مجوز ارشاد داره. فحش كه نمي ده. گفتم: اين مشكل از فرهنگ شماست. مي خواستم بگويم: ژاپن و روسيه ايستادن آپولو هوا مي كنن. شما نشستي صداي ضبط تو فرستادي هوا. كه صندلي پشت سري ما گفتند: بياييد جامون رو با هم عوض كنيم. شاگرد راننده قبلش مي خواست جايي توي اتوبوس براي ما پيدا كند كه موفق نشد. يعني هيچ كس نمي خواست روي صندلي جلو بنشيند. من براي اين كه نشان بدهم كه واقعاً اين موضوع برايم مهم است، گفتم باشه و صندلي عقب تري نشستيم. البته با خودم قرار داشتم كه اگر باز هم صدا را بلند كرد جوري كه مي شنيدم اعتراض كنم. وقتي نشستيم طرف از رو رفته بود و ديگر آهنگ نگذاشت. حال كردم. اما دلخور شدم از كساني كه مي خواستند با صلوات ماجرا را فيصله بدهند. قطعاً حاضر بودم با اتوبوس بعدي بروم و اين صداي حرام را نشنوم...
فرهنگ بعضي هاست كه ديگران را مهم نمي شمارند و به همان قوانين خارج كه خودشان مي گويند پايبند نيستند. مزاحمت صوتي براي ديگران قطعاً وجداني هم كه نگاه كنيم اشكال دارد. اين مزاحمت صوتي چه با آهنگ هاي حرام چه صداهاي حلال قطعاً اشكال دارد. آن گونه كه من مي دانم تنها صدايي كه مي توان بلند كرد صداي اذان است. بحث سر اين است كه اين ها راحت مي توانند با وسايلي كه هست صدا را در حد خودشان بگذارند يا فقط در هدفون و هندزفري صدا فقط براي خودشان باشد اما متأسفانه انگار مي خواهند حتماً ديگران هم اين صدا را بشنوند وگرنه خوش نمي گذرد به شان و اين نشان از فرهنگ پايين است.

مورد بد ديگر اعتياد بيشتر راننده ها به سيگار است كه واقعاً باعث آزار مسافرين مي شود. سيگار و آهنگ هر دو منشأ يكساني دارند براي رانندگان. بيرون آمدن از يكنواختي رانندگي. مسئولان بايد طرح هاي تازه اي بريزند كه براي بيرون آمدن از اين يكنواختي نيازي به متوسل شدن به حرام نباشد.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/4t66jcuce3452f23fvpm.jpg

حرف آخر
رهبرم... رهبر عزيزم... تمام قلب هاي بازگشتگان از ديدارتان داغ عشق خورده و تا آخر اين داغ را بر خود خواهد داشت. ما بر آن چه گفتيد فرمانبريم و ايستاديم و مي ايستيم و خواهيم ايستاد... تمام آرزويم اين است كه نگاه مهربان شما براي لحظه اي سبز مطلب حقير مرا نوازش كند... آمين
به پايان مي برم نوشته ام را با شعري كه بسيار دوستش مي دارم:
گرچه نيكان همگي بار سفر بربستند
شيرمردي چو علي خامنه اي هست هنوز...