شعر امروز
به ياد دوستانم
شاعر : مريم هاشم پور
دوباره يادم افتاد
شبي كه خانه لرزيد
شبي كه بوي گريه
ميان كوچه پيچيد
¤¤¤
تمام شهر آن شب
پر از فرياد غم بود
عروسك هايمان سوخت
ميان آتش و دود
¤¤¤
نشستم گريه كردم
به زير نور مهتاب
چه غمگين ماهي ام مرد
درون حوض پر آب
¤¤¤
نديدم بعد از آن شب
سه تا همبازي ام را
كجا رفتند آخر
(نسيم و ياس و زهرا)
¤¤¤
به ياد دوستانم
كشيدم توي دفتر
سه تا شاخه گل سرخ
سه تا بچه كبوتر
بابا و جبهه
شاعر : نوشين نوري
بابا به جبهه مي رفت
وقتي كه بچه بودم
هر شب به انتظارش
مهمان كوچه بودم
¤¤¤
او بود و شوق رفتن
من بودم ودلي تنگ
در فكر من فقط او
در فكر او فقط جنگ
¤¤¤
هر بار نامه هايش
از عطر خاك پر بود
از بوي تند باروت
از رنگ و آتش و دود
¤¤¤
هر بار مي نوشتم
بابا تو كي مي آيي؟
او مي نوشت : فردا
با مژده ي رهايي!
¤¤¤
من هم اگر نباشم
همراه توست ايران
بايد براي ميهن
حتي گذشت از جان
¤¤¤
بابا نيامد و باز
اين شعر نا تمام است
من بچه شهيدم
باباي من امام است
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد