جایی برای دیدار دوستان

به ياد شهيد مدني فدايي امام(ره)



    http://www.11moharram.com/portal/images/stories/ayyam/10.jpg
 « شهيد مدني با شهادت مظلومانه خود ضد انقلاب و منافقين ضد اسلام را به كلي منزوي كرد »
اين جمله را بنيانگذار كبير جمهوري اسلامي ايران به مناسبت شهادت يكي از فداييان خود و يكي از رهروان مكتب حسين (ع) فرمودند.
نوجوانان عزيز اگر در تقويم خود به دنبال روز بيستم شهريور ماه بگرديد چشمتان به نام «شهيد محراب آيت الله سيد اسدالله مدني»مي افتد.ايشان در سال 1293شمسي در آذرشهر تبريز متولد شدندو در چهارسالگي مادر ودر شانزده سالگي پدر را از دست دادند و كودكي خود را با سختي به پايان رساندند.ايشان پس از گذراندن دوره ابتدايي براي تحصيل در علوم ديني وارد شهر قم شدندو پس گذراندن مراحل مقدماتي، فقه،اصول فلسفه،اخلاق و عرفان رادر محضر اساتيدي همچون آيت الله
كوه كمره اي،خوانساري و امام خميني بهره مند شدند.آغاز مبارزات شهيد مدني درسال 1331 ودر ايام تحصيل بود.ايشان اولين گام مبارزات خود را در راه مقابله با فرقه استعماري بهاييت برداشتند وبا سخنراني هاي طوفاني در جمع مردم توانستند زادگاه خويش را از لوث وجود آنان پاك كنند.ايشان پس از تظاهرات اعتراضي عليه كارخانه مشروب سازي در آذرشهرو در پي فشار هاي مكررژيم طاغوت مجبور شدند كه به نجف اشرف هجرت كنند. با آغاز نهضت تاريخي حضرت امام در سال 42 ،آيت الله مدني نخستين كسي بودند كه در نجف به نداي هل من ناصر ينصرني امام لبيك گفته و سردمدار انقلاب اسلامي در نجف بودند ودر ايام تبعيد نيز هميشه يار وياور امام راحل بودند.ايشان در ايام اقامت در نجف، دائما به ايران سفر كرده و به تبليغ انقلاب اسلامي در شهر همدان مي پرداختند و در يك سخنراني تاريخي در مسجد جامع اين شهرو به دنبال اعتراض به پديده انقلاب سفيد شاه و مردم و خطابه هاي ديگر در سال1346 ممنوع المنبر شدند.
پس از آن ايشان تصميم مي گيرند تا مبارزه خود را درشهر خرم آباد ادامه دهند و مردم نيز ايشان را به عنوان امين خود مي پذيرند.ايشان در پي خطابه هاي كوبنده خود و پخش اعلاميه و نوار و كتب امام،در سال 54 به نورآباد ممسني در استان فارس تبعيد شدند.ايشان در دوران تبعيد نيز دست از مبارزه نمي كشند به طوري كه رژيم بارها محل تبعيد را تغيير داد ولي به نتيجه نرسيد . شهيد مدني در سال 1357 وبا پايان دوران تبعيد،با استقبال با شكوه مردم، مجددا وارد همدان شدند و تا پيروزي انقلاب اسلامي در آن شهر ماندند. ايشان در اولين دوره مجلس خبرگان ،به نمايندگي از مردم شريف همدان شركت كردند و در كنار دوستان خود،شهيد آيت الله بهشتي،شهيد آيت الله دستغيب و شهيد آيت الله صدوقي و... به تدوين قانون اساسي پرداختند.ايشان پس از شهادت اولين شهيد محراب ، آيت الله قاضي طباطبايي ، به عنوان نماينده امام و امام جمعه تبريز منصوب شدند و طلايه دار وحدت مردم مسلمان آذربايجان گشتند.
با آغاز جنگ تحميلي ايشان با پوشيدن لباس رزم وبا حضور در جبهه هاي حق عليه باطل به رزمندگان روحيه مي دادند.سرانجام شهيد آيت الله سيد اسدالله مدني ، اين مبارز آگاه و شجاع ، مدافع و حامي رهبري و ستاره درخشان روحانيت ، پس از سالها مبارزه بي امان ، پاداش مجاهدت هايش رادر تاريخ بيستم شهريور ماه 1360 گرفت و در محراب نماز جمعه تبريز پس از اقامه نماز جمعه به دست منافقين كوردل به شهادت رسيدند و پيكر پاكشان در جوار ملكوتي حضرت فاطمه معصومه (س) در شهر قم به خاك سپرده شد.
حضرت امام خميني (رض) در بخشي از پيامشان به مناسبت شهادت حضرت آيت الله مدني چنين مي نويسند:
... اين چهره نوراني اسلامي،عمري را در تهذيب نفس و خدمت به اسلام و تربيت مسلمانان و مجاهده در راه حق عليه باطل گذراند و از چهره هاي كم نظيري بود كه به حد وافر از علم و عمل و تقوا و تعهد و زهد خود سازي برخوردار بود...
چند نكته اخلاقي از زبان شهيد آيت الله مدني:
-امام هر فرماني بدهد بايد بدون چون و چرا آن را اطاعت بكنيم ، حتي اگر به ضرر جانمان هم باشد.
-تقوا اين است كه معصيت خدا را كنار بگذاريم و رابطه مان را با خدا محكم كنيم ، به خاطر اينكه تقوا جلوي بي بند باري را مي گيرد.

ودر آخر شعري از استاد شهريار در وصف شهيد آيت الله مدني:

آيت الله مدني هم از ما
گوهري بود نظيرش ناياب
پير هفتاد علي رغم مشيب
شير كوشايي و سرمشق شباب
چون درخشنده شهابي ليكن
چه شهابي كه گلاويز سهاب
او درخشنده تر از كوكب صبح
در شبي تيره تر از شر غراب
طاووسي بود بهشتي، ليكن
حمله اش حمله شاهين و عقاب
شفقي برق زد و غايب شد
به شتابي كه درخشنده شهاب
سر به محراب عبادت پر زد
طاير عرش به خون كرده خضاب
لج مولا علي اش نقش نگين
«اسدالله شهيد محراب»
خلوتي با ملك العرشم بود
جستم احوال شهيدان در خواب
خود صداي مدني بود كه گفت:

شهريارا «ولهم حسن مآب» .

http://img.tebyan.net/small/1390/11/20120201103015715_leavesa.gif

«ياد و خاطره و راه دومين شهيد محراب و آخرين شهيد شهريور ، گرامي و پر رهرو باد .»
اميررضا محمّدي - تهران
منابع:
ضميمه ماهنامه فرهنگي،اجتماعي،سياسي فكه (ويژه نامه شهيد محراب آيت الله سيد اسد الله مدني - شهريور 90)
كتاب شهيد مدني/محمدعلي آقا ميرزايي/مدرسه.



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391
زمان : 8
شعر امروز



به ياد دوستانم
شاعر : مريم هاشم پور
دوباره يادم افتاد
شبي كه خانه لرزيد
شبي كه بوي گريه
ميان كوچه پيچيد
¤¤¤
تمام شهر آن شب
پر از فرياد غم بود
عروسك هايمان سوخت
ميان آتش و دود
¤¤¤
نشستم گريه كردم
به زير نور مهتاب
چه غمگين ماهي ام مرد
درون حوض پر آب
¤¤¤
نديدم بعد از آن شب
سه تا همبازي ام را
كجا رفتند آخر
(نسيم و ياس و زهرا)
¤¤¤
به ياد دوستانم
كشيدم توي دفتر
سه تا شاخه گل سرخ
سه تا بچه كبوتر


بابا و جبهه
شاعر : نوشين نوري
بابا به جبهه مي رفت
وقتي كه بچه بودم
هر شب به انتظارش
مهمان كوچه بودم
¤¤¤
او بود و شوق رفتن
من بودم ودلي تنگ
در فكر من فقط او
در فكر او فقط جنگ
¤¤¤
هر بار نامه هايش
از عطر خاك پر بود
از بوي تند باروت
از رنگ و آتش و دود
¤¤¤
هر بار مي نوشتم
بابا تو كي مي آيي؟
او مي نوشت : فردا
با مژده ي رهايي!
¤¤¤
من هم اگر نباشم
همراه توست ايران
بايد براي ميهن
حتي گذشت از جان
¤¤¤
بابا نيامد و باز
اين شعر نا تمام است
من بچه شهيدم
باباي من امام است



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه یازدهم شهریور 1391
زمان : 0
نمازخانه مدرسه
| ادامه مطلب...

نمازخانه مدرسه
مابهروز آيرملوي، استان آذربايجان غربي، شهرستان ماكو




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
:: برچسب‌ها: نمازخانه مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه سیزدهم تیر 1391
زمان : 15
چند تا مطلب برفی،شکوفه های آسمان
| ادامه مطلب...

آب یخ...

وقتی اغلب جاها برف می بارد

ما در فکر برف بازی هستیم

غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرف‌ها را بشوید...

به ادامه مطلب مراجعه کنید.



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
:: برچسب‌ها: برف, داستان, درد دل
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
زمان : 15
در آينده مي خواهيد چه كاره شويد؟


سرمشق

http://azizinasim.persiangig.com/123235456787067643.jpg
محمدعزيزي (نسيم)
آن روز انشا داشتيم و نوبت رسيده بود به من. موضوع آزاد بود و من انتخاب كرده بودم: «در آينده، مي خواهيد چه كاره شويد؟»
وقتي شروع كردم به خواندن، انگار همه منتظر بودند؛ حتي در و ديوار كلاس؛ كلاسي كه من به تازگي شاگرد آن شده بودم.
ماجرا اين بود كه من بعداز يك سال و چند ماه درس خواندن در رشته تجربي، از آن انصراف داده و به رشته انساني آمده بودم.
هرچه ناظم مان اصرار كرده بود كه بمان درهمين رشته تا دكتر شوي... نانت توي روغن مي شود... يك ويزيت 200 تومان! ...
هيچ كدام از اين نصيحت ها مرا قانع نكرد و پرونده من از كلاس علوم تجربي پرواز كرد و رفت ميان باغ علوم انساني.
راستش توي كلاس هندسه و رياضي و... هيچ علاقه اي نداشتم كه بدانم چرا دو زاويه يك مثلث با هم برابرند و چرا اين همه عدد و فرمول را بايد حفظ كنم بدون اينكه از آنها لذت ببرم!
حالا زنگ انشا بود و براي اولين بار، صداي من در فضاي كلاس جديدم مي پيچيد:
«يادش بخير!
انگار همين ديروز بود كه وقتي معلم انشاي مان مي پرسيد: «در آينده، مي خواهيد چه كار شويد؟» جواب مي داديم: «دكتر، خلبان، مهندس و...» اما چه دكتر، خلبان و مهندسي كه تا پاي مان را از كلاس بيرون مي گذاشتيم، همه چيز از يادمان مي رفت و دوباره مي شديم همان بچه پرشور و شري كه محله را روي سرش خراب مي كرد!
من وقتي از رشته تجربي به انساني آمدم، همه با تعجب از من پرسيد: «چرا؟ تجربي كه بهتر بود!» اما من اعتقاد دارم كه اين ما هستيم كه بايد كارمان را خوب انجام دهيم و فرقي نمي كند كه در چه رشته اي فعال باشيم.
اگر ما به شغل مان علاقه داشته باشيم و آن را درست انجام دهيم، فرد موفقي براي جامعه مي شويم و...»
انشايم تمام شد. همه ساكت بودند. معلم ادبيات مان درحالي كه به فكر فرو رفته بود، قدم زنان به من نزديك شد و گفت: «آفرين! انشاي خوبي بود، چون حرف دلت را زده بودي.»
¤¤¤
http://azizinasim.persiangig.com/azizi-ayande.jpg
حالا ا ز س ال 1365 كه توي دبيرستان شهيد خدايي در منطقه 15 تهران درس مي خواندم، 25 سال مي گذرد.
من بعداز مدت ه ا فكر كردن و با خود و آرزوه ايم كلنجار رفتن، باغ مدرسه را انتخاب كردم و شدم دانشجوي رشته امور پرورشي در تربيت معلم.
يك روز در زنگ مشاوره، استادمان داشت از تصميم هاي بزرگ سؤال مي كرد.
وقتي من خاطره انتخاب رشته ام در دبيرستان را تعريف كردم، استاد لبخندي زد و گفت: «چه خوب كه در آن دوران به علاقه تان فكر كرديد و به رشته مورد نظرتان رفتيد.
خيلي ها سال هاي سال در يك رشته درس مي خوانند و تازه مي بينند كه گم شده شان اين نبوده...»
¤¤¤
يكي از بزرگان گرافيك ايران، اول در رشته پزشكي قبول مي شود و بعداز سال ها تحصيل دراين رشته مي بيند كه علاقه اي به ادامه تحصيل در آن ندارد.
به همين خاطر بي خيال رشته پزشكي مي شود و مي رود دنبال علاقه شان در رشته گرافيك و از اول شروع مي كند.

¤¤¤

دكتر حسابي- در دوراني كه در لبنان درس مي خواند- از بيماري مادر مهربانش رنج مي برد. او تصميم گرفت خوب درس بخواند و پزشك شود.
سرانجام بعداز تلاش فراوان شبانه روزي، وقتي پزشك شد، پس از مدتي ديد كه همه آدم ها به يك اندازه دنده دارند و علم پزشكي جواب گوي روح پرسشگر و كنجكاو او نيست. پس پزشكي را رها كرد.
ايشان با راهنمايي يك فيزيكدان، گم شده خودش را در اين رشته مي بيند و پا به دنياي ناشناخته هاي فيزيك مي گذراد.
من وقتي مي شنوم كه يك دانش آموز دم كنكوري براي رقابت با همكلاسي يا فاميل شان درس مي خواند و بدتر از آن سعي مي كند رشته اي را انتخاب كند كه قبول شدن در آن سخت است، خيلي ناراحت مي شوم.
علت ناراحتي من اين است كه به خوبي مي دانم دانشجويي كه علاقه اش از خودش نباشد و با نگاه و تشويق اين و آن رشته اش را انتخاب كرده باشد، در كارش موفق نمي شود هرچند رتبه اول كنكور هم باشد.
چه خوب است، قدري با خودمان صميمي تر باشيم و در انتخاب رشته و شغل مان علاوه بر توانايي و علاقه خود به شرايط موجود در اطراف مان نيز توجه داشته باشيم.



:: موضوعات مرتبط: خاطره، قطعه ادبي، نمايشنامه، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
:: برچسب‌ها: پرفسور, حسابی, آینده, معلم انشاء, گرافیک, دانشجو
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه سیزدهم دی 1390
زمان : 1
برف


http://ups.night-skin.com/up-90-10/kalagh.jpg

برف اومد دونه دونه
کلاغم اینو می دونه
که دیگه زمستونه
دستای گرم ننه
بوی آش ساده رو
می بره تا پشت بوم
اون بال-رو پشت بوم-
باباجون برفارو پارو می کنه
از دل خونه ی ما غصه رو جارو می کنه
من می رم دوباره پشت پنجره
رو شیشه ها می کنم
می نویسم رو شیشه:
من یه روز گم شده مو
لابه لای برف ها پیدا می کنم.

محمد عزیزی(نسیم)



ویژه نامه ی زمستانی شکوفه های آسمانی در انتظار حرف های برفی شماست.

ایمیل:

madreseh@kayhannews.ir

شماره تلفن:

021-33110717

روزهای یکشنبه و چهار شنبه

از ساعت 4و نیم به بعد ،آقای عزیزی

صفحه مدرسه



:: موضوعات مرتبط: شعر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه دهم دی 1390
زمان : 22
بين خودمان باشد/دم غروب/صفحه مدرسه


http://www.up.montazeranmonji.ir/images/l36wvje9f8x4vdflm9.jpg

سه شنبه 6 دی 1390- شماره 20107

اين بار براي نوشتن در اين صفحه ،جان بركف نهاده وارد ميدان شديم
آمده ايم چهار كلمه حرف درست درمون بزنيم.
چند باري اتفاق افتاده بود و ما سكوت و البته بزرگوار و بخشنده بودن را لازم شمرديم ، اما ديديم كه نمي شود
ما با كلي اميد تحول در جامعه در اين جا مي نويسيم اما برخي مواقع كارمان را دير تر چاپ مي كنند وبه جايش مطالب ديگري به چاپ مي رسد و ما كه آينده سازان اين آب و خاكيم بايد چشم انتظار شنبه اي ديگر يا سه شنبه اي تازه تر باشيم.
امروز مورخ دوشنبه 28 آذر ماه رفتيم در سايت كيهان نيوز دات كام وكلي يكه خورديم كه دوباره ديواري كوتاه تر از ما جوانان عزيز يافت نشده و صفحه ما دچار حذف شدگي گرديده. وسايت روزنامه لاغر تر از روزهاي قبل شده.
چند باري دندان بر جگر نهاديم اما اين بار به زبان آمده ديگر تاب و تحمل از كفمان رفته. درست است كه ما خودمان بسيار معروفيم و دائم به ما مي گويند امضا بده و با ما عكس بگير و ما نيز به هيچ كدام اهميت نمي دهيم اما خب ديگر چاپ شدن كارمان حال و هواي ديگري دارد.
با كلي اميد جمعه ها و دوشنبه ها مي رويم در سايت و مي بينيم به جاي صفحه مدرسه مطالب ديگري به چاپ رسيده كه اين بسي مايه عذاب است.
البته جالب اين جاست كه مطالب گران بهاي ما آن قدر مهم هستند كه وقتي دوشنبه و جمعه مي شود ما هرچه تا يك نصفه شب سايت را refresh مي كنيم باز نمي شود وما نيز مانند آن شكلك معروف موهاي سر خود را مي كنيم.
گفتيم كه يك درد دلي كرده باشيم.
وحالا منتظر بازخورد ها هستيم چون به هر حال وقتي ما مطلب مي دهيم به روزنامه و آن را مزين مي نماييم دائم مي آيند و مطالب ما را مي خوانند و تماس مي گيرند جهت مصاحبه و همكاري هاي لازم را كه بايد مبذول بداريم.
و البته ما نيز دائم گوشي خود را خاموش مي كنيم و جواب
خبر نگاران را نمي دهيم.
ولي خب ديگر تماس مي گيرند چون ما معرف حضور شده ايم براي جهان و جهانيان.
بسي اميد داريم كه ديوار كوتاهمان اندكي بلند شود و ديگر در جاي صفحه خود صفحه ديگري را نبينيم.
اگر زنده مانديم با اين همه گوجه فرنگي كه سمتمان پرتاپ شده بر مي گرديم؛ جهت ادامه صحبت ها در همان راستا كه اطلاع داريد.
فعلا تا بيش از اين بوي گوجه نگرفتيم ، برويم.
خداحافظ
البته همين حالا .

زهرا كريمي (باران)

http://azizinasim.persiangig.com/2323232.png



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه پنجم دی 1390
زمان : 23
پرسش؛ كليد در دانش



در بسياري از اوقات وقتي معني واژه اي را نمي دانيم به آساني كتاب لغتي را مي گشاييم و معاني آن واژه را درمي يابيم. چرا اين شيوه در همه موارد صادق نباشد؟ چرا نبايد چيزهايي را كه نمي دانيم بپرسيم؟ ندانستن عيب است اما پرسيدن از شأن و مقام آدمي نه تنها نمي كاهد؛ بلكه بر آن مي افزايد.

بسياري از نوجوانان ما از پرسش كردن مي هراسندhttp://azizinasim.persiangig.com/porsesh2323.jpg
 زيـرا گـمان مـي كنـند كـــه ديگــران از آن هـا تـصـور
نـــاخـــوشـــاينــدي پيدا خواهند كرد. مثلا به ناداني
 متهـــم مي شــوند. بنابــراين هيـچ گرايـشـي بـراي
 پـــرسيدن و جــست وجو كردن نـشان نمي دهـند.
 پـدر و مـادر بايـد ايـن خـصيـصه ناپسند را هنگـامـي
 كـه در فرزنـدان خـود ديـدند درصـدد رفـع آن برآيـند.
 با نــوجـوان صـحـبت كـننـد و با آوردن مـثـال هـايـي
روشــن سـازنـد كـه هيـچ كـس دانـشمـند بـه دنيـا
 نـمـــي آيد؛ بلـكـه آموخـتـن و جسـت وجــو كــردن
 اســـت كـــه انــــسان را  بر خصـوصــيـات محــيــط
 زنـــدگاني ما و اشـــياء در آن، واقـــف مي ســازد.
 بايــد نــوجوان را تشـــويق كننــد تـــا از مـــعلمـــان
خـــويـــش آنچـــه را كه نمـي دانــد و يــا از كـتـــاب
 درنـــمي يـــابد سؤال كـــند و حتـــي از همسـالان
خود،  كمك  بگيرد و  در  خـــانه  بــــه  خـــود آنـــان
 مــــراجـــعــــه نــمــايد تـــا  چــيزي از درس هــــاي
مدرســـــه برايش نــادانســــته باقــــي نمــانـــــد و
درنهــــايت اگر همه ايـــــن تدابيــــر چـــــاره ســـــاز
نــــبود برايــــش مـــعـــلـــم ســـرخانه تعيـــين كنـند
تــــــا با حــوصلـه و فـــراغت بيشـــتر و در محيطـــي
 آرام تــــر   بــــر  معــلــومــات  خــــود بيــفـــــزايــــد.

در غير اين صورت هم چنان نادان و كم اطلاع باقي مي ماند و مدارج تحصيلي خود را نمي تواند به خوبي بپيمايد. از تمام اين جملات اين نتيجه را به دست مي آوريم كه چنان كه گفتيم.

(پرسيدن عيب نيست، ندانستن عيب است.)



:: موضوعات مرتبط: خاطره، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه سوم دی 1390
زمان : 13
دم غروب(شنبه 26 آذر 1390- شماره 20098)



http://www.up.montazeranmonji.ir/images/l36wvje9f8x4vdflm9.jpg
در دندان پزشكي
از راديولوژي، عكس تمام دندان هايم را گرفتم. خيلي دلم مي خواست بدانم كه بر سر دو تا از دندان هايم چه آمده كه اين قدر اذيتم مي كنند؛ آن هم مرا كه تقريبا هر شب مسواك مي زنم.
در دندان پزشكي، از تماشاي عكس دندان هايم تعجب كردم؛ خدايا! يعني اين ها دندان هاي من هستند.
دكتر وقتي تعجب مرا ديد گفت: «قدر دندان هاي خوبت را بدان و نخ دندان يادت نرود!»
تازه يادم افتاد كه دندان هاي به هم چسبيده من به نخ دندان هم- مثل مسواك و شايد بيشتر از آن- نياز دارند.
راستي حال دندان هاي شما چطور است؟ از 32 دندان تان كه هيچ كدام غايب نيست؟ اميدوارم كه هميشه حاضر باشند البته به طور طبيعي!

مدرسه
هيچ وقت خالي نمي ماند
مدرسه ما در هفته دو روز شنبه و سه شنبه كلاس دارد اما اين به معناي خالي بودنش در روزهاي ديگر نيست.
سبد ايميل هايمان- الحمدلله- هميشه سيب سرخ دارد و نامه ها هم كم و بيش مي رسند و هيچ گونه ملالي نيست به جز دوري آن روي ماه شما كه آن هم اميدوارم به زودي زود با تازه شدن ديدارها برطرف شود.
بعضي از دوستان قديمي مان از مدرسه بيرون آمده اند و پاي در دانشگاه گذاشته اند اين عزيزان هم گاهي سراغ مان را مي گيرند تا بگويند اگر نامه اي نمي فرستيم دليلي ندارد كه سلامي هم نفرستيم.
پايان نامه هاي وحيد
آقاوحيد بلندي روشن را كه مي شناسيد؛ همان دوست تبريزي مان كه دارد تربيت بدني مي خواند.
مقاله هاي بلند و بالاي ايشان در روزهاي خالي بودن دست مان، خوب كمكي بودند اما ما همان روزها هم به آقاوحيد گفتيم كه خلاصه تر بنويس.
آقاوحيد هم جواب جالبي داد: «من تازه خلاصه اش كردم شد
9 صفحه!»
من فكر مي كنم آقاوحيد دارد به آينده نزديكش فكر مي كند و با فرستادن مقاله هاي مفصل خودش را براي نوشتن پايان نامه هاي نفس گير آماده مي كند!



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه بیست و ششم آذر 1390
زمان : 13
كار، كار انگليسي هاست!


http://shafag.net/wp-content/uploads/2011/04/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%81%D8%B1.png

يكي از دوستان فرهنگي ام كه از مربيان تربيتي باسابقه است، تكيه كلام جالبي داشت و هر جا كه كاري خراب مي شد، مي گفت: «آقا! شك نكنيد،، كار، كار انگليسي هاست!»
با شنيدن اين جمله اول همه تعجب مي كرديم و بعد با خنده مي گفتيم: «آخه اين چه ربطي به انگليسي ها داره؟!»
¤ ¤ ¤
از روزي كه كتاب «دست هاي ناپيدا» را خواندم، فهميدم كه انگليسي ها، عجب جاسوس هاي جانوري دارند!
«مستر همفر» يكي از مهره هاي جاسوسي انگليس، در كشورهاي اسلامي بوده كه خاطرات عجيب اما واقعي اش در كتاب «دست هاي ناپيدا» به چاپ رسيده است.
وقتي اين كتاب 86 صفحه را مي خوانيد از كارهاي يك جاسوس براي ايجاد تفرقه بين مسلمانان تعجب مي كنيد.
باهم قسمتي از صفحات آغازين اين كتاب را مي خوانيم:
«... پس از يك سفر فرساينده، به استانبول رسيدم، خود را محمد ناميدم و به مسجد- جايگاه گردهمايي و عبادت مسلمانان- رفتم.
نظم، پاكيزگي و فرمانبرداري آنان، شگفت زده ام كرد. با خودگفتم: چرا ما با اين انسانها مي جنگيم؟
چرا مي كوشيم آنها را درهم كوبيم و دستاوردهايشان را برباييم؟ آيا مسيح ما را بدين كار سفارش كرده است؟
اما زود اين انديشه اهريمني را از خود دور كردم و دوباره اراده نمودم كه اين جام را تا پايان بنوشم...»
اين كتاب را آقاي «احسان قرني» ترجمه كرده و «نشر گلستان كوثر» آن را به قيمت 17000ريال منتشر نموده است. جالب است بدانيد كه اين كتاب 10بار به چاپ رسيده و نزديك به صد هزار نسخه از آن به فروش رفته است.
اين كتاب را مي توانيد از لينك هاي زير دانلود كنيد:

لينك اول

لينك دوم
(روي نوشته هاي بالا كليك كنيد)



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه بیست و ششم آذر 1390
زمان : 12
كلاس پرورشي؛زنگ شكوفايي


كلاس پرورشي؛زنگ شكوفايي

http://s2.picofile.com/file/7162889779/IMG_0986.jpg

http://www.kayhannews.ir/900922/10.htm

سرودها ي قشنگ
خلاصه : استفاده از هنر سرود به ميزان تخصص مربي آن بستگي دارد ولي اگر شما هم مثل من به اين كار علاقه داريد و دوست داريد بچه ها يك سرود را خوب اجرا كنند به موارد زير توجه كنيد .
مراحل :
¤ يك نوار يا CD سرود را كه مناسب گروه سني و نوع جنس دانش آموز است ، انتخاب كنيد .
¤ متن آن را روي كاغذ بياوريد اين كار بايد با دقت انجام شود . اگر كلمه اي نامفهوم است با همكارانتان يا توليد كنندگان سرود مشورت كنيد تا از آن اشتباه استفاده نكنيد .
¤ در صورت ممكن نوار يا CD را براي اعضاي گروه سرود تكثير نماييد .
¤ متن دست نوشته شده ي سرود را در محيط تمرين ( كلاس يا حياط ) نصب نماييد طوري كه از دور هم بتوان آن را خواند .
¤ اول با كلام تمرين كنيد و سپس بعد از حفظ سرود سراغ قسمت بي كلام برويد
¤ راهنمايي هاي ساده ي يك مربي در قسمت هاي شروع يا پايان هر بخشي مي تواند با اشاره ي دست انجام شود .
كارت پرورشي
خلاصه : دانش آموزان به كارت مخصوص خودشان خيلي اهميت مي دهند چون آنها را از ديگران متمايز كرده و به آنها شخصيت مي دهد.
در طرح زير با طراحي يك كارت براي فعاليت هاي پرورشي آشنامي شويد.
مراحل :
فعاليت هاي پرورشي را تقسيم بندي مي كنيم .
نماز خانه + كتابخانه + كلاس پرورشي + مناسبت ها + تبليغات + سمعي و بصري + مجله + مسابقات و...
از ميان دانش آموزان در سخوان و فعال كه در ميان دوستانشان محبوب هستند ، افرادي را براي سرگروهي هر بخش از بخش هاي پرورشي انتخاب مي كنيم ؛ يكي مسئول نماز خانه ، يكي كتابخانه و....
وظايف مسئولين و اعضاي هر بخش در يك برگه نوشته شده و به تعداد آنها از آن كپي تهيه و توزيع مي شود.
براي هر كدام از مسئولين و اعضاي زير نظرشان كارت پرورشي صادر مي شود .
محتواي يك كارت
به نام خالق پرهاي طاوس
شماره :
تاريخ صدور :
گروه پرورشي
نام و نام خانوادگي : كلاس :
عنوان مسئوليت امضاي معاون پرورشي مدرسه
رفت و آمد دانش آموزان مسئول با اين كارت آسان مي شود با تقسيم مسئوليت ها بارهاي سنگيني از دوش معاون و مربي پرورشي برداشته مي شود .
اگر كارت رنگي باشد و داخل جاي كارتي همراه با گيره قرار بگيرد بهتر است .
راديوي مدرسه
خلاصه: راديوي مدرسه ، تلاشي است براي استفاده ي بهينه از فرصت زنگ تفريح يا مناسبت هاي گوناگون با مراحل تهيه يك برنامه راديو در مدرسه آشنا شويد .
مراحل :
1 - با توجه به مناسبت چند متن گوناگون مثل شعر ، قطعه ي ادبي ، حكايت ، دانستني ها و... آماده كنيد .
2 - كساني كه قرار است متن را بخوانند بايد قبلا چند مرتبه آن را خوانده و تمرين كرده باشند .
3 - مربي يا معاون پرورشي بايد بر كليه ي مراحل تهيه و ضبط بخش نظارت داشته باشد .
4 - اگر قرار است برنامه زنده پخش بشود به وسايل زير نياز داريم :
1 - ضبط براي پخش موسيقي زمينه
2 - بلندگو
3 - متن
4 - گوينده
5 - اگر مي خواهيم كار غير زنده باشد بايد در محيطي ساكت برنامه را ضبط كنيم و سپس در مناسبت پخش نماييم .
موارد استفاده از راديوي مدرسه
الف - براي پاسخ به پرسش هاي عمومي بچه ها
ب - براي اعلام اخبار جديد و جالب مدرسه
ج - براي تبليغ فعاليت هاي گوناگون مدرسه و.... مثال : اولي ها ، دومي ها ، سومي ها !
از فردا مراسم با شكوه نماز جماعت برگزار مي شود.
صندوق دوستي
خلاصه : اگر از من بپرسند يكي از بهترين روش هاي شنيدن صداي بچه ها چيست ؟ من مي گويم صندوق انتقاد و پيشنهادها.
براي استفاده پوياتر از اين صندوق طرح زير را بخوانيد
نام صندوق
با مشورت كردن با همكاران يا برگزاري يك مسابقه بين دانش آموزان از آنها بخواهيد يك نام جديد و جالب براي صندوق انتخاب كنند نام هايي مثل محرم راز ، گل هاي دوستي ، پل ما ، بين خودمون باشه و...مي تواند خودماني و مناسب باشد .
نامه هاي اين صندوق هر روز خوانده و بررسي مي شود .
اگر حالش را داريد هر روز در صندوق را باز كنيد اين جمله را بالايش بنويسيد اگر هم حالش را نداريد مدت زمان پاسخ گويي را بايد اعلام كنيد تا صندوق از پويايي نيافتد .
هفته اي يك بار پاسخ دهيد
بعد از باز كردن در صندوق نامه ها را دسته بندي كنيد .
1 - نامه هاي عمومي كه مشكل عمومي بچه هاست .
2 - نامه هاي خصوصي كه مربوط به حريم شخصي افراد مي شود .
3 - نامه هاي نامربوط
نامه هاي دسته ي اول را سر صف با جوابش اعلام كنيد مثلا علت نداشتن تور براي دروازه يا ..... را به بچه ها بگوييد .
نامه هاي خصوصي را با خود افراد صحبت كنيد .
نامه هاي نامربوط را دور بريزيد.
منظم جواب دادن به نامه ها باعث استقبال دانش آموزان از صندوق مي شود .
كتابخانه ي ما
خلاصه : طرح نجات كتابخانه و تشويق دانش آموزان به مطالعه وقتي مهم مي شود كه بدانيم كشور ما در زمينه مطالعه با يك فاجعه روبه روست .
كارت پرواز با كتاب تا شهر آفتاب و برگ سبز طرحي است كه مطالعه ي منظم و هفتگي كتاب توسط دانش آموزان به دنبال دارد .
طرح پرنده يا كتاب
دانش آموز هر كتابي را كه مي گيرد نامش را روي بال پرنده مي نويسد .
دانش آموز هر برگ سبزي را كه مي نويسد و تحويل كتابدار يا مربي مي دهد يك برگش را سبز مي كند.
برگ سبز ( به جاي خلاصه نويسي )
شكل و قالب كارت ها را مي توان با توجه به سن و جنسيت دانش آموزان تغيير داد .
همچنين سوالات برگ سبز را مي توان هر 3 ماه يك بار عوض كرد .
اميدوارم اين طرح كتابداران را شاد كند .
برگ سبز
يك جمله براي بالاي برگه : كتاب بوستان دانشمندان است .
نام و نام خانوادگي مطالعه كننده :
كلاس :
نام كتاب : نام نويسنده ( مترجم )
نام ناشر : نام تصوير گر:
جالب ترين بخش كتاب :
جالب ترين نقاشي يا عكس كتاب در صفحه ي .... قرار دارد.
اگر مي خواستي براي اين كتاب نام ديگري انتخاب كني نامش را چه مي گذاشتي ؟
يك سوال از نويسنده ي كتاب
به نظر من اين كتاب عالي خوب متوسط ضعيف
تاريخ تحويل به محل امضاي دانش آموز
سرودن شعر
خلاصه :
بعضي از دانش آموزان ، استعداد خوبي در زمينه شعر دارند.
تمرينات زير فرصتي است براي شناسايي استعداد شعر سرودن
ادامه شعر : يك مصراع از يك شعر را انتخاب كنيد و به بچه ها بگوييد و با فكر خودشان آن را ادامه دهند .
چند مصرع
1 - رفتم به باغ گل ها
2 - بوي باران كوچه را پر كرده است
3 - دل من دوست دارد
توصيف :
به دانش آموزان بگوييد
1 - آسمان شب را توصيف كنند
2 - غروب و احساسشان از آن را بنويسند
3 - يك حس از شادي يا غم را توصيف كنند ( چه چيزي باعث شادي يا غم شما مي شود ؟ )
تشبيه : مادرم مثل خورشيد است كه
مدرسه مثل .......است كه ........
دوست خوب مثل .......است كه ..........
كتاب خوب مثل .........است كه ..........
تشخيص : صنعت تشخيص يعني به اشياي بي جان، جان و شخصيت ببخشيم طوري كه بتوانند حرف بزنند و احساساتشان را بيان كنند.
تمرين: از زبان اشياي زير صحبت كنيد .
1 - توپ فوتبال
2 - پنجره
3 - كيف مدرسه
به اميد پر بار بودن اين كلاس
داستان نويسي
خلاصه : استعداد داستان نويسي با تمرين شكوفا مي شود چند تمرين ساده ي زير مي تواند .استعدادهاي ادبي دانش آموزان كلاستان را به شما نشان بدهد .
مراحل نوشتن يك داستان :
1 - انتخاب موضوع ( با استفاده از خاطرات و تجربه هاي تلخ و شيرين )
2 - طرح داستان ( شخصيت ها + حوادث + زمان و مكان معلوم شود )
3 - پرداخت ( با توجه به پيام داستانتان شروع و پايان داستاني را طوري بنويسيد كه پيام به صورت غير مستقيم به خواننده انتقال پيدا كند .)
5 - تعيين گره و گشايش
براي جذابيت داستان بايد شكل و گرهي ايجاد كرد و با ظرافت گره را گشود .
انواع داستان :
1 - داستان كوتاه و كوتاه ( داستانك ) چند خطي
2 - داستان كوتاه چند صفحه اي
3 - داستان بلند ( رمان ) چند دفتري
شما هم مي توانيد داستانك بنويسيد يك موضوع را انتخاب كنيد و در چند خط حرفتان را بزنيد مثلا مي توانيد به جاي اشيا حرف بزنيد و خواننده بعد از داستان بفهمد كه منظور شما چه بوده است .
همه مي آيند و لباس هايشان را به من مي پوشانند و هر روز سرم كلاه مي گذارند من از سرپا ايستادن خسته شدم خوش به حال دوستم كه به ديوار تكيه داده است ( چوب رخت ) .
چند تمرين : 1 - در باره تقلب يك داستان كوتاه بنويسيد .
2 - يك عكس يا نقاشي را به كلاس ببريد تا بچه ها در باره اش يك داستان بنويسند.
آثار منتخب را مي توان در يك مجله توي مدرسه چاپ كرد .
كتاب پيشنهادي : پلي به سوي داستان نويسي / داريوش عابدي / انتشارات مدرسه
خاطره نويسي
خلاصه :
خاطره شباهت هاي زيادي به داستان دارد اما اين واقعي است و داستان تخيلي اگر بچه ها دفتر خاطراتشان را باز كنند و هر روز يا هر هفته بنويسند به زودي رشد قلمشان را شاهد خواهيد بود .
نكته هايي در باره ي خاطره نويسي
1 - هميشه يك دفترچه ي كوچك و يك خودكار به رنگ دلخواه پيش خودتان داشته باشيد تا در صورت لزوم از آن استفاده كنيد .
دفتر و قلم و دوربين ثبت احساسات شماست.
2 - منظور از خاطره نويسي ثبت تمام نكات ريز و تكراري نيست بلكه اشاره به نكته هايي است كه براي همه جالب است .
مثلا اين كه من ديروز يك نفر را در خيابان ديدم خاطره نيست اما اگر آن شخص يك آدم معروف باشد مي تواند جالب باشد .
3 - زمان و مكان نوشتن خاطره با شماست اگر تمرين كنيد كم كم دستتان راه مي افتد و روز به روز راحت تر مي نويسيد .
4 - از كلمات قلمبه ، سلمبه بپرهيزيد و احساساتتان را آن جوري كه هست روي كاغذ بياوريد و با كلماتي ساده و صميمي .
5 - بعد از گذشت چند سال وقتي به دفتر خاطراتتان نگاه كنيد احساس مي كنيد كه دوباره برگشته ايد به دوران گذشته و اين مي تواند براي نويسندگي شما مثل گنجي باشد؛ گنجي براي نوشتن يك داستان قشنگ.
اشاره : اگر يادتان باشد ، چندين ماه پيش در همين صفحه بخشي داشتيم به نام زنگ پرورشي.
قسمت هايي از اين مطلب باقي مانده بود كه در اين شماره مي خوانيد.

     محمد عزيزي (نسيم)

http://www.kayhannews.ir/900922/10.htm

آرشيو مطالب قبلي كلاس پرورشي:

http://azizinasim.persiangig.com/page.html




:: موضوعات مرتبط: گزارش، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
زمان : 0
چكش كاري پاره اي از مثل ها!


چكش كاري پاره اي از مثل ها!

¤ آب كه سربالابرود... قورباغه لج مي كند و آواز نمي خواند!
¤ آب كه از سرگذشت... آدم غرق مي شود!
¤ جوجه را آخر پاييز... هم مي شود خورد!
¤ از اين ستون تا آن ستون... مسافت چنداني نيست!
¤ از اسب افتاده ايم... پاي مان شكسته است!
¤ موش به سوراخ نمي رفت... سوراخ بزرگ تري اجاره كرد!
¤ همه را برق مي گيرد... ولي ما را نمي تواند بگيرد!
¤ به روباه گفتند كو شاهدت... گفت: متأسفانه شاهد ندارم، چندي پيش دمم كنده شد!
¤ آش نخورده... آدم را سير نمي كند!
¤ حرف مرد، يكي... بود، دو تا شد!
¤ آفتابه لگن هفت دست... شام و ناهار هم جاي خودش را دارد!
¤ خانه از پاي بست ويران است... خواجه مي خواهد آن را بفروشد و خانه بهتري بخرد!
¤ چنين گفت رستم به اسفنديار... براي من اين قدر ادا در نيار!
¤ ماهي را هر وقت از آب بگيري...ماهي گير خوبي هستي!
¤ فضول را بردند جهنم... گفت من اين جا را دوست ندارم!
¤ همسايه ها ياري كنيد... تا يك همسر خوب پيدا كنم!
¤ آشپز كه دو تا شد... اصلاً آشي پخته نشد!
¤ جواني كجايي... كه پيري مرا كشت!
¤ از تو به يك اشاره... از من نكن گلايه!
¤ مرگ اگر مرد است... گو جان من مگير!
¤ شاه نامه، آخرش... تمام مي شود!
¤ شنيدن، كي بود... مانند نشنيدن؟!
¤ سيلي نقد... به از حلواي با اقساط درازمدت!
¤ قطره قطره جمع گردد وانگهي... نصف حقوق يك جا رود!
¤ هيچ گربه اي محض رضاي خدا... هيچ موشي را آزاد نمي كند!
¤ هر كه بامش بيش... پول ايزوگامش بيش تر!
¤ آمدي جانم به قربانت... ولي زودتر برو!!
¤ ديوار موش دارد... بايد تله بخريم!

¤ كس نخارد پشت من ... جز پشت خارانك هاي چيني!




:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه پنجم آذر 1390
زمان : 7
گزارشي از ديدار دانش آموزان و دانشجويان با رهبر عزيزمان (بخش پاياني)


زير سايه نور

نويسنده: نجمه پرنيان

http://www.leader.ir/media/album/news/14605_442.jpg

يك دغدغه
سرود كار بسيار قشنگي بود. يك حركت هماهنگ براي اظهار ارادت به رهبر معظم انقلاب. اما حس مي كنم از اين پتانسيل عظيم مي شد به گونه هاي بهتري هم استفاده كرد. در اين 6 ساعت مي شود با تشكيل گروه هاي استاني خيلي بحث هاي اعتقادي را راه انداخت. مثلا همين بحث مهم ولايت فقيه و ضرورت و مصداق و... به نظرم اثر اين گونه كارهاي فرهنگي براي اين مجموعه عظيم بيشتر از سرود بود. گرچه سرود، كار بسيار قشنگي بود. شكي نيست!
استان آخر!
من نمي دانم چه حكمتي است هميشه ما بچه هاي استان فارس ته ديگ خور مراسماتيم. بعد از سرود تشريفمان را برديم شام بخوريم. توي آن سرما راهمان نمي دادند داخل سلف سرويس. يخ زديم اساسي! بعد كه راهمان دادند جايمان نبود. يك لذتي دارد گشت زدن در سلف سرويس... فقط بايد جا نداشته باشي كه لذتش را بفهمي. آن قدر طولش دادند كه عمليات روده بزرگ و روده كوچك در خوردن هم تمام شد. فقط من يك ريز مي گفتم دارم از خستگي مي ميرم. مي خواهم بروم خوابگاه. كه خانم فلاحي هم گفتند: آن جا تنهايي؛ تاريك هم هست. مي ترسي...
غش از نوع خودم!
غذا را كه نمي شد خورد. در عين گرسنگي زياد خوشم نيامد از غذا. چه بكنم خب؟ آدم بد غذايي نيستم اما خب ديگر... كمي خوردم و بلند شديم با چند تا از بچه هاي ديگر برويم خوابگاه. اتفاقاً وقتي رفتيم ديديم تنها هم نيستيم و بچه هاي گل لرستان هم توي خوابگاه ما هستند. چقدر تنهايي... چقدر ترس. مسالمت آميز در كنار هم بوديم. همان موقع چفيه و سربند و سنجاق قفلي براي لبناني بستن چفيه را دادند. علاوه بر آن صبحانه را. گوشي اصلا شارژ نداشت و بايد شارژ مي شد. با خودم گفتم يك ساعتي مي خوابم و بعد گوشي را شارژ مي كنم. اين خواب يك ساعته تبديل شد به غش با پالتويي كه از ديروزش تنم بود. غش كردم تا ساعت 30:3 بامداد. يعني همان يك دست لباسي هم كه آورده بودم شد زحمت زيادي! از خوابيدن با لباس بيرون متنفرم. خيلي چندش بود وقتي بيدار شدم. پالتو را بيرون آوردم كه اقلا آن قدر چندشم نشود. بلند شدم و گوشي بنده خدا را هم نصف شبي بيدار كردم از خواب و رفتم بيرون از اتاقمان. اي دل غافل! استان هاي ديگر آماده شده اند و در حال رفتن اند...
¤ سحرخيزان... كامروايان
استان هاي دوست و همسايه كاملا آماده بودند و در حال بستن سربند. آن وقت بر و بچه هاي ما هنوز از خواب هم بيدار نشده بودند. گوشي را توي جاكفشي شارژ كردم. البته با رعايت بهداشت. در عين حال گمانم انواع ويروس ها و ميكروب ها را داشته باشد ديگر. با قيمت بالا به مزايده مي گذارمش براي جامعه محققين ميكروب شناسي. بگذريم. وقتي برگشتم اتاق، جنب وجوش هاي بر و بچه هاي ما هم شروع شده بود. طبق معمول آخرين استاني كه آماده شده ما بوديم. فكرش را بكنيد همه كاملا آماده بوديم و يكي از رفقا هنوز لباس راحتي اش را بيرون نياورده بود. دستش درست. سربند را كه بستم حس عجيبي به ام دست داد. خامنه اي رهبر...
نماز آخر در اردوگاه!
اذان هنوز تمام نشده بود كه رفتيم براي نماز. وقتي رسيديم ديديم نماز تمام شده. صحنه جذابي بود. به نماز هم نرسيديم و بعد از همه رسيديم نمازخانه. آن موقع همه مان درگير اين مورد بوديم كه: يا اذان بعد از نماز بوده. يا نماز با سرعت جت خوانده شده. البته با اين سرعتي كه بچه ها بيرون مي آمدند از نمازخانه، اوضاع قريش ماش عجيبي به وجود آمده بود. بعد نماز رفتيم كه برويم...
خداحافظ اردوگاه
اردوگاه چندين ساعات تاب آورد شوق بچه هايي كه فقط به عشق رهبري ساعت ها راه را تاب آورده بودند. اردوگاه حضور سبز آدم هايي را پذيرفت كه فقط به خاطر يك نگاه، يك لحظه حضور يار آمده بودند... اردوگاه. پس لازم بود كه خداحافظي كنم از او. خداحافظ اي خاطره ي خوب من...
غذاهاي اتوبوسانه
صبحانه را در اتوبوس خورديم. من كه به دو نيت كامل خوردمش؛ اول اين كه اين سفر با همه چيزهاي قشنگش برايم مقدس بود. دوم هم آن كه مي خواستم اسراف نشود. خيلي هم حس خوبي داشتم. كلا توي اين سفر بيشتر غذاها را به جز دو وعده توي اتوبوس خورديم. بد هم نبود. حساب كم حوصلگي ما را كردند. در عين بد پخت بودن بعضي هاشان ولي خدايي يك مزه ي خاصي مي داد. حالا شما بگوييد من خل شده ام. اما يك بار توفيق شود امتحان كنيد، مي فهميد كه راست مي گويم.
تكرار مكررات
با وجود تيم اسكورت باز هم گم شديم! اين قضيه ي گم شدن ديگر داشت روتين مي شد براي ما. دوستان اسكورتي يك عالم راه را برگشتند براي بردن جا مانده ها، وقتي رسيديم از آن جا كه طبق معمول آخرين استان بوديم جاي پاركمان نبود. براي همين دو سه دور، چرخيدم دور خودمان تا يك جايي پيدا شد. البته اينجا هم اسكورت عزيز همراهي مي كرد وگرنه حتما براي پارك كردن هم گم مي شديم. دست اسكورت عزيز درست!
كوچه پس كوچه هاي عاشقي
از اتوبوس كه مي خواستيم پياده شويم سريع چند تا پيامك دادم به آشناها كه... يا علي. با خودم مي گفتم داخل حسينيه كه هوا حتما گرم مي شود. پس پالتويم را نپوشيدم. خدا نصيبتان كند! آن قدر در بيت معطل شديم و يخ زديم كه خدا مي داند. راستش فكر كنم اقلا يكي دو ساعت آن جا در بيت بوديم. حرفي نيست! براي آقا،جان مي دهيم چه رسد به وقت و جسم و... بحث سر چيز ديگري است. آيا واقعا واجب بود كه اين همه آدم را 2ساعت در بيت معطل كنند؟ اقلا نمي شد حين اين دو ساعت با نشريه اي... چيزي... از تلف شدن وقت جلوگيري كنند؟ آيا رهبر عزيز ما راضي هستند كه وقت اين همه دانش آموز و دانشجوي اين مملكت در بيت رهبري به خاطر كم ذوقي مسئولين تلف شود؟ اين پتانسيل عظيم را نمي شد در آن لحظات طلايي به كاري، حركتي يا... گرفت؟ اين ها كمي خلاقيت مي خواهد. وگرنه سخت نيست. سخت آن است كه دل رهبر را با اشتباهاتمان، خطاهاي غيرقابل جبرانمان بشكنيم...
جالب آن كه من فكر مي كردم بيت رهبري گرچه خودش ساده است اما جايي باشد خاص. جايي كه هيچ كس نيست. اما نه... آن طور كه من ديدم جايي بود ميان مردم. بدون هيچ افاده ي خاصي. خوشم آمد. اي و الله...
صحنه ي آخر... بيت رهبري
بالاخره درب باز شد. تفتيش چندباره و يخ زدن ما و... الخ. وارد حياط بيت كه شديم شوق عجيبي وجودم را فرا گرفت. خدايا... دوستت دارم. در اين لحظه ها در خانه ي يكي از دوستان نزديك نزديك نزديك توام تو را هزاران بار شكر مي گويم و با شوق نمي دوم؛ بل پرواز مي كنم به سمت عشق... بين تفتيش يكي مانده به آخر تا آخري چايي مي دادند. حتي يك لحظه هم شك نكردم در نگرفتنش! اينجا بيت رهبري است... چايي مي خواهم چه كار. حالا كه فكر مي كنم بد هم نبود گرماي چايي آن جا گرم كند روحمان را. نه؟ ... به هر رو داخل حسينيه شدم. اين جا بود كه دلم هم باور كرد اوج حادثه را. اينجا عشق است. عشق. من از آن جا هيچ چيز را دقيق نديدم جز صندلي و ميز آقا را. البته چرا دروغ؟ دوربين توي آن درب چوبي سمت راست را هم ديدم و كمي خنده ام گرفت. آن جا شعارها به طرز غريبي واقعي مي شود. مي رسي به تهش، وقتي مي گويي ما اهل كوفه نيستيم؛ علي تنها بماند حضور رهبر را با تمام وجودت حس مي كني. وقتي مي گويي چشم من و امر ولي؛ جان من و سيدعلي مي داني كه تا لحظاتي ديگر امر ولي صادر مي شود و تو از اولين شنوندگان اين امري. يك روز شعري گفته بودم به اين مضمون: دلم مي خواهد تنهاي تنها... بروم آخر دنيا... و من حالا در آخر دنياي خود بودم. آخر جهان عشقم. قصه ي حضور در آن جا براي آن ها كه اعتقادي ندارند نيز جواب دارد. ايمان عميق ما به رهبري، موج مثبت و انرژي مثبتي به ما مي دهد كه مي توانيم با آن محكم بايستيم در برابر هر بدي. حضور در محضر سيدي از جنس نور كه بودنمان و اين گونه بودنمان به خاطر نور اوست، قطعا دل را و روح را عميقا جلا مي دهد. آن لحظات جدا از لحظات غير قابل توصيف عمرم بود. خدايا! ممنون توام... باور كنيد كه درك آن لحظات، براي خودم هم سخت است چه رسد به توضيحش براي شما. آقا كه آمد حس كردم روحم ديگر طاقت ماندن ندارد. تمام وجودم فداي نگاه بزرگ آيت الله خامنه اي... آمين يا رب العالمين
يادآوري مي كنم چند قطره از درياي كلمات اميد قلب همه، سيد ما امام خامنه اي را...
¤همچنان كه امروز فرصت پيشرفت، فرصت شكوفائي، فرصت حركتهاي بزرگ سياسي و انقلابي و اجتماعي مال شما جوانهاست، فرصت توجه به خداي متعال و ذكر الهي و مستحكم كردن رابطه قلبي با خدا هم متعلق به شماست. بهترين وسيله اي كه مي تواند ذكر الهي را براي شما و براي ما زنده كند، ترك گناه است.
¤سيزدهم آبان هم در حقيقت به معناي واقعي كلمه، يكي از ايام الله است؛ فرصتي است براي فكر كردن و استنتاج كردن و براساس اين استنتاج، آينده را ساختن و براي آينده برنامه ريزي كردن؛ چون آينده مال شماست.
¤قدرت الهي از يك طرف- كه همه چيز در همين جمله «قدرت الهي» مندرج است- و بعد اراده مبارزه و ايستادگي در راه مبارزه، كه متكي به قدرت الهي و توفيق الهي است، از طرف ديگر، سيزدهم آبان را يك برجستگي بخشيده است.
¤فرزندان امام، يعني جوانان انقلابي دانشجو، در روز 13آبان رفتند لانه جاسوسي آمريكا در تهران را تسخير كردند؛ آمريكا را از ايران تبعيد كردند.
¤جمهوري اسلامي يك انديشه سياسي نويي به دنيا عرضه كرده است: مردم سالاري ديني.
¤امروز تروريست بزرگ در دنيا، دولت آمريكاست.
¤ما امروز 100سند غيرقابل خدشه در اختيار داريم كه نشان مي دهد دولت آمريكا پشت سر ترورها و تروريستهايي بوده كه در ايران يا در منطقه واقع شده است. ما با اين 100سند، آبروي آمريكا را در دنيا خواهيم برد.
¤در خود نظام سرمايه داري و به اصطلاح ليبرال دموكراسي- كه هم «ليبرال»اش دروغ است، هم «دموكراسي»اش دروغ- اينها شكست خورده اند.
¤قطعا ملت ايران در همه اين چالشهايي كه امروز با آن مواجه است و احياناً در آينده هم با آنها مواجه خواهد بود، بيني دشمن را به خاك خواهد ماليد.
پس از باران...
آقا كه رفت، به خود آمدم. وجودم لبريز از شوق بود و عطر بهار ميان كوچه پس كوچه هاي سرخ رگ هايم پيچيده بود. پاهايم توان رفتن نداشتند و دلم... دلم نمي گذاشت بروم از آن جا. گاهي كه يادم مي آيد لحظات آخر خانم هاي مسئول آنجا از ما خواستند برويم. البته خيلي با الفاظ نرم و محترمانه و ناز. حق دارند خب. براي آن كه مراسم بعدي هم خوب برگزار شود لازم است از حالا تداركاتش را ببينند. پس رفتيم. با قدم هايي كه مي خواستند دل بكنند از آسمان و از پرواز. و نمي خواستند بروند. شايد اگر مي شد در آن مكان زيبا، آن حياط دل انگيز براي ابد ماندني مي شديم. كه شديم... حياط بيت رهبري گل هاي زيبايي داشت. دلم براي گل ها تنگ است... خيلي!
باران عشق
ظهر حرم امام بوديم. شديد خسته بودم. اما فاتحه با عشقي فرستادم به روح خدا و اي خداي مهربان، امام خميني را، قلب مسلمين جهان را در رحمت خود ثانيه به ثانيه بيشتر غوطه ور ساز كه او زمينه ساز رهبري امام خامنه اي گشت. تلاش هاي بزرگ او و امام خامنه اي ان شاءالله تمام سرمايه هاي اين ملت را بازخواهد گرداند.
هواي تهران و اطراف باراني بود. من عاشق بارانم. عصر جمكران بوديم. آن گنبدهاي زيبا در ميان ابرها صحنه فوق العاده اي ساخته بود. اولين حضورم در روشنايي روز جمكران بود. لذت عجيبي داشت. قدم هايم پر از شور بود. همان جا با خداي خود پيمان بستم كه تمام تلاشم را به شكرانه اين نعمت بزرگ بكنم. در همه چيز... حال و هواي عجيبي داشت جمكران. سكوت قشنگي بر ثانيه ها حكم فرما بود و يا امام زمان(عج)! بر برگ برگ دفتر زندگي ام، بر شكوفه شكوفه قلبم نام زيباي تو را حك مي كنم تا وقتي كه بيايي... آن هنگام مي شود آيا با افتخار برگ هاي زندگي ام و شكوفه هاي قلبم را به تو هديه كنم؟... آه خداي من... مرا در اين راه قشنگ ياري فرما.
جمكران كه بوديم چندين بار توجه رفقا را جلب كردم به اين مهم كه بايد شكر كرد اين نعمت عظيم را و اين سرمايه بزرگ را. خداي ما مرحمت بزرگي را به ما ارزاني داشته و بايد با شكر زيبايمان نشان دهيم كه واقعا شايسته بوده ايم.
خداحافظي كرديم از جمكران. عجيب گريه ام گرفته بود. از خانمي كه دم در بودند خواستم براي ما هم دعا كنند. خيلي دلم مي خواست برگردم. خيلي... اما نمي شد.
دو تا از بچه ها به خاطر گوشي هايشان دير كردند و به خاطر آن ها كمي معطل شديم. سر همين موضوع گفتند ديگر امكان رفتن به حرم حضرت معصومه (سلام الله عليها) نيست. دلمان گرفت. خيلي ذوق داشتيم براي حرم. اصلا به همين ذوق پايمان حركت كرد براي جدا شدن از جمكران. گفتند نماز را هم همين جا مي خوانيم و حركت مي كنيم به سمت شيراز. يعني برگشتيم جمكران. يعني خدا هواي دل ما را خيلي دارد. گاهي آرزوها چه زود به اجابت مي رسند... نمي دانم چه بود؟ اما چيزي بود كه دلها را روشن مي كرد كه خانم حضرت معصومه(س) نمي گذارد مهمانانش بي زيارت برگردند...
بعد از نماز سوار اتوبوس كه شديم، اصرار كرديم براي حرم. اصرارمان جواب داد و قرار شد برويم. رفتيم و صفا كرديم با حرم دوست... قرار گرفتن در خانه قشنگ و نوراني آن حرم حس و حالي صميمي داشت. لذت برديم از حضور... آيا سپاس اين همه نعمت، شبانه روز شكرگزاري خداوند نيست؟ خدايا... خيلي بزرگي...
حرم... آخرين جايي بود از مكان هاي مقدس كه در اين سفر رفتيم. گرچه برگ درخت سبز هم اگر هوشيار باشيم مقدس است اما بعضي وقت ها به دل ما بايد شوك وارد شود تا بفهمد عظمت خدا را...
صبح ديدار رهبر، ظهر حرم امام، عصر و مغرب جمكران، شب حرم حضرت معصومه(س) آدم را منبع انرژي مي كند. آن روز يعني چهارشنبه 11 آبان ماه بهترين روز عمرم بود... بي تعارف!
حركت كرديم به سمت شيراز...
رفقا متشكريم!
شيراز كه رسيديم خداحافظي ها و حلاليت طلبيدن ها و... بود. دلم تنگ لحظه هاي در آغوش گرفتن دوستان شده است. بچه هايي كه شايد بي هيچ حرفي به دل مي نشستند. چهره هايي كه در اين سفر عجيب نوراني شده بودند و همه اين ها بدون تجربه شخصي باور كردني نيست. باورتان مي شود كسي به دل آدم بنشيند كه در تمام سفر شايد چند جمله هم مكالمه نداشتيم با هم؟ و باور مي كنيد كه او در آن لحظه هاي پاياني بگويد دقيقاً همين حس را نسبت به شما دارد؟... بحث ارتباط ظاهري نبود. دل ها به دل ها راه داشت جاده اش هم صراط مستقيم بود...
رفقاي نازنيني بودند و هميشه دعاگويشان خواهم بود.
به جز دوستان عزيزم كه پيشتر از آن ها نام برده ام شايد زيبا باشد ياد كردن الهه ي خليفه، آرزو جان، زهرا ياري، زهرا صحرايي، فاطمه حقيقت جو و حديث و... همه ي رفقاي خوب ديگرم كه حافظه ام اسم قشنگشان را به يادم نمي آورد. تك تكشان را دعا مي كنم كه هميشه در راه رهبري باشند...
رجعت
باز هم در نمازخانه ساختمان شلمچه بوديم و متعجب از اين همه سرعت سفر. انگار همين ثانيه پيش بود كه آمده بوديم براي آغاز سفر... و حالا آمده بوديم براي پايان... و چه پايان زيبايي!
توفيق فوق اختياري
توي نمازخانه جلسه اول طرح صالحين براي خانم هاي پاسداران بود. ما هم به پيشنهاد فاطمه رفتيم و نشستيم كنار خانم ها و چه بحث زيبايي. من به شدت معتقدم كه اين طرح واقعاً موفق خواهد بود... ان شاءالله. فرصت اگر بود بعدها توضيح مي دهم در مورد طرح گسترده شجره طيبه صالحين. آن قدر شوق داشتيم براي بودن در ادامه بحث كه من به شخصه دلم نمي خواست برويم. حتي وقتي خانم حريري از جهرم آمدند دنبال ما.
در اتوبوس
رفتيم ترمينال براي بازگشت. آن جا اتوبوسي مي خواست به جهرم برود. مدام هم به ما اصرار مي كرد كه من الان مي خواهم بروم؛ بايد همين الان بياييد. ما هم بي خيال استراحت شديم و رفتيم سوار شديم. صداي آهنگ ناجوري توي اتوبوس مي آمد. ابتدا فكر مي كردم صدا مربوط به بيرون است. بعد متوجه شدم نه! خود راننده ي اتوبوس آهنگ گذاشته...
بلند شدم و با لحن محترمانه و آرامي به شاگرد راننده گفتم: لطف مي كنيد صداشو كمتر كنيد؟ با ترديد نگاهم كرد... راننده گفت نه نميشه. نميتونم مث بوف كور بشينم اين جا كه. گفتم: شما اجازه نداديد ما بريم بليط بگيريم. اگر اجازه مي داديد ما شماره صندلي مونو خودمون انتخاب مي كرديم و اين مشكلات هم پيش نمي اومد. شاگرد هنوز نمي توانست جوابي بدهد در حالي كه راننده قلدري مي كرد و صدايش را برده بود بالا. قيافه ترسناكي داشت اما در آن لحظه ها به تنها چيزي كه فكر نمي كردم ترس بود. مي گفت ژاپن و روسيه آپولو مي فرستن هوا. اينا مي گن ضبطو خاموش كن. اين مجوز ارشاد داره. فحش كه نمي ده. گفتم: اين مشكل از فرهنگ شماست. مي خواستم بگويم: ژاپن و روسيه ايستادن آپولو هوا مي كنن. شما نشستي صداي ضبط تو فرستادي هوا. كه صندلي پشت سري ما گفتند: بياييد جامون رو با هم عوض كنيم. شاگرد راننده قبلش مي خواست جايي توي اتوبوس براي ما پيدا كند كه موفق نشد. يعني هيچ كس نمي خواست روي صندلي جلو بنشيند. من براي اين كه نشان بدهم كه واقعاً اين موضوع برايم مهم است، گفتم باشه و صندلي عقب تري نشستيم. البته با خودم قرار داشتم كه اگر باز هم صدا را بلند كرد جوري كه مي شنيدم اعتراض كنم. وقتي نشستيم طرف از رو رفته بود و ديگر آهنگ نگذاشت. حال كردم. اما دلخور شدم از كساني كه مي خواستند با صلوات ماجرا را فيصله بدهند. قطعاً حاضر بودم با اتوبوس بعدي بروم و اين صداي حرام را نشنوم...
فرهنگ بعضي هاست كه ديگران را مهم نمي شمارند و به همان قوانين خارج كه خودشان مي گويند پايبند نيستند. مزاحمت صوتي براي ديگران قطعاً وجداني هم كه نگاه كنيم اشكال دارد. اين مزاحمت صوتي چه با آهنگ هاي حرام چه صداهاي حلال قطعاً اشكال دارد. آن گونه كه من مي دانم تنها صدايي كه مي توان بلند كرد صداي اذان است. بحث سر اين است كه اين ها راحت مي توانند با وسايلي كه هست صدا را در حد خودشان بگذارند يا فقط در هدفون و هندزفري صدا فقط براي خودشان باشد اما متأسفانه انگار مي خواهند حتماً ديگران هم اين صدا را بشنوند وگرنه خوش نمي گذرد به شان و اين نشان از فرهنگ پايين است.

مورد بد ديگر اعتياد بيشتر راننده ها به سيگار است كه واقعاً باعث آزار مسافرين مي شود. سيگار و آهنگ هر دو منشأ يكساني دارند براي رانندگان. بيرون آمدن از يكنواختي رانندگي. مسئولان بايد طرح هاي تازه اي بريزند كه براي بيرون آمدن از اين يكنواختي نيازي به متوسل شدن به حرام نباشد.

http://www.pic.iran-forum.ir/images/4t66jcuce3452f23fvpm.jpg

حرف آخر
رهبرم... رهبر عزيزم... تمام قلب هاي بازگشتگان از ديدارتان داغ عشق خورده و تا آخر اين داغ را بر خود خواهد داشت. ما بر آن چه گفتيد فرمانبريم و ايستاديم و مي ايستيم و خواهيم ايستاد... تمام آرزويم اين است كه نگاه مهربان شما براي لحظه اي سبز مطلب حقير مرا نوازش كند... آمين
به پايان مي برم نوشته ام را با شعري كه بسيار دوستش مي دارم:
گرچه نيكان همگي بار سفر بربستند
شيرمردي چو علي خامنه اي هست هنوز...

:: موضوعات مرتبط: گزارش، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : جمعه چهارم آذر 1390
زمان : 6
گزارشي از ديدار دانش آموزان و دانشجويان با رهبر عزيزمان


زير سايه نور - بخش نخست

 http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/91819450-4773-43e7-a3ea-4c4fd45c6401_1.jpg قبل از سفر... آن قدر سريع اتفاق افتاد كه هنوز هم باورم نمي شود. امسال تصميم داشتم مثل بچه هاي فوق مثبت بچسبم به درس هام و دور فعاليت هاي پرورشي را خط بكشم...

مثل بچه هاي فوق مثبت نشسته بودم سر كلاس حسابان و فوق مثبت تر آن چيزي كه شما فكرش را بكنيد داشتم درسم را گوش مي دادم.

ناظممان آمد در كلاس و گفت: «نجمه پرنيان يك تلفن خيلي ضروري داره.» من 4چشمي داشتم نگاه مي كردم و ماتم برده بودم كه از كي تا حالا اين قدر مهم شده ام و تلفن ضروري دارم؟ آن هم توي مدرسه؟...

مات شدم! به هر حال در همان عرض 3متري كلاس تا رسيدن به دم در هزار تا فكر و خيال عجيب و غريب به سرم خورد جز هماني كه واقعا درست بود. آخر كي فكرش را مي كند كه با يك تلفن خيلي ضروري وسط كلاس حسابان آدم برود ديدار رهبر...؟ هول كرديد؟ ماتتان برد؟

حساب دل مرا بكنيد كه وقتي ناظممان داشت توضيح مي داد كه از بسيج تماس گرفته اند و چنين و چنان، قلب من چه حالتي داشت...

خيلي خودم را گرفتم. وگرنه همان جا چند تا جيغ آبدار مي زدم و مي گفتم خانوم: «نكنه مارو گرفتين... آخه رهبر كجا... ما كجا...» جنس شور!

به هر صورت گوشي تلفن را كه برداشتم و صداي جدي رئيس بسيج دانش آموزي مان را كه شنيدم آرام آرام... دلم كه نه ولي عقلم باورش شد كه واقعا يك خبرهايي هست.

خبرهايي از جنس شور... اتفاق هاي خوب غير منتظره را بيشتر دوست دارم.گرچه كمي هول برانگيز ناك است و سرعتش آدم را گيج مي كند. با شوق مضاعف كه نه... با كله قبول كردم.

گفتند: پشيمون نمي شيد؟ گفتم نه. فكرش را بكنيد حدود ساعت 11 به شما خبر بدهند كه تا 30:3آماده بشويد و ترمينال باشيد و برويد شيراز ساختمان شلمچه و از آن جا هم برويد تهران براي ديدار رهبر.

اين آدم 3ساعت قبل از سفر بفهمد قصه سفرش را... هول مي شود. چه رسد به اين كه جاي چندان نزديكي هم نباشد و براي... ديدن روي ماه، براي ديدار امام خامنه اي... نايب حضرت بقيه الله(عج) باشد. چرا من... دلم مي خواست سريع گوشي را بگذارم و از شوك حاصل بيرون بيايم. قلبم داشت مي ايستاد. من كجا هستم؟ مي خواهم به كجا بروم؟ چرا من؟

اي خدا... شكرت... خيلي خدايي. چشم هاي مديرمان كه پر از اشك شد... دلم لرزيد. بدفرم هم لرزيد. گفتم نجمه يادت هست هر كس به تو همين موضوع را مي گفت چقدر گريه مي كردي و آرزو؟...

آه چه زيبا لحظه اي است لحظه اجابت دعا... خدايا خيلي بزرگي... دوستت دارم. چيز ديگري... اين موضوع باعث شد جيم فنگ اضطراري بزنم از محضر بزرگوار و نازنين فوق برنامه ادبيات...

- از شما چه پنهان من اين فوق را كلا فراموش كرده بودم و كتاب ادبياتم هم همراهم نبود- البته با توجه به جيم فنگ 5نفر از رفقاي ديگرمان به دلايل ديگر كمي هم خطرناك بود... خب ديگر... ديدار رهبر يك چيز ديگري است! همه قبول دارندhttp://www.women.gov.ir/files/fa/news/1388/12/16/15764_847.jpg كه... خداحافظي يا... السلام عليك يا... خدا مي داند چه بر من گذشت تا رسيدم به خانه.

با تاكسي و دربست و... به سرعت برق و باد همه چيز را پيچيدم- همه چيز همان يك دست لباس و وسايل شخصي است خودتان را نگران نكنيد- توي آن فرصت كم گيج مانده بودم كه خداحافظي بكنم يا وسايلم را جمع كنم؟ بگذريم. دقيقه نود- به موقع- رسيدم ترمينال.

طبق معمول سفرهاي دانش آموزانه ام كوله پشتي ام را برداشته بودم به عنوان ساك و همه چيزم را گذاشته بودم توي همان كيف. اين يعني يك سفر دانش آموزي. آدم اگر توي سفر عين توي خانه همه چيز همراهش باشد كه سفر مزه نمي دهد. بايد كمي هم سختي كشيد. نه؟

فرق اساسي بگذاريد همين جا خيال همه را تخت كنم. اين نوشته با خيلي از نوشته هاي ديگرم يك فرق اساسي دارد. براي آن ها كه معتقد نيستند ننوشته ام. براي همين راحتم و حرف دلم را بدون توضيح و تشريح و بگير و ببند مي زنم. راحت... بر و بچه هاي اين سفر شايد زياد فرقي با بقيه نداشتند.

شايد فردا ما دوباره برگرديم سر خانه و زندگي و درسمان و همه چيز مثل قبل از سفر بشود. اما در اين سفر دلم آرام بود. آرام از اين كه وجداني عميق، چيزي ژرف در اين سفر همه را از برخي گناهان معمول در سفرهاي ديگر نگاه مي دارد.

بگذريم كه بعضي ها حرمت هيچ چيز را نگاه نمي دارند... اما حقيقتاً چيزي در اين ميان بود كه نمي گذاشت برخي حريم ها بشكند. سلام بر همسفر فاطمه قدرتمند و مرجان فخارزاده رفقاي هم شهري گلم بودند كه تا آخر سفر به روح و روان ما صفا دادند.

اي ول به معرفتشان... خدايا خيلي بزرگي! خانم حريري- از اعضاي بسيج جهرم- ما را تا شيراز رساندند. باز هم توي اتوبوس موضوع تلف شدن وقت هزاران و ميليون ها انسان فكرم را عجيب مشغول كرده بود. من به عنوان دانش آموز بسيجي كه به قصد ديدار يار...

عزيمت مي كنم چگونه اجازه ندهم وقتم تلف شود در اتوبوس؟ ياد اين جملات افتادم از آقا- تصميم گرفتم در اين مطلب جملات آقا را مستقيماً از سايت بگيرم و نقل به مضمون نكنم.

بهتر است قطعاً!...: «بنده خودم چند جلد قطور از يك عنوان كتاب را در اتوبوس خواندم! البته قضيه مربوط به قبل از انقلاب است كه چند روزي براي انجام كاري از مشهد به تهران آمده بودم.

بنا به دلايلي نمي خواهم اسم كتاب را بگويم. وضعيت و فضاي اتوبوس هاي آن روزگار براي ما خيلي آزاردهنده بود و نمي توانستيم تحمل كنيم. دلم مي خواست سرم پايين باشد و خواندن كتاب در چنين وضعيتي بهترين كار بود. ساعتي را كه به اين حالت مي گذراندم احساس نمي كردم ضايع مي شود.

آن وقت ها تقريباً يك ساعت طول مي كشيد تا آدم با اتوبوس از جايي به جاي ديگر مي رفت. بعضي وقت ها اين جابه جايي كمتر يا بيشتر هم طول مي كشيد. به هرحال چنين يك ساعت هايي را احساس نمي كردم كه ضايع مي شود؛ چون كتاب مي خواندم.» و من شايد به همين دليل آزمون قبلم و كتاب اشعار محمدرضا شفيعي كدكني را برداشته بودم كه بخوانم.

نمي دانم چرا... اما نگاه كردن به طبيعت خالص از پشت پنجره اتوبوس را دوست دارم. برايم هم تكراري نمي شود. ساعت ها اين نگاه مرا به آرامش عجيبي فرو مي برد. يك فرصت عميق براي تفكر.

جايي كه هيچ كس نيست... يك خلا طبيعي! در اين بين لذت خواندن كلمات باران خورده اشعار سبز يك شاعر ظريف، مضاعف مي شود. پس حق بدهيد كه اغلب ترجيح دادم خواندن كتاب شعر را به حل كردن آزمون... گرچه شايد... سرعت! پيش تر هم گفته ام. اتفاقات اين سفر به طرز عجيبي سرعت داشت.

طوري كه باورت نمي شد كه الان كجايي و لحظه بعد كجا خواهي بود؟... پس كوتاهي مرا در ذكر برخي جزئيات كه گاهي لازم است ببخشيد. دوست دارم سرعت اتفاقات را آن طور كه بود منتقل كنم به شما بزرگواران. تقدير! شيراز كه رسيديم يك راست رفتيم ساختمان شلمچه.

من يكي كه تا آخر سفر مات بودم هنوز. چقدر گاهي تقديرها عجيب رقم مي خورند. من صبح كه رفتم مدرسه يك درصد فكر مي كردم امروز سفري داشته باشم و آن هم براي ديدار؟... خدايا خيلي بزرگي.

قصه نمازخانه ساختمان شلمچه را در سفرنامه طرح ولايت هم گفته بودم. اتفاقاً اين بار هم بر و بچه ها دم در ساختمان ايستاده بودند.

چون راهشان نمي دادند توي نمازخانه! داخل ساختمان از يك نفر پرسيديم در مورد برنامه ديدار رهبري و مسئول اردو و...؟ كه فجيع به ما پريد. طرف كلا اطلاعي نداشت از موضوع.

راحت مي توانست بگويد من اطلاع ندارم. نيازي به پرش ارتفاع نبود كه! از تيره و طايفه بسيج بعيد است اين حركات... من يك لحظه ماتم برد.

گفتم نكند واقعاً خبري نيست و اشتباهي صورت گرفته؟... ولي بعد نمي دانم چه شد كه در نمازخانه را باز كردند.

آن جا بنده حقير مراسم معارفه خودم را با بقيه بر و بچه ها برگزار كردم تكي! آن قدر هم خوش گذشت مراسم كه خدا مي داند. مخصوصاً آشنا شدن با محبوبه منصوري از بر و بچه هاي شيراز كه شادمانمان كرد! جاي شما سبز... غريبه آشنا رفيق شفيقي از كازرون به ذهن من خيلي آشنا مي آمد. هرچه هم تدبر مي كردم كه كجا ديدمش، يادم نمي آمد. آن قدر فكر كردم كه آخر خودش يادش آمد! و گفت مسابقه قرآن مرحله پنجگانه پارسال كه كازرون بود. آن جا آشنا شديم.

البته بگذريم كه من از فرط قوت حافظه هرچه فكر كردم باز هم يادم نيامد كجاي آن مسابقه ما با هم آشنا شديم... ديدن اين رفيق شفيق خيلي از غربت مان كم كرد. خيلي... قرار گرفتن ميان يك جمع غريبه يك جورهايي فشار وارد مي كند به دل آدم... امان از غريبي.

اين وسط اما يك آشنايي عجيب، يك وحدت باور نكردني بين ما بود. دل همه ما به شوق ديدار مي تپيد. نگاهش اولين بار كه درگير نگاهش شدم به خاطر درگيري زيپ كيفم با پليورش بود. كلي هم خجالت كشيدم.

دو سه بار كسي از پشت سرم گفت يواش تر. آروم تر برو. صبر كن خب! من هم نمي دانم چرا- دلم مي خواست سريع بنشينم روي صندليم.

اصلاً نمي دانستم كه كي هست كه دارد امر و نهي مي كند و چرا. برگشتم يك نگاه كردم به او. يك خانوم نازي بود. ديدم اي دل غافل، كمي ديگر بروم پليورش نابود شده. گفتم ببخشيد من متوجه نبودم كه گير كرده توي هم. خنديد. باز شديم از هم. اما فجيع درگيرش شدم. درگير نگاهش... نگاه خانم فلاحي. مسئول اردو! خوشم آمد از او. از جديتش. خاصه از نگاهش. از خنده اش.

خوشم آمد ديگر... راستش اولين بار بود حس مي كردم فردي واقعاً عرضه مديريت و برنامه ريزي براي يك سفر دانش آموزي را دارد. خوب مي تواند همه چيز را كنترل كند... و لذت مي بردم از اين موضوع! جوان، پويا، فعال. دقيقا همان چيزي كه من دوست مي داشتم مسئول اردوي ما باشد.

اي ول به خانم فلاحي! حركت شب بود كه از شيراز حركت كرديم. يك اتوبوس دختر شوخ و شنگ. شور و شوق اول سفر و سر و صدا و بگير ببند فجيعي داشتيم. چقدر دلم تنگ شده براي آن لحظات. لحظه هاي خوب خدا! حاضر غايب شديم و من هم با كمال افتخار غايبي ام را اعلام كردم.

دلم كشيده بود از اين قالب بچه مثبتي بيايم بيرون و كمي شيطنت كنم در اين سفر. شور و حال بدهم به بر و بچ. شروع خوبي بود. البته كه سفر با آيت الكرسي آغاز شد... با يا علي... يك اتفاق جالب! پشت سرم مدام مي شنيدم كه كسي را به اسم نجمه صدا مي زدند. نگو دوست گلم را كه پشت سرما نشسته و اسمش «نجمه» بود صدا مي زدند. حالا قضيه وقتي جالب تر مي شود كه اسم كنار دستي اين دوست گلمان «ليلا» بود و همين تركيب نجمه و ليلا در صندلي كناري تكرار مي شد.

به طور كاملا اتفاقي و بدون هماهنگي قبلي! اسمم به طرز عجيبي مرا ياد امام رضا مي اندازد. دلم تنگ شد براي آقا... با رفقاي جديدمان مخصوصا نجمه جان! گرفتيم به هم. ايميل و وبلاگ و تكنولوژي پيشرفت كرده ديگر! از قضا اين دوست گل هم شاعر از آب درآمد. كلا تفاهم داشتيم با هم. قصه داشت عجيب مي شد. حكايت قشنگ دوستي... اعتماد به نفس من كه خيلي خوشحال فكر مي كردم تعداد بچه هاي رياضي خيلي كمتر از بچه هاي تجربي است، با يك اعتماد به نفسي پرسيدم بچه ها كيا سوم رياضي اند؟ يكهو از جاي جاي سراي كوچك متحرك ما- همان اتوبوس خودمان- نواي «من» بلند شد.

صحنه جذابي بود. كم آورديم كلا. گم شديم! تهران كه رسيديم خوشحال و شاد و خندان گم شديم! صبح سه شنبه بود. من از دوستان، بزرگواران خواستم يك نقشه عزيز و گرامي بگيرند راحت راه را پيدا مي كنيم. اما دوستان در آن لحظه همگي احساس تهران شناسي شان گل كرده بود.

به همين خاطر كلا خوش نداشتند نقشه بگيرند. راننده گرامي هم كه... آدم چه بگويد؟ اگر هم بخواهند با همچه تفكري گشت و گذار كنند توي تهران واقعا محشر است! سوخت و اصطكاك ماشين و... اين چيزها كه به جاي خود؛ وقت تلف شده ما چه مي شود. توي اتوبوس نشستن مصيبتي است عظما.

قبول كنيد كه يك نفر مثل من واقعا ظرفيتش را ندارد آن همه وقت را يك جا بنشيند ساكت و آرام يا مثلا كتاب بخواند. خدا ظرفيتم بدهد... حالا اين كه بي خود و بي جهت خيابان هاي بي سر و ته تهران را هم گز كنيم واقعا آدم را منفجر مي كند.

قوطي كبريت براي تهراني ها شايد... اما براي ما عادي نيست خانه هاي زير پله اي. همگي ما مات مانده بوديم كه چگونه زندگي مي كنند مردمان اين ديار در اين خانه هاي قوطي كبريتي. آدم را خفه مي كند نگاه كردن به اين خانه ها... چه رسد به زندگي! گاهي اما با خودم مي گويم اين خانه ها تداعي مي كند نفس هاي گرم خانواده هايي را كه هنوز هم نفس يكديگر هستند... نه هم خانه؟ آسمان... ريسمان... ديو! نمي دانم چرا... اما هر چه مي نويسم بعدتر با خودم مي گويم طبق معمول مي خواستي توي اين نوشته كل مسائل و مشكلات بين المللي را حل كني.

ولي خب ديگر. آدمي مثل من از كنار هيچ چيز نمي تواند بي تفاوت بگذرد. اصلا خاصيت سفر هم همين است. چيزهايي به چشمت تازه مي آيند كه شايد قبل تر و در سكون كمتر به آن ها توجه مي كردي. مثل قضيه بدحجابي ها و... راستش، الآن نمي خواهم بحث حجاب و اين ها را باز كنم.

مجالش هم نيست. بحثم چيز ديگري است. اما در اين روزگار عجيب و غريب بدحجاب ها زشت تر مي شوند. روز به روز؛ ثانيه به ثانيه... باور كنيد من از روي اصول زيبايي معنوي و اين ها حرف نمي زنم.

اين ها حرف هايي است كه خودشان مي گويند. آرايش هاي تند و حشتناك كه فرد را به جاي آراستن شبيه ديو مي كنند. تا مدتي پيش ما ديوهاي نقاشي هاي كودكانه مان را اين گونه مي كشيديم. يعني حتي بچه ها هم مي فهمند اين آرايش طرف را زيبا نمي كند.

برعكس! زشت مي كند. اين زشتي را كه ديگر با ميل طبيعي انسان به زيبا بودن نمي توان جمع كرد، مي توان؟ اين زشتي فقط براي خودنمايي است... قابل توجه خيلي ها! اين موضوع از آنجا ذهنم را مشغول كرد كه تهران شايد از اين لحاظ بيشتر توي چشم مي زند. خيلي هم سر اين موضوع با بچه ها بحث كرديم... اردوگاه شهيد باهنر بالاخره رسيديم.

اردوگاه شهيدباهنر تهران.... و لذت مضاعف از زيبايي بي نهايتش. سلام... اينجا قرار است اقامتگاه بچه هايي باشد كه مقيم نيستند. موج اند. اينجا قرار است قدوم آدم هايي را ببوسد كه سبزتر از باغ بهار، پاييز زيباي خدا را با ديدار ورق مي زنند. اينجا مقدم عاشقان ولايت خواهدبود... پت و مت... سوار ون اردوگاه شديم كه برويم خوابگاه. خيلي خوشحال خودمان نشستيم روي صندلي ها و وسايلمان را گذاشتيم كنارمان جلوي در.

موقع پياده شده فهميديم چه گلي كاشته ايم. دقيقا قضيه پت و مت بود. بالاخره كه با نمايش زيباي پت و مت بيرون آمديم از ون. اين هم سوار شدن ما! خوابگاه لاله ورودي خوابگاه كه رسيديم گفتند هنوز آماده نيست. فكرش را بكنيد مثلا مي گفتند براي فردا آماده مي شود.

چقدر جالب مي شد ماجرا. نه؟ در هواي مطبوع ايستاده بوديم به يخ زدن. كه سر سه سوت سربازان گمنام آماده اش كردند و رفتيم داخل... خدا خيرشان دهد خوابگاه خوبي بود. كيفمان را كوك كرد.

پرده هاي خراب وسايل مدرن اختراع شدند تا زجر ما را كمتر كنند. پرده عمودي پنجره خراب بود و با دست مبارك خودم پرده را كشيدم جلو.

هر از چند ثانيه هم مجبور بودم توضيح دهم كه بابا مي دونم اين پرده يه چيزي داره كه با اون ميشه جمعش كرد يا بازش كرد. همون چيزش خرابه ديگه! وگرنه خل نيستم كه دست خودمو نابودكنم كه! مصيبت تخت خواب از لج پاي لنگم تخت بالا را انتخاب كردم.

شايد به خيال اين كه اين جا خانه خودمان است و تخت، پله اي دارد با كلاس در حد تيم ملي. نگو كلا سيستماتيك مشكل داشتند اين تخت ها. از ديوار راست بالا نرفته بوديم كه به سلامتي خوابگاه لاله رفتيم! پله هاي كاملا عمود حكم همان ديوار را دارد.... آن قدرها هم مارمولك نيستيم ما. باور كنيد.... دنياي كوچك حكايت دوست كازروني ام را قبل تر گفته ام.

اضافه كنيد به آن دوست ديگري را كه دقيقا توي سلف سرويس كشف كرديم كه توي طرح ولايت با هم بوده ايم. كمي جلوتر اضافه كنيد به همه اين ها حكايت رفقايي كه پانايي- خبرگزاري دانش آموزي پانا كه در استان فارس با مديريت جناب نوشاد كار مي كند- بودند و هستند و من همينطور كه در فكر بودم اسم پانا و جناب آقاي نوشاد را شنيدم از رفقا موضوع را پرسيدم كه پانايي درآمدند.http://www.aftabnews.ir/images/docs/000090/n00090745-b.jpg

دلم مي گويد: دنيا آن قدرها هم بزرگ نيست. هميشه روابطي هست كه بتواند آدم ها را به هم وصل كند... هميشه هست.

فقط كمي بايد فعال بود و دقيق! باز نكنيد نشسته بوديم هنوز روي تخت هايمان كه آمدند- شايد از ترس آن كه جاگير شويم آنجا و خيلي خوشمان بيايد و الخ- و گفتند: بچه ها يك شب بيشتر اينجا نيستيدها... فردا صبح بعد از نماز حركت است به سمت بيت رهبري و بعد هم استان خودتان. وسايلتان را زياد باز و پخش و پلا نكنيد... بابا دوستان تهراني زيادي مهمان نواز! خودمان نيامده بوديم كه خودمان بمانيم. آورده بودندمان؛ مي بردندمان.

نگران چي بوديد شما؟! هنوز نيامده! طبق تجربه ام از سفرهاي بسيجيانه مي دانستم كه خستگي وحشتناكي در اين سفر خواهدبود كه البته هر سختي و خستگي در مقابل ديدار آقا هيچ محسوب مي شود. طبق معمول اين سفر ها هنوز نيامده بايد آماده مي شديم.

اول نماز قبل از ناهار. اول هم قرار نبود نماز جماعت باشد.- خسته نباشند جميعا- كه بعد درست شد و گفتند نماز جماعت است. بفرماييد نماز... بگذريم كه هستند بعضي ها كه توفيق نماز جماعت را... حتي در سفر عشق! سر ناهار يك گشتي زدم به دنبال بر و بچه هاي مجلس دانش آموزي.

كه البته كسي را كشف نكردم و برگشتم سرجايم نشستم. مثل بچه هاي خوب. خوشم نمي آيد نقد بزنم سر بدي غذا. ولي يك فكر اساسي براي غذاهاي اردويي بايد كرد.

مشكل اينجاست كه هزينه «پخت» غذاي خوب و بد زياد فرق نمي كند و اسراف است استفاده نادرست از نعمت خداوند. نيازي نيست كه نتايج اسراف را يادآوري كنم در اين اوضاع محدوديت بودجه بسيج؟!

http://azar-sharghi.koolebar.ir/sites/azar-sharghi.koolebar.ir/files/downloads/images/63379286743.jpg?1280943957

شنبه 28 آبان 1390- شماره 20076

نويسنده: نجمه پرنيان، عضو تيم ادبي هنري صفحه مدرسه،روزنامه كيهان



:: موضوعات مرتبط: گزارش، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه سی ام آبان 1390
زمان : 21
شب هاي شاه توت


نويسنده:

جلال فيروزي

... و تو مي بايست باز شروع به شب گردي ات در خيابان هاي تجريش كني تا چشمهايت دست فروشي را بگيرد كه بساط كرده و دوباره ياد روستا افتاده باشي. و ياد شبهايش حتي.
شايد خيال شب گردي در ولي عصر هم به سرت بزند تا نيم نگاهي به چنارهاي آن بيندازي و پرسه ات را كامل كني. و بداني روزمرگي اين روزهايت به چند است و چطور با خودت تا مي كني. آقاجان... روستا... پيراهن سياه... نازخاتون.
خوب كه چشمهايت را بازكني، جاجيم و پادري هايي را مي بيني كه در بساط دست فروش اند و خاطر آقاجان را دوباره از سرت مي گذرانند. نور چراغ كوچكش آن قدري كه مساحت بساطش را بگيرد هست اما تو نور نئونهايي را مي بيني كه يك چند يكبار با نور چراغ او در مي آميزد. و از خودت مي پرسي اين وقت شب و بساط دست فروشي؟
كم كم ساعت هاي پاياني شب مي رساند و كمتر كسي بيرون مي آيد و كركره مغازه ها يك خط در ميان به زمين كوبيده مي شود. وي تو خوش داري بازهم به شب پرسه هايت ادامه دهي و در كنار بساط دست فروش بنشيني و به قاعده يك چاي خوردن همدمش شوي.
اما نمي داني چرا، بي هوا پا سست مي كني.
شايد بهتر باشد از همان دور نگاهش كني. آرام و آهسته كنج مغازه اي كه كركره اش پايين آمده مي نشيني و محو تماشاي پيرمرد مي شوي- بي خيال از مردمي كه بار به دست از جلو چشم هايت مي گذرند و دندان هاي يك دست سفيدشان را مي بيني- كمي كه چشمهايت گرم ديدنش مي شود، دوست داري پاهايت را در سينه جمع كني و سرت را روي زانوهايت بگذاري. اما كم كم چشمهايت سنگين مي شود.
دوپايت كه مماس با جاده روستا شود و باد، ساز مخالف نزند صداي له شدن سنگ ها در زير پايت به گوش مي رسد- و تو چقدر از اين صدا خوشت مي آمد- چندي كه از پيچ و خم جاده بگذري كم كم سنگ بناي روستا به چشم مي آيد. و نم باراني كه ديري قبل به خاك پرخاطره نشسته بود، بوي كاهگل را در مشامت مي دواند- و تو مي تواني پابه پاي احساس روستايي زاده ات همراه شوي حتي- اگر خاطرت يادآورش باشد چند سپيده دم كه عطش آب چشمه به لبت نشسته و هوس خنكاي صبح، مدارا از تو گرفته بود؛ از پرچين اينجا مي گذشتي و مي ديدي پيرزن گوشه در تكيه زده و بي كه مرام نامه اي باشد به شقايق هاي كنارش آب مي دهد- و تو صداي پاشيده شدن آب را مي شنيدي- بعد هم شروع به وصله كردن پارچه ها مي كرد. يك چندي كه مي گذشت نم چشمهايش را با گوشه چادر مي گرفت و با كاسه سفالي لبي تر مي كرد. بعد هم تو احساساتي راهت را از سر مي گرفتي تا اينكه دو پايت رفيق چشمه شود. و تو مي بايست زانو مي زدي و سرت را كمي جلو مي كشيدي تا عكست را ببيني. بعد هم يك دل سير آب.
هر چند كه شايد دور ديد نابي از شهر، باب چشمهايت شده باشد؛ اما همين كه بوي ريحان هاي آقاجان با مشام ات آشنا شود قاب شهر از چشمهايت مي افتد. حالا نيم چاشت گذشته است. آقاجان مي بايست شاپويش را سر گذاشته و آن طور كه بار آمده، يك نفس تا خود ظهر با زمين گرم بگيرد. مگر به هواي چاي خوردن نفسي تازه كند يا كسي را ببيند و پرسان احوالي كند.
كمي كه صبر كني بوي چاي ذغالي در مشام ات مي دود و صداي قل قل كتري سياه شده و سوختن چوبها حتي.- و تو يادت مي آيد كه با آقاجان مي نشستي و در ليوان كمر باريك چاي ذغالي مي خوردي. و دوباره كه آقاجان مي خواست ليوان ات را پر كند چشمهايت را تيز ليوان مي كردي و حواست را به صداي ريختن چاي مي دادي- وقفه اي كه بگذرد مي تواني ظهر همراه آقاجان به خانه برگردي و نازخاتون را ببيني كه بساط ناهار را درست زير درخت گردو پهن كرده.
مادام كه مساحت سفره روي زمين است حرف هاي آقاجان و نازخاتون هم گل مي اندازد. چند كه آقاجان از زمين و باغ بگويد و نازخاتون از خانه. فارغ از سن و سالي كه وصله شان شده- و تو گاه مي شد كه دندانهاي آقاجان را از پس خنده هايش ببيني. مثل يك رشته نگاتيو كه رو به آفتاب جلو چشمهايت مي گرفتي و مي ديديشان- شايد بهتر باشد اوقات ظهر امروزت را بي كه پاي خوابي در ميان باشد پر كني.
آفتاب هم كه يك پرده، روستا را بگيرد باز تو مي تواني در حد بضاعتت پا در صحن اش بگذاري. آنقدري سوزان نيست كه اذيت شوي. و تو مي تواني ياد كودكي ات افتاده باشي حتي. چوبي كه قواره اش از كمرت بيشتر نيست به دست بگيري و كشان كشان به راه افتي و به صداي كشيده شدنش روي زمين گوش كني. و يك چندي كه به راه شدي برگردي و خط چوبت را ببيني. شايد هم- در همين وقفه- پيري از قماش روستا به پستت بخورد كه بوي ده در لباسش پيچده- و تو مي تواني از كنارش كه مي گذري، نفس عميقي هم بكشي و بوي علف را حس كني- فرقي نمي كند گذرت كوچه باغ باشد يا دشت و صحرا. به خودت كه بيايي نماي رودخانه را مي بيني و چوب دستي هم كنارت است. همان طور كه نشسته اي شايد ني هاي وحشي هم به چشم ات بيايد. و عطر آبي كه صدايش زيرگوش ات زمزمه مي كند. شايد بي هوا دستت روي سبزه ها هم بلغزد و خنكاي آن را حس كني. شايد هم با مشتي شان ور بروي. خوب كه نگاه كني چشمه اي به رودخانه مي ريزد كه تو مي تواني گلويي تازه كني و مشت آبي به صورتت بپاشي.
آقاجان هم يادش هست؛ قبل ترها كه تو را به رودخانه مي آورد آن قدر در آب مي دويدي كه رمق از دوپايت مي رفت- گاه به هواي ماهي ها و گاه به بهانه بچه قورباغه اي- آن وقت روي ماسه ها مي نشستي، كفش هايت را در مي آوردي و با جوراب هايت گل و لاي بين انگشتانت را تميز مي كردي. بعد هم كفش هايت را مي شستي و همان طور خيس خيس- بدون جوراب- مي پوشيدي.
از رودخانه به آن طرف، ديگر خانه اي نيست. مگر چند باغ كه هميشه به حكم رودخانه آبادند. اگر بتواني بالاي تپه اي روي و بنشيني، زودي حواست به صحني مي رود كه تا دور ديد، چشمهايت را اشغال كرده و تو- اينجا- پرچانگي طبيعت را مي بيني كه بضاعتش را رخ به رخ در مقابلت گذاشته و تو وامانده اي حتي.
كم كم كه باز ياد آقاجان افتي، هوا به گرگ و ميش مي زند. بساط شام را نمي شود بيرون پهن كرد. پشه ها نمي گذارند. در خانه باشد بهتر است. آقاجان هم كه تفتن هر پنجشنبه اش است بعد شام قلياني بار گذارد و به قاعده يك همكلامي ساده چند كامي بگيرد. راستي، مگر امروز پنجشنبه است كه آقاجان به تختش لم داده و...؟
اگر صبر كني تا قليان آقاجان تمام شود، صاف به رخت خوابش مي رود و پتو را كيپ گلويش مي كند. خلقش است وقتي خورشيد خودش را از پشت شاخ و برگ شاه توت بالا مي كشد ببيند. نازخاتون هم اين طور بار آمده.
قدم هايت كه شماره بگيرند روانه كوچه باغ مي شوي و حتم داري كه مي بايست جلو در بايستي تا برگهاي پرخاطره شاه توت را ببيني. اما به دلت مي افتد كه پرسه اي در كوچه باغ روستا بزني و با هواي شب دمي سازگار شوي.- تو شبها در ولي عصر قدم مي زدي و اگر حسش را داشتي، واي مي ايستادي و پيتزا پپروني مي خوردي. بعد هم دكه اي را گير مي آوردي كه چاي دارچيني داشته باشد- هم رديف با علفها و تك درختهاي كوچه كه راه روي صداي شب نشيني جيرجيركها را مي شنوي.-آقاجان كه يكبار نشان ات داده بود. روي برگ مو نشسته بود و پاهايش را به بالهايش مي كشيد و جيرجير مي كرد. تو چندش ات مي شد كه دستت بگيري. راستي چقدر سخت ديده مي شد. آقاجان، چرا جيرجيرك سبزه؟
داوري كه كني دلت را پيش درخت شاه توت جا گذاشته اي. راهي كه رفته اي را باز مي گردي. حالا كه به درخت شاه توت رسيده اي، جخ اينكه كنجي بنشيني و دنج ات را بگيري. شايد هم نيم نگاهي به بالا كني كه شاخ و برگش نمي گذارد آسمان را ببيني و... هيچ، دلخواه است.
- و تو باز قبل ترها را يادت مي آيد كه همراه آقاجان و نازخاتون زير درخت توت مي آمدي. نازخاتون پارچه اي پهن مي كرد و آقاجان هم با چوبي به شاخ و برگش مي زد. بعد گوشه هاي پارچه را مي گرفتيد و توتها يك جا جمع مي شدند. بعد هم درخت شاه توت كه بايد با دست خالي به سراغش مي رفتي. نازخاتون راست مي گفت. رسيده ها با چند تكان مي افتد. قلق مي خواهد كه كار تو نيست.
آقاجان كيف اش به راه مي شود اگر صبح چند شاه توت بخورد. شايد دل خشكنك اين فصل اش باشد. تو مي تواني خودت را از ديوار بالا بكشي و چند شاه توت بكني. نور چراغ برق هم هست. حوصله خرج كني مي شود. -دستهايت كه از بين شاخ و برگ زمخت رد شوند، طرح لطيفشان رو مي شود. شايد صبح پادرمياني كنند و خنده آقاجان را دوباره ديدي.
اشكالي ندارد اگر دامن پيراهنت را بالا بياوري تا يك مشت شاه توت جا شود. خودت هم كه هوس كني مي تواني چند تايي لاي دندان بگذاري.-راستي يادت هست قبل ترها شاه توت به لبت مي ماليدي و تكه پارچه اي به سرت مي انداختي و پيش نازخاتون مي رفتي. صدايت را نازك مي كردي و مي گفتي: نازخاتون، دختر نمي خواي، نازخاتون هم بغلت مي كرد و از ته دل مي بوسيدت. آن وقت اين تو بودي كه سر كوچكت را روي شانه اش مي گذاشتي و ساكت، بو مي كشيدي- همانطور كه شاه توت ها در دامن پيراهنت هست از ديوار پايين مي پري و روانه خانه مي شوي. در را كه باز مي كني، بوي شور خون در مشامت مي دود.
به اتاقي كه اين وقت شب برقش روشن است مي روي. آقاجان سر به زير نشسته و نازخاتون هم با يك دست كمرش را مشت و مال مي دهد. بي هوا پيراهنت را ول مي كني و همه شاه توتها روي زمين مي ريزد. دستي كه با آن شاه توت كنده اي را بالا مي آوري و نگاه مي كني؛ اما زودي مي روي پيش آقاجان مي نشيني. آقاجان خون بالا آورده. دكتر گفته بود كه اگر اين بار... بغض به گلويت مي چسبد. تو هم كمر آقاجان را
مشت و مال مي دهي. گاهي هم دستت به دست نازخاتون مي خورد و پوست ظريف و رگهاي چسبيده به پوستش را حس مي كني. آقاجان سرش را از سطل بالا مي آورد و به تو نگاه مي كند. گوشه لبش لخته خوني چسبيده. تا مي آيد لبخند بزند سرش را دوباره در سطل مي گيرد. بوي شور خون باز هم در مشامت مي دود. هق هق گريه ات ريتم دم و بازدم ات را بهم مي زند. آنقدر اشك مي ريزي كه همه جا را تار مي بيني. نازخاتون دستش را روي شانه ات مي گذارد و دلداري ات مي دهد. گرماي دستش را به پوست مي گيري.
حس مي كني دستي به شانه ات مي خورد. شش دانگ مي شوي. تر چشمهايت را با پشت دست مي گيري و بلند مي شوي. تجريش هم به خواب رفته. بي كه مقصد راهت را بداني راه مي افتي.- بي حواس به ماشين گشت كه نور نئون در شيشه اش چشمك مي زند- تق تق قدم هايت سنگيني سكوت نصف شب را مي شكند. تجريش هم الان چيزي ندارد كه حواست را به آن بدهي. با شستت زير چشمت را پاك مي كني. هنوز چند قدم نرفته اي كه دوباره، فكرت مشغول مي شود. روستا...



:: موضوعات مرتبط: داستان، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه سی ام مهر 1390
زمان : 7
سه شنبه 25 مرداد 1390- شماره 20001 صفحه مدرسه
| ادامه مطلب...



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
زمان : 23
شنبه 22 مرداد 1390- شماره 19998 صفحه مدرسه
| ادامه مطلب...




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه بیست و دوم مرداد 1390
زمان : 13
شنبه 15 مرداد 1390- شماره 19992-صفحه مدرسه
| ادامه مطلب...

شنبه 15 مرداد 1390- شماره 19992



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه پانزدهم مرداد 1390
زمان : 20
كارگاه نقد نشريات تجربي مساجد ايران ـ2


نداي دوست

گاه نامه ي فرهنگي و تربيتي «نداي دوست»
مؤسسه ي فرهنگي، هنري ره پويان مكتب اهل بيت عليهم السلام
مسجد صاحب الزمان(عج) استان فارس، شهر خرامه
مديرمسئول: جمال زارع
بچه هاي خرامه!
سلام بر شما و خدا قوت!
نشريه ي توليدي و صميمي «نداي دوست» عطر خوش محبت را در فضاي جان ها افشانده و به همه نويد مي دهد كه مي توان با كمترين امكانات هم، خوب كار كرد.
«نداي دوست» ياور مظلومان خرامه است؛ پاي درددلشان مي نشيند و آينه اي است براي انعكاس واقعيت و انتشار خوبي ها. بياييد مواظب اين آينه باشيم.
و اما چند نكته:
¤ روي جلد مجله، مثل ويترين مغازه است. بيش از حد شلوغ كردن آن باعث مي شود كه مخاطب (مشتري) نتواند جذب داخل آن شود.
براي اينكه موضوعي بهتر به چشم بيايد، بهتر است عناصر اضافي را از دور و برش حذف كنيم.
¤ مي توان براي عكس ها، توضيحاتي خلاق نوشت.
¤ بيان غيرمستقيم و هنرمندانه، يادتان نرود كه تأثيرگذارتر است از بيان مستقيم و شعاري.
¤ گفت وگوي آقاي محمدباقر زارع با آقاي زارعي كه در شماره ي 66 به چاپ رسيده بود، جالب و آموزنده بود و به ياد مي ماند.
¤ پرداختن به موانع پيش روي كانون هاي فرهنگي و هنري مساجد استان فارس با تيتر طنزآلود و جالب «شترسواري دولا، دولا» خواندني و به دردبخور بود. البته چاپ تصوير مصاحبه شوندگان در گزارش مي توانست بر جذابيت آن بيفزايد.

    



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
زمان : 20
دم غروب(صفحه مدرسه)



ماه مهماني

در ماه مهماني خدا يك ويژه نامه ي زيبا خواهيم داشت براي كريم اهل بيت امام حسن مجتبي عليه السلام

     http://hassanmojtaba.persiangig.com/image/mobil/emam%20hasan2.jpg



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : جمعه هفتم مرداد 1390
زمان : 23
شنبه 8 مرداد 1390- شماره 19986 صفحه مدرسه
| ادامه مطلب...




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : جمعه هفتم مرداد 1390
زمان : 23
سه شنبه 4 مرداد 1390- شماره 19983 -صفحه مدرسه
| ادامه مطلب...




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه چهارم مرداد 1390
زمان : 13
شنبه اول مرداد 1390- شماره 19980
| ادامه مطلب...

روزنامه کیهان، صفحه مدرسه به ادامه مطلب بروید!




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه یکم مرداد 1390
زمان : 15
سه شنبه 21 تیر 1390- شماره 19972
| ادامه مطلب...

به ادامه مطلب مراجعه کنید!




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم تیر 1390
زمان : 7
شنبه 18 تیر 1390- شماره 19969(صفحه مدرسه)
| ادامه مطلب...

به ادامه مطلب مراجعه کنید!




:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه هجدهم تیر 1390
زمان : 13
اخبار صفحه مدرسه!!!


دم غروب
دوستان تازه

توي تحريريه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد.
- الو... سلام. صفحه ي مدرسه؟
- سلام بفرماييد.
- من و دوستم آمده ايم در صفحه ي «مدرسه» ثبت نام كنيم.
- از كجا آمده ايد؟
- از دبيرستان فرهنگ تهران.
- الان خدمت مي رسم.
از پله ها كه پايين مي رفتم كلي ذوق كردم، دو دوست تازه كم چيزي نيست!
با دو نوجوان شاداب و علاقه مند آشنا شدم.
«سيدعرفان لاجوردي» و «اميررضا محمدي» دو نويسنده هستند كه لحظاتي را مهمان كيهان و صفحه مدرسه شدند.
با اين دوستان كمي درباره صفحه مدرسه صحبت كردم و متوجه شدم دوست دارند علاوه بر داستان در بخش مقاله هاي اجتماعي و سياسي هم براي مدرسه مطلب بنويسند.
شماره ي ارتباط دوستانم را گرفتم و قرار شد به زودي همكاري شان را با صفحه ي خودشان آغاز كنند.
راستي اگر شما هم دوست داريد به جمع ما بپيونديد آثارتان را برايمان بفرستيد تا بعد از بررسي و انتخاب در نوبت چاپ قرار بگيرد

از مسابقه جدول رمزدار چه خبر؟

اسامي شركت كنندگان در مسابقه ي جدول رمزدار قرار بود امروز به چاپ برسد اما به خاطر نصف شدن صفحه، نتوانستيم اسامي را در اين شماره بياوريم.
ضمن اين كه از استقبال خوب شما دوستان سپاسگزاريم دنبال تهيه جايزه هم هستيم.
انشاءالله بعد از جدول رمزدار شماره 10 اسامي برگزيدگان را اعلام خواهيم كرد.
در حال حاضر همكارانمان در حال بررسي پيامك هاي رسيده هستند.
بخش جدول و سرگرمي مدرسه



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه یازدهم تیر 1390
زمان : 14
گذري و نظري بر نخستين نمايشگاه هنرهاي دستي


گذري و نظري بر نخستين نمايشگاه هنرهاي دستي

سلام ماه بي بي

http://img.tebyan.net/big/1390/03/20110606144716787_18.jpg

http://img.tebyan.net/big/1390/03/20110606144716881_19.jpg


محمد عزيزي (نسيم)
در يكي از روزهاي معمولي ام كه چشم به صفحه تلويزيون دوخته بودم، از اتفاق جالبي خبردار شدم؛ اولين نمايشگاه صنايع دستي. با ديدن غرفه هاي جالب استان هاي مختلف، دلم پر زد براي رفتن به نمايشگاه. روزها گذشت و در آخرين روز نمايشگاه كه جمعه بود فرصتي پيدا كردم تا راهي شوم. دم عصر بود كه به مصلي رسيدم. ماشين هاي «ون» مي رسيدند و صف بازديدكنندگان را كوتاه مي كردند و آنها را به نزديكي هاي نمايشگاه مي بردند.
بيرون نمايشگاه چند چادر سياه شبيه چادر عشاير با پختن نان و غذاهاي محلي از بازديدكنندگان پذيرايي مي كردند.

جلوي در ورودي برگه راهنما را مي گيرم ولي چيز زيادي دستگيرم نمي شود؛ اشاره كلي به نام استان ها و نام نبردن از انواع محصولات آنها باعث شده بود كه بازديدكنندگان كمي سردرگم شوند. من هم در شبستان هاي مصلي روان شدم و جلوي هر غرفه اي كه برايم چيزي جديد و جالب داشت ايستادم.

http://img.tebyan.net/big/1390/03/20110606144717631_29.jpg

تنوع محصولات نمايشگاه صنايع دستي آن قدر زياد بود كه دلم مي خواست جلوي هر تابلو ساعت ها بايستم و به زيبايي هايشان چشم بدوزم؛ زيبايي هايي كه نمي توان با يك نظر و گذر پيدايشان كرد. وقتي چشم هاي استاد نوروزي روزها به دنبال گل و گياه هاي ريز صحرايي بوده تا تابلوي سه بعدي جنگلي اش كامل شود، و بعد از پيدا كردن آنها دست هايش 55 روز روي تابلو كار كرده اند و تو مي خواهي به راحتي در پنج دقيقه كه نه در پنج ثانيه همه قشنگي هاي تابلو را پيدا كني. براي همين است كه من مي گويم دلم مي خواهد ساعت ها جلوي هر تابلوي جالبي بايستم تا حاصل زحمت روزها، ماه ها و سال ها را به تماشا بنشينم. هر غرفه اي حال و هواي خودش را دارد. در غرفه چابهار پسر نوجواني با لهجه محلي اش قيمت ها را مي گويد: اين آويز 65 تومنه، حالا چون شماييد مي شه. 60 تومن اين يكي 55 تومنه، حالا چون شماييد مي شه. 50 تومن. اين يكي...
و من خيره مي شوم به آويزهايي كه از گوش ماهي درست شده اند؛ گوش ماهي هايي كه از آنها صداي دريا به گوش مي رسد.
در غرفه نايين اصفهان به تماشاي هنر عبابافي مي روم. تا الآن فكر مي كردم پارچه همه عباها را با دستگاه هاي صنعتي مي بافند اما وقتي جلوتر مي روم رشته هاي ريز را مي بينم كه با دست هاي هنرمند جوان ناييني چگونه پارچه عبا را تشكيل مي دهند. از او مي پرسم قيمت عباي دست بافت چند است و او مي گويد: 125 هزار تومان. بعد توضيح مي دهد كه هر چه از عمر اين عباي ضخيم مي گذرد آن براي استفاده بهتر مي شود. اين عبا براي فصل زمستان در مناطق سردسير است.
جلوي غرفه ميزي است كه روي آن كيف و جامدادي و... توجه ام را جلب مي كند. جنس محكم نخ ها كه از پشم گوسفند تهيه شده و با پوست انار به زيبايي رنگ آميزي شده مرا تشويق مي كند كه يك جامدادي بخرم. آن را با هزار تومان تخفيف مي خرم پنج هزار تومان.
راه مي افتم و از دالان هايي پر از آرامش و ذوق مي گذرم. خوبي غرفه هاي اين نمايشگاه در اين است كه غرفه داران خود هنرمندند و خيلي هايشان به جاي حرف زدن با زبان با دست هايشان سخن مي گويند.
از غرفه ها مي گذرم و يك دفعه جلوي غرفه خراسان جنوبي مي ايستم. مردي ميان سال با لباس هاي محلي كنار كوره آهنگري ايستاده است. جلويش روي طنابي مثل بند رخت، زنگوله هاي بزرگ و كوچك آويزان شده و هر كسي از راه مي رسد دستي به زنگوله ها مي زند و از صداي «دالانگ...» آن لذت مي برد! دلم مي خواهد زنگوله اي بخرم و به مدرسه ببرم؛ زنگوله اي به جاي صداي زنگ هاي ديجيتالي!
نگاهي به قيمت زنگوله ها مي كنم جفتي 35 هزار تومان آنجاست كه احساس مي كنم زنگوله ها برق دارند! بالاي غرفه نوشته شده است. چلنگري.¤
كمي كه مي ايستم تعداد بازديدكنندگان بيشتر مي شود. مرد آهنگر، دم جلوي كوره اش را چند بار بالا و پايين مي برد و وسايل خرده ريز توي كوره مثل زغال گل مي اندازد بعد با انبردست آن را برمي دارد و روي سندان مي گذارد و با پتك روي آن مي كوبد. مردم صف ايستاده اند براي خريدن وسايل ريز آهني ميخ بزرگ، نعل اسب، ميله كوچك آهني و...
كنجكاو كه مي شوم از آهنگر مي پرسم: «اين ها را به چي مي خرند؟» و او جواب مي دهد: «مي اندازند توي غذا!». تازه مي فهمم كه آهن هم براي بدن لازم است و يكي از راه هاي جذب آهن، انداختن وسايل آهني داخل غذاست.
از غرفه چلنگري مي گذرم. نمي دانم دنبال چه چيزي هستم اما احساس مي كنم گمشده اي دارم؛ گمشده اي كه شايد بتوانم لابه لاي اين همه صنايع دستي پيدايش كنم.
كمي كه فكر مي كنم مي بينم دلم يك «سوتك گلي» مي خواهد. از غرفه سفال گري همدان كه مي پرسم جوان غرفه دار مي گويد: من اصلا تا حال نديده امش!
اول برايم عجيب است كه يك سفالگر سوتك را نديده باشد اما وقتي به گلدان هاي ظريف و گران قيمت غرفه كه نگاه مي كنم متوجه مي شوم كه نبايد از اينجا سؤال مي كردم!
آخر توي اين همه سفال هاي گران بها ديگر كدام سفالگر است كه بيايد بنشيند براي بچه ها سوتك گلي ارزان قيمت درست كند!
مي روم و مي روم تا اين كه مي رسم به غرفه شاهرود از استان سمنان. اول مي روم سراغ پارچه هاي سفيدي كه رويشان با كامواهاي رنگا رنگ و روشن گلدوزي شده است. من به دنبال پارچه اي بودم كه توي تلويزيون روي ديوار يكي از غرفه ها ديدم. دستمال بزرگي بود پر از انارهاي قرمز.
حالا توي غرفه شاهرود چشم هاي من دنبال انار مي گشتند. وقتي پيدايشان نكردم كمي نااميد شدم. خواستم راهم را بگيرم و مثل بقيه مردم راه بيفتيم و فقط نگاه كنم، اما چيزي مرا نگه داشته بود. كمي كه با خودم صميمي تر شد تازه فهميدم اينجا بوي مادربزرگم را مي دهد؛ مادربزرگي كه اهل گرمسار بود و گرمسار و شاهرود هر دو از شهرهاي استان سمنان بودند.
از مادر بزرگي كه مرا به ياد مادر بزرگم انداخته بود تشكر كردم و كمي جلوتر يك مادر مهربان شاهرودي را ديدم. رو ميزش پارچه اي سفيد توجه ام را جلب كرد. جلوتر رفتم. دست به پارچه كشيدم نرم بود و آرامش بخش.
- مادر اين پارچه متقاله يا كتان؟
- اين پارچه كرباسه پسرم.
مي ايستم و گوش مي كنم به حكايت بافتن اين پارچه دوست داشتني از زبان ماه بي بي. با اين كه متري پنج هزار تومان است اما دو متر و نيم مي خرم براي نان تازه توي آن. چه سفره ساده و قشنگي مي شود، سفره اي كه سفري داشته به رنج دست هاي ماه بي بي. او مي گويد من جوان تر كه بودم اين پارچه را بافته ام.
باز راه مي افتم و از غرفه ها عبور مي كنم.
دم غروب است. بوي نان تازه در فضاي بيرون از شبستان پيچيده.
مردم توي صف نان داغ محلي ايستاده اند و منتظرند حاصل دست ماه بي بي ها از تنور بيرون بيايد.
راه مي افتم دلم براي روستايمان تنگ مي شود، براي مادربزرگ و دست هاي مهربانش كه برايمان فطير مي پخت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

¤ چلنگر: آهنگري كه شغلش ساختن خرده ريزهاي آهني مثل قفل، چفت، نعل، سيخ و... مي باشد.

http://img.tebyan.net/big/1390/03/20110606144714819_03.jpg

    



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : سه شنبه سی و یکم خرداد 1390
زمان : 23
دوستان كاغذي من (2)



دفترهاي حميد
محمد عزيزي (نسيم)
حميدجان! سلام
امروز مي خواهم توي صفحه «مدرسه» سري بزنم به كوچه هاي قشنگ كودكي و نوجواني مان.
من و تو در يك محله بزرگ شديم؛ محله اي كه خيلي ها فقط از دور اسمش را شنيده اند و از درون آن بي خبرند.
«اتابك» خيلي ها را به ياد جوانان پرشور و شر و خلافكار مي اندازد اما من و تو مي دانيم كه اتابك فقط همين نيست.
اتابك يعني آقاي احساني كه وقتي داشت توي پياده رو مي رفت جواني به رويش آب لجن ريخت و او خم به ابرو نياورد و جوان شرمنده شد.
آن روز ما كه شاهد درس صبر آقاي احساني بوديم اصلا نمي دانستيم كه او روزي به جبهه مي رود و بعد از 20 سال پلاك و ا ستخوان هايش برمي گردند!
اتابك يعني زمين خوردن هاي ما، يعني با كتاني هاي ميخي كه ميخ هايشان در رفته بود و ما چقدر سرپنجه مي دويديم تا پاشنه مان سالم بماند!
اتابك يعني هر كوچه 10، 20، 30، 40 شهيد.
چند روز پيش داشتم از همان كوچه هاي مي گذشتم ديدم شهرداري تك تك خانه ها را خريده و دارد طرح نوسازي اش را پياده مي كند!
حميد جان!
من در خانه شما هم آمدم اما در و ديواري از آن نماينده بود. فقط روبه روي خانه تان يك در كوچك از گاراژ مانده بود؛ همان دري كه برنامه بازي ها را روي آن مي چسباندي.
حميدجان!
دفترهايت پيش من است و چه كسي بهتر از من قدر آن ها را مي داند؟
باور كن آن قدر كه دلهره دفترهاي تو را دارم به فكركارت ملي و ملي كارتم نيستم!
تو «حميد محزون» محله ما بودي كه همه از نقاشي ات تعريف مي كردند.
من و تو توي كلاس 3/5 دبستان شهيد مهدي نيكبخت خيابان ذوالفقاري (اتابك) به هم رسيديم.
از ديدن نقاشي هاي تميز و قشنگت همه كيف مي كرديم.
من و تو از يك محله بوديم اما توي دو خيابان و كوچه جدا از هم.
من توي خيابان شاكري (شهيد مسلم خاني) بودم و تو توي كوچه شهيد خوش اخلاق.
حميدجان!
دفترهايت را كه ورق مي زدم. اسم دوستان قديمي ام را ديدم؛ علي رضا، عزيز، حسين، رضا، اكبر، غلام محمد و ...
بازي هاي ما چيزي از جام جهاني كم نداشت!
من و چند تا از بچه هاي خيابان مان هميشه با تيم هاي كوچه شما كري داشتيم و من چقدر خودم را به آب و آتش مي زدم براي گل زدن و آقاي گل شدن! هنوز جاي زخم آن زمين خوردن ها روي زانو و آرنج هايم مانده است.
حميدجان!
چند وقتي است كه شما از محله رفته ايد و تنها دفترهاي تو پيش من مانده اند و با من حرف مي زنند.
كاش مي شد دوباره برمي گشتي و برگه اي را روي در كوچك گاراژ مي چسباندي و خبر مي دادي از بازي هاي گل كوچك؛ بازي هايي كه چيزي از جام جهاني كم نداشت.



:: موضوعات مرتبط: خاطره، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390
زمان : 11
خير مدرسه ساز «حسين پرواس»
| ادامه مطلب...

شعر امروز

تقديم به خير مدرسه ساز «حسين پرواس » كه يك مدرسه و يك درمانگاه را ساخت و به شهر فرشته ها سفر كرد.


گلهاي باغ پرواس
در افسريه باغي است
باغي پر از گل ياس
باغي پر از محبت
باغ حسين پرواس

مردي كه در سخاوت
نوري شد و درخشيد
اين باغ با صفا را
او هديه داد و بخشيد

هر روز باغبانان
در باغ گرم كارند
آنها رفيق پاكي
هم صحبت بهارند

گلهاي باغ پرواس
با خنده مي شكوفند
بر روي لب چه دارند؟
عطر سلام و لبخند

پروردگار دانا
اي خالق توانا
اين باغ را نگهدار
سر سبز و خوب و زيبا
محمد عزيزي (نسيم)



:: موضوعات مرتبط: شعر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه شانزدهم خرداد 1390
زمان : 21
گفت وگو با عاشقي كه به ديدار امام(ره) شتافت
| ادامه مطلب...

پنج روز پياده روي با پاي عشق

http://kayhannews.ir/900310/image.jpg

به ادامه مطلب مراجعه کنید!



:: موضوعات مرتبط: مصاحبه، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : جمعه سیزدهم خرداد 1390
زمان : 23
مغازه نوشته ها



http://img.tebyan.net/big/1389/12/2011031214364841_laughing.jpg
جواد نعيمي
ادبيات فارسي، رابطه تنگاتنگي با زندگي ايراني دارد. حضور و ظهور ادبيات در حوزه هاي گوناگون زندگاني ما، نشان از اهميت و نقش ادبيات بالنده، قدرت مند و تأثيرگذار فارسي دارد.
آميختگي ادبيات با صحنه هاو لحظه هاي گوناگون زيست ما، به ويژه در گذشته؛ در خور تعمق و تأمل زياد است. با اين كه برخي از نمودها و جلوه هاي ادبيات، در روزگار ما، تحت الشعاع شيوه هاي تغييرپذير زندگي قرارگرفته باز هم جايگاه شعر وادب، هم چنان والاست و برخوردار از شأن و منزلتي خاص.
براي مثال، در زمينه حضور ادبيات در صحنه هاي زندگي مي توان به نوشته ها و اشعاري كه به شكل هاي گوناگون در برخي مغازه ها به چشم مي خورد، اشاره كرد. آن چه در پي مي آيد، مروري كوتاه بر برخي از اين مغازه نوشته هاست:
در يك پيراهن فروشي:
نباشد پاك باطن در پي آرايش ظاهر
به نقاش احتياجي نيست ديوار گلستان را
در يك محل معاملات املاك:
وجدان يگانه محكمه اي است كه احتياج به قاضي ندارد.
در يك قصابي:
عنان مال خودت را به دست غير مده
كه مال خود طلبيدن كم از گدايي نيست
در يك بقالي:
اي كه در نسيه بري همچو گل خنداني
پس سبب چيست كه در دادن آن گرياني؟!
در يك آرايشگاه:
اوقات فراغت خود را با مطالعه كتاب هاي خوب پربارتر كنيم
در يك محل گرفتن فتوكپي:
با خود كج و با ما كج و با خلق خدا كج
آخر قدمي راست بنه اي همه جا كج
در يك مغازه ديگر:
باش چون آب تازه و خندان
تا به هر جا روي صفا باشد
نه چو آتش كه هر كجا سر كرد
مايه زحمت و بلا باشد
در يك عطاري:
اي كه پول و پله بسيار به پستوداري
گندم و آرد، تو در داخل تاپو داري
من به صد خون جگر جنس به دكان آرم
تو بدي نسيه، عجب رو داري!
در يك مغازه ديگر:
نسيه مرد!
در يك نانوايي:
شاطر ما شير و شكر داخل نان مي كند
در حقيقت منبر ما را گلستان مي كند
گندمش كمتر مباد از گندم باغ بهشت
هر كه آن را مي خورد لعنت به شيطان مي كند
در يك كفاشي:
كفاش اگر بر سر هر بخيه اي از كفش
صدبار به چشمت بخورد نيش درفش
به زان كه به نزد ناكسي، چرخ كبود
سازد زطمع، روي سفيد تو، بنفش



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه نهم خرداد 1390
زمان : 10
مجله در مدرسه


محمد عزيزي (نسيم)
خلاصه:
يكي از فعاليت هاي جذاب و هيجان انگيز براي كودكان، نوجوانان و جوانان تهيه و چاپ يك مجله در مدرسه است.
لذت چاپ نام يك دانش آموز در يك نشريه ساده را تنها خود آن دانش آموز مي داند.
در طرح زير علاوه بر شناخت كلي با سازمان يك نشريه با مراحل توليد آن نيز آشنا مي شويد.
تعريف مجله:
مجموعه اي از مطالب و تصاوير است كه با هدفي خاص در يك جا گردآوري شده است.
انواع مجله:
1- از نظر زمان انتشار: روزنامه، هفته نامه، ماهنامه، فصل نامه و...
2- از نظر نوع فعاليت: ادبي، ورزشي، علمي، هنري، اجتماعي و...
3- از نظر مخاطب (خوانندگان): كودك، نوجوان، جوان و بزرگسال
اعضاي نشريه:
1- مديرمسئول: جوابگوي مسائل اصلي نشريه است.
2- سردبير: مسئول انتخاب يا رد مطالب و تصاوير است.
3- مدير داخلي: معاون سردبير است و او را كمك مي كند.
4- مدير هنري: كسي كه مسئول نقاشي و صفحه آرايي است و بر كار آنها نظارت دارد.
5- ويراستار: غلط هاي املايي و معنايي مطالب را اصلاح مي كند.
6- خبرنگار: خبر، مصاحبه و گزارش تهيه مي كند.
7- صفحه آرا: مطالب و تصاوير را با دقت و زيبايي در كنار هم قرار مي دهد.
8- مسئول روابط عمومي: پل ارتباط مجله با مخاطبين است.
جوايز برندگان را تهيه و توزيع مي كند و به سؤالات خوانندگان جواب مي دهد.
9- مسئول تبليغات: براي جذب خوانندگان تبليغ مي كند.
10- مسئول چاپ
11- مسئول توزيع (فروش مجله)
12- اعضاي هيئت تحريريه
(نويسندگان مطالب گوناگون نشريه)
مراحل توليد يك مجله:
1- مطلب رسيده (توليدي يا مصرفي) توسط سردبير بررسي مي شود.
2- بعد از تأييد سردبير، توسط ويراستار اصلاح مي شود.
3- بعد از ويراستاري، حروف نگاري (تايپ) مي شود.
4- توسط نمونه خوان غلط هاي احتمالي حروف نگاري برطرف مي شود.
5- توسط مدير هنري يا تصويرگر براي مطلب، تصويري تهيه مي شود.
6- مطلب و تصوير توسط صفحه آرا در صفحه قرار مي گيرد.
7- بعد از آماده شدن صفحات، بازديد نهايي توسط سردبير يا مدير داخلي انجام مي شود.
8- مجله آماده شده، به دست چاپ سپرده مي شود.
9- بعد از چاپ، مجله تبليغ و توزيع مي شود.
    



:: موضوعات مرتبط: مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390
زمان : 7
كليدهاي طلايي در مدرسه



تقديم به همكاران باصفاي فرهنگي ام
كليدهاي طلايي در مدرسه

محمد عزيزي (نسيم)

دانش آموز باش
اگر مربي و معلم شدن مساوي است با بسته شدن درهاي دانش بهتر است كه همان دانش آموز بماني پس بخوان تا بداني و دانش آموز بماني .

پدر و مادرت را درياب
اگر پدر و مادرت زنده اند دستهاي مادر را ببوس ، برايشان دعا كن ، آنها را شاد كن .
اگر پدر و مادرت از دنيا رفته اند به يادشان باش با كارخوب برايشان خيرات بده .

صادق باش
بچه ها به فطرت پاك و دست نخورده و نزديكند مواظب باش برايشان فيلم بازي نكني خودت باش همين.

هنر دعا كردن
براي دانش آموزانت دعا كن مخصوصا آن هايي كه آزارت مي دهند !

عزتت را حفظ كن
براي راحتي جسمت عزت روحت را لگد مال نكن عزت را خدا مي دهد نه بنده ي خدا!

خدا زنده است
خدا هميشه آنلاين است فقط كافي است دلت را به او وصل كني و از گنج هاي بي پايانش لذت ببري .

با ائمه عليه السلام بيرون از تقويم
 امامان فقط براي مراسم مدرسه نيستند آنهاآمده اند تا ما راه و رسم آدم بودن را بياموزيم پس بعد از مراسم هم با آنها باش .

فقير پيدا كن
چند فاميل و همسايه ات فقيرت را مي شناسي ؟ اگر جيب هايت خالي است برايشان لبخند و سلام ببر.

سم حسادت
جاده هاي سعادت هر انسان از انسان هاي ديگر جداست و پيشرفت و سبقت يكي جلوي ديگري را نمي گيرد پس از موفقيت ديگران لذت ببر و خودت هم تلاش كن .

آرام نفس بكش
آدم هاي ناراحت و عصباني بد جوري نفس مي كشند اما آدم هاي مهربان و با خدا در هر شرايطي آرام اند چون خدا را دارند .

فكر، فكر مي آورد
فكر كن چون به قول يك استاد فكر پديده ي زاياست .

روزي دست خداست
براي روز حلال تلاش كن اما حريص نباش چون هيچ كس نمي تواند روزي تو را بخورد.

خودت را بشناس
تو در درونت معادن طلا و نقره دادي پس كي مي خواهي از استعدادهاي خدادادي بهره ببري ؟

چاي را برنگردان
وقتي به خاطر صحيح كردن برگه ها چايت را نمي نوشي و سرد مي شود خستگي بر تن خدمتگزار مدرسه مي ماند.

طبيبانه ببين
دانش آموزان مشكل دار و آزار دهنده را طبيبانه ببين آنها بيمارند نه مجرم .

زهري به شيريني عسل
صبر مثل زهر مار تلخ است اما اگر كمي تحمل كردي و زمان گذشت مي بيني كه از عسل شيرين تر خواهد بود .

داروي زود تصميم گرفتن
به من فرصت بدهيد تا كمي در باره اش فكر كنم اين جمله شما را ياري مي دهد تازود تصميم نگيريد.

صلوات
وقتي خدا و فرشته دارند براي پيامبر اكرم (ص ) صلوات مي فرستند ساكت نشسته اي ؟
صلوات : كليد حل مشكلات

مجاني بمير
بدون كفن و دفن و اعلاميه مردن هم صفايي دارد فكر كن مرده اي براي خودت گريه كن. بعد بلند شو و ببين در كدام مسيري اگر مسيرت درست بود ادامه بده واگر نادرست بود ، برگرد .

پوست تخمه در جيب
اگر يك تخمه آفتابگردان در جيبت باقي مانده بود تو آن را شكستي تا بخوري پوستش را در جيبت نذاري تا به يك سطل زباله برسي .

بچه هاي منجمد را پيدا كن
آنها نمي خندند يا كم مي خندند حرف نمي زنند يا كم حرف مي زنند. مثل مجسمه ساكتند. كلاس تو بايد آنها را زنده كند.

مواظب دل يتيم باش
حتماحتما و باز هم حتما از دفتر دار يا معاون مدرسه بخواه تا اسامي يتيم هاي مدرسه را به تو بدهد حتي آنهايي كه با تو كلامي ندارند .شايد يك بار نداني و دلشان را بشكني.

عطر علمت را پخش كن
احتكار دانش تو را به جايي نمي رساند. عطر علمت را پخش كن تا همه از آن بهره ببرند.

حرف آخر
خدايا عاقبت امور ما را ختم به خير بگردان.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم



:: موضوعات مرتبط: قطعه ادبي، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390
زمان : 17
گنج



منبع: روزنامه کیهان صفحه ی مدرسه!- عکس ها از سایت تبیان

احمد طحاني

http://img.tebyan.net/big/1390/01/20110411141551196_ganj1.big.jpg

سالها پيش و در يك روستاي دور افتاده، مردي زندگي مي كرد كه از دار دنيا فقط يك خانه كلنگي داشت و چند تا حيوان! دوتا گاو، چندتا گوسفند و چندتايي هم مرغ.
روزها از پي هم مي آمدند و مي رفتند، ماه ها يكي يكي مي گذشتند و سالهاي زندگي مرد روستايي رنگ تكرار به خود گرفته بودند تا اينكه يك روز مرد ساده دل روستايي كه مشغول چراندن گوسفندهايش بود، متوجه دسته كوزه اي شد كه از زمين بيرون آمده بود. با دقت خاصي اطراف كوزه را كند، و خيلي با احتياط آن را بيرون آورد.
وقتي در پوش كوزه را پاره كرد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد! كوزه پر بود از سكه هاي گرانقيمت طلا و جواهراتي با ارزش! چند دقيقه اي طول كشيد تا مرد روستايي از حيرت بيرون آمد و توانست دهانش را كه از تعجب باز مانده بود ببندد! و بعد از اينكه كوزه را در دستمالي پنهان كرد به سمت خانه اش به راه افتاد. گوسفند ها هنوز غذاي كافي نخورده بودند، ولي مجبور بودند همراه مرد به خانه بروند.
مردم روستا از اينكه او زودتر از هميشه به خانه مي آمد تعجب كرده بودند و وقتي دليلش را پرسيدند خيلي بي حوصله جواب داد: امروز كمي خسته بودم، همين. و در حالي كه كوزه پيچيده شده در دستمال را خيلي محكم در بغل گرفته بود به خانه برگشت.
مرد روستايي از شب تا صبح پلك روي هم نگذاشت، و فقط داشت سكه ها را مي شمرد، و برايشان نقشه مي كشيد. جواهرات را برانداز مي كرد و قيمتشان را تخمين مي زد. خلاصه صبح كه شد، در حالي كه از
بي خوابي گيج بود، كوزه را در باغچه حياطش قايم كرد، لباسش را پوشيد و گوسفندان را براي چرا به دشت برد. چون اگر اين كار را
نمي كرد، مردم روستا
مي فهميدند كه كاسه اي زير نيم كاسه است، و آن قدر پرس و جو مي كردند تا ماجراي گنج را
مي فهميدند و او مجبور مي شد طلاها را با آنها تقسيم كند! وقتي مرد روستايي با گله اش به دشت رسيد، زير يكي از درختان دشت دراز كشيد و از فرط خستگي تا چشمانش را روي هم گذاشت فوري خوابش برد.
گوسفندان براي خودشان همين طور چريدند و چريدند. چند ساعت بعد مرد چوپان از خواب بيدار شد. او همين طور كه چشمانش را مي ماليد و بدنش را كش مي داد، به اين فكر فرو رفت كه ممكن است اين كوزه مال راهزناني باشد كه مجبور شده اند آن را اينجا دفن كنند.
http://img.tebyan.net/big/1390/01/61187121938210820415722517824140353237190.jpgآنها وقتي ببينند كه گنج شان نيست، و بفهمند كه چه كسي گوسفندانش را اينجا مي چراند، حتما به سراغش مي آيند و كوزه را از او مي گيرند، حتي ممكن است اورا بكشند! اين فكر ترس عجيبي در دل مرد روستايي انداخت. آب دهانش را قورت داد، خودش را جمع و جور كرد و باز مثل روز قبل زودتر از هميشه به سمت خانه به راه افتاد. در راه دوباره مردم روستا را ديد كه با تعجب نگاهش مي كردند، ولي خيلي زود از جلويشان رد شد تا به خانه اش رسيد. وارد خانه شد و در را از پشت بست و رفت سراغ گنجي كه در باغچه پنهان كرده بود.
كوزه را در آورد و شروع به شمردن سكه ها كرد. چيزي كم نشده بود و همه چيز درست بود. مرد روستايي همان طوري كه توي باغچه و روي خاك ها نشسته بود به فكر فرو رفت...
چند نفر كه جلوي صورتشان را بسته بودند از ديوار خانه بالا آمدند و پريدند توي حياط. از زير لباسشان شمشير هاي تيزي را بيرون كشيدند و گفتند گنج ما كو؟ زود باش گنجمان را پس بده! مرد بيچاره درحالي كه خيلي ترسيده بود فوري باغچه را كند و كوزه را بيرون آورد و به آنها داد.
يكي از دزدان به بقيه گفت: بايد او را بكشيم. وگرنه او ماجرا را براي مردم روستا تعريف مي كند، و آنها ما را پيدا مي كنند و اموالي كه سرقت كرديم پس مي گيرند، تازه معلوم نيست چه بلايي سر خودمان بياورند! بقيه هم حرف دزد اول را قبول كردند و گفتند بايد او را بكشيم. يكي از دزد ها شمشير تيزش را بالا برد و تا آمد به سر مرد روستايي بزند، در خانه به صدا در آمد و رشته خيال مرد روستايي را پاره كرد و او را از شر تيغ تيز شمشير دزدان نجات داد!
بيچاره مرد روستايي، حسابي ترسيده بود از آن فكر و خيال عجيب! او با ترس و لرز زيادي در را باز كرد. يكي از بچه هاي روستا پشت در بود، سلام كرد و گفت: آقا، پدرمان گفته شير امروزمان را نياورديد. اگر دوشيده ايد بدهيد خودم ببرم.
مرد روستايي با عصبانيت گفت: امروز شير نداريم. يك وقت ديگر بيا، برو رد كارت... پسرك بيچاره در حالي كه از فرياد مرد روستايي ترسيده بود از آنجا دور شد.
مرد در را بست و دوباره به فكر فرو رفت! چه روزهاي خوبي داشت. صبح ها از خواب بيدار مي شد. صبحانه اي كه از شير و پنير و ماست حيوانات خودش بود را با خيال راحت مي خورد.
بعد گوسفندانش را به دشت مي برد و چرا مي داد، با مردم مهربان روستا ديدني مي كرد و در قهوه خانه روستا چاي مي خورد. و شب كه به خانه بر مي گشت با خيال راحت مي توانست بخوابد. اما از روزي كه اين كوزه را پيدا كرده بود نه خواب داشت و نه خوراك!
آن شب راتا صبح فكر كرد و بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بهتر است كوزه را برگرداند و سرجايش پنهان كند. بلند شد و لباسش را پوشيد، كوزه را از توي باغچه برداشت، لاي دستمالي پيچيد و به همراه گوسفندانش به سمت دشت به راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد پاي همان درختي كه كوزه را پيدا كرده بود و آن رادرست مثل روز اول زير خاك پنهان كرد.
http://img.tebyan.net/big/1390/01/22472104617918483762409621413811714820266.jpgوقتي آخرين مشت هاي خاك را روي كوزه مي ريخت نفس راحتي كشيد و با خودش گفت: راحت شدم. نه خواب داشتم و نه خوراك. من را چه به گنج؟ گنج من همين گوسفندانم هستند، همين دوستانم، همين خانه ام! همه زندگي من گنج است، من را چه به مال حرام؟ و بلند شد و با خيالي راحت و دلي شاد گوسفندانش را در دشت چراند.
نزديك غروب وقتي داشت به روستا بر مي گشت همان پسرك ديروزي را ديد كه به سمتش مي آمد. مرد روستايي جلو رفت، از بقچه اش يك دانه كشك درشت كه خودش درست كرده بود بيرون آورد و گذاشت توي دست پسرك، سر و صورتش را نوازش كرد، و گفت عمو جان! ببخش كه ديروز با تو بد صحبت كردم.
برو خانه و ظرفت را بردار و بيا. مي خواهم شير گاو تازه بدهم تا با خانواده ات بخوري، بدو جانم، زود بيا كه من منتظرت هستم... پسرك در حالي كه تعجب و ترس نگاهش كم كم به لبخند تبديل شده بود با عجله به سمت خانه شان دويد.

مرد روستايي با خيال آسوده به سمت خانه اش حركت كرد. وقتي كليد را توي در چوبي خانه كوچكش چرخاند و در را باز كرد يكي از گوسفند ها بلند گفت: بعععع! كلاغي از روي درخت گفت: قار! و نسيم ملايمي برگ درختان خانه را رقصاند!

http://img.tebyan.net/big/1390/01/20110412100644911_ganj2.big.jpg

انگار همه به او خوش آمد گفتند!مرد روستايي نگاهي به خانه با صفايش انداخت، نفس عميقي كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت رفت تا شير گاوش را بدوشد...



:: موضوعات مرتبط: داستان، مطالب ديگر، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390
زمان : 14
كودكان ،ورزش و باشگاه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390
زمان : 11
نامه ي يك شاگرد


سلام استاد. امیدوارم با خوندن اسم جیغیل منو شناخته باشید ولی اگه هنوز متوجه نشدید باید بگم که من یکی از شاگردهاتونم یادتون نمیاد؟ کانون شهید فهمیده میدان امامت و مجله سارا. منم سونا نجفیار(جیغیل)یادتون نیست؟! خیلی اذیتتون کردیم. مارو ببخشید.تو رو خدا!
خیلی خوشحالم که وبلاگتون رو پیدا کردم.خیلی...
خودم هنوز وبلاگ ندارم اما تو فکرش هستم.
استاد خیلی دوستون دارم
بعضی وقتها برام ایمیل بزنید.
خداحافظ
(خیلی حرف داشتم ولی انگار اینجا جاش نیست.)


جواب:

مطالبتان را به ايميل مدرسه ارسال كنيد:

madreseh@kayhannews.ir

(جواب از وحيد بلندي)

ان شا الله آقا ي عزيزي نظرات شما را مي خوانند و پاسخ مي دهند.



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389
زمان : 12
بهترين هاي صفحه ي مدرسه(روزنامه كيهان) به سردبيري آقاي محمد عزيزي(نسيم)
| ادامه مطلب...

http://azizinasim.persiangig.com/aks.ha/DSC00123_1.jpg

مدرسه 13 ساله شد و من هنوز نتوانسته ام آروزهاي قشنگ دوستانش را برآورده كنم.خيلي دلم مي خواست يك تيم تحريريه داشتيم و كارها را با هم انجام مي داديم. چند تصويرگر حرفه اي،شاعران و نويسندگان پر تلاش و با صفا،روابط عمومي قوي و...




:: موضوعات مرتبط: گزارش، صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : دوشنبه شانزدهم اسفند 1389
زمان : 22
صفحه ي مدرسه،روزنامه كيهان،ش:19873
| ادامه مطلب...

http://www.kayhannews.ir/image/mad1.gif

شنبه 7 اسفند 1389- شماره 19873



:: موضوعات مرتبط: صفحه ي مدرسه
نویسنده : محمد عزیزی (نسیم)
تاریخ : شنبه هفتم اسفند 1389
زمان : 14


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.