مهماني(شعر)
شب كه مهمان ها رسيدند
مادرم مي سوخت در تب
من به جايش ايستادم
چاي را دم كردم آن شب
¤¤¤
بعداز آن رفتم دم در
كفش ها را جفت كردم
توي مهماني در آن شب
هرچه مادر گفت كردم
¤¤¤
شب پر و بال فرشته
بالش زير سرم بود
خوب مي دانم كه اين ها
از دعاي مادرم بود
محمد عزيزي (نسيم)
مادرم مي سوخت در تب
من به جايش ايستادم
چاي را دم كردم آن شب
¤¤¤
بعداز آن رفتم دم در
كفش ها را جفت كردم
توي مهماني در آن شب
هرچه مادر گفت كردم
¤¤¤
شب پر و بال فرشته
بالش زير سرم بود
خوب مي دانم كه اين ها
از دعاي مادرم بود
محمد عزيزي (نسيم)
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18 توسط محمد عزیزی (نسیم)
|
سلام ای بچه های خوب مسجد