شعری برای مهدی عزیزی که از خدا دو بال
می خواست

یه جوون قد بلنده
که لباس اون سیاهه
رفته اون یه جای دوری
چشم مادرش به راهه
***
می گن اون جایی که رفته
حرم زینب کبراست
تو همون دورو براهم
دختری سه ساله تنهاست
***
دختری که توی خیمه
تشنه لب فکر عموشه
دامنش آتیش گرفته
گردو خاک رو سر و روشه

***
اون جوون خیمه هارو دید
لباس مشکی شو پوشید
رفت به جنگ نانجیبا
توی راه آبم ننوشید

***
حمله کرد به سوی دشمن
همه شونو به عقب روند
توی راه یه نوحه ی ناز
از حسین و زینبش خوند
***
نیش تیر و ترکشارو
اون جوون به جون خریدش
بعد از اون پر زد و پر زد
تا به آسمون رسیدش