تبليغاتX
بچه‌هاى مسجد

بچه‌هاى مسجد


لبخندهايي بعد از ۲۶ سال

صبح شنبه 24 مردادماه بود كه گوشي ام زنگ خورد و همسر دوست جانبازم «احمدپور پيرعلي» به من خبر داد كه فردا يكشنبه، سال روز تولد احمد است.
بعد از من دعوت كرد كه به همراه دوستان قديمي احمد به ديدنش برويم و بعد از 27 سال دور هم جمع شويم.
من اول خواستم بهانه بياورم و كلمه «گرفتاري» را بر زبان جاري كنم اما جمله آخر همسر احمد آقا در جاميخكوبم كرد.
«دوستان لطف دارند و براي اين كه احمد آقا به زحمت نيافتند او را به خانه هاي بدون آسانسورشان دعوت نمي كنند چون مي دانند با ويلچر نمي توان از پله ها بالا رفت...»
از خودم خجالت كشيدم. شماره تماس بچه هاي قديمي محله مان- كه چندي پيش به بهانه گرفتن عكس هاي قديمي توي دفترم نوشته بودم- را جلويم گذاشتم و شروع كردم به زنگ زدن.
- آقا مهدي سلام.
- سلام محمدآقا چه خبر؟
- فردا جشن تولد احمده مي ياي؟
- فردا... كجا... بله... حتماً مي يام. اصلاً وقت فردام مال احمد آقا. هر ساعتي كه بگي آماده ام.
اين حرف ها را مهدي ابراهيمي پور اسعد مي زد كه توي بازار حجره اي داشت و مشغول فروش نخ هاي بافندگي بود.
رها كردن آن همه جعبه كه در هر كدام دهها دوك نخ بود و دل به دريا زدن، كار راحتي نبود.
مهدي از دوستان صميمي احمد بود و خيلي سال مي شد كه با جمع احمد را نديده بود.
از استقبال مهدي روحيه گرفتم. زنگ زدم به يكي يكي بچه ها.
علي اخوت، رضا عمادي، پرويز عزيزي، مهدي پوراسعد و من مسافران يكشنبه شديم. علي و پرويز كارشان در فرودگاه بود. رضا هم از نياوران خودش رامي رساند. مهدي هم از بازار به منزل رفت و توي ايستگاه سرسبز مترو منتظر من و پسرعمويم پرويز شد.
قبل از اين كه با هم عازم جشن تولد احمد بشويم خوب است به 28 سال قبل برگرديم زماني كه احمد هنوز به جبهه نرفته بود.
خيابان ده متري شاكري بود و بچه هاي پرجنب وجوشش. تيم فوتبال محله مان در سال 60 راه افتاد.
بعد بعضي از بازيكنان تيم مان به تيم وحدت مسجد امام رضا(ع) رفتند.
كار ورزشي ما فوتبال بود گل كوچك توي خيابانمان و گل بزرگ در زمين هاي «چارباغ» و «باباخاني» و كار فرهنگي مان شركت در هيئت محله بود و ثبت نام در كلاس هاي قرآني مكتب الرضا(ع).
آن روزها ما به «احمد» «احمدي» مي گفتيم. نوجوان سبزه رو و چپ پايي كه خوب شوت مي زد و يك پا دوپاهايش حرف نداشت.
صداي صوت قرآنش به دل مي نشست و مربي سرود ما هم بود.
توي خانه مهدي ابراهيمي كه هيئت داشتيم، سرود هم تمرين مي كرديم. احمدي جلوي ما مي ايستاد وراهنمايي مان مي كرد. گروه سرودمان مي رفت سه شنبه شب ها قبل از دعاي توسل- كه توي خيابانمان برگزار مي شد- توي پياده رو مي ايستاد و رو به مردم كه با اشتياق روي فرش و موكت ها نشسته بودند مي خواند:
«هرگز نبايدتن به ذلت داد
هرگز نبايد ره به دشمن داد
بايد براي حفظ دين كوشيد
آيين انسان ساز اسلام
اين چنين درسي به عالم داد...»
جنگ كه اوج گرفت. عباس مسلم خاني در آزادسازي خرمشهر شهيد شد. با بچه هاي محله مان براي تشييع عباس رفتيم. براي اولين بار بود كه مي خواستم يك شهيد را از نزديك ببينم.
در تابوت را كه برداشتند عباس را ديدم كه لبخند بر لب دارد و چه آرام خوابيده است. به ياد روزي افتادم كه به پيرزن گدايي چاي و پول داد و از رضايت آن مادر، خوشحال شد. با رفتن عباس محله مان حال و هواي ديگري گرفت.
«احمدي» هم به همراه كاروان بسيجيان مسجد و محله عازم جبهه شد.
در يكي از عمليات ها در جبهه ابوغريب در نيمه هاي شب وقتي احمد و همرزمانش در حال پيشروي بوده اند پاي يكي از رزمنده ها گرفتار تله مين مي شود و تركش مين ها ميهمان ناخوانده رزمندگان مي شود.
احمد بر زمين مي افتد. در حالي كه دست و صورتش غرق خون شده و تركش بزرگي زير فكش خورده از دوستش مي پرسد: پاهاي من سالم اند يا نه؟
دوستش نگاهي به پاهاي احمد مي اندازد و مي گويد: بلندشو پاهايت سالم اند. اما احمد هر كار مي كند نمي تواند بلند شود.
ناگهان سوزش تركشي را در كمرش احساس مي كند و آنجاست كه متوجه معلوليت پاهايش مي شود.
احمد در 16 سالگي قطع نخاع شد. با بچه هاي محله به ديدنش رفتيم و اصلاً نمي دانستيم قطع نخاع يعني چه؟
كم كم خبر در محله پيچيد كه احمدي ديگر نمي تواند با ما بازي كند و بايد با ويلچر همراه شود. من كه دو سال از احمد كوچك تر بودم هميشه دلم مي خواست پاهاي احمدي خوب شود. آن قدر به اين موضوع فكر كردم كه بارها خواب خوب شدن پاهاي احمدي را ديدم.
¤ ¤ ¤
احمدي بعدها كليه هايش را از دست داد و براي پيوند كليه به انگلستان رفت و آقاي دميرچي جواني بود كه كليه اش با احمدي سازگار شد.
احمد براي تشكر از اهدا كننده كليه بلافاصله بعد از عمل كه به هوش آمد به اتاق آقاي دميرچي رفت.
روزگار احمد گفتني هاي زيادي دارد اما در اين نوشتار نمي توان آن ها را جاي داد. به اميد اين كه حكايت ايثار جانبازان روزي مثل كتاب «دا» منتشر شود. باز مي گرديم به جشن تولدي كه دعوت شده بوديم.
با ماشين مهدي راه افتاديم. مهدي رفت يك سبد گل طبيعي خريد و من و پرويز هم با هم يك تابلو و يك كارت تبريك.

رضا هم خبر داد كه شيريني يا كيك مي خرد. علي اخوت هم به شوخي خبر از خريد بادكنك مي داد. رفتيم و رسيديم. استقبال قشنگ احمد آقا و همسر فداكارش خانم هاشمي ما را مهمان خانه باصفاي احمد در شمال تهران كرد.
من بودم و پرويز و مهدي و رضا، علي اخوت هم بعداً آمد.
هديه هايمان را گذاشتيم زمين و با شوق و ذوق با هم روبوسي كرديم. ديدن گل هاي لبخند آن هم بعد از گذشت 26 سال برايم آنقدر شيرين بود كه دلم نمي خواست مهماني مان تمام شود. ميوه و شربت بود اما ما تشنه ديدار بوديم و حالا بعد از سال ها به دوستان محبوبمان رسيده بوديم.
يك دفعه برگشتيم به اوايل دهه 60 و قبل از آن.
- يادت مي ياد با دمپايي مرغ و خروس هاي حسن آقا رو نشونه مي گرفتي؟
- دوچرخه سواري من يادتون مي ياد مي رفتم مي خوردم به ماشين و ديوار...
- يادتونه مي خواستيم كتابخونه درست كنيم ته بن بست...
خاطره ها تمامي ندارند. علي تعريف مي كند و ما آنقدر مي خنديم چشم هايمان باراني مي شود.
و چه آرامشي دارد خانه احمدي با مهرباني همسرش كه حالا از ديدن دوستان قديمي احمد بيش از همه خوشحال است.
اما نه ما همه خوشحاليم. پرويز از كرج آمده و مي داند كه بايد دوباره با مترو برگردد. علي، مهدي، رضا و من هم هزار جور كار و گرفتاري داريم اما الان انگار توي بهشت نشسته ايم.
به شوخي مي گويم حالا كه بعد از سال ها همديگر را ديدم برنامه بعدي مان هم باشد براي 25 سال بعد...
احمدي سريع مي گويد: مي آييد بريم استخر، همه تون رو آب مي دم! ما با تعجب مي پرسيم: مگه تو با اين پاها شنا هم بلدي.
و تازه مي فهميم كه ما فقط ويلچر را ديده ايم و غافليم از اين كه احمد مهندسي خوانده و...
شوق و ذوقمان آن قدر زياد است كه هي توي حرف هم مي پريم و همديگر را با حرف هايمان مي خندانيم.
مي روم بشقاب هاي ميوه را بياورم كه احمد مي گويد آن يكي را بياور.
ظرف ها را چيده ام كه صداي خانم هاشمي به گوش مي رسد:
- احمد آقا اون ظرف ها براي غذاست!
دوباره همه با هم مي خنديم و چه كيفي دارد كنار احمد خنديدن.
موقع عكس انداختن مي خواهيم همه در عكس باشيم از خانم احمد آقا مي خواهيم كه عكس بگيرد. ناخواسته مي ترسم عكس مان خراب شود. مي خواهم بگويم براي روزنامه مي خواهيم. اما وقتي از احمد مي شنوم كه خانم هاشمي از كارشناسان گرافيك است خوشحال مي شوم و توي عكس همه لبخند مي زنيم.
كادوها را باز مي كنيم. سبد گل مهدي، كيك رضا، تابلوي يادگاري من و پسرعمويم پرويز و سكه پارسيان علي اخوت همه جالب بودند اما دور هم بودن و پروانه وار دور يك شمع سوخته پر گشودن توفيقي بود كه خداوند نصيب ما كرد.
لحظه خداحافظي همه خوشحال بوديم و خانم هاشمي هم با بسته هاي جمع و جور و خوش سليقه اي كه درست كرده بود غذاي جشن را به ما هديه كرد.
احمد با ويلچر آمد توي آسانسور و براي بدرقه تا جلوي در با ما آمد. من مي دانستم كه شيريني اين چند ساعت تا هميشه با ما خواهد بود.

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 6:56  توسط محمد عزيزی (نسيم)  |