شب كه مهمان ها رسيدند
مادرم مي سوخت در تب
من به جايش ايستادم
چاي را دم كردم آن شب
¤¤¤
بعداز آن رفتم دم در
كفش ها را جفت كردم
توي مهماني در آن شب
هرچه مادر گفت كردم
¤¤¤
شب پر و بال فرشته
بالش زير سرم بود
خوب مي دانم كه اين ها
از دعاي مادرم بود
محمد عزيزي (نسيم)