بيا دعا كنيم
براي كودكي
كه بند بادبادكش
رها شده
زدست هاي كوچكش
بيا دعا كنيم
براي مادري
كه چيني دلش شكسته است
براي آن پدر
كه چين تازه اي
به روي صورتش نشسته است
¤
چه مي شود
كه يك نفر
بيايد و دهد خبر
كه دفتر طلاق
هميشه بسته است!
محمد عزيزي (نسيم)
|
بچههاى مسجد جایی برای دیدار دوستان
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط محمد عزیزی (نسیم)
بيا دعا كنيم براي كودكي كه بند بادبادكش رها شده زدست هاي كوچكش بيا دعا كنيم براي مادري كه چيني دلش شكسته است براي آن پدر كه چين تازه اي به روي صورتش نشسته است ¤ چه مي شود كه يك نفر بيايد و دهد خبر كه دفتر طلاق هميشه بسته است! محمد عزيزي (نسيم)
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط محمد عزیزی (نسیم)
صداي طوطي مسابقات فرهنگي و هنري نزديك است. بايد تبليغات را شروع كنم. فكري به خاطرم مي رسد؛ چطور است با صدايي جديد، بچه ها را خبردار كنيم، با صدايي مثل صداي طوطي! به كلاس دوم رفته ام از بچه ها مي خواهم بيايند و با صداي طوطي حرف بزنند. يكي، دو نفر مي آيند ولي صدايشان آرام است و به درد تبليغات نمي خورد. زنگ مي خورد، دارم از پله ها پايين مي روم، يك دفعه صدايي مثل صداي طوطي صدايم مي زند: آقاي عزيزي! سلام.با خوشحالي صاحب صدا را توي آن همه شلوغي شناسايي مي كنم. -بيا اينجا ببينم. بيچاره پسرك ترسيده و عقب، عقب مي رود. -بيا با هم بريم دفتر. -آقا... تو رو خدا ببخشيد... قول مي دم ديگه اين طوري حرف نزنم... -بابا تو انتخاب شدي براي تبليغ مسابقات... نمايش قرار است نمايش «روزنامه ديواري» را براي مسابقات به منطقه 15تهران ببريم. دلم مي خواهد در بخشي از نمايش كه مربوط به جبهه و رزمندگان است، از دود اسپند استفاده كنم.در خانه دنبال زغال و منقل مي گردم. مادرم مي گويد: «اين زغال از قبل بايد آماده شود.» برادر كوچكم كه همراه من است مي گويد: «من درستش مي كنم.» با گروه نمايش، به اداره مي رويم و مي رسيم به بخش جبهه. برادرم دارد پشت صحنه تلاش مي كند، از دود اسپند خبري نيست. نمايش كه تمام مي شود مي بينيم از پشت صحنه دود اسپند به هوا بلند شده است! سرود دبستان حياط قوطي كبريت، راهروي تنگ و تاريك و... حكايت دبستان ما بود.دبستان شهيد علي نوري يك خانه بزرگ بود كه به آموزش و پرورش اجاره داده بودند. اين خانه قديمي از ساليان دور به عنوان دبستان مورد استفاده قرار گرفته بود. بچه هاي دبستان با تمام كمبودها مي ساختند و با صميميت بسيارشان فضاي دوست داشتني و زيبايي را براي من به وجود آورده بودند. سال75 من دو شيفت در آنجا بودم. از صبح تا غروب، كار مي كردم و ساعت پنج بعدازظهر تازه مي فهميدم كه روي زمينم و بايد ناهار بخورم! زنگ هاي تفريح كه به حياط مي رفتم، بچه ها مي ريختند دور و برم و يك دفعه دست توي جيب كتم كه مي كردم مي ديدم پر از شكلات و... شده است. يك غروب، وقتي به خانه آمدم، احساس كردم چيزي در دلم بي تابم مي كند، حس جالبي تمام وجودم را دربرگرفته بود. دلم مي خواست محبت بچه ها را جواب دهم. خوب به صداي دلم گوش دادم ديدم آهنگش اين طوري است: دبستان، دبستان صداي هياهو چمنزار سبزش پر از بچه آهو... ديدم شعر به سراغم آمده است. نشستم و سرودم شعر دبستان را: دبستان، گلستان گلستان، دبستان سلامي صميمي به گل هاي خندان به آن ها كه قلبي چو آيينه دارند به لطف خداوند هميشه بهارند ¤ شكوفه، شكوفه پرستو، پرستو بهاري چه زيبا بهاري چه خوشبو ¤ گل و شاپرك ها كلاس محبت مناجات و قرآن نماز جماعت اين شعر را بردم پيش دوست هنرمندم آقاي سيدعباس ابراهيمي. آقاي ابراهيمي هم 10ساعت روي آهنگ سازي شعر وقت گذاشت و نتيجه اش اين شد كه هر وقت بچه ها اين سرود را مي خواندند، معلم ها مي گفتند: يك بار ديگر هم بخوانند. هنوز هم وقتي شاگردان ديروزم را مي بينم به ياد سرود دبستان مي افتم و حياط كوچكي كه صداهايمان در آن يادگاري شد. محمد عزيزي (نسيم)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط محمد عزیزی (نسیم)
![]() گلفروشم ، مي فروشم غنچه هاي بسته را مي كنم خوشحال دل هاي غمين و خسته را زير باران ، در خيابان عابران رد مي شوند بي تفاوت از كنار غنچه هايم مي روند آي مردم ، گل ، گل شادي ، گل لبخند ها گل ، كليد مهرباني ، گل ، پل پيوند ها كاش مي شد يك نفر از عابران سر مي رسيد دسته گل هاي مرا با مهرباني مي خريد من نسيمي مي شدم ، شاد و رها پر مي زدم قرص و شربت مي خريدم ، خانه مان سرمي زدم مادرم لبخند مي زد ، روي پا مي ايستاد خانه مي شد با گل رويش دوباره شاد شاد محمد عزيزي (نسيم)
برچسبها: گلفروش نوشته شده در تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391 توسط محمد عزیزی (نسیم)
شب پرچم غم ها را افراشته آن بالا در سينه ي نخلستان تنهاست علي مولا با چاه چه مي گويد مولايم علي امشب؟ جز آه نمي رويد حرف دگري بر لب اي فاطمه ي زهرا! خورشيد جهاني تو هرچند در اين دنيا از ديده نهاني تو محمد عزيزي (نسيم)
برچسبها: خورشيد نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط محمد عزیزی (نسیم)
![]() خانه ي ما بوي قرآن مي دهد يكي دو روز مانده به بهار، سري زدم به خانه باصفاي دوحافظ قرآن كريم كه با هم برادرند، مهدي و محسن فروردين. مهدي كلاس دوم راهنمايي است و در مدرسه تقوا پيشگان درس مي خواند و محسن كلاس چهارم ابتدايي است و دانش آموز دبستان شهيد كلاهدوز است. اين دو برادر در منطقه 15تهران زندگي مي كنند. درشمال خيابان شهيد انورزاده (خواجوي كرماني) مسجد امام حسن عسگري عليه السلام قرار دارد. اين دو برادر با تشويق والدين از خردسالي با مسجد، نماز و قرآن آشنا شدند. مادر خانواده كه خود حافظ هشت جزء از قرآن كريم است، آرزو دارد فرزندانش با قرآن تربيت شوند. وقتي وارد خانه شدم. دو برادر با خوشحالي به استقبالم آمدند. از قبل با پدر خانواده آقا سعيد فروردين هماهنگ كرده بودم تا پاي صحبت اين دو حافظ قرآن بنشينم. ضمن تشكر از خانواده فروردين و آرزوي موفقيت براي فرزندان قرآني شان مهمان صحبت هاي اين دو برادر مي شويم. ¤ چه ميزان از قرآن را حفظ كرده ايد؟ مهدي:سه جزء محسن: يك جزء و نيم ¤ مشوق اصلي شما ؟ مهدي و محسن: پدر و مادرمان در خانه و مربيانمان در مسجد و كانون فرهنگي، تربيتي محراب به ويژه استاد ابوالفضل صائمي. ¤ از رتبه هايتان بگوييد. مهدي:در سطح محله در قرائت رتبه اول درسطح منطقه 15 درحفظ ، رتبه دوم را آورده ام. محسن:امسال درمنطقه 15 رتبه سوم را به دست آوردم. ¤ به غيراز حفظ، به چه رشته هاي ديگري علاقه منديد؟ مهدي:در ورزش ، به فوتبال و ژيمناستيك علاقه مندم و در كارهاي هنري هم با گروه نمايش در دوران دبستان رتبه اول را به دست آورديم. اسم نمايش مان بود: منم قاسم. محسن: من به فوتبال علاقه دارم و با گروه نمايش دبستانمان درسال گذشته رتبه دوم را در سطح منطقه به دست آورديم. اسم نمايش ما «گنج تاريخي» بود. ¤ از ارتباط تان با مسجد بگوييد. مهدي: من قبل از اين كه به مدرسه بروم در خردسالي مكبر مسجد امام جعفر صادق عليه السلام بودم و بعد در مسجد امام حسن عسگري عليه السلام علاوه بر مكبري به گفتن اذان هم روي آوردم. محسن: من از هفت سالگي مكبر مسجد محله مان شدم. ¤ بهترين آرزوي شما چيست؟ مهدي:دوست دارم حافظ كل قرآن شوم و به ديدار رهبر عزيزمان بروم. محسن: بهترين آرزويم ظهور آقا امام زمان(عج) است. ¤ با عيدي هايتان چكار مي كنيد؟ مهدي: من مي خواهم با عيدي هايم يك گوشي خوب بگيرم و در راه قرآن از آن استفاده كنم. محسن: من دلم مي خواهد عيدي هايم را جمع كنم و يك دوچرخه بخرم. ¤ حرف آخر؟ مهدي: اميدوارم خداوند امسال را سال ظهور آقا امام زمان(عج) قرار دهد. همچنين اميدوارم كه همه مردم ايران حافظ قرآن شوند و به فرمايش رهبر عزيزمان آقا آيت الله خامنه اي عمل كنند. محسن: من از پدر و مادر و برادرم تشكر مي كنم و دوست دارم به بچه ها بگويم وقتي شما قرآن مي خوانيد، از بدي ها دور مي شويد.
برچسبها: ديداري با برادران حافظ قرآن مهدي و محسن فروردين نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 توسط محمد عزیزی (نسیم)
محمد عزيزي ( نسيم) روبه روي خانه ي ما يك درخت مهربان بود قلب او سرسبز و زيبا قد او تا آسمان بود دست هايش هر شب و روز لانه ي گنجشك ها بود قلب هر گنجشك آنجا شاد بود، از غم رها بود در بهاران صورت او پر گل و پر خنده مي شد با نسيمي حرف مي زد خاطراتش زنده مي شد فصل تابستان كه مي شد فصل بازي ، فصل گرما چتر سبزش باز مي شد وقت بازي بر سر ما مي رسيد از راه پاييز فصل آه و ناله ي باد او به دست خالي باد سكه هاي زرد مي داد در زمستان خواب مي ديد خواب سر سبز بهاران درد دل مي كرد در خواب با زمين و ابر و باران آه اما عصر ديروز اتفاقي تلخ رخ داد سايه هاي درد و اندوه روي قلب كوچه افتاد نعره هاي اره برقي توي گوش كوچه پيچيد ناگهان يك دسته گنجشك پر زنان ترسيد و كوچيد او زمين افتاد آرام قلب سبزش زخم برداشت غول زردي آمد او را از زمين با اخم برداشت در سحر گنجشك ها باز آمدند او را نديدند دسته جمعي گريه كردند بعد با هم پر كشيدند جاي او خالي شد اما ياد او در كوچه جا ماند برگ هاي سبز مهرش در دل گنجشك ها ماند
برچسبها: برگهای سبز نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 توسط محمد عزیزی (نسیم)
محمد عزيزي(نسيم) دست هايم بي رمق صورتم سرخ و كبود پاي من در زير برف راه را گم كرده بود ¤ ايستادم لحظه اي توي دستم «ها» كنم بعد از آن «ها» زير برف راه را پيدا كنم ¤ ناگهان شد آشكار پرچمي از دوردست پرچمي رنگ بهار هي تكان مي داد دست ¤ بعد از آن فانوس ها يك به يك سوسو زدند نورها پروانه وار سوي قلبم آمدند ¤ كيسه دارو به دست پر كشيدم سوي ده شد نمايان روستا ناگهان از لاي مه ¤ من رسيدم پشت در مشت را بر در زدم «باز كن در را ننه باز كن من آمدم» ¤ مادرم من را كه ديد شبنم اشكش چكيد گفت: «صغري جان بيا دخترم! دارو رسيد»
برچسبها: زير برف, عزیزی محمد نسیم |
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||