تبليغاتX
بچه‌هاى مسجد
 
 
 
قنوت
 

                                      گاه گاه

                                       برق کوچه مان که می رود

                                        کوچه سوت وکور می شود

                                                        چشمهای من کنار پنجره

                                                                        غرق نور می شود

                                                                           غرق نور چلچراغهای آسمان

 

                                      آه! ای ستارگان مهربا ن!

                                           راستی ، چرا هیچ گاه

                                                          برق کوچه هایتان نمی رود؟

 

                                      ای که برق کوچه های آسمان

                                                      در اداره ی نگاه توست!

                                                      لحظه ای  ــ در قنوت ــ

                                                                        دستهای خالی مرا نظاره کن !

                                                                        آسمان سینه ی مرا پر از ستاره کن!

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/03/21 و ساعت 0:35  
 

 

گل باغ خدا

 

شب رسیده باز هم

 با لباسی رنگ غم

توی نخلستان کسی

می زند تنها قدم

***

کیست او ؟ مولا علی

آن امام مهربان

او چراغ راه ماست

در زمین و آسمان

***

همسر او فاطمه

دختر پیغمبر است

او گل باغ خداست

عطر و بوی کوثر است

***

روزگاری تیر غم

روی بال او نشست

تیر تیز غصه ها

بال زهرا را شکست

***

فاطمه ، زهرا ، بتول

نور چشمان رسول

در دعایش اشک ریخت

شد دعای او قبول

***

او وصیت نامه را 

روی برگ گل نوشت

عاقبت پرواز کرد

رفت تا باغ بهشت

شعر از محمد عزیزی (نسیم)

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/02/30 و ساعت 9:30  
 

 

در كنار پنجره

030432.jpg

باز آفتاب سرخ
ـ مرغ خسته غروب ـ
روي آخرين درخت آسمان نشسته است
او به خانه هاي روستا نگاه مي كند
خانه هاي روستا
با محبت و صميميت
در كنار هم نشسته اند
روبه روي خانه ها
- ميان باغ-
روي دست هاي مهربان يك چنار
چند دسته سار
گرم شعر خواندن اند
من كنار پنجره
رفته ام به باغ سبز خاطرات
ياد دوستان با صفا به خير!
حيف دست كوچكم به دورها نمي رسد!
كاشكي
شعر دلنشين سارهاي باغ
لحظه اي به گوش دوستان من
لحظه اي به دور دست هاي دور مي رسيد 

شعر و تصویرگری :محمدعزيزي«نسيم»

این شعر و تصویر در هفته نامه ی دوچرخه

شماره ی ۳۴۴ در ۱۷ آذر ۸۴ به چاپ رسید.

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/02/29 و ساعت 9:13  
 داستان کوتاه

در مغازه جگركي

وارد مغازه اصغرآقا كه شدم، چشمم افتاد به ساعت روي ديوار، يك ربع مانده بود به چهار.
اين دومين روزي بود كه من پايم را توي مغازه جگركي اصغرآقا مي گذاشتم. درست دو روز پيش بود كه آقام دستم را گرفت و آورد اينجا و قرار شد هر روز ساعت چهار بيايم اينجا و تا ساعت هشت شب كار كنم.
از كنار ميز و صندليها رد شدم و رفتم كنار اصغرآقا. آب دهانم را قورت دادم و سلام كردم. اصغرآقا- در حالي كه داشت جگرهاي سياه را خرد مي كرد - سرش را بلند كرد و تا چشمش به من افتاد، با صداي گرفته اي گفت: «چرا خشكت زده بچه؟ برو دستمال را بردار و ميزها را تميز كن. الآن سر و كله مشتريها پيدا مي شود.»
نمي دانم چرا از اصغرآقا كمي مي ترسيدم. شايد آن هيكل چاق، قد كوتاه، چشمهاي درشت، سبيلهاي كلفت و موهاي فرفري اش مرا به وحشت مي انداخت.
بدون معطلي پريدم و دستمال توري سفيد را از روي جعبه نوشابه ها برداشتم و بردم زير شير آب گرفتم. شير را كه بستم، دستمال را چلاندم و رفتم سراغ ميزها.
دستمال كشيدن روي ميزها كه تمام شد، رفتم پيش اصغرآقا و گفتم: «اصغر آقا تمام شد.»
اصغرآقا- همانطور كه سيخها را توي سيني پر از جعفري مي چيد- رو به من كرد و گفت: «از سطل قرمز زغال بردار و اجاق را روشن كن و يك تكه خوش گوشت بينداز روي زغالها.»
خاك انداز آبي رنگ پلاستيكي را از گوشه ديوار برداشتم و بردم توي سطل و انداختم زير زغالها و بعد با خاك انداز پر از زغالم به طرف منقلي كه بيرون از مغاز بود، رفتم.
يكدفعه بيرون از مغازه، چشمم به پيرمردي پيراهن آبي افتاد كه يك كلاه سبز سرش بود و ريش سفيدي داشت.
پيرمرد كنار جوي آب نشسته بود و از پشت شيشه عينكش به آب كثيف آن خيره شده بود. در كنار پيرمرد يك چمدان چوبي با در شيشه اي بود؛ چمداني پر از انگشتر و تسبيح و شيشه هاي كوچك و بزرگ.
زغال خاك انداز را توي منقل خالي كردم و باز حواسم رفت پيش پيرمرد. جلو رفتم و گفتم: «چي شده بابا؟ دنبال چيزي مي گرديد؟»
پيرمرد سرش را بالا گرفت و به من نگاه كرد. چشمهايش از پشت عينك مثل دو تا تيله آبي مي درخشيد. با لبخندي گفت: «انگشترم افتاده...»
دلم به حالش سوخت. جلوتر رفتم و كنارش نشستم. آستين دست راستم را بالا زدم. بعد خم شدم و دستم را تا آرنج كردم توي جوي آب. كمي سرد بود. پيدا كردن انگشتر آن هم ميان اين همه لجن و آشغال كار مشكلي بود.
انگشتان سرگردان دستم را با احتياط به اين طرف و آن طرف مي بردم تا مبادا شيشه اي دستم را ببرد.
دستم همانطور كه در گردش بود يك دفعه انگشت كوچكم به چيزي خورد . مشتم را جمع كردم و از آب جوي بيرون آوردم.
خودش بود، يك انگشتر قشنگ با نگين آبي فيروزه اي. درست مثل چشمهاي پيرمرد.
انگشتر را به پيرمرد نشان دادم و گفتم: «اجازه بدهيد آن را آب بكشم. كثيف شده.»
پيرمرد، در حالي كه از پيداشدن انگشترش خوشحال شده بود، گفت: «دستت درد نكند. زحمت مي شود.»
بلند شدم و انگشتر را بردم و گرفتم زير شير آب. اصغر آقا هنوز مشغول بود. ياد زغالها كه افتادم، هول برم داشت. آستينم را پايين دادم و زود از مغازه بيرون آمدم. پيرمرد منتظرم نشسته بود.
انگشترش را كه دادم، نگاهي به من كرد و گفت: «الهي خير ببيني جوان. عاقب به خير بشوي.» خواستم از پيرمرد جدا بشوم كه ديدم دستم را نگه داشته است.
- يك دقيقه صبر كن.
كنار پيرمرد ايستاده بودم كه يكدفعه ديدم در چمدانش را باز كرد و يك سرنگ بزرگ از آن بيرون آورد . با ديدن سوزن بزرگي كه سر سرنگ بود، به ياد آمپول زدن دكترها افتادم. بي اختيار ترسيدم. نمي دانستم پيرمرد مي خواهد با آن چكار كند.
بعد از كمي معطلي ديدم يك شيشه از چمدانش بيرون آورد و در پلاستيكي سبز رنگ آن را باز كرد. بعد پيرمرد سرسوزن را برد توي شيشه و دسته سرنگ را بالا كشيد. وقتي كمي از مايع زرد رنگ شيشه توي سرنگ جمع شد. پيرمرد سرسوزن را از شيشه درآورد و به طرف من گرفت.
وقتي دسته سرنگ را فشار داد، عطر گل ياس مشامم را نوازش داد. پيرمرد يكي دوبار انگشت شصتش را روي دسته سرنگ فشار داد و لباسم را پر از عطر گل ياس كرد.
¤¤¤
- آقا پسر! دو تا نوشابه.
دو تا نوشابه از جعبه نوشابه ها برداشتم و با در بازكن درشان را باز كردم و بردم طرف ميز وسط كه دو تا جوان بودند.
نوشابه ها را كه دادم از مغازه بيرون آمدم تا سري به جگرهاي روي منقل بزنم. باد بزن را برداشتم و شروع كردم به بادزدن.
گرم باد بزن بودم كه دستي به شانه ام خورد برگشتم. همان پيرمردي بود كه چند ساعت پيش انگشترش را برايش پيدا كرده بودم و او به من عطر ياس زده بود.
پيرمرد رو به من كرد و گفت: «اين جگرها، سيخي چند است؟»
گفتم: «سيخي پنجاه تومان.»
پيرمرد گفت: «داشتم از اينجا رد مي شدم كه چشمم افتاد به اين جگرها. ديدم اين جگرها لكه دار است. اينها مريضي دارد . از اينها نفروشيد مردم را مريض مي كند.»
با تعجب نگاهي به جگرها كردم. اين لكه هاي سفيد را قبلاً هم ديده بودم اما فكر مي كردم اينها براي خود جگرند.
رو به پيرمرد كردم و گفتم: «پدرجان! من نمي دانم به اصغرآقا بگوييد اينجا مال اصغرآقاست.»
بعد برگشتم و اصغرآقا را نشانش دادم كه پشت پيشخوان ايستاده بود و داشت اسكناسها را دسته مي كرد تا بشمارد.
پيرمرد اصغرآقا را كه ديد. لبخندي زد و با چمدانش رفت توي مغازه كه حالا پرشده بود از مشتري.
جگرها را برگرداندم و بادبزن را برداشتم. نگاهم روي جگرها بود كه ناگهان صدايي از توي مغازه بلند شد.
- برو بيرون ببينم. تو كه مشتري نيستي بفرما بيرون.
صداي گرفته اصغرآقا را مي شناختم. معلوم بود از چيزي عصباني شده است.
- آقا براي ما مأمور بهداشت شده.
برگشتم به طرف مغازه. خوب كه نگاه كردم ديدم چمدان پيرمرد وسط مغازه ولو شده است و وسايلش ريخته روي زمين.
پيرمرد نشسته بود و داشت تسبيح و انگشترها را توي چمدانش مي ريخت.
چند تا از مشتري ها جلوي اصغرآقا را گرفته بودند.
- بابا اصغرآقا ولش كن. حالا پيرمرد است و يك چيزي گفته.
- من يك عمر است اينجا مغازه دارم هيچكس چيزي نگفته . حالا معلوم نيست اين يكي از كجا سبز شده است.
پيرمرد وسايلش را جمع كرده بود ولي هنوز بلند نشده بود. انگار دنبال چيزي مي گشت. دو تا از مشتريها اصغرآقا را بردند پشت پيشخوان. من به خودم جرأت دادم و آمدم پيش پيرمرد.
- بابا چيزي گم كرده اي؟
- در شيشه عطر...
پيرمرد اين را گفت و دستش را روي زمين كشيد. نگاهم به انگشتر فيروزه اش افتاد. خم شدم و زير صندليها را نگاه كردم. يكدفعه ديدم كنار تشتك نوشابه ها، زير پاي يكي از مشتريها يك پلاستيك سبزرنگ ديده مي شود.
سريع رفتم زير ميز و در شيشه پيرمرد را برداشتم و به دستش دادم.
پيرمرد در شيشه عطرش را بست و آن را توي چمدانش گذاشت و بلند شد و از مغاه بيرون رفت.
من هم بلند شدم و خواستم از مغازه بيرون بيايم كه صداي يكي از مشتريها مرا به خود آورد.
- آقا پسر پس اين جگرهاي ما چه شد؟
زود از مغازه آمدم بيرون منقل را نگاه كردم همه جگرها زغال شده بودند!


محمد عزيزي «نسيم» دوشنبه ۸/۱۰/۷۶

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/02/25 و ساعت 8:58  
 بچه های خلاق

 

 

هزار آفرین

 

روز سیزدهم فروردین ماه بود و حوصله ی همه مان سر رفته بود .

توی حیاط نتوانستیم بازی کنیم چون توپ بادی مان به شیشه خورد و نزدک بود  آن را بشکند اما لامپ دویست شکست

و بابا جون کمی عصبانی شد .

دنبال جایی برای بازی می گشتیم . آمدیم بیرون و چشممان خورد به خرابه های خانه های مردم اتابک.

بچه ها هم آمدند و بازی زیبایشان آغاز شد . خانه سازی ، نقاشی و ....

به راستی خلاقیت کودکانمان در کجا شکوفا خواهد شد؟

   

 

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/01/14 و ساعت 1:31  
 نامه ای به سجاد

 

آقا سجاد هاشمی ! سلام

امشب شب سیزدهم نوروز است . الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ساعت حدود یک نصفه شب است .

امشب به طور اتفاقی به وبلاگ تو سر زدم آن هم از طریق وبلاگ دوست شاعرم  آقای سپاهی یونسی.

وقتی صفحه ی وبلاگت آمد منتظر بودم  نوشته ی تازه ای از تو ببینم اما  باتعجب دیدم که بر پیشانی وبلاگت نوشته اند : " کودکانه های زنده یاد سجاد هاشمی "

جستجوگر ذهنم همه ی سجاد هایم را پش رویم  حاضر کرد. آه سجاد هاشمی داستان نویس ۹ساله !

به یاد نظرم افتادم که درباره ی تصاویر زمینه ی وبلاگت نوشته بودم :

 نویسنده: محمد عزیزی (نسیم)
دوشنبه 23 مهر1386 ساعت: 6:39
آقا سجاد سلام بر تو و پدر مهربانت
طرح زمینه ی وبلاگت خواندن مطالب را مشکل می کند . چون چهارخانه است. اگر توانستی یک طرح ساده برای زمینه ی صفحه ات انتخاب کن .
 
و تو جواب داده بودی :
 
جمعه 27 مهر1386 ساعت: 12:53 توسط:سجاد
خیلی ممنون که به من سرزدی چشم سعی می کنم اون رو عوض کنم
 وب سایت   پست الکترونیک

 

الان که دارم این نامه را می نویسم همه خوابند اما من و تو بیداریم . من خوب می دانم تو جواب سلام مرا بی پاسخ نخواهی گذاشت .

راستی سلام مرا به رسول الله ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ برسان همچنین امام رضا علیه السلام که تو همشهری اش بودی .

 آقا سجاد من مربی تربیتی دبستان شهید چمران منطفه ۱۵ در نوبت بعداز ظهر هستم . به بچه ها می گویم برای آرامش پدر و مادر مهربانت و همچنین شادی روح تو دعا کنند .

 راستی پارسال که من در این دبستان نبودم یکی از بچه های خوب  دبستان که سید طباطبایی  بود به رحمت خدا رفت . به گفته ی مدیر مان او از گل های سرسبد چمران بود . اگر طباطبایی را دیدی بگو عزیزی سلام رساند .

آقا سجاد دلم می خواهد شعری را که برای امام سجاد علیه السلام سروده ام را برایت بخوانم :

هر جا که بود سجاد

بوی فرشته می داد

هرکس کنار او بود

از غصه می شد آزاد

***

او مهربانترین مرد

در بین عابدین بود

خوشبوترین گل باغ

در باغ این زمین بود

***

ای کاش من کنارش

یک لحظه می نشستم

تسبیح پاک خود را 

می داد او به دستم

***

آن وقت کهکشانی

در دست های من بود

تسبیح پاک سجاد

مشکل گشای من بود

***

ای صاحب صحیفه

ای مرد آسمانی

بودی برای گل ها

خورشید مهربانی

***

آیینه ی دلت را

در کربلا شکستند

بال پریدنت را

با قفل کینه بستند

***

اما تو باز کردی

قفل سیاه غم را

دادی نشان به دنیا

کار بد ستم را

***

با جوشش تو جوشید

چشمان خشک مردم

هرگز نشد صدایت 

در کوچه ی زمان گم

از طرف برادر تو : محمد عزیزی (نسیم)

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 87/01/13 و ساعت 3:44  
 یادگاری

 

 

Click for Full Size View 

کسی برای تو کیک تولدی نخرید!

 

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 86/11/30 و ساعت 9:3  
 یک خبر

 

بچه های کربلا در سایت رشد

امروز متوجه شدم که شعر های بچه های کربلا در سایت بزرگ رشد مورد استفاده قرار گرفته است .

البته لازم است بگویم که من این شعر ها را به مجله ی رشد دانش آموز داده بودم .با اینکه محتوای آثارم مورد قبول بود در دقایق پایانی قرار شد به جای چاپ در مجله ، تنها در سایت به نمایش در آید .

امیدوارم بتوانم کتاب آثارم ـ درباره ی محرم ـ را به چاپ برسانم .

انشاءالله

نشانی سایت رشد که این روز ها شعرهایم مهمان آنجاست.

http://www.roshdmag.ir/documents/document/14084/14108/portal.aspx

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 86/10/30 و ساعت 9:9  
 خداحافظی

 

حاج آقا خدا حافظ 

آقای مجتهدی با مردم خداحافظی کرد

حاج آقا مجتهدی با صفا هم رفت .

یادش بخیر محرم پارسال با دایی ام رفتیم پای روضه حاج آقا .

عصر عاشورا بود . موعظه ی قشنگ حاج آقا هنوز با من است .

"اقای آخوند از اقای نخودکی خواست که او را موعظه کند. اقای نخودکی گفت:

مرنج و مرنجان

آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم

اقای نخودکی گفت: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی."

اللهم صل علی محمد و ال محمد 

باتشکر از وبلاگ آیت الله مجتهدی

ayatollah-mojtahedi.blogfa.com

که خاطره ی مرا زنده کرد.

 

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 86/10/24 و ساعت 8:28  
 متن نوحه برای بچه های کربلا

بچّه‌هاي كربلا

 

˜ محمّد عزيزي «نسيم»

 

در سخنان پيشوايان ديني ما آمده است كه:

«دوستان ما كساني هستند كه در شادي‌هاي ما شاد و در غم‌هاي ما غمگين‌اند.»

هر سال، ماه محرم كه از راه مي‌رسد، همه‌جا سياه پوش مي‌شود. اين ماه، يادآور روزهاي غم‌انگيز امام حسين عليه‌السّلام و ياران باوفايش در كربلاست.

براي اين كه هميشه به ياد فداكاري‌هاي امام سوّم و يارانش باشيم، در اين شماره، چند نوحه براي شما بچّه‌هاي كربلايي آماده كرده‌ايم.

اميدواريم اين نوحه‌ها را با روش مناسبي در هيئت‌هاي دبستان، مسجد و محلّه‌تان بخوانيد.

به اميد طلوع آفتاب دوازدهم، حضرت مهدي عليه‌السّلام كه با آمدنش تمام غم‌ها را خواهد برد.

 

كربلا

دويدم و دويدم

به كربلا رسيدم

كنار چشمه‌ي آب

يه مشك خالي ديدم

مشكو دادم به چشمه

چشمه به من اشك داد

اشكو دادم به زمين

زمين به من لاله داد

لاله به رنگ خونه

تو گوش من مي‌خونه:

«حسين حسين حسين جان

حسين حسين حسين جان»

  

 

دو شعر براي علي‌اصغر عليه‌السّلام

سرباز شش ماهه‌ي كربلا

شير و شربت

مردم اين‌جا شير و شربت مي‌دهند

توي سيني با محبّت مي‌دهند 

 

كربلا اصلاً چنين صحبت نبود

صحبت اين شير و آن شربت نبود

 

«حرمله»* آن جا ‌به جاي ظرف شير

داشت در دستان خود صد شعله‌ تير

 

تا گلوي اصغر بي‌تاب سوخت

«حرمله» بر آن گلو يك تير دوخت

 

اي خداي من فغان و آه‌ و درد

تير خشم آمد گلو را پاره كرد

 

اي حسين! آقاي خوبان تسليت

ديده‌هاي زار و گريان! تسليت

 

* حرمله: يكي از تيراندازان لشكر يزيد كه گلوي حضرت علي‌اصغر(ع) را هدف قرار داد.

 

 

غنچه و گل

گلي كه تشنه باشه                  روي زبون مي‌ياره

ولي همه مي‌دونند                  غنچه زبون نداره

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

گل لب غنچه شو ديد             اون دل تنهاش گرفت

گل اومد و غنچه رو               رو برگ دستاش گرفت

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

گفت: «جماعت بگيريد            غنچه‌مو سيراب كنيد

لباي پژمرده‌شو                     يه ذرّه شاداب كنيد

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

غنچه لب تشنه‌شو                  وا مي‌كنه مي‌بنده

گل كه نيگاش مي‌كنه             غنچه فقط مي‌خنده

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

صداي گل كه پيچيد               توي گوش زمونه

يه مرد نامرد اومد                  غنچه‌رو كرد نشونه

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

تير بلا كه اومد                      غنچه‌رو بي‌خبر زد

غنچه‌ رو دستاي گُل               شكفت و بال و پرزد

(علي لالا لالايـي                     علي لالا لالايـي)۲

 

 

قاسم‌بن‌الحسن عليه‌السّلام*

 

 

قاسم بن‌الحسن

اي گل ياسمن

سوي ميدان مرو

نور چشمان من

***

اي گل مجتبا

اي گل باصفا

در دل پاك توست

رنگ و بوي خدا

***

قاسم‌بن‌الحسن

اي گل ياسمن

سوي ميدان مرو

نور چشمان من

***

اي عمو جان بگو

سوي ميدان رَوم

چون علي‌اكبرت

با دل و جان رَوم

***

قاسم‌بن‌الحسن

اي گل ياسمن

سوي ميدان مرو

نور چشمان من

***

پيش رويم اگر

نيزه و خنجر است

مرگِ در راه دين

از عسل بهتر است

***

قاسم‌بن‌الحسن

اي گل ياسمن

سوي ميدان مرو

نور چشمان من

***

غم ندارد دلم

چون خدا با من است

در دلم نور حق

روز و شب روشن است

***

قاسم‌بن‌الحسن

اي گل ياسمن

سوي ميدان مرو

نور چشمان من

***

 

*‌ قاسم‌بن‌الحسن‌عليه‌السّلام: حضرت قاسم‌عليه‌السّلام فرزند نوجوان امام حسن‌عليه‌السّلام در كربلا بود.

او از امام حسين عليه‌السّلام براي رفتن به ميدان نبرد اجازه گرفت. امام، اوّل اجازه نداد؛ چون نمي‌خواست قاسم عليه‌السّلام شهيد شود. امّا وقتي حضرت قاسم عليه‌السّلام گفت: «مرگ در راه خدا برايم از عسل شيرين‌تر است» امام او را به ميدان فرستاد.

 

باغبان غنچه‌ها

 

دلم مي‌خواهد پر بزنم

يا اباعبدالله‌الحسين

به كربلا سر بزنم

يا اباعبدالله‌الحسين

به اون جايـي كه باصفاست

يا اباعبدالله‌الحسين

باغ قشنگ لاله‌هاست

يا اباعبدالله‌الحسين

بيا بريم به كربلا

به سرزمين پربلا

محرمه محرمه

دل گلا پر از غمه

آي غنچه‌ها تشنه‌تونه

عمو اينو خوب مي‌دونه

چون كه عمو باغبونه

قدر گلا رو مي‌دونه

عبّاس علمدار حسين

يار وفادار حسين

عمو رسيد نزديك آب

دلِ گلا شده كباب

عكس ماهش تو آب نشست

تنهايـي آب و شكست

دستارو بردش توي آب

به تشنگي نداد جواب

عبّاس علمدار حسين

يار وفادار حسين

مشكشو پر كرد عمو جون

از رودخونه اومد بيرون

آي غنچه‌ها تشنه‌تونه

عمو اينو خوب مي‌دونه

چون كه عمو باغبونه

قدر گلارو مي‌دونه

امّا يه وقت نانَجيبا

سر رسيدند با شمشيرا

با تير و شمشير اومدند

دستاي سقّارو زدند

مشكو به دندونش گرفت

با صد اميد محكم و سفت

گفت: «مشكو من مي‌رسونم

هر چي باشه باغبونم

قدر گلارو مي‌دونم

زدند عمود* آهنين

افتاد عمو روي زمين

عبّاس علمدار حسين

يار وفادار حسين

تا مشك تير خورده رو ديد

غنچه‌ي پژمرده رو ديد

عمو مي‌گفت به قطره‌ها

بريد به سوي خيمه‌ها

عبّاس علمدار حسين

يار وفادار حسين

صدا زد اي برادرم

بيا بيا تو در برم

دستي بكش تو بر سرم

حسين رسيد و خسته شد

دل حسين شكسته شد

عبّاس علمدار حسين

يار وفادار حسين

 

 عباس من 

 

انگشتر سلطان دین

در کربلا شد بی نگین

آن دم که افتاد از رکاب

آن مه جبین روی زمین

عباس من ، عباس من

ای چشمه ی احساس من 

آب آور گل های من

دستی نداری در بدن

برخیز و بامن گو سخن

ای روح من ، ریحان من

عباس من ، عباس من

ای چشمه ی احساس من 

از خیمه ها آید ندا

ای باغبان ما بیا

ما بی تو تنها می شویم

باران خوبی ها بیا

عباس من ، عباس من

ای چشمه ی احساس من

من بی برادر گشته ام

من بی دلاور گشته ام

من در زمین کربلا

بی یار و یاور گشته ام  

عباس من ، عباس من

ای چشمه ی احساس من 

***

کربلا 

   

این چنین با آل پیغمبر چرا؟

با حسین ـ این از همه بهترـ چرا؟

تیغ تیز خشم دشمن هرچه بود

بر گلوی نازک اصغر چرا؟

اکبر ـ این آیینه ی روی نبی ـ

بر زمین افتاده خونین پر چرا؟

صاحب مشکی زمین افتاده است

هر دو دستش مانده بی یاور چرا؟

بوسه ی احمد مگر کافی نبود؟

بوسه ی خنجر بر این حنجر چرا؟

بعد از آن شمشیر و تیر و نیزه ها

کندن انگشت و انگشتر چرا ؟

خیمه ها را گر شما آتش زدید

" کعب نی " بر شانه و بر سر چرا؟

بعد از آن نامردمی در کربلا

در اسارت با زن و دختر چرا؟

پیش روی دیدگان شاپرک

تازیانه بر گلی پرپر چرا؟ 

 

|+| نوشته شده توسط محمد عزيزی (نسيم) در 86/10/24 و ساعت 8:3