برای خواهرزاده ی عزیزم شهید مهدی عزیزی

شعری برای مهدی عزیزی که از خدا دو بال می خواست
یه جوون قد بلنده
که لباس اون سیاهه
رفته اون یه جای دوری
چشم مادرش به راهه
***
می گن اون جایی که رفته
حرم زینب کبراست
تو همون دورو براهم
دختری سه ساله تنهاست
***
دختری که توی خیمه
تشنه لب فکر عموشه
دامنش آتیش گرفته
گردو خاک رو سر و روشه
***
اون جوون خیمه هارو دید
لباس مشکی شو پوشید
رفت به جنگ نانجیبا
توی راه آبم ننوشید
***
حمله کرد به سوی دشمن
همه شونو به عقب روند
توی راه یه نوحه ی ناز
از حسین و زینبش خوند
***
نیش تیر و ترکشارو
اون جوون به جون خریدش
بعد از اون پر زد و پر زد
تا به آسمون رسیدش
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 2 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد