![]() قنوت
گاه گاه برق کوچه مان که می رود کوچه سوت وکور می شود چشمهای من کنار پنجره غرق نور می شود غرق نور چلچراغهای آسمان آه! ای ستارگان مهربا ن! راستی ، چرا هیچ گاه برق کوچه هایتان نمی رود؟ ای که برق کوچه های آسمان در اداره ی نگاه توست! لحظه ای ــ در قنوت ــ دستهای خالی مرا نظاره کن ! آسمان سینه ی مرا پر از ستاره کن!
در كنار پنجره
باز آفتاب سرخ شعر و تصویرگری :محمدعزيزي«نسيم» این شعر و تصویر در هفته نامه ی دوچرخه شماره ی ۳۴۴ در ۱۷ آذر ۸۴ به چاپ رسید. داستان کوتاه
در مغازه جگركي
بچه های خلاق
هزار آفرین روز سیزدهم فروردین ماه بود و حوصله ی همه مان سر رفته بود . توی حیاط نتوانستیم بازی کنیم چون توپ بادی مان به شیشه خورد و نزدک بود آن را بشکند اما لامپ دویست شکست و بابا جون کمی عصبانی شد . دنبال جایی برای بازی می گشتیم . آمدیم بیرون و چشممان خورد به خرابه های خانه های مردم اتابک. بچه ها هم آمدند و بازی زیبایشان آغاز شد . خانه سازی ، نقاشی و .... به راستی خلاقیت کودکانمان در کجا شکوفا خواهد شد؟
نامه ای به سجاد
آقا سجاد هاشمی ! سلام امشب شب سیزدهم نوروز است . الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ساعت حدود یک نصفه شب است . امشب به طور اتفاقی به وبلاگ تو سر زدم آن هم از طریق وبلاگ دوست شاعرم آقای سپاهی یونسی. وقتی صفحه ی وبلاگت آمد منتظر بودم نوشته ی تازه ای از تو ببینم اما باتعجب دیدم که بر پیشانی وبلاگت نوشته اند : " کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی " جستجوگر ذهنم همه ی سجاد هایم را پش رویم حاضر کرد. آه سجاد هاشمی داستان نویس ۹ساله ! به یاد نظرم افتادم که درباره ی تصاویر زمینه ی وبلاگت نوشته بودم : نویسنده: محمد عزیزی (نسیم)
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 6:39
آقا سجاد سلام بر تو و پدر مهربانت
طرح زمینه ی وبلاگت خواندن مطالب را مشکل می کند . چون چهارخانه است. اگر توانستی یک طرح ساده برای زمینه ی صفحه ات انتخاب کن . و تو جواب داده بودی :
الان که دارم این نامه را می نویسم همه خوابند اما من و تو بیداریم . من خوب می دانم تو جواب سلام مرا بی پاسخ نخواهی گذاشت . راستی سلام مرا به رسول الله ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ برسان همچنین امام رضا علیه السلام که تو همشهری اش بودی . آقا سجاد من مربی تربیتی دبستان شهید چمران منطفه ۱۵ در نوبت بعداز ظهر هستم . به بچه ها می گویم برای آرامش پدر و مادر مهربانت و همچنین شادی روح تو دعا کنند . راستی پارسال که من در این دبستان نبودم یکی از بچه های خوب دبستان که سید طباطبایی بود به رحمت خدا رفت . به گفته ی مدیر مان او از گل های سرسبد چمران بود . اگر طباطبایی را دیدی بگو عزیزی سلام رساند . آقا سجاد دلم می خواهد شعری را که برای امام سجاد علیه السلام سروده ام را برایت بخوانم : هر جا که بود سجاد بوی فرشته می داد هرکس کنار او بود از غصه می شد آزاد *** او مهربانترین مرد در بین عابدین بود خوشبوترین گل باغ در باغ این زمین بود *** ای کاش من کنارش یک لحظه می نشستم تسبیح پاک خود را می داد او به دستم *** آن وقت کهکشانی در دست های من بود تسبیح پاک سجاد مشکل گشای من بود *** ای صاحب صحیفه ای مرد آسمانی بودی برای گل ها خورشید مهربانی *** آیینه ی دلت را در کربلا شکستند بال پریدنت را با قفل کینه بستند *** اما تو باز کردی قفل سیاه غم را دادی نشان به دنیا کار بد ستم را *** با جوشش تو جوشید چشمان خشک مردم هرگز نشد صدایت در کوچه ی زمان گم از طرف برادر تو : محمد عزیزی (نسیم)
یادگاری
یک خبر
بچه های کربلا در سایت رشد امروز متوجه شدم که شعر های بچه های کربلا در سایت بزرگ رشد مورد استفاده قرار گرفته است . البته لازم است بگویم که من این شعر ها را به مجله ی رشد دانش آموز داده بودم .با اینکه محتوای آثارم مورد قبول بود در دقایق پایانی قرار شد به جای چاپ در مجله ، تنها در سایت به نمایش در آید . امیدوارم بتوانم کتاب آثارم ـ درباره ی محرم ـ را به چاپ برسانم . انشاءالله نشانی سایت رشد که این روز ها شعرهایم مهمان آنجاست. http://www.roshdmag.ir/documents/document/14084/14108/portal.aspx خداحافظی
حاج آقا خدا حافظ
حاج آقا مجتهدی با صفا هم رفت . یادش بخیر محرم پارسال با دایی ام رفتیم پای روضه حاج آقا . عصر عاشورا بود . موعظه ی قشنگ حاج آقا هنوز با من است . "اقای آخوند از اقای نخودکی خواست که او را موعظه کند. اقای نخودکی گفت: آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم اقای نخودکی گفت: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی." اللهم صل علی محمد و ال محمد باتشکر از وبلاگ آیت الله مجتهدی ayatollah-mojtahedi.blogfa.com که خاطره ی مرا زنده کرد.
متن نوحه برای بچه های کربلا
بچّههاي كربلا محمّد عزيزي «نسيم» در سخنان پيشوايان ديني ما آمده است كه: «دوستان ما كساني هستند كه در شاديهاي ما شاد و در غمهاي ما غمگيناند.» هر سال، ماه محرم كه از راه ميرسد، همهجا سياه پوش ميشود. اين ماه، يادآور روزهاي غمانگيز امام حسين عليهالسّلام و ياران باوفايش در كربلاست. براي اين كه هميشه به ياد فداكاريهاي امام سوّم و يارانش باشيم، در اين شماره، چند نوحه براي شما بچّههاي كربلايي آماده كردهايم. اميدواريم اين نوحهها را با روش مناسبي در هيئتهاي دبستان، مسجد و محلّهتان بخوانيد. به اميد طلوع آفتاب دوازدهم، حضرت مهدي عليهالسّلام كه با آمدنش تمام غمها را خواهد برد. كربلا دويدم و دويدم به كربلا رسيدم كنار چشمهي آب يه مشك خالي ديدم مشكو دادم به چشمه چشمه به من اشك داد اشكو دادم به زمين زمين به من لاله داد لاله به رنگ خونه تو گوش من ميخونه: «حسين حسين حسين جان حسين حسين حسين جان» دو شعر براي علياصغر عليهالسّلام سرباز شش ماههي كربلا شير و شربت مردم اينجا شير و شربت ميدهند توي سيني با محبّت ميدهند كربلا اصلاً چنين صحبت نبود صحبت اين شير و آن شربت نبود «حرمله»* آن جا به جاي ظرف شير داشت در دستان خود صد شعله تير تا گلوي اصغر بيتاب سوخت «حرمله» بر آن گلو يك تير دوخت اي خداي من فغان و آه و درد تير خشم آمد گلو را پاره كرد اي حسين! آقاي خوبان تسليت ديدههاي زار و گريان! تسليت * حرمله: يكي از تيراندازان لشكر يزيد كه گلوي حضرت علياصغر(ع) را هدف قرار داد. غنچه و گل گلي كه تشنه باشه روي زبون ميياره ولي همه ميدونند غنچه زبون نداره (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ گل لب غنچه شو ديد اون دل تنهاش گرفت گل اومد و غنچه رو رو برگ دستاش گرفت (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ گفت: «جماعت بگيريد غنچهمو سيراب كنيد لباي پژمردهشو يه ذرّه شاداب كنيد (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ غنچه لب تشنهشو وا ميكنه ميبنده گل كه نيگاش ميكنه غنچه فقط ميخنده (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ صداي گل كه پيچيد توي گوش زمونه يه مرد نامرد اومد غنچهرو كرد نشونه (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ تير بلا كه اومد غنچهرو بيخبر زد غنچه رو دستاي گُل شكفت و بال و پرزد (علي لالا لالايـي علي لالا لالايـي)۲ قاسمبنالحسن عليهالسّلام*
اي گل ياسمن سوي ميدان مرو نور چشمان من *** اي گل مجتبا اي گل باصفا در دل پاك توست رنگ و بوي خدا *** قاسمبنالحسن اي گل ياسمن سوي ميدان مرو نور چشمان من *** اي عمو جان بگو سوي ميدان رَوم چون علياكبرت با دل و جان رَوم *** قاسمبنالحسن اي گل ياسمن سوي ميدان مرو نور چشمان من *** پيش رويم اگر نيزه و خنجر است مرگِ در راه دين از عسل بهتر است *** قاسمبنالحسن اي گل ياسمن سوي ميدان مرو نور چشمان من *** غم ندارد دلم چون خدا با من است در دلم نور حق روز و شب روشن است *** قاسمبنالحسن اي گل ياسمن سوي ميدان مرو نور چشمان من *** * قاسمبنالحسنعليهالسّلام: حضرت قاسمعليهالسّلام فرزند نوجوان امام حسنعليهالسّلام در كربلا بود. او از امام حسين عليهالسّلام براي رفتن به ميدان نبرد اجازه گرفت. امام، اوّل اجازه نداد؛ چون نميخواست قاسم عليهالسّلام شهيد شود. امّا وقتي حضرت قاسم عليهالسّلام گفت: «مرگ در راه خدا برايم از عسل شيرينتر است» امام او را به ميدان فرستاد. باغبان غنچهها دلم ميخواهد پر بزنم يا اباعبداللهالحسين به كربلا سر بزنم يا اباعبداللهالحسين به اون جايـي كه باصفاست يا اباعبداللهالحسين باغ قشنگ لالههاست يا اباعبداللهالحسين بيا بريم به كربلا به سرزمين پربلا محرمه محرمه دل گلا پر از غمه آي غنچهها تشنهتونه عمو اينو خوب ميدونه چون كه عمو باغبونه قدر گلا رو ميدونه عبّاس علمدار حسين يار وفادار حسين عمو رسيد نزديك آب دلِ گلا شده كباب عكس ماهش تو آب نشست تنهايـي آب و شكست دستارو بردش توي آب به تشنگي نداد جواب عبّاس علمدار حسين يار وفادار حسين مشكشو پر كرد عمو جون از رودخونه اومد بيرون آي غنچهها تشنهتونه عمو اينو خوب ميدونه چون كه عمو باغبونه قدر گلارو ميدونه امّا يه وقت نانَجيبا سر رسيدند با شمشيرا با تير و شمشير اومدند دستاي سقّارو زدند مشكو به دندونش گرفت با صد اميد محكم و سفت گفت: «مشكو من ميرسونم هر چي باشه باغبونم قدر گلارو ميدونم زدند عمود* آهنين افتاد عمو روي زمين عبّاس علمدار حسين يار وفادار حسين تا مشك تير خورده رو ديد غنچهي پژمرده رو ديد عمو ميگفت به قطرهها بريد به سوي خيمهها عبّاس علمدار حسين يار وفادار حسين صدا زد اي برادرم بيا بيا تو در برم دستي بكش تو بر سرم حسين رسيد و خسته شد دل حسين شكسته شد عبّاس علمدار حسين يار وفادار حسين
انگشتر سلطان دین در کربلا شد بی نگین آن دم که افتاد از رکاب آن مه جبین روی زمین عباس من ، عباس من ای چشمه ی احساس من آب آور گل های من دستی نداری در بدن برخیز و بامن گو سخن ای روح من ، ریحان من عباس من ، عباس من ای چشمه ی احساس من از خیمه ها آید ندا ای باغبان ما بیا ما بی تو تنها می شویم باران خوبی ها بیا عباس من ، عباس من ای چشمه ی احساس من من بی برادر گشته ام من بی دلاور گشته ام من در زمین کربلا بی یار و یاور گشته ام عباس من ، عباس من ای چشمه ی احساس من *** کربلا
این چنین با آل پیغمبر چرا؟ با حسین ـ این از همه بهترـ چرا؟ تیغ تیز خشم دشمن هرچه بود بر گلوی نازک اصغر چرا؟ اکبر ـ این آیینه ی روی نبی ـ بر زمین افتاده خونین پر چرا؟ صاحب مشکی زمین افتاده است هر دو دستش مانده بی یاور چرا؟ بوسه ی احمد مگر کافی نبود؟ بوسه ی خنجر بر این حنجر چرا؟ بعد از آن شمشیر و تیر و نیزه ها کندن انگشت و انگشتر چرا ؟ خیمه ها را گر شما آتش زدید " کعب نی " بر شانه و بر سر چرا؟ بعد از آن نامردمی در کربلا در اسارت با زن و دختر چرا؟ پیش روی دیدگان شاپرک تازیانه بر گلی پرپر چرا؟
|
|
||||||||||||||||||||||






