برگهای سبز(شعر)
برگهای سبز
محمد عزیزی نسیم
روبروی خانه ی ما
یک درخت مهربان بود
قلب او سرسبز و زیبا
قد او تا آسمان بود
***
دست هایش هر شب و روز
لانه ی گنجشک ها بود
قلب هر گنجشک آنجا
شاد بود، از غم رها بود
***
در بهاران صورت او
پر گل و پر خنده می شد
با نسیمی حرف می زد
خاطراتش زنده می شد
***
فصل تابستان که می شد
فصل بازی ، فصل گرما
چتر سبزش باز می شد
وقت بازی بر سرِ ما
***
می رسید از راه پاییز
فصل آه و ناله ی باد
او به دست خالی ِ باد
سکه های زر می داد
***
در زمستان خواب می دید
خواب سر سبز بهاران
درد دل می کرد در خواب
با زمین و ابر و باران
***
آه اما عصر دیروز
اتفاقی تلخ رخ داد
سایه های درد و اندوه
روی قلب کوچه افتاد
***
نعره های اره برقی
توی گوش کوچه پیچید
ناگهان یک دسته گنجشک
پر زنان ترسید و کوچید
***
او زمین افتاد آرام
قلب سبزش زخم برداشت
غول زردی آمد او را
از زمین با اخم برداشت
***
در سحر گنجشک ها باز
آمدند و او را ندیدند
دسته جمعی گریه کردند
بعد با هم پر کشیدند
***
جای او خالی شد اما
یاد او در کوچه جا ماند
برگ های سبز مهرش
در دل گنجشک ها ماند
سلام ای بچه های خوب مسجد